پیروز باد ملت

داستانی از کتاب پیروز باد ملت/ نوشته ناصر پورپیرار/ انتشارات آلفا/ 1359
گلوله، که از پشت وارد بدن شده بود، مثل لگدی محکم او را روی چمن گل آلود باغچه میان خیابان انداخت. برای آخرین بار غلطید و با چشمانی گشاد و متعجب به آسمان خیره شد.
گرچه در حین سقوط صدای گلوله را شنیده بود ولی اینک هنوز به درستی نمی دانست که چه بر سرش آمده است. علی رغم هیاهوی خیابان و صدای پیاپی گلوله ها، در گردابی عمیق از سکوت و بلاتکلیفی فرو می رفت و فقط پس از آنکه جریان فوق العاده گرم خون را که به میان پاهایش روان بود، حس کرد، دریافت که برایش اتفاقی جدی با پی آمدی نا معلوم و اندکی ترس آور رخ داده است.
اینکه هیچ دردی احساس نمی کرد، به او تلقین نمود که حادثه چندان مهم نیست. تصمیم گرفت برخیزد و به دنبال جمعیت فرار کند. به خود تکانی داد و فورا فهمید که جز دست ها و پائین تر از زانوانش از وی فرمان نمی برند. سینه، کمر ، ران ها و تمام لگن خاصره اش در کرختی بی علتی، انگار که هیچ ارتباطی با بدن وی ندارند، فرو رفته بود. دستش را بلند کرد و بی این که پلک بزند به روی شکمش برد. تمام پنجه اش در حفره بزرگی که گلوله، سمت چپ شکم، بالاتر از تهی گاه و با فاصله چند انگشت از ناف ایجاد کرده بود، فرو رفت. یکی از انگشتانش را آهسته به عمق حفره داخل کرد و بلافاصله سوزش بزرگی در سراسر بدنش شعله زد. برای اولین بار پس از حادثه، چشمانش را بست و زیر لب نالید:
-    نفله شدم....
 27 ساله بود. سال های انتظار حادثه تعیین کننده  زندگی. و اینک نصیب او گلوله شده بود. همان آرامش، بی تفاوتی و منطقی را در خود یافت که از ابتدای سال های نوجوانی تاکنون همراه زندگی اش بود. زخم، ذره ای از شیوه نگرش او به زندگی نکاسته بود. سراسیمه نشد و در خود هراس به خصوصی احساس نکرد، می فهمید که این خود مرحله ای است که باید بگذرد. نفس بلندی کشید و همزمان، حباب بزرگی از خون درون حفره شکمش جوشید. اندیشید:
-    کارم تمام است. چگونه باید مرد. با چشمان باز و دوخته به آسمان، یا پلک ها را ببندم و لبخند بزنم.
به ناخواه خود، مثل هنرپیشه ای، هر دو حالت را تکرار کرد. نتوانست تصمیمی بگیرد. دریافته بود که هنوز دقایقی تا مرگش باقی است و نمی تواند این مدت را در یکی از این دو حالت ثابت بماند. تصمیم گرفت به اطراف بنگرد. گردنش را به سمت چپ چرخاند. روی زمین در خط مستقیم چشم اندازش، سه نفر در حالت های مختلف به فاصله کوتاهی از هم دراز کشیده بودند و کم ترین جنبشی نداشتند. خیابان خالی بود و در منتهی الیه دیدش، سربازان، پشت به او، به شکل نیم دایره ایستاده بودند. دوباره گردنش را چرخاند، به آسمان عصرگاهی خیره شد و زیرلب گفت:
-    مرا هم مرده خیال کرده اند.
جریان آرام خون، به میان پاهایش ادامه داشت. گاه گاهی نبضی درون زخم میجنبید و جوشش خون سرعت می گرفت. مجروح احساس می کرد که حاشیه حفره شکمش خنک می شود و موج کوچکی از یخ کردگی،هر از چند، شانه ها و کناره لب هایش را به لرزه ای ناخواه در می آورد. اندیشید:
-    فرصت دارم دراز بکشم و مرگ را تجربه کنم. از کجا شروع می شود؟ اینک دیگر صدای هیاهوی شهر و صدای گلوله ها را از دور و نزدیک می شنید، چند سرباز به فاصله ده قدمی روی آسفالت می دویدند و او صدای زمخت پوتین ها را با حواس آگاه می شنید. هرگز صداها را این چنین مجزا و با تمام جزئیات نشینده بود. لب هایش را رو به پایین کشید و آهسته زمزمه کرد:
-     عجیب است ، پس چرا نمی میرم.
تکانی ناگهانی بدنش را به لرزه درآورد. دستش از لبه باغچه سرید و پنجه هایش تقریبا مماس با کف خیابان بی حرکت ماند. لبه زبر هره کنار باغچه به مچ دستش فشار می آورد. تصمیم گرفت انگشتانش را به کف خیابان بفشارد و وضعیت مچ دستش را تغییر دهد. اندکی بعد دریافت که راحت تر شده است.ولی ناگهان با وحشت – در خیال خود – نیم خیز شد. وقتی به کف خیابان فشار می آورد هیچ چیز زیر نوک انگشتانش احساس نکرده بود. به سرعت شروع به لمس آسفالت کرد. سر انگشت ها هیچ درکی به مغز نمی فرستادند. هیجان زده، با صدایی که فقط اندکی بلندتر از قبل بود فریاد زد:
-    لامسه. از لامسه شروع می شود. من به هیچ چیز فشار نمی آورم. اما مچ دستم بالا و پایین می رود.
پیاپی انگشتان هر دو دستش را روی زمین می کشید. پیشانی، پشت لب و تمام گردنش غرق در دانه های عرق بود. ناگهان در خود خستگی مفرطی یافت. از تلاش و تجربه انگشتان دست کشید و با خود گفت:
-    اما گرمی خون را می فهمم. آدم چقدر خون دارد.
همچنان به آسمان خیره بود و حرکت شاخه درختی را می پایید که با باد نوسان می کرد.مدتی در رویای مبهمی که خطوط درهم شاخه های خشک درخت در ذهنش ترسیم می کرد، سرگردان ماند. نمی توانست معمای پیچیده آن همه خطوط ریز و درشت و کج و معوج شاخه ها را درک کند. به نظرش آسمان صفحه ای بود که گوشه ای از آن، به وسیله دست بازیگوشی، چپ و راست، کلفت و نازک، خط خطی شده بود. از چنین اندیشه ای که با انطباق ذهنی شاخه ها با متن خاکستری آسمان ساخته بود، لبخند زد و می خواست زیر لب بگوید:
-    برای این خیال ها دیر شده.
اما لب ها نمی جنبید و زبانش مثل تکه ای خمیر شور مزه و لزج در دهانش آرام بود. چند بار سعی کرد که زبانش را به حرکت درآورد و حداقل اطراف دهانش را تر کند. اما هر بار فقط با کوشش زیاد توانست کمی گردنش را از روی زمین بلند کند. نیروی فشار بر حنجره به مهره های گردن و عضله های اطراف گوش منتقل می شد. آرام آرام چشمانش را بست و با ناامیدی از اندیشه اش گذشت:
-    سکوت مرگ نزدیک است، چیزی نمی توانم بگویم.
ضربه های نبض را پشت مهره گردن، درون گوش ها و حتی پشت پلک بسته چشمانش حس می کرد. با خود گفت:
-    قلبم هنوز می طپد، عقلم کار می کند.
تصمیم گرفت چشم هایش را باز کند. پلک ها با فشار زیاد و با تانی گشوده شدند. علی رغم انتظارش، هنوز شاخه های درخت را می دید که در مقابل باد می جنبید. حتی گمان کرد که اشیاء را واضح تر و با جلای بیشتری می بیند. به آسمان خیره شد و بی هیچ اندیشه ای مردمک چشمانش را از چپ به راست آسمان تا آنجا که می توانست به گردش درآورد. در انتهای سمت راست آسمان، جایی که می توانست ببیند، پرنده ای سیاه، درست در امتداد گردش چشمانش و عمود بر چشم انداز او پرواز می کرد. به نظرش آمد حادثه ای شادی آور در آسمان رخ داده است. آرام آرام گردش چشم هایش را با حرکت پرنده تطبیق داد. هر چه پرنده به میان آسمان نزدیک تر میشد او خیره تر به روبرو می نگریست. یکباره سوزشی ضعیف اما بی نهایت عمیق در جمجمه اش احساس کرد و ناگهان دریافت که پرنده در پرواز، تکثیر می شود. روی آسمان در خطی مستقیم ده ها پرنده، چسبیده به انتهای یکدیگر، به دنبال هم قرار داشتند و با هر حرکت پرنده به جلو، تصویری بر تصاویر قبلی افزوده می شد و فقط هنگامی که دیگر پرنده به کلی از زاویه دید او خارج شده بود، به تدریج و یکی یکی و از انتها تصاویر پرنده شروع به زائل شدن کرد و با محو آخرین پرنده، چشمان گشوده مجروح، به بالا که جز پرده سیاهی نبود بی حرکت، خیره ماند. فرو افتادن پرده سیاه و اطمینان به مرگ قطعی، تا چند لحظه خیال او را فلج کرد. اما در همین هنگام صدای چند نفر را بالای سر خود شنید:
-    مرده است . بندازینش بالا
با شنیدن صدا دوباره اندیشه اش به حرکت درآمد. چیزی را نمی دید و قادر به حرف زدن نبود. در سراسر بدنش جز سکوت مرگ چیزی جریان نداشت. اندیشید:
-    اما هنوز می شنوم. زندم . من زندم.
دست و پایش را گرفتند. ناگهان و با نیرویی حیرت آور پایش را از میان دست های سرباز بیرون کشید. این عمل غیر ارادی، با درک او پیوندی نداشت و فقط توجه سربازان را جلب کرد. یکی از آن ها گفت:
-    بذارش زمین ببینم. مثل این که زنده س.
دوباره زمینش گذاشتند. او کلمات را گرچه با طنینی غیر عادی و طولانی، ولی به هر حال می شنید و مفهوم آنها را درک می کرد، می خواست برای تایید زنده بودنش لبخند بزند. اما فقط کمی از گوشه لب پایینش را کج کرد و دیگر نتوانست به حالت اولیه بازگرداند. یکی از سربازان گفت:
-    به جناب سروان بگو برای این آمبولانس بفرسته.
مجروح از میان جمله فقط تا کلمه سروان را شنید. بقیه کلمات مثل نوار صوت بریده شده، کشیده و مخلوط، با آوایی درهم و برهم و مثل این بود که کسی در بوقی با صدای بم، با نفسی ضعیف بدمد.سرباز دیگر از روی بی حوصله گی گفت:
-    بابا بندازش بالا بریم.
مجروح چیزی نمی شنید، هنگامی که جسم مچاله شده و لهیده اش را درون کامیون و بین سایر اجساد پرتاب کردند، در لحظه فرود بار دیگر ذهنش از خواب مرگ بیدار شد، مکث کوتاهی کرد. با بقیه نیرو نفسی بریده کشید و با خود گفت:
-    آه ای اندیشه  دلاور و خردمند و با وفا. تو تا آخرین دم با انسانی. خواست آزمایشی بکند، به یاد علت تیر خوردنش افتاد و در کاسه سرش آخرین شعاری را که میداد تکرار کرد:
-    پیروز باد ملت...
ذهن او همچون نقطه پایان، بر آخرین حرف آخرین کلمه ثابت ماند.

ارسال شده در پنجشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۱۱ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : حميد
چهارشنبه، ۲۳ بهمن ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۴۰
 
بسيار عالي بود

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان