یاغی

«کربلایی محمد حسن» بار دیگر برنوی لوله کوتاهش را روی شانه جابه جا کرد، با دندان کمی از موی گوشه ی سبیلش را کند و زیر لب غرید:

- تفنگ که یه چنی در نره، عجب سنگینی میکنه.

از کنار رودخانه زهره، غریبه ای شلنگ انداز می گذشت. سرِ چوبی که روی شانه اش تکیه داشت، بقچه ای نه چندان بزرگ، آویزان بود. از فرق سر تا مچ پا سیاهی می زد: موهای وز کرده سرش، صورتش که رنگ روغن سوخته گرفته بود و لباس هایش،
که زمانی رنگ های مختلف داشت، حالا یکسره از زیادی چرک، به رنگ سیاه درآمده بود. فقط در انتهای قوزک سیاه پاهایش، مثل دو وصله ی ناهمرنگ، یک جفت گیوه ی دزفولی نو، به سفیدی برف، چفت شده بود.

«کربلایی محمد حسن» پشته ی کوه را به سمت غریبه سرید، دست راستش را بالا برد، لوله ی بّراق تفنگش را، همان‌طور که روی شانه ی چپش بند بود، گرفت، اخم خشکی کرد و گفت:

- که کا سگ، ملکیه  خوشی داری!

حتی در آن سیمای سوخته، پریدگی رنگ غریبه، که کربلایی محمد حسن را شناخته بود، دیده می شد.

-    کل مند سن، جون بووات  یه سال پام پتی بی ، همون با پای پتی از این جا رفتم «بی بوون» . همه ی پام زخم و زیلی وابیده . های گِل ماسیدم  تا این ملکیه رو استدم.

-    که کا سگ درشون بیار، بوو موارک .

-    کل مند سن، جون بووات نونی ، عاجز وابیدم تا ای ملکیه رو استدم.

کربلایی محمد حسن دست به کمر برد:

-    که کا سگ در بیار تا با این پیشتو  نزدمت.

-    کل مند سن، ایدمت . امو جون بووات خدا نه رضایه. امو نستون.

-    نی بو ، که کا سگ، درشو بیار بوو موارک.

-    کل مند سن، جون بووات تا «بی بوون» صحرا زدمو، یه سال مین خاک و خل بیمه تا ای پیلا رو  جم کردمو ای ملکیه رو استدم. ایسه تی میخی ووم بسونیشون؟

-    چی که بوت ایگم، قبول بکن. سیت بخ تره .

اشک غریبه در آمده بود. روی خاک نم دار و قلوه سنگ های درشت کنار رودخانه زانو زده، برای در آوردن گیوه ها دل دل می‌کرد.
چشم های نم دارش مانع کار بود و دست و دلش می لرزید. سر آخر هنوز
گیوه در پایش مانده بود. سرش را بالا گرفت و توی چشم های کربلایی محمد حسن زل زد:

-    نسونیشون کل مند سن، خدا نه رضایه.
-    بیارشون در، اینشون  زمین.

-    کل مند سن، مو اینمش، مو ایدمت، امو تو دلت ایایه امو بدبخت ای ینگله بسونی، ای منو پا پتی بنی؟

-    که کا سگ، نونی مو دلم ای ملکیه ایخاسه، په دیه گپ مزن، ارسار  مکن. گپ ول نزن، سی خودت گی  مخور؛ که کا سگ هی جز و جز ایکنه، هی ایگروه . مونه ایگن کل مند سن. تو دلم رحم نایه.

غریبه باز هم این دست و آن دست می‌کرد. پاشنه گیوه را بیرون می کشید و هنوز از پا در نیاورده، دوباره بالا می برد. کم کم حوصله کربلایی محمد حسن سر می رفت.

-    اشتو  بکن. بندنش زمین که هی سر سرخت  ایکنم ها.

غریبه دور و برش را می پایید. توی دلش از خدا می خواست که کسی را برساند. خُلق کربلایی محمد حسن تنگ شد. تفنگ را از شانه برداشت و گلوله ای جلوی پای غریبه زد. قشنگ روی سنگ کمانه کرد و توی زانوی غریبه نشست. مرد هراسان روی یک پا جست و جای گلوله را چنگ زد. از میان پنجه های باز، قطره های خون، روی لنگه گیوه ی پای تیر خورده اش می چکید. کربلایی محمد حسن از کوره در رفت:

-    که کا سگ، ملکیه م خی نابی و ابی !

و گلوله ی دوم را میان شکم غریبه خالی کرد. مرد به پشت خوابید.
کربلایی محمد حسن گیوه ها را از پای جنازه بیرون کشید و لب رودخانه برد. لنگه ی خونی گیوه به راحتی پاک نمی شد. کربلایی محمد حسن گیوه را کنار آب گذارد و در اطرف خود دنبال تکه چوبی گشت. لنگه ی گیوه آرام به میان آب سرید و تا کربلایی محمد حسن روبر گرداند در میان تندابه ی رود می غلطید. کربلایی محمد حسن تفنگش را حمایل کرد، لنگه ی سالم گیوه را از زمین برداشت و به دنبال لنگه ای که آب می برد، دوید. سی متری پایین تر، دیگر اثری از گیوه ندید. ایستاد، با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد، بر گشت و به جنازه ناسزا گفت، لنگه ی گیوه ای را که دستش بود به میان آب پرت کرد، تفنگش را روی شانه کشید و از دامنه ی کوه بالا رفت.

ارسال شده در سه شنبه، ۲۴ فروردین ماه ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۰ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : کوه سیاه
جمعه، ۰۶ اسفند ماه ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۴۵
 
این داستان نوشته پورپیرار هست؟ اگرنه نوشته کی هست؟

در پاسخ دوستمون که گفتن دیالوگ ها چه زیانی هستن؟ دیالوگ ها به زبان لری نوشته شده اند.
 
پاسخ:
بلی. نوشته استاد است.

 
نویسنده : .....
شنبه، ۲۲ خرداد ماه ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۴
 
سلام من جاهای زیادی را گشتم
و نظری از استاد پورپیرار راجع به کتیبه خشایارشا در ترکیه نیافتم
اگر اطلاعی دارید موضوع را پست کنید تا همه بدانند چخبر است
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%86%D8%A8%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%AE%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87

 
نویسنده : س.ق
چهارشنبه، ۰۵ خرداد ماه ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۰۵
 
سلام
چرا قسمت مستندها حذف شده است؟
ممنون
 
پاسخ:
برای دریافت مستندات به سایت حق و صبر مراجعه کنیدhaghosabr.ir

 
نویسنده : حسن
شنبه، ۰۱ خرداد ماه ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۳۴
 
اون دیالوگ ها به چه زبانی بودند

 
نویسنده : رضا
شنبه، ۲۸ فروردین ماه ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۳۹
 
حیف که دیگر جای استاد خالی است

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان