سومین پیروزی زمستانی بر قله رفیع دماوند

نشريه شكار و طبيعت – تيرماه 1342/ شماره44/
ناصر بنا كننده فرد – عضو كانون كوهنوردان تهران

امسال زمستاني خشك و بي بارندگي بود. مخصوصا در تهران، حتي آفتاب هم خيلي كم زير ابر بود. روزي كه « محمدي» با تلفن به من خبر داد كه خودم را براي يك حمله زمستاني به قله دماوند آماده كنم ومن نيز موافقت كردم و روي صندلي نشستم، غفلتا از پنجره ديدم كه پاره اي درشت و سياه ابر از مغرب و شمال به جلو مي خزند.(روز هيجدهم بهمن بود). درست انگار كه اين ابرها منتظر اعلام برنامه ما بودند. باخود گفتم: «باز شروع شد. جدال ديرين كوهنورد و طبيعت». وبعد هم تا روز شروع برنامه ما، اين ابرها ساكت نبودند و آسمان چند روز پي در پي باريد.
تدارك برنامه ما بسيار وسيع بود، از چند برنامه زمستاني گذشته كه در ايران انجام يافته بود به اندازه كافي توشه و تجربه اندوخته بوديم. هر كجا وسيله اي سبك و گرم و به اصطلاح بچه ها « فرنگي» سراغ داشتيم جمع آوري نموديم و از هر كه ممكن بود اطلاعات و راهنمايي خواستيم. مضافا اينكه هر كدام از ما به اندازه کاملا كافي ورزيده و سرما و گرما چشيده بوديم. ساعت 6 صبح پنجشنبه 25 بهمن همه در ميدان فوزيه جمع بوديم و جيپي كه قرار بود ما را به مقصد برساند حاضر آماده، انتظار مي كشيد. يك نگاه سطحي به كوله هاي بسته و پر، و يك حساب سريع ثابت كرد كه هيچ چيز كم و كسر نداريم و همه چيز مطابق صورت و پيش بيني تهيه گرديده است.
در آن صبح زود زمستان، باز هم عده اي با صميميت و محبت تمام، بستر گرم را به خاطر بدرقه ما ترك كرده بودند، ما دستهايشان را فشرديم و صورت هايمان را بوسيدند، برايمان پيروزي آرزو كردند و بعد با طلوع اولين اشعه آفتاب ماشين به راه افتاد. مقصد ما پل « لومر» در نزديكي دهكده رينه بود. بارندگي چند روز اخير خدمت بزرگي به يال ها و قله ها و ارتفاعات مسير راه كرده بود. از آبعلي به بعد تمام برجستگي هاي مقابل چشم، سفيد پوشيده بودند و جاده نيز از قشر يخ قابل توجهي بي بهره نبود. براي من و محمدي اين برنامه، دومين حمله زمستاني مان به قله دماوند محسوب مي شد، و روي اين حساب، همينطور پيش خود، جهت يال مسير صعود را مشخص مي كرديم. و در اين ميان همسفر ديگرمان «عليزاده» كه در راه انجام سي و دومين صعود خود به دماوند بود كمك كاملا شايسته و موثري به حساب مي آمد. اولين چشم انداز قله، از پلي در دو كيلومتري دهكده پلور است. بلندترين قله ايران پوشيده از برف، با سكوت و وقار جاوداني و مقدسش، آرام و با نخوت، طبيعت اطراف را نظاره مي كرد. هوا كاملا مساعد، آفتابي و حتي گرم بود. و اين فرصت مناسبي به شمار مي رفت براي دوربين ها كه بلافاصله به كار افتادند و اين برخورد اول را ضبط نمودند. وبعد هر كس با انگشت و اشاره مسير صعود را تعيين مي كرد و روي هم رفته شادمان و بي نهايت شنگول بوديم. پس از عكسبرداري مجددا سوار جيپ شديم. عقربه هاي ساعت درست ده صبح را نشان مي داد كه ما در نزديكي پل لومر پياده شديم. چيزي كه بيشتر ما را خوشحال و تا اندازه اي متعجب مي كرد خشك و بدون برف بودن راه بود. ما قبلا پيش بيني مي كرديم كه تا رسيدن به ارتفاعات مناسب بايستي لااقل چند دره و گرده پوشيده از يخ و برف را طي نماييم. اما بر خلاف انتظار ما يا به علت بادهاي شديد و يا به علت بارندگي كم راه از همان ابتدا خشك و صيقلي شده بود و جا داشت كه اين مطلب را به فال نيك بگيريم. آقاي فيروز بهي كه تا آخرين لحظه براي بدرقه، ما را همراهي كرده بود، آخرين سفارش ها و نصيحت ها را كرد و پس از آن از اولين گامهاي حركت ما عكس برداشت و تا لحظه اي كه امكان ديدار وجود داشت، دستش را مي ديديم كه با شور و صفاي به خصوصي در هوا تكان مي دهد و بعد ما چهار نفر مانديم و قله اي خشك، سرد، عبوس، زيبا و مغرور...
نظري به ارتفاع سنج انداختيم.2350 متر را نشان ميداد و اين ارتفاع ابتداي حركت است. گرچه وزن تقريبي كوله بارهايمان 35 الي 40 كيلو بود و اين باري واقعا سنگين و دشوار است، اما محاسبه اينكه هر كيلو و هرگرم اين بار براي ما ارزش حياتي و ضروري دارد، تحمل آن را برايمان آسان تر مي نمود. روي شيب هاي نسبتا ملايم اوايل راه، قبل از اينكه عضلات پايمان گرم و به اصطلاح برو شود بحث لازم و شيريني درباره ارتفاع حقيقي قله دماوند داشتيم. متاسفانه ارتفاع سنج همراه ما فقط تا 5000 متر را اندازه مي گرفت و باز هم متاسفانه هنوز محاسبه دقيق و مطمئني با ارتفاع سنج حساس و صحيح، روي هيچ يك از ارتفاعات ايران انجام نيافته است. و به خصوص ما به التفاوت ارتفاعاتي كه در مورد قله دماوند ذكر مي شود فوق العاده زياد است(5700 الي 6300 متر) و حتي در نشريه اي كه اخيرا اداره آمار به كمك اداره جغرافيايي ارتش انتشار داده است، ارتفاع اين قله را 6300 متر ذكر نموده است. همچنين يك هيئت انگليسي كه در سال 1336 به قله صعود نمود، ارتفاع را بيش از 6100 متر اندازه گرفتند. در جزوه اول « مناظر زيباي ايران » نيز اين طور يادآور شده: " ...سلسله مرتفع البرز و قله شامخ 6000 متري آن دماوند ..."
و باز در صفحه اي ديگر از همين جزوه ذكر گرديده : " قسمتي از پايتخت و دورنماي قله با عظمت 5706 متري دماوند..."
ولي با اين همه در ميان كوهنوردان ارتفاع قله دماوند بين 5650 تا 5750 مشهور است( و ما در اندازه گيري تقريبي كه ضمن همين برنامه با استفاده از ارتفاع سنج 5000 متري همراهمان نموديم، به اين نتيجه رسيديم كه ارتفاع حقيقي اين كوه اندكي كمتر از 6000 متر است.)
آفتاب به طرز نشئه آوري مي درخشيد. ولي من در باطن خويش، احساس نگراني و عدم اطمينان مي نمودم. شايد به خاطر اين بود كه در هر دو برنامه زمستاني سالهاي گذشته ام با شكست مواجه شده بودم و پيوسته پيش خود مي گفتم: « هوا عمدا روي خوش نشان مي دهد تا ما را به ارتفاعات بالا بكشاند و در آنجا دمار از روزگارمان درآورد».
اندك اندك هر چه بيشتر خود را به بالا مي كشيديم، چشم انداز زير پايمان وسيع تر و پهناورتر و بالاخره زيباتر مي گشت. لحظه اي استراحت نموديم و از لباس هاي تنمان كاستيم. زيرا با وجود اينكه باد اندكي سرد بود، ولي بارهاي سنگين و شيب كه رفته رفته تندتر ميشد، عرقمان را درآورده بود. راهي كه انتخاب كرده بوديم، كاملا بي نقص و مطابق ميلمان بود، و تا وقتي كه براي صرف اولين نهار اطراق كرديم، تنها يك كمرنسبتا طولاني از برف منجمد شده كه به دره اي پر شيب و سنگلاخي منتهي مي شد و مانعي پيش بيني نشده به حساب مي آمد، قدري عذابمان داد و نيرويمان را ربود. پس از دو ساعت راهپيمايي، در ساعت 12 در پناه سنگ هاي كاسه اي شكل و مجوف ناهار را برگزار كرديم...
لحظه به لحظه شيب تندتري در مقابل داشتيم و بيشتر با عظمت واقعي دماوند رو به رو مي گشتيم. عقربه ارتفاع سنج مرتبا عدد بيشتري را نشان مي داد و ما نيز با طمانينه و بردباري گام هاي استوار خويش را به جاي يكديگر مي نهاديم. انبوه گون ها و بته خارها كه در اين منطقه چيده و سوزانده نمي شود، زيبايي و لطف وحشي و خشني داشت و در ضمن تكيه گاه نرم و مطمئني بود براي پاهاي ما كه رفته رفته زير فشار كوله ها و تندي سربالائي ها مي رفت كه احساس خستگي نمايند.
ساعت 4:30 بود. آفتاب به افق مغرب مي گراييد و ارتفاع سنج ارتفاع 3300 متر را نشان ميداد كه تصميم به برپا نمودن اولين كمپ خود نموديم. بر فراز يك گرده خاكي كه مملو از تكه سنگ هاي سست و بته هاي تيغ بود ، محل نيمه مناسبي را با نيم ساعتي كوشش دسته جمعي تبديل به استقرارگاه مناسبي براي چادر نموديم. و وقتي آفتاب آخرين شعاع و روشنايي خويش را نثار طبيعت مي نمود، درون چادر به روي تشك هاي بادي لميده بوديم و با چشماني مشتاق، جوشيدن آب را بر روي پريموس نظاره مي كرديم.
شب فراموش نشدني ما ، با آوازها و يادآوري خاطره ها و شوخي ها شروع شد. ستاره ها در آسمان مي درخشيدند و باد با اينكه در خارج، قابل توجه بود، ولي در داخل چادر مطلقا رخنه اي نداشت و ما فقط صداي برخورد آن را با پوشش اول چادر مي شنيديم كه خود موسيقي جالبي به شمار مي رفت. بالاخره كيسه خوابها را گشوديم. زيپ ها و دكمه هاي چادر را بستيم و خود را به دست خواب سپرديم. قبلا براي بيداري روي ساعت 7 صبح توافق كرده بوديم و صبح وقتي بيدار شديم كه عليزاده خود به تنهايي ترتيب صبحانه را داده بود. بلافاصله پس از بيداري به طرف در چادر خيز برداشتيم. آفتاب از پشت تيغه هاي قله «دوبرار» كه مقابل چشم ما بود طلوع مي كرد و در آسمان رگه هاي كمرنگي از مه ديده ميشد كه اطمينان داشتيم با بالا آمدن كامل خورشيد ازبين خواهد رفت. بلافاصله پس از صرف صبحانه به برچيدن چادر پرداختيم. كوله ها را بستيم و ساعت 9:30 صبح دومين روز حركت خويش را آغاز نموديم.
خوشبختانه براي اين برنامه از نظر وقت به مقدار زيادی محدوديت قائل نشده بوديم. ولي با اينهمه لازم بود از هواي خوب حداكثر استفاده را ببريم و تا آنجا كه امكان دارد ارتفاع بيشتري را صعود نماييم و الحق كه دماوند مهمان نوازانه  از ما پذيرايي مي كرد و من با اينكه هنوز دراعماق دل خويش احساس كدورت و دلهره مبهمي مي نمودم، اما با ديدار آن آسمان شفاف و هواي مساعد، پر زيبايي كه باد از گرد برف برفراز قله ساخته بود، اينطور گمان بردم كه حتما قله دماوند نيز از تنهايي به جان آمده كه اين چنين مقدم ما را گرامي مي دارد.
برودت و شدت باد تا حدود زيادي افزوده شده بود و علاوه بر فشار هوا و شيب راه كه اكنون به 65 درجه مي رسيد، نوع زمين نيز به علت ارتفاع زياد تغيير يافته بود. معمولا در مسير قله ها، از ارتفاع 4000 متر به بعد گياه و گوني نمي رويد و اين مسئله در مورد قله دماوند بيشتر از ساير قلل ايران در نحوه صعود تاثير دارد. چون به علت آتش فشاني هاي گذشته، روي شيب هاي دماوند از سنگهاي ليز لغزان و سوخته( كه به اصطلاح كوهنوردان سنگ هاي سماقي خوانده مي شوند) پوشيده شده و اين سنگها به علت لغزندگي صعود را دشوار مي سازند. بنابراين، كناره و ريشه بته هاي خار محل مناسبي براي استقرار كف پا در اين گونه شيب ها به شمار مي رود. وحالا كه رفته رفته از ارتفاع 4000 متر ميگذشتيم، نبودن اين بته ها حركت ما را كندتر مي نمود. اما هنوز به اندازه كافي انر‍ژي، سلامت و روحيه خود را حفظ كرده بوديم. به طوري كه پس از يك توقف كوتاه در ساعت دوازده، تا ساعت سه بعد از ظهرتوانستيم به ارتفاع 4400 متري دست يابيم.
آفتاب به طور مايل بر ما مي تابيد، برفراز يكي از گرده هاي عظيم دماوند و در ميان آخرين امتداد يخچال هاي «بام شيون» و « آبشار يخ» دست به كار برپا نمودن دومين كمپ خويش شديم.«آبشار يخ» سمت چپ و چند گرده بالاتراز محل چادر به خوبي نمايان بود. بوي پيروزي آشكارا به مشاممان مي رسيد. غروب آفتاب با هزاران رنگ بديع، طبيعت را نقاشي كرده بود.كيسه پلاستيك بزرگ را از برف تميز پر كرديم و در دسترس قرار داديم و بعد ضمن اينكه اندك اندك روي چراغ پريموس برف ها را تبديل به آب مي نموديم، از درب باز چادر، مثل يك عاشق شيدا، شيفته و مجذوب، جلال و شكوه طبيعت بي انتها را مي نگريستيم. امشب ديگر به اصطلاح قله بيخ گوشمان بود و بيشتر شادماني ما از آن جهت بود كه ديگر كوله كشي نداشتيم و اين آخرين كمپ محسوب ميشد. تنها يك حمله ديگر لازم بود تا كاملا موفق و پيروز شويم. در ارتفاعات زياد به علت كمبود اكسيژن خواب يكنواخت تقريبا غير ممكن است و هميشه انسان در حالت خواب و بيداري به سر مي برد و آن شب حالت انتظار نيز مزيد بر علت شده خواب ما را به صورت چرت هاي مقطع چند دقيقه اي درآورده بود. ضمنا سرما نيز بيشتر اذيتمان مي كرد. هواي داخل چادر در ساعت 2 بعد از نيمه شب 18 درجه زير صفر بود. وقتي عقربه ها ساعت 6 صبح را نشان داد، بسترمان را ترك نموديم. پوشش داخلي چادر به شدت مي لرزيد و چون چادر حالت نيمه خميده اي داشت، به نظر مي رسيد باد كمي بندهاي چادر را رها كرده باشد. براي بررسي هوا و تحكيم وضع چادر بيرون آمديم، با اينكه درداخل چادر صداي باد را مي شنيديم و از حركت سريع پوشش دوم چادرتا اندازه اي شدت آن را نيز حدس مي زديم، ولي هرگز گمان نمي كرديم كه با يك طوفان وحشي روبه رو باشيم. با وجود اين مي توانستيم بگوييم كه هوا صاف است. چون قسمت اعظم آسمان، به خصوص سمت جنوب و شرق كاملا صاف و در نور كمرنگ صبحگاهي كبودي تندي داشت. اما شدت سرما و باد نهايت نداشت. قبل از اينكه صبحانه را بخوريم، كنفرانس كوچكي ترتيب داديم. همه عقيده داشتيم كه وضع عمومي هوا رو به خرابي مي رود و اگر لااقل از آفتاب امروز براي صعود نهايی استفاده نكنيم ممكن است يكي از آن بوران هاي برفي چند روزه به كلي فلجمان سازد. و بالاخره قرار بر اين شد كه با استفاده از حداكثر پوشش، همان روز به قله صعود كنيم.
صبحانه مفصلي خورديم. كفش ها را كه به صورت تكه هاي خشك سريشم درآمده بود، روي شعله چراغ نرم كرديم، آنچه لباس گرم و وسيله حفاظتي با خود آورده بوديم روي هم پوشيديم، وضع چادر را به خوبي استحكام بخشيديم و آن وقت در ساعت 7:30 صبح به عزم آخرين مرحله صعود به راه افتاديم. در حقيقت ما هيچگونه وسيله عمومي نيز با خود به قله نبرديم . همراه بردن كرامپون «كفش يخ» در قله هايي نظير دماوند كه مسير صعود پيوسته متغير است و مي توان گفت قسمت عمده راه را شيب هاي سنگي و خاكي تشكيل مي دهد، با درنظر گرفتن صعوبت باز و بسته كردن كفش يخ به ويژه در هواي طوفاني غير ضروري و بيهوده است. استفاده از كلنگ و طناب نيز گرچه بسيار ضروري است، ولي به دلايل فوق بدون اشكال نيست ( و عملا نيز در تمام مدت صعود به جز يكبار، مورد استفاده اي براي وسائل فوق پيش نيامد)
آرام آرام و خاموش به دنبال هم شيب را كه اكنون به 70 و 75 درجه مي رسيد پشت سر مي نهاديم. در مسير باد مثل شعله شمعي در مقابل نسيم خم شده بوديم. منتهي شعله اي كه سعي كند بر خلاف جهت باد خم شود. عقربه ارتفاع سنج به روي آخرين اعداد خود متوقف شده بود. از مرز 5000 متر گذشته بوديم، كمبود اكسيژن به خوبي محسوس بود. در هر چند متر صعود يك استراحت كوتاه لازم و حتمي بود. كاملا ساكت بوديم. صحبت كردن مستلزم صرف انرژي فوق العاده اي بود و در انتهاي يك صخره سنگي بسيار تيز به راستي امانمان بريد. بالاخره پس از سه ساعت و نيم كوشش با آخرين تلاش ممكنه خود را به روي سنگ هاي « بام شيون» رسانديم، يك گرده نسبتا بلند پوشيده از برف منجمد ما را از قله جدا مي كرد. بدون شك اگر آزادانه خود را در مسير باد قرار مي داديم، به راحتي مي توانستيم در آسمان پرواز كنيم. اطراف ما را ارتفاعات و قله هاي دور و نزديك احاطه كرده بود و ما نسبت به تمام آنها برتري داشتيم. ديگر بيش تر از نيم ساعت تا قله باقي نمانده بود. از لحظه اي كه چادر را ترك كرده بوديم، در حسرت برداشتن يك عكس مي سوختم. وهنوز هم افسوس مي خورم كه چرا بايست آن باد لعنتي مانع از اين شود كه چند صحنه زيبا از يخچال هاي اطراف «بام شيون» را به شما نشان بدهم.
قنديل هاي كوچك يخ از اطراف سبيل بچه ها آویزان بود. همان طور كه لحظه به لحظه فاصله ما با قله كمتر ميشد بر فشار و قدرت باد سرد افزوده مي گشت. از شدت سرما در ميان سه جفت دستكش وجود انگشتهاي دستم را احساس نمي كردم. در اين حال فقط يك لحظه روي خود را در جهت وزش باد گرداندم و قبل از اينكه بتوانم چاره اي بينديشم طوفان عينكم را از صورتم ربوده بود و پس از آن با كمال تعجب شاهد اين بودم كه چگونه باد يكي از طلق هاي عينك سعيدي را از محفظه اش بيرون كشيد و همراه خود برد و فقط يك حلقه گرد پلاستيك به روي چشمهايش باقي گذاشت. ولي با اين همه پيروزي حقيقي از آن ما بود. يك قدم و باز هم قدمي ديگر، و حالا در ساعت 12:20 دقيقه بعد از ظهر روز شنبه 27 بهمن سال 1341 ، رفيع ترين قله ايران يك بار ديگر در فصل زمستان مغلوب كوهنوردان شده بود.
همگي به سختي اسير احساسات خويش گشته بوديم. يكديگر را صميمانه در آغوش مي فشرديم. در آن حال احساس نزديكي كامل با خدا مي كرديم. توقف زياد در آن سرماي بي حساب خطر بزرگي بود. به هر صورت دوربين ها را به كار انداختيم و پي در پي در حدود 12 عكس رنگي و سياه و سفيد از قله و آرمها برداشتيم. مجموعا توقف ما بر سر قله از 8 دقيقه تجاوز نكرد. به سرعت بازگشتيم. 5 ساعت و ده دقيقه از لحظه اي كه چادر را ترك كرده بوديم مي گذشت. ما در اين مدت واقعا تا آخرين ذره هاي نيروي خويش كوشيده بوديم. به طوري كه در بازگشت به كلي منگ و درهم كوبيده شده بوديم. به طوري كه اختلاف صعود و بازگشت تنها يك ساعت و نيم بود.
در تمام طول راه لحظه اي طوفان آرام نگرفت و خوشبختانه وقتي به چادر رسيديم، سعيدي كه نيم ساعتي زودتر رسيده بود، چاي را آماده كرده بود. چاي گرم را نوشيديم و بدون اينكه كوچكترين اشتهايي به غذا داشته باشيم بلافاصله به داخل كيسه هاي خواب پناه برديم و در خوابي كه حالت نيمه بي هوشي داشت فرو رفتيم. ولي اين خواب بيشتر از دو ساعت دوام نيافت. به محض اينكه كمي از خستگي و كرختي بدنمان كاسته شد درد شديدي كه ناشي از سرما زدگي بود در انگشتهاي دست و پايمان شروع شد.
 نيمي از پوست چپ صورت من در اثر جريان دائم باد سرد، به شدت سوخته و باد كرده بود. انگشتهاي پاي محمدي به وضع رقت انگيزي متورم و كبود مي نمود. ديگران نيز كم و بيش به عوارضي در اين حدود دچار بودند. مجددا چراغ پريموس را روشن نموديم و تا وقتي سپيده صبح دميد ناراحت و نالان به ماساژ نقاط سرمازده پرداختيم. آخرين صبحانه روي ارتفاع را با زحمت زياد برگزار نموديم. توي چادر ما با استفاده از چراغ هر كدام كوله هاي خود را بستيم و بيرون آمديم. تنها چادر همچنان برپا مانده بود. در حاليكه باد وحشیانه شلاق مي كشيد و سرما بيداد مي كرد، برچيدن چادر مصيبت عظيمي بود. من در گوشه اي حيرت زده ناظر اين بودم كه چگونه شدت باد و سرما، سه نفر انسان را از جمع كردن چادري عاجز گردانيده است و اين عجز و ناتواني به قدري زنده بود و چنان نمودار بارزي از كشمكش نيروي انساني با طبيعت به شمار مي رفت كه با وجود اينكه خارج كردن دست از جيب و دستكش در آن محيط يك نوع شهامت محسوب ميشد، نتوانستم از برداشتن عكسي خودداري كنم. ديگر تقريبا برنامه به پايان رسيده بود. ساعت چهار بعد از ظهر پس از هفت ساعت راهپيمايي در حالي كه مي لنگيديم و از درد انگشتان دست و پا به شدت زجر مي كشيديم، خود را به پادگان دهكده «رينه» رسانديم. و فرداي آن روز رفقاي ما با شادي و صميميت كامل براي بازگرداندن ما به آب گرم آمدند.
و آن وقت كه در داخل ماشين سرود خوانان به شهر بازمي گشتيم، براي آخرين بار نگاهي به قله دماوند افكندم و در حالي كه تمام وجودم از احساسي ناشناس، مملو از غرور و شادماني و دوستي مي لرزيد زير لب گفتم:
« خداحافظ كوه بزرگ. ديدار تو درس ديگري از تحمل و گذشت، مبارزه و پايداري به من آموخت»           
 

ارسال شده در پنجشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۱۲ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان