کندکاوی در دوازده قرن سکوت (بخش سوم) - بهرام آجرلو

عصر آزادی - شماره 213 - 28 اسفند 1380

یکی از انتقادات دیگری که بر کتاب ارزشمند دوازده قرن سکوت وارد است، همانا بی اعتنایی و اعراض مولف آن از شماری اصطلاحات و مفاهیمی قراردادی آکادمیک می باشد که مورد وفاق جمعی محققان قرار  دارند:

برای مثال مولف اصطلاحات هندو اروپایی و هند و ایرانی را بی اعتبار توصیف می کند:

«معروف ترین و به همان نسبت بی نشان ترین این حدسیات، اصطلاح آریایی و ترکیب لفظی هند و اروپایی، هند و ایرانی و هند و ژرمنی است که علی رغم بیش از دو سده جست و جو، هنوز فاقد اعتبار تاریخی، جغرافیایی و زبان شناختی است و چندان چیزی در حد انتظار کاربران این الفاظ به دست نداریم» (ص 88)

علی رغم این که با مولف ارجمند در بی اعتبار و مجعول بودن کلمه آریایی موافق هستم (بنگرید به زبان شناسی اجتماعی اثر پیتر ترادگیل،1376) اما به همان اندازه نیز با بی اعتبار خواندن اصطلاحات هندو اروپایی و هندو ایرانی یا هند و ژرمنی مخالف می باشم. واقعیت آن است که این اصطلاحات قراردادی هستند و شماری از زبان شناسان(چون هروزنی و ترادگیل) از آن برای مشخص و متمایز کردن گروهی از زبان های ترکیبی هم خانواده استفاده می کنند که جغرافیای انسانی کاربران آنها از هندوستان تا اروپا پراکنده است؛ و به عبارت دیگر این اصطلاحات اعتباری جغرافیایی دارند. آیا بهتر نبود که پورپیرار به هنگام بی اعتبار خواندن این کلمات، دلایل قوی زبان شناختی خویش را اقامه می کرد؟

در صفحه 109 کتاب مولف از اصطلاحات تمدن ارمنی و تمدن سکایی استفاده کرده است که باز هم نشانگر عدم پایبندی مولف محترم به نتایج تحقیقات و طبقه بندی های آکادمیک می باشد:

 زیرا که اصولا ما در باستان شناسی جهان باستان پدیده ای به نام تمدن ارمنی نداریم و تاکنون هیچ پژوهشگر تاریخ هنر یا باستان شناسی از معماری و شهرسازی صنعت و علم و هنر ارمنی سخن نگفته است، چندان که از سکاها! آنچه که در تاریخ جهان باستان با آن مواجه می باشیم فرهنگ و قوم ادبیات ارمنی و جغرافیای تاریخی ارمینیه می باشد که روزگاری در پیرامون دریاچه وان و در آناتولی شرقی قرار داشت. در صفحه 123 کتاب، پورپیرار چنین مطرح می کند که خط میخی هخامنشی برای کاربرد روزمره اجتماعی و توسعه فرهنگ ملی نبوده است، باید گفته شود که این دیدگاه کهن تر ازآن است که پورپیرار برای اولین بار آن را مطرح کرده باشد و امتیازی برای مولف نمی باشد. پیش از ایشان، پژوهشگرانی چون گلب، فریدریش، داندامایف، براندشتاین، شدر، والتر هنیتز ومعتمدی نیز براختراعی بودن خط پارسی باستان در زمان داریوش کبیر وعدم کاربرد اجتماعی آن اشاره و تاکید داشته اند. تحلیل و تفسیر پورپیرار از نقش اهورامزدا در تخت جمشید و کتیبه بیستون بسیار شبیه تحلیل و تفسیر پیتر کالمایر، باستان شناس آلمانی است و نگارنده را دچار این تردید می کند که آیا تحلیل وتفسیر پورپیرار اقتباس و رونوشتی از حاصل تحقیقات کالمایر است؟!

پورپیرار در گام بعدی تحقیق خود وارد عرصه انسان شناسی جسمانی می شود: « تیپ شناسی چهره سلاطین هخامنشی آنها را ایرانی و به خصوص با ویژگی های ساکنین جنوب معرفی نمی کند.تطبیق فرم های بینی، پیشانی، کشیدگی جمجمه و صافی موها، در قسمتی که آرایشگر فر نزده است، تعلق آن ها را به نژاد اسلاو محرز می کند. کار بر روی تیپ شناسی و تطبیق آن ها مثلا با چهره های ساسانی می تواند به نتایج هیجان انگیزی منتهی شود، آیا نایابی چهره های تمام رخ در حجاری های هخامنشی نمی تواند دلیل پوشاندن بیگانگی چهره ها باشد؟» ( ص 214)

ازنظر نگارنده این تیپ شناسی پورپیرار به غیر از یک سوءاستفاده از دانش انسان شناسی جسمانی چیز دیگری نمی باشد!

آیا تاکنون یک تحلیل انسان شناختی از چهره های پارسی نقوش تخت جمشید منتشر و نتایج آن با مطالعات انسان شناختی نژاد اسلاو مقایسه و تطبیق شده است که پورپیرار چنین با اطمینان سخن می گوید؟ آیا پورپیرارآمادگی و توان و صلاحیت علمی آن را دارد که خود پیشگام چنین پژوهشی گردیده آن را به تایید دانشمندان انسان شناسی برساند؟ واقعیت آن است که عبارات و جملات پورپیرار درباره منشاء نژادی پارسی های هخامنشی در حد و مرز یک سوال و یک ذهنیت ساده باقی مانده است و دیگر آنکه دیدگاه پورپیرار درباره نمایش نیمرخ چهره پارسیان هخامنشی در تخت جمشید، نشانه ناآگاهی و بی توجهی وی به تاریخ هنر بین النهرین و مصر می باشد که شالوده هنرهخامنشی هستند!

درصفحه215بازهم مولف،هخامنشیان وبه ویژه کوروش رابه نابودی تمدن های شهرسوخته، مارلیک، سیلک و اورارتویی متهم می کند، درحالیکه نزدیک ترین این تمدن ها به عصر هخامنشی، یعنی اورارتو، یک قرن پیش از کوروش نابود شده بود!

حقیقت آن است، هنگامی که سپاهیان کوروش در صحراهای آسیای غربی به تاخت و تاز می پرداختند، دو هزاره از فرجام تمدن شهر سوخته می گذشت!

اما گویی سهل انگاری و ساده اندیشی مولف را پایانی نیست. زیرا که در صفحه 253 هخامنشیان را عامل نابودی آشور و سومر معرفی می کند! و سرانجام این که مافیای یهود را آفریدگار کتیبه داریوش در بیستون می شناسد، بی آنکه سند و مدرکی معتبر داشته باشد!

همان طور که در بخش اول اشاره گردید، ما در روند بررسی انتقادی دوازده قرن سکوت، در ابتدا به کندوکاو مطالبی می پردازیم که هر چند از ارزش و احترام کتاب نمی کاهد، ولی متاسفانه اعتبار آن را به  عنوان یک منبع موثق و مستند مخدوش می کند. در این بخش نیز مطالبی را از نظر می گذرانیم که مایه اعتبار اثر مولف هستند. پویش و کندوکاو مولف در ریشه های تعصب قومی و اجتماعی اولین نکته مثبتی است که توجه خواننده را به خود جلب می کند: « غیر ممکن بودن تنازع بیرونی، مدیریت بسیار تیزهوش واحه ها را وادار به انتقال تنازع به درون واحه می کند که فرهنگ جاری کند ذهنانه آن را تعصب خوانده است. این به اصطلاح تعصب که به بقای طبیعی و جانوری شبیه است خردمندانه می کوشد که سرانه مصرف بیش از امکانات جغرافیا افزایش نیابد.» (ص 27)

ارتباطی را که مولف میان تعصب و جغرافیا یافته است، نشانگر بینش ژرف و مردم شناسانه ایشان به رفتار خشن ساکنان جغرافیای تنازع می باشد که بعدها در رفتار اجتماعی رسوب می کند و به یک جزمی اندیشی تبدیل می شود.

انکار پارسیان هخامنشی به عنوان بنیانگذاران تمدن در نجد ایران و تاکید و تصریح مولف بر پیشینه کهنسال فرهنگی ایران ما قبل هخامنشی یکی از شالوده های اصلی کتاب را تشکیل می دهد که متاسفانه هنوز هم در کتب درسی مدارس و نظام آموزشی ایران مورد اغماض و بی مهری قرار گرفته است. این دیدگاه نویسنده گرانقدر از یک پشتیبانی قوی و استوار باستان شناختی بهره مند است. هنگامی که سلسله هخامنشی در ایران تشکیل شد، تمدن ایلامی 2500 ساله بود!

«بدین ترتیب حضور قومی که بعدها هخامنشیان خوانده شدند در نجد ایران، نه مهاجرت قومی ناشناس به سرزمین نامسکون و غیر متمدن، بل به سلسله ملت هایی بوده است که با تمدن های 6000 ساله بین النهرین درتضاد، تقابل و تعامل بوده، با آنها پهلو می زده اند و دستاوردهای فرهنگی آنان، از جمله آن چه در مارلیک، سیلک، لرستان و شوش به دست آمده از رابطه و پیشرفت اجتماعی، اقتصادی قوی، پویا و توسعه یافته حکایت می کند»(ص 39)

به راستی نیز همچنان که خود مولف نوشته است: « این کتاب می خواهد بگوید که آستانه حضور هخامنشیان در شرق میانه باستان با پایان حیات ملی – فرهنگی کامل و یا موقت این اقوام، از جمله اقوام و تمدن های ایران  کهن برابر بوده است»

مولف با قلم استوار و نثر شیوای خویش ( در صفحات 41 تا 43) به خوبی ماهیت و هویت سلاطین هخامنشی را بر اساس کتیبه بیستون به خوبی آشکار و معرفی کرده است. شگفت آنکه بعضی از روشنفکران همین تخت جمشید و کتیبه بیستون را چونان سمبل و نماد گوهر تابناک فرهنگی و تمدن ایران زمین می ستایند. همانجا که نیزه مرد پارسی بسیار دور رفته است:

 « داریوش شاه می گوید: در این کشورها هر کسی که به من وفاداربود، او را نواختم و هر کس که به من خیانت کرد او را سخت کیفردادم...من، هم بینی وهم گوش وهم زبان او را بریدم و یک چشم او را کندم. او را به در کاخ بستم تا همه او را ببینند»

کشتن و کندن چشم و گوش و زبان و بینی تنها دستمایه هنری تمدن نژاد آریایی بوده است. متاسفانه فرهنگ آریاپرستی عصر رضاشاهی چنان تا ژرفای ذهن و اندیشه تاریخ نگاران ایرانی رسوب کرده است که فراموش کرده اند سودای برتری نژاد آریا در خرابه های برلین و با خودکشی رهبر آن دفن گردید!

«جای تامل بسیار است که مقاومت های ملی در برابر اسکندر پس از سقوط تخت جمشید آغاز می شود. گویی تا قبل از آن اقوام ساکن ایران اسکندر را دشمن نمی شناخته اند»( ص 46)

همین استدلال ژرف بینانه نویسنده به خوبی ماهیت استبدادی و استثماری سلسله هخامنشی را در آسیای غربی آشکار می کند و ثابت می کند که اگر به راستی سلسله هخامنشی، در وحدت و پیشرفت اجتماعی و فرهنگی ملل آسیای غربی نقش موثر، کلیدی و محوری می داشت به این سرعت از هم فرو نمی پاشید!

مولف سپس به واشکافی دیدگاه های نژادپرستانه و موهوم حاکم بر ذهنیت نظام تاریخ نگاری ایران می پردازد که ثمره فرهنگ آریامهری پهلوی می باشد(ص 54- 53). سبک نگارش مرحوم حسن پیرنیا در تاریخ ایران باستان در ستایش نژاد آریا یادآور اندیشه های تئوری پردازان نازیسم و مولف نبرد من می باشد. پورپیراربا طرح پرسشی کاملا منطقی و دقیق از متفکران آریاپرست، خط بطلانی بر اندیشه های پوچ و بیهوده آنان می کشد:

«منظر نخستین نظریه آریامحوری می گوید که در زمانی نامعین، از نواحی نامعینی در شمال، سه دسته از اقوام آریایی به هند به ایران و به اروپا کوچیده اند، اما نظریه توضیح نمی دهد که چنین گروه انبوهی، چگونه در اقلیمی به تناسبی شمال جمع بوده اند، پیش از مهاجرت درچه شرایطی از رشد می زیسته اند، چرا و در چه زمان ناگزیر به مهاجرت شده اند و از همه مهم تر در زمان مهاجرت این اقوام شمالی، سرزمین های هند و ایران و اروپا دارای چگونه ساکنینی بوده و در چه مرحله ای از رشد تاریخی به سر می برده اند»(ص 88)

«آن ها که تمدن هند تا اروپا را چنین به آریایی ها متصل می کنند، کاش می توانستند دیگر تمدن های کهن مثلا چین را نیز توضیح دهند که بی نیاز به آریایی های استثنایی آنها، جهان باستان را به فلسفه و هنر و دستمایه های صنعتی خود تسخیر کرده بود(ص 108)

داستان سرایی و اظهارات بی پایه و اساس گروهی از شبه باستان شناسان و باستان شناس نمایانی چون علی رضا شاهپور شهبازی، که دانش باستان شناسی را تا سطح باستان دانی و باستان ستایی و آریایی سازی تنزل داده اند، از چشمان تیزبین مولف به دور نمانده است:

«نزدیک پنج هزار سال پیش از این در شمال فلات ایران، در دشت های اکراین و در کناره های شمالی دریای سیاه، مردمی جهان جوی و جنگاور می زیستند که آنها را هندواروپایی خوانده اند. این مردمان زندگی مبتنی برگاوداری و کشاورزی و جامعه شان پدرسالاری بود. در گردونه های تیزروی خود می نشستند و با زن و فرزندانشان بدین سوی و آن سوی می رفتند»( ص 107)

«غذای روزانه جوانان، بعد از ورزش و مدرسه، نان و نان شیرینی همراه با شاهی آب و نمک و انگبین جوشانده بود. غذای اصلی مردم نان بود که به دست زنان، که گندم را آرد می کردند، پخته می شد. گوشت گوسفند و بز و مرغ هم از غذاهای عادی ایرانیان بود و در مواقع ضروری گوشت شتر و اسب و خر نیز مصرف می شد که از آنها آبگوشت و یا کباب درست می کردند، گاهی کیک و کوفته گوشت را با نمک و تخم تره تیزک کوبیده، که به جای خردل به کار می رفت، خوشمزه می کردند»(ص 158)

«هندو اروپاییان که قبیله های بی شمار داشتند، در آغاز هزاره دوم پیش از میلاد به جنبش درآمدند و اروپا و نیمه باختری آسیا را زیر پای آوردند»(ص 108)

«پارسیان که از خویشاوندان نژادی مادها به شمار می رفتند و خود را آریایی می خواندند، در آغاز هزاره یکم پیش از میلاد به ایران آمدند و در پایان سده هشتم ق.م در پارس امروزی ساکن شدند...... بدون نیاز به هیچ ادله ای، مدعی می شوند که پارسی ها در اوایل هزاره یکم پیش از میلاد به ایران آمده اند، از همان زمان خود را آریایی می خوانده اند و از پایان سده هشتم پیش از میلاد در فارس ساکن شده اند و تاریخ از نخستین فرمانروای ایشان به نام هخامنش نام برده است»( ص 160 – 159)

 صرف نظر از تحقیقات کارشناسی که با تحلیل سیر تحول خط میخی پارسی باستان، جعلی بودن الواح زرین و سیمین اریارمنه و ارشام را اثبات می کنند، مولف توانسته است با ژرف نگری و کنجکاوی در متون تاریخی، مدارکی را برای اثبات جعلی بودن این الواح فراهم کند:

«آقای گیرشمن توضیح نمی دهند که چرا کوروش لوحه دو مدعی سلطنت در پارس را، که به دلیل گل نوشته بابل اصولا مورد تایید او نبوده اند و نامی از آنها در شجره نامه کوروش در بابل نیست، با خود به عنوان اسناد سلطنتی به همدان برده است؟ اگر چنین اسنادی از نظر کوروش معتبر بود، لااقل در شجره نامه اش به این دو شاه بزرگ خانواده خویش اشاره می کرد...

باز هم با این فرض که همدان مرکز اسناد سلطنتی باشد، چرا همراه این دو لوحه زرین، اسناد دیگری از این بایگانی بزرگ یافت نشده است؟ اگر بگویند که به مرور زمان این مخزن مورد دستبرد قرار گرفته است، پس شاید دزدان برای این لوحه های زرین به علت جعلی بودن بهایی قائل نبوده اند!»(ص 167)

همچنین از همین شیوه تحقیق برای اثبات تقدم زمانی کتیبه بیستون بر کتیبه پاسارگاد و نیز تحریف تاریخ توسط داریوش به خوبی بهره برده است:«از آنجا که حتی گل نبشته کوروش در بابل به خط میخی بابل است، نمی توان باور کرد که یک امپراطور پیروز که با خط میخی فارسی باستان – اگر نوشته های پاسارگاد را متعلق به دوران کوروش بدانیم – آشناست، شرح فتوحات خود را به خط و زبان ملت مغلوب بنویسد و بالاخره این که داریوش می گوید که ویشتاسب و ارشام یعنی پدر و پدر بزرگش در زمان سلطنت او هنوز زنده بوده اند...چگونه در حیات سلطانی پسر او نیز سلطان خطاب می شود و اگر ارشام یعنی پدربزرگ داریوش را نیز در همان زمان زنده و شاه بدانیم، پس می بینیم سه سلطان علی رغم تصور سعدی به طور همزمان در اقلیمی گنجیده اند!»(ص 168) – همچنین بنگرید به صفحات 169 تا 173 کتاب.

بر محور آنچه که نگارنده در این چهارمقاله با توجه به بضاعت اندک خویش به تحریر درآورد، ارزیابی زیر از کندوکاو در دوازده قرن سکوت عرضه می شود، تا چه قبول افتاد و که در نظر آید:

1)    مولف به اطناب کلام و مقدمه سازی طولانی پرداخته است؛ به جای آنکه مستقیما وارد مبحث تاریخ هخامنشی شود و فرضیه اصلی خود را بیان دارد.

2)    در سراسر کتاب، بعضی تناقضات و تضادهایی دیده می شود که به چند مورد آن در همین مقالات اشاره گردید و شناخت بهتر آن ها را به مطالعه دقیق خواننده واگذار می کنیم.(چند مورد اجمالی آنها عبارتند از: آشکار نیست که پارسی ها جدا از هخامنشیان هستند یا اینکه بنا به گفته خود مولف ساکنان ایران به هخامنشیان لقب پارسی به معنی ولگرد و مهاجم را داده اند، و نیز آیا پارسی ها  لژیونر و مزدوران جنگی آشوری ها، بابلی ها یا ماد و ایلام بوده اند یا مزدوران اندیشمندان یهود که به ناگهان بر شرق میانه حمله کرده اند و یا اینکه خزر می باشند یا اسلاو؟!)

3)    مولف همواره از نتایج تحقیقات آکادمیک و مفاهیمی قراردادی که مورد وفاق همگانی هستند اعراض می کند و می کوشد بر مبنای تعریف و توصیفی که خود از این مفاهیم دارد(همچون تاریخ و پیش از تاریخ) به شالوده کتاب شکل بخشد و به استنتاج بپردازد.

4)    مولف با ارائه فرضیه توطئه مافیای یهود و خزر تبار بودن هخامنشی ها، فرضیه ای کلان را عرضه کرده است که اثبات یا انکارآن بسیار دشوار و گاهی غیر ممکن می نماید یا حداقل یک پروژه بسیار بلند مدت و پرهزینه باستان شناسی را می طلبد، نتیجه آن که پورپیرار با بیان فرضیه خود بساط رنگین دیگری را در عرصه تاریخ ایران پهن کرده است!

5)    اگر فرضیه اصلی مولف درباره منشاء هخامنشیان (توطئه یهود) یک فرضیه تاریخی باشد که اساس این فرضیه باطل است و اگرباستان شناختی باشد تا لحظه اثبات یا انکار آن، سالیان سال در حد یک فرضیه باقی خواهد ماند.

6)    مولف در جلد اول، در عرصه تاریخ، جغرافیا و باستان شناسی به تئوری پردازی و فرضیه سازی پرداخته و کوشیده است با دگرگونی بنیان مفاهیم قدیمی، تعاریف و مفاهیم جدیدی را عرضه کند بی آنکه بخواهد یا حتی بتواند مسئولیت و سرپرستی اثبات یا انکار آن ها را بپذیرد، حال آنکه اخلاق علمی ایجاب می کند که هر محققی که فرضیه یا یک تئوری را عرضه می دارد تا سرانجام کار، مسئولانه رفتار کند و با عرضه فرضیات و نظریات عقیم و سردرگم و بلاتکلیف عرصه تحقیقات علمی و فرهنگی را آشفته نسازد. برای مثال لاابالی و بی معنی توصیف کردن مفهوم پیش از تاریخ و عرضه تعریفی جدید از آن، مولف را در برابر صدها مرکز آکادمیک باستان شناسی و هزاران باستان شناس مسئول می کند و ایشان منتظر هستند که مولف گرانقدر چگونه و با چه روش و رویکرد علمی خواهد توانست دیدگاه خود را ثابت و محقق گرداند!

7)    کاربرد متعدد کلماتی چون به احتمال بسیار، بی شک، بی تردید، معقول است تصور کنیم، می توان در مخیله آورد و می توان فرض کرد اعتبار اسنادی کتاب را متزلزل کرده است.

8)    مولف از این نکته ناب معرفت شناسی غافل مانده است که در تاریخ نمی توان فرضیه سازی و نظریه پردازی کرد.

9)    بعضی از تحقیقاتی را که مولف به خود نسبت می دهد، در واقع پیشتر توسط دیگران انجام شده و به ثمر رسیده بودند،همچون جعلی بودن الواح اریارمن و ارشام، تحریف تاریخ توسط داریوش کبیر وعدم کاربرد روزمره و اجتماعی خط میخی پارسی باستان و یا درباری و غیر اجتماعی بودن هنر هخامنشی.

10)                       تخیلی و ذهنی بودن مواردی چون نژادشناسی پارسی ها، تمدن ارمنی و اتحادیه شگفت انگیز تمدن خیالی کاسپین با سیلک و لرستان و ماد و ال پی و اورارتو!

11)                       مولف در سه جلد کتاب تاملی در بنیان تاریخ ایران درباره پارت ها و ساسانیان سکوت کرده است.

علی رغم همه آنچه که نوشته شد، نگارنده نکات ارزنده زیر را به عنوان نقاط قوت و نکات مثبت کتاب به شمار می آورد که به آن ارج و اعتبار می بخشند:

1)    شناسایی و معرفی ماهیت استبدادی، استثماری، دسپوتیسم و جنگ طلب سلسله هخامنشی بر اساس یک تحلیل روشن بینانه تاریخی

2)    نفی فرهنگ فراماسونری آریاپرستی،آریامحوری و آریازدگی.

3)    توصیه و تشویق پژوهشگران ایرانی به بازنگری در تاریخ ایران.

4)    تاکید بر درباری و غیر اجتماعی بودن هنر هخامنشی که با سقوط این سلسله، آن هنر نیز به تاریخ هنر پیوست.

5)    تاکید بر درباری بودن فرهنگ هخامنشی که هیچ جایگاهی در توده ملت نداشت.

6)    عدم آگاهی و شناخت ما از فرهنگ مادی پارسیان ماقبل هخامنشی.

7)    هخامنشیان به غیر از نیزه چیز دیگری برای ابراز وجود نداشتند.

8)    نتایج تحقیقات ایشان درباره شخصیت و بیوگرافی کوروش و تاویل و نگرش جدید وی از نقوش تخت جمشید، ارزش تفکر و تامل دارد.

9)    ریشه یابی و کندوکاو در علل ظهور و بروز هخامنشیان بر  اساس تورات را می یابد ویژگی ممتاز و پویایی اندیشه مولف دانست.

10)                       تاکید و تصریح بر سابقه تمدنی ایران ما قبل هخامنشی.

 

                                                                      پایان

 

ارسال شده در یكشنبه، ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۳۶ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : شهری
دوشنبه، ۳۰ تیر ماه ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۵۲
 
خدمت آقای پورپیرار سلام عرض میکنم. این نقد نکات خوبی داشت اما روی بعضی از نظریات ایشان سوال هست. چگونه میشود با آقای آجرلو ارتباط برقرار کرد؟ و آیا خود جنابعالی پاسخی برای بعضی از ایرادات ایشان ندارید؟ آیا نقد دیگری از ایشان درباره نظریات شما در دست است؟ لطفا انها را هم در سایت بگذارید.
 
پاسخ:
ان شا الله در اولین فرصت پاسخ نقد ایشان نصب خواهد شد.

 
نویسنده : احمد
دوشنبه، ۱۶ تیر ماه ۱۳۹۳ ساعت ۰۴:۵۳
 
باتشکر از اینکه بالاخره قسمت سوم کندوکاو را در سایت گذاشتید، در متن این قسمت اشاره شده که این مقالات کندوکاو 4 قسمت بوده اند. لطفا ان قسمت جاافتاده را هم بگذارید.
 
پاسخ:
بابت تاخیر عذرخواهی می کنم.گرفتاری ها یکی دوتا نیست.قسمت آخر مقاله در دو قسمت جدا در یک شماره نشریه چاپ شده بود. من هم همه را در یک قسمت تایپ کردم.

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان