کسب

داستانی از کتاب پیروز باد ملت - از ناصر پورپیرار/ انتشارات آلفا/ 1359


پرسیدم خربوزه ها شیرینن؟
گفت : بله آقا، اما چرخ من نیس.
بعد صدا کرد:
-    مش باقر بیا خربوزه بده.
مش باقر، عاقله مرد کوتاه قد تریاکی چموش چهره، پیدایش شد. چند دفعه ای ازش خرید کرده بودم و هر بار بدتر از دفعه پیش. پرسیدم:
-    مش باقر، اینا شیرینن؟
گفت: بله آقا من جنس بد ندارم، می برمش.
گفتم : دو تا بکش.
از کنار ترازو دو تا خربوزه دراز پوست سبز، با لکه های سفیدی به اندازه کف دست، برداشت و گذاشت توی کفه. سنگ ها را که می چید توی کفه دیگر، ازش پرسیدم:
-    کیلویی چنده؟
گفت : دو تومن. و کشید. هشت کیلو بود. یک دستم توی جیبم بود، که صدام دراومد.
-    مش باقر یه چاقو به یکیش بزن. اون کوچک تره رو.
گفت : به چشم.
گزلیک را از زیر کرباس آبی رنگ روی چرخ بیرون کشید و یک تکه مثل ذوزنقه  از وسط خربزه در آورد. زیاد فرزی نمی کرد. وسط کار گفت:
-    به به ، چه صدای تردی. خدا برکتش بده. وبعد همین طور که ذوزنقه را از دل خربزه بیرون
 می کشید گفت:
-    اینا مشهدیه آقا. نمیذارن زیاد بپزه . وگنه توی کامیون تا برسه این جا مث چینی خورد میشه.
تو سرم تصور خربزه مشهد دور میزد. ذوزنقه را گرفتم و به نیش کشیدم. اول نصفشو، بعد هم بقیه رو. دهنم خالی نشده بود که گفتم:
-    مش باقر، این که خیاره.
گفت: چی خیاره؟ این خربوزه؟ و زد بغل ذوزنقه را چاک داد. این بار یک تکه خنجری شکل درآورد و همه را لف کشید. ملچ مولوچ می کرد، انگاری دیگه خیلی شیرین بوده. گفت:
-    خدا پدرتو بیامرزه. این نوبر خربوزه س دیگه می خواسی چی باشه؟
گفتم: هیچی خربوزه اش خوبه، اما یکیش منو بسه.
و بزرگتره رو گذاشتم وسط چرخ. شروع کرد سنگای ترازو را کم و زیاد کردن. بفهمی نفهمی با دلخوری می لندید:
-    اینا چهار خروار خربوزه بوده. ظهری تا حالا فقط همین چن تاش مونده. این جا سه راه امین حضوره، نمیشه جنس بد ریخت.
گفتم: تو از اوناشی که می دونی کجا چن خروار هالو پیدا میشه.
کفه ها را میزان کرده بود. خیال کردم دو کیلو و نیمه. پنج تومن دادم دستش و خربزه ها را بلند کردم، صدام کرد که:
-    سه کیلو و نیمه.
گفتم : من واسه این خربوزه کیلویی دو تومن پول نمیدم.
گفت: می شه هفت تومن. حالا یه تومن دیگه بده که شیش تومن داده باشی.
سرقوز بودم. خرناس کشیدم که :
-    اون پنج تومنش هم برا این خربوزه زیادیه. نمی خوای بزارمش زمین.
گفت: خربوزه بریده رو؟
چشم های خمار تریاکیش یک کم براق شده بود. همان طور که خربوزه رو دستم بود ردیف کردم:
-    اگه نبریده بودی و می بردمش خونه، وقتی پاره ش می کردم صد تا فحشت می دادم. حالا همون پنج تومنو وردار و تو به من فحش بده.
چهار قدمی رفتم. منتظر بودم صدام کنه. اما دنبالشو نگرفت و صدایی نشنیدم.
 

ارسال شده در پنجشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۱۰ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان