سه کوهنورد در محاصره برف

سه کوهنورد در محاصره برف / ناصر بنا کننده فرد
نشریه شکارو طبیعت – شماره 28 – اسفند 1340


«سه کوهنورد که عازم صعود به قله دماوند بودند در میان برف و بوران شدید متوقف گردیده اند و راه رفت و برگشت آنها مسدود گردیده، خبری که از لاریجان به تهران رسیده حاکیست که کوهنوردان مزبور پس از آنکه از صعود به قله مایوس گردیده اند در قهوه خانه بین راه توقف کرده و بعلت برف سنگینی که  جاده را پوشانده نمی توانند به تهران مراجعت کنند و باید منتظر باشند تا راه مجددا برای عبور وسایل نقلیه آماده شود. بقرار اطلاع کوهنوردان مزبور از سازمان کوهنوردی تنسینگ – هیلاری می باشند» ( نقل از اطلاعات – یکشنبه پنجم بهمن ماه سال 1337)

این عین خبر ناقصی است که از یک برنامه بزرگ زمستانی که توسط «حسین و اکبر و ناصر بناکننده» در بهمن ماه سال 37 برای پیروزی بر بلندترین قله ایران (دماوند 5674)انجام گرفت . برنامه ای که در آن همه چیز وجود داشت جز پیروزی. بعدها در مورد این برنامه انتقادهایی به ما نمودند. مقاله زیر برای روشن شدن اذهان تمام دوستانی است که آن روزها ما را به خاطر این شکست سرزنش کردند. قبل از همه این اعتراف وجود دارد که در برنامه ما، مقدم بر وسائل ولوازم مورد نیاز، تهور وعشق به کوهنوردی دخالت داشته است. همیشه دوستی ها و صداقت های بزرگ بهترین ثمره همبستگی انسان هایی است که در کوهستان به خاطر سلامت و پرورش جسم و روح تلاش می کنند. و این نوشته ها حاوی همان نتیجه ایست که جای خالی پیروزی را در قلب و مغز ما پر می کند. درسی از گذشت و انسانیت برای ما و تجربه گرانبهایی است برای آنها که بعدها در این راه گام می نهند.
و توجه داشته باشند وقتی یک ورزشکار تصمیم گرفت، قوی و امیدوار است. اما اگر کوهنوردی تصمیم گرفت، پایدار و حتی دیوانه است. و ما نیز تصمیم گرفته بودیم در زمستان سال 37 که به عروس سفید پوش ایران «دماوند» پیروز شویم. این برنامه زیبایی بود که در مغز ما، حتی کوچکترین حرکت آن نیز انجام یافته تلقی میشد.
شب قبل از حرکت فیلم جالبی دیدیم و هنگامی که از سالن خارج شدیم ماه در آسمان نبود. دوستان گفتند: «هوا ابر است. بهتر است برنامه خودتان را عقب بیندازید.»
گفتم: «همانطور که دیروز ابر نبود ممکن است فردا هم ابر نباشد.» البته منطقی فکر نمی کردم. بهمن ماه بود. شک نداشتم آسمان لااقل تا چند روز دیگر اخمش را باز نمی کند. به خصوص منطقه قله ای که ما به عزم تسخیرش می رفتیم زمستانش هولناک و بی رحم بود و من دماوند سفید پوش و رفیع را از چشم انداز زیبایش در جاده ورامین دیده بودم و مثل یک عاشق هجران کشیده، لحظه ها را برای دیدارش میشمردم. وانگهی ما همه چیز را حاضر کرده بودیم. بسته های غذا، البسه مورد احتیاج و از همه مهم تر وقت که برای این برنامه تخصیص داده بودیم. با این ترتیب همه عوامل به ما حکم می کرد که ابر را ندیده بگیریم و فرصت را از دست ندهیم  و باید اضافه کنم که ما تجربه دیده و مغرور بودیم و جمعا چهار بار با این قله برخورد نموده بودیم.
صبح یکی از روزهای بهمن سال 37 کامیون حمل ذغال سنگ در جاده آبعلی ما را به طرف «رینه» می برد. بیست روزی بود که از آسمان چیزی نباریده بود. به همین جهت جاده ها خشک و بدون برف و یخ، به چابکی از زیر چرخ های کامیون پس می کشیدند و فقط برف در خط الراس های بلند نوار باریکی را نمایان می ساخت. پیست آبعلی رونقی نداشت. آفتاب روزهای پیش جلا و یخ زدگی اش را لیسیده بود. روز گذشته ما یال بلند مسیر حرکتمان را بر روی دماوند دیده بودیم که سیاه و بدون برف چشمک می زد و نوید پیروزی میداد. و امروز هم همه چیز طبیعت به یک زمستان سپری شده می ماند به جز آسمان.ابرها کیپ و انتقام جو همه پهنه آسمان را پوشانیده بودند.
صحبت راننده جالب و خاطره انگیز بود و اگر آسمان آنقدر گرفته و درهم نبود بیشتر از داستان هایش لذت می بردیم.از گردنه امام زاده هاشم رد میشدیم و او برایمان تعریف می کرد که در سال های گذشته طوفان چند نفر دهاتی را با قاطرهایشان در همین گردنه و به سینه تپه کوبیده و از بین برده بود.
راه مرتبا طی میشد و به مقصد نزدیک میشدیم. یک اضطراب لجوج و خودخواه در اطرافمان چرخ می خورد و در مغزمان جای می گرفت. شیشه کامیون را پایین کشیدیم. باد مضطرب و زوزه کشان به داخل جست. هوای بیرون به انقلاب کشیده شده بود. بعد از این پیچ دهکده زیبای پلورنمایان میشد و ما به زودی ازمقابل چند خانه و دکان این قصبه گذشتیم. چند نفری کنجکاو و تا حدی نگران ما را با نگاه بدرقه کردند. در فکر خاطره دیگری بودم که دیدم ذرات لغزانی روی شیشه جلوی اتومبیل سرخورده و می لغزید. آری، بلا نازل شده بود. برف آرام و خونسرد می بارید و انگار ما را تحقیر میکرد. ناراحت شدم. فکرمی کردم شاید بتوان نقشه ای کشید. راننده گفت: «لومر» نزدیک می شود. پیاده می شوید یا به ده برویم؟ البته می بایست پیاده شد. ولی هوا به ما حکم می کرد که به ده برویم. البته با این همه، به دنبال یک نقشه احتمالی که درخیالم طرح کردم پیاده شدیم. از کامیون و راننده دو عکس برداشتیم و آنها به سرعت از ما دور شدند. نظر من این بود که هر چه ممکن است زودتر خود را به پناهگاه سنگی «گوسفندسرا» برسانیم  و در آنجا به انتظار هوای مساعد چادر زده استراحت کنیم. به سرعت کوله ها را به دوش کشیدیم و بند کلاه های «کاپوشن» خود را محکم نمودیم. کوله ها سنگین بود و باد خشن در اثر برخورد با برزنت  زوزه می کشید. با اینکه برف خیلی به شدت و درشت می بارید، تشخیص راه امکان داشت و من خیلی مطمئن می دانستم که در سینه دره سمت چپ پناهگاهی برای ما وجود دارد که مجبور نشویم چادرمان را در هوای باز علم کنیم. ولی همه این ها در صورتی بود که آن مه غلیظ و ناگهانی از سطح دره و رودخانه «هراز» اوج نمی گرفت و همه چیز را محو نمی کرد. ولی افسوس که مه همه جا را فرا گرفت و ما را مایوس و گیج و متزلزل و متحیر بر جای میخکوب کرد.
پیشرفت در آن موقعیت و با وجود آن مه محصول دیگری جزاتلاف انرژی و عصبانیت نداشت. می بایست به ده برگردیم. و به انتظار خود ادامه دهیم و این دردآور بود. و ناگزیر راهی را که طی کرده بودیم برگشتیم و به دنبال جاده به طرف«رینه» حرکت کردیم. از پیچ های تند «گدوک» گذشتیم و دهکده «رینه» در منتهی الیه جاده زیر پایمان نمایان شد.
به فکر ارتفاع مغرور و پرارزشی بودم که می بایست اجبارا و به خاطر یک شوخی بی جای طبیعت کم کنیم و به سطح دره برویم. بازگشت و به دست آوردن این ارتفاع چند ساعت وقت و مهم تر از آن انرژی گرانبها لازم داشت. ولی با تمام این احوال لازم بود که از ارتفاعمان بکاهیم و به ده و ساختمان فدراسیون پناه ببریم.
حالا دیگر برف بر همه چیز حکومت می کرد. زمین زیر پایمان نرم و سفید میشد. همان طور که سرهایمان و روی کوله هایمان سفید شده بود.ابتدا گنبد کوچک امامزاده و بعد هم قهوه خانه گلی مشهدی رضوان به ما خوش آمد گفتند. در قهوه خانه را گشودیم. مثل همه روزهای برفی زمستان دهاتی ها دور بخاری حلقه زده بودند و بوی چپق سایه لطف بر سر آنها گسترده بود. هیچ کس انتظار ما را نمی کشید و تا وقتی که کوله هایمان را به زمین گذاشتیم و در جایی مستقر شدیم، هیچ کدام از تعجب چیزی به ما نگفتند. مشهدی رضوان چایی آورد و بلافاصله و با اولین کلمات سیلی از نصیحت و سرزنش به پای ما ریختند. به نظر آنها ما عقلمان را گم کرده بودیم. وگرنه دلیلی وجود نداشت راحتی و اطاق گرم منزل را رها کنیم و در این کوه و صحرای سرد و بی امان پرسه بزنیم. فرار از دلسوزی های آنها یک راه داشت. بساطمان را جمع کردیم و به ساختمان فدراسیون رفتیم. توی جاده کامیون حامل ذغال سنگ یک لحظه مقابل ما ترمز کرد و راننده با عجله گفت: « اگر برنگردید به زودی گردنه ها بسته می شود و تا یک ماه دیگر پشت برف خواهید ماند.» عجول و متاسف گاز داد و از ما دور شد. چون در جوابش گفته بودیم: ما خیال داریم بمانیم و به قله برویم.
آسمان چهار روز متوالی ما را درون چادرمان توی ساختمان فدراسیون محبوس کرد. هر روز صبح شرمنده و عجول از خواب بیدار میشدیم و کینه توزانه  برف و باد را که هنوز زوزه می کشید و در مقابل ما چرخ می خورد و انبار میشد، می نگریستیم. چادر گرم و مطمئنی داشتیم که درون اطاق شیروانی دار فدراسیون افراشته شده بود و شبها محل اجتماع بعضی از جوانان و ژاندارم های ده که مونس ما بودند شده بود.
روز اول صرف این شد که ببینم گذشت زمان و عدم توجه، مشترکا چه بر سر مامنی که برای استراحت کوهنوردان ساخته اند، آورده است و نتیجه ای که به دستمان افتاد ثابت کرد که تنهایی ملال آور و خردکننده است. حتی برای یک ساختمان. سوراخ باز پنجره ها که محققا روزی شیشه داشت به وسیله تخته های نازکی ناشیانه پوشانیده شده بود و به دست مجروح و شکسته بدنی می ماند که به طرز بدی پانسمان شده باشد. از موزاییک ایوان ها فقط نقشی بر روی شفته زمین باقی بود و خود آنها در ایوان منزل بعضی از دهاتی ها. گچ های سقف ریخته بود و الوارهای کف اطاق یکی درمیان وجود نداشت. پناهگاه مجللی بود برای موشها که جا به جا دیوارها را سوراخ کرده بودند و با وقاحت مضحکی جلوی چشم ما بازی می کردند. شبها به چادر و خوردنی های ما شبیخون می زدند.
این بررسی ها، به اضافه مقداری اظهار تاسف و کمی خواب و قدری تحسین دهکده سفیدپوش رینه که زیر فرش یکنواخت برف یله داده بود، تمام وقت روز اول ما را گرفت و شب وقتی در درون چادر با آجیل هایمان جشن گرفته بودیم، امیدواری داشتیم که صبح هوا روشن گردد و آفتاب بدرخشد و قله را ببینیم و با تمام قوا به طرف مقصود به راه بیفتیم. ولی از تمام امیدهای ما فقط صبح شدن صورت تحقق یافت. وگرنه برف می بارید و مه رقیق مثل یک لحاف نرم و دلچسب دهکده را در خواب و خموشی فرو برده بود. امکان نداشت ساکت بنشینیم و شاهد اضافه شدن قطر برف روی زمین باشیم. بایستی دست به کار شد. ولی جز ساختن یک شیر بزرگ برفی چه کار دیگری از ما میسر بود؟
تمام صبح و مقداری از بعد از ظهر را صرف ساختن این شاهکار که معلول بلاتکلیفی بود، نمودیم. دو قطعه کوچک ذغال سنگ که به جای چشم هایش گذاشتیم، کار را خاتمه داد. کمی دورتر ایستادیم. به محصول«هنر» خود با نگاه ارزیابی نگریستیم. یک شیر برفی کاملا زیبا و طبیعی. فقط افسرده و شکست خورده به نظر می رسید. و این روحیه خود ما بود که در او منعکس گردیده بود.
ریزش برف در تمام ساعات روز ادامه داشت. شب که شد حس می کردیم در پیوندی که با دوستانمان بسته ایم کاهلی می ورزیم. به آنها گفته بودیم که بعد از چهار روز دیگر پیروز برمی گردیم. و تمام تجهیزات ما برای یک هفته کافی و به دردبخور بود و دو روز از این وقت کم را در نهایت افسردگی و بدون فعالیت مثبت گذرانده بودیم. ولی هنوز وقت باقی بود. اگر فردا هوا مساعد میشد، ظرف پنج روز آینده همه چیز به بهترین وجهی صورت واقعیت می یافت. ما تعهد کرده بودیم که جمعه همان هفته در پیست آبعلی باشیم و آنها انتظار جمعه و بازگشت موفقیت آمیز ما را می کشیدند.
 با این همه سرنوشت چنین بود که دو روز دیگر نیز برف با لجاجت ببارد. روزهای خسته کننده ای بود  و نیروی فعال ما به همراه خوراکیمان رو به زوال میرفت. طی این دو روز به کلی از صعود به قله منصرف شدیم. وقت از دست رفته بود و همچنین چیزی که بتواند غذای مناسبی برای ارتفاعات باشد باقی نمانده بود.
چهارمین روز بدون نتیجه سپری شد. به درون چادرمان خزیدیم و موافقت شد به محض اینکه هوا از عناد دست برداشت و آفتاب نمایان گشت، به طرف آبعلی برگردیم. صبح روز بعد انعکاس نور خورشید در برف جلای عظیمی داشت و دل را شادمان می کرد. ابرها به صورت توده های بی مصرفی در گوشه و کناره افق انباشته شده بودند و یخ به طرز باشکوهی نور خورشید را تجزیه می کرد. محصول چهار روز نعمت آسمان با سخاوت تمام روی تمام پهنه زمین تا آخرین شعاع دید گسترده شده بود. جاده بسته شد و پیشگویی راننده کامیون به حقیقت پیوست.لااقل یک ماه وقت لازم بود تا مجددا راه این قریه دور افتاده را بگشاید.
وقت را نباید از دست داد، بایستی از دو روز فرصت باقیمانده استفاده کرد و پیاده بطرف آبعلی رفت این خود برنامه باشکوهی بود. یک راهپیمایی در برف، طی کیلومترها را در دو روز. چهار روز استراحت و خوراک کامل و نداشتن فعالیت نیرو را در پاهای ما کپک زده کرده بود و امروز به همراه درخشش آفتاب شکفته و قابل مصرف میشد. چادرها را برچیدیم و کوله ها را به سرعت آماده کردیم. میتوانستیم دو روز در میان دنیایی از برف راهپیمائی کنیم و این ما را ذوق زده میکرد. به زودی سه مرد برف ها را لگد کوب می کردند و با علاقه پیش میرفتند.اینها از شدت شوق فراموش کرده بودند که ذخیره نفتشان به پایان رسیده و جز مقدار کمی در منبع چراغ چیزی باقی نمانده است.
همه جا برف درخشان آفتاب را می بلعید. تنها رنگ بدنه دیواره های سنگی دره ها سیاهی می زد و این صخره ها نیز به زودی در تپه ماهورهای بی انتها و سفید به پایان رسید. برش تپه ها در زیر برفی به عمق 5/1 متر گم شده بود و فقط نمای گونهایی که بر لب دره های کم شیب می روید جاده را برای ما مشخص می ساخت. پر نشاط و قوی پیش میرفتیم. چراغ بادی پشت کوله تق تق یکنواخت و مشغول کننده راه انداخته بود. نیروی کافی برای پیشرفت در این مرتع پهناور برفی را داشتیم، ولی قله ما را نفرین کرده  بود. او می خواست تلافی شکست سال پیش خود را«پیروزی آقایان محمدی – حاج کریمی – عسگری بر دماوند در زمستان سال36» بر سرما دربیاورد و نفرین او کارگر شد. ابرها مجددا یکدیگر را فراخوانده و در آغوش کشیدند. مبارزه زیبا وهراس انگیزی میان خورشید و ابرها در گرفته بود و عاقبت پس از ساعتی خورشید مغلوب شد. یک گلیم سیاه و خاکستری رنگ روی گردون را پوشانید.
اکنون ما بقدر کافی از ده دور شده بودیم و به هیچ وجه میل نداشتیم عقب نشینی کنیم. تخمین میزدیم که چند ساعت دیگر به «پلور» خواهیم رسید و یک شب کامل استراحت خواهیم کرد. برف که پس ازچند ساعت وقفه مجددا حکومتش را از سر گرفت نتوانست پیشرفت ما را کند نماید. طولی نکشید که بوران شدیدی سراسر دامنه کوه را به تازیانه بست و ما مثل سه شاخه خشک و سیاه در دل اقیانوس خشمناک طبیعت همچنان پیش می رفتیم. این پیشروی سیزده ساعت تمام بدون دقیقه ای امکان استراحت به امید رسیدن به «پلور» ادامه یافت و بعد از تلاش عظیم و زمان طولانی بود که آخرین رمق ما نیز از پاهایمان در لابه لای برف ها مدفون شد. بوران مرتبا برای صورت و چشم هایمان قشر نازکی یخ به ارمغان می آورد. به کلی در هم شکسته بودیم. به نظر رسید که صدایی می شنوم. به عقب برگشتم. نفر بعد از من زانوهایش خم شده و روی برف ها به کوله اش تکیه داده، نگاهش رد پای مرا دنبال می کرد. با صدایی که سعی می کردم محکم باشد گفتم: «بلند شو – بایستی راه رفت – تو این طوفان نشستن با نیستی یکی است.» او اطمینان داد که به زودی به راه اولیه خود ادامه خواهد داد و می گفت:«شما بروید.من بعدا به دنبالتان خواهم آمد». ولی من می دانستم اگر ولو برای چند دقیقه دیگربدون حرکت بمانیم سرما همه ما را سیاه خواهد کرد.
شب نزدیک میشد و طوفان با همه قدرتش کولاک می کرد و پرده سیاهی سراسر دشت را می پوشاند. گاهی نیز صدایی شنیده میشد. کوله ام را به زمین گذاشتم و با تمام قوا و قدرتی که خون مرگ در عضلاتم دوانده بود تپه مقابل را به سرعت طی کردم. امیدوار بودم بتوانم در آن طرف تپه آثاری ازحیات بیابم. اما افسوس همه جا برف بی حساب روی هم انباشته شده بود. برگشتم. یک حساب سطحی هم به انسان می فهماند که زدن چادر در آن موقعیت و روی آن برف های گردمانند امکان ندارد و با وجود این دست به امتحان این کار زدیم. کلنگ ها آخرین حد در برف بدون استقامت فرو می رفت و محلی برای یافتن بند چادر باقی نمی ماند. وانگهی خود چادر در آن باد، و در روی برف نرم ایستادگی نمی کرد و مرتبا فرو می نشست. بایستی برفها را کوبید. اما به چه ترتیب؟ قطر برف به دو متر می رسید و کوبیدن این همه برف برای ما امکان نداشت. به خصوص اینکه باد مرتبا محل های کوبیده شده را پر می کرد. نیم ساعت وقت ما بدون نتیجه صرف این کار شد وعاقبت از این آزمایش دست کشیدیم. یاس آخرین قدرت مرا ربود و در کنار بقیه زانوهایم خم شد و به زمین غلطیدم. باد یک تکه بزرگ برف را از زمین کند و به روی بدنم پاشید. گرمای بدنم برودت اطراف را می خورد. زوال در اطراف ما پرسه میزد.و از صحنه های زیبا و رنگارنگ زندگی گذشته خداحافظی می کردیم. برای آخرین بار با یکدیگر صحبت کرده و راه حلی می جستیم. تنها چاره آن بود که به درون کیسه های خواب پناه ببریم و در هوای آزاد و طوفانی شب را بگذرانیم. آرامشی مطبوع به طرف مغزم می خزید. ونگاهم را به طرف آن دو نفر لغزاندم. آنها هم به چشم های من خیره شده بودند و با حالتی مملو از یک محبت عمیق به من می نگریستند. با نگاه از یکدیگر می پرسیدیم، آیا بایستی مقهور طبیعت شد و آیا آخرین راه نجات نیز بسته شد؟ و به نظر می رسید جواب هر دو سوال مثبت است. طوفان به آخرین درجه قدرت و وحشت خود رسیده بود. قلبم را چیزی خراشید و در همان وقت که نگاهم را از آنها بر می گرفتم قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد و در همانجا یخ بست. نگاهم را به میان طوفان و به نقطه دور گرداندم و در انتظار یک سرنوشت شوم خیره ماندم . اما این چیست؟ یک سیاهی. حتما گمانی است که در مغزم تصویر یافته . پلک هایم را چندین بار محکم به هم زدم. با پشت دست مقدار برفی را که در اطراف چشم هایم بود روبیدم. نه شک نیست. در فاصله صد متری چیزی شبیه یک مغاره به قطر نیم متر به چشم می خورد و این دایره سیاه در میان برف های سفید کاملا مشخص بود. یک موج حرارت از روی پوست بدنم گذشت. نیم خیز شدم و به طرف سیاهی پرواز کردم.
چند دقیقه بعد با هر دو دست در حالی که از سرما در میان دستکش ها رمقی نداشتند، کناره های حفره را برف روبی می کردم. دهانه سنگی پلی معلوم شد که خشک به نظر می رسید. تمام نیرویم بازگشت . بیرون جهیدم و با صدایی که می لرزید فریاد زدم بچه ها پل، عجله کنید.
بیست دقیقه دیگر چراغ بادی چادرمان را که زیر پل زده بودیم به ما روشنایی می بخشید و حالا دیگر پل را که در حدود سه متر درازی داشت به خوبی می دیدیم. از چادر بیرون آمدم و تمام دهانه پل را به جز روزنه کوچکی با برف مسدود کردم ودیگران مشغول مرمت چادرکه خیلی با عجله زده شده بود، بودند. تشک ها را باد می کردند و درون چادر را برای استراحت مناسب می نمودند. چراغ پریموس به دست های سرد و بی حس ما حرارت می بخشید. همه چیزنظم و ترتیبی یافت و دنیای مرده ما جان می گرفت و دستمان به دنبال خوراکی می گشت. اما سعادت و آرامش ما به همین جا پایان یافت. به زودی معلوم شد که خوردنی کاملا مناسبی وجود ندارد و از دیدن پیت های خالی نفت به راستی مشوش شدیم.
دیوارهای چادر را یخ نازکی که بخار دهانمان بوجود می آورد می پوشاند و رطوبت همه چیز را به سمت بی مصرفی می کشاند. زمین مثل یک خانه یخی از اطراف احاطه مان کرده بود. حالا دیگر چراغ پریموس هم نمی سوخت. لازم بود اندک نفتی را که در انبارش موجود بود برای موقع مناسب تری نگاه داریم. تمام لباس های گرممان را پوشیدیم و درون کیسه های خواب می لرزیدیم. بحث من بر سر این بود که اگر قرار شد چند روز دیگرهوای خوب نداشته باشیم، چه باید کرد و تکلیف عطش را چه باید کرد. زیرا آب خوردن گوارا نداشتیم و از آب کردن برف توسط پریموس آب بد طعمی که بوی نفت می گرفت به دست می آمد که نه تنها عطش را رفع نمی کرد بلکه آن را نیز تشدید می نمود.
بالاخره در حالیکه کف چادر در کیسه های خواب دراز کشیده بودیم و صحبت می کردیم توافق شد که فردا در هر حال حرکت کنیم. با این تفاوت که اگر آفتاب داشتیم پیشروی به طرف پلور ، وگرنه عقب نشینی به رینه و بعد تا وقتی که ساعتمان صبح تقریبی را نشان می داد با وضعی دردناک دراز کشیده بودیم و با چشم می دیدیم که چگونه بخار دهانمان قبل از اینکه به سقف چادر برسد به صورت ذراتی از برف بروی خودمان بر می گردد. ساعت 6 صبح کیسه خواب ها را ترک کردیم. کفش ها را که تبدیل به یک قالب چوبی خشک وغیر قابل انعطاف شده بود پوشیدیم و زیپ چادر را بالا کشیدیم . نور چراغ بادی تاریکی زیر پل را شکافت و من به طرف دهانه پل راه افتادم . از روزنه شب پیش خبری نبود و حالا که مجددا دستم را برای گشودن برفها دراز می کردم مثل کسی که بخواهد بلیط بخت آزمایی انتخاب کند در دلم یک حالت شک و امید موج میزد. وقتی برف ها را کنار زدم، آرزو داشتم که آسمان آبی را ببینم.
طوفان شبیه درنده که از کمینگاه به روی شکارش بجهد به محض باز شدن سوراخی در دهانه پل مشتی از برف را لوله کرد و با زمزمه ای تهدید آمیز در دامانم ریخت . حس کردم یک شعله غیض و اشتیاق به مبارزه در دلم زبانه کشیده. راه را گشودم و از پل خارج شدم. باد صفیر می کشید و به داخل برف ها نفوذ می کرد و به چادر برگشتم. تصمیم همان بود که دیشب گرفته بودیم. بایستی به رینه برگشت. آنها کیسه های خواب را جمع کرده بودند و کوله ها را می بستند . تیرک چادر را جدا کرده و در برزنت لوله کردیم. صحنه روز پیش تکرار شد. سه مرد طوفان را می شکافتند و از راهی که 13 ساعت با مشقت پیموده بودند باز می گشتند . جای پای روز قبلمان پر شده بود. آنچنان که سال ها بود جنبنده از روی این برف ها نگذشته بود.ما به علامات طبیعی که می شناختیم دلخوش بودیم و حتم داشتیم که راه را گم نخواهیم کرد. چند ساعت بعد در میان هدفی که گاه تا سینه می رسید تلاش می کردیم و من به سهم خود حتم داشتم که نخواهیم توانست این فاصله را در این هوای لعنتی طی کنیم و این افکار را زانوانم و پاهای یخ زده که دیگر ازمن اطاعت نمی کردند به مغزم تلقین می نمود.برعکس من آن دیگران با وجود کسالت و سرمای شدید ایمان داشتند که به مقصود خواهیم رسید و معتقد بودند که نیروی اراده تکیه گاه محکمی است برای کوهنورد.
اطاعت لازم بود . با این حساب که نمی بایست حوادث وحشتناک زیر پل تجدید شود. شبه مرگ چنان بر سر ما سایه افکنده بود که به اطراف توجهی نمی کردیم. راه مشخص نبود و کبک های زیبا را که در روی برف ها در بعضی از نقاط از جلو ما می گریختند نادیده می گرفتیم. از تمام زیبایی ها در آن شرایط فقط زنده ماندن برای ما ارزش داشت. چون هیچ کس از وضع ما اطلاعی نداشت و درصدد جستجوی ما نیز بر نمی آمدند. حتی اهالی « رینه» حتما خیال می کردند ما اکنون از پلور به طرف آبعلی می رویم. این بود که وضع وخیمی حس میشد. زیرا در صورت به وجود آمدن حادثه دیگری مانند شب قبل سرما و تشنگی ما را تلف می کرد. بازگشت به زندگی برایم افسانه جلوه می کرد. معهذا وضع روحی ما بسیار قوی بود و گاهی نیز با گفتن اینکه مسلما گوشت ما در برف فاسد نخواهد شد می خندیدیم. افکار عجیبی که برایم تازگی داشت به من هجوم می آوردند و چون ما هر سه از یک خانواده بودیم در صورت به وجود آمدن حادثه برای خانواده ما تکان دهنده بود. هنگامی که دیگر از فرط سرما و خستگی و یاس نزدیک به اغما بودم حس می کردم که در صورت بازگشت مرد دیگری با افکار جدیدی خواهم بود . زیرا در آن حال حتی آنها که در نظرم دشمن بودند، دوست داشتنی جلوه می کردند و صدها افکار دیگر که در این مقوله نمی گنجد. بالاخره بر روی برف ها نشستیم و به دنبال یک  خوردنی جیب های خارجی کوله را بازرسی کردیم. آه سه قوطی کمپوت. این کمپوت ها در جیب های خارجی کوله به کلی فراموش شده بودند و اکنون در مناسب ترین موقع اظهار وجود می کردند. تکه های سرد گلابی را مثل پاره هایی از زندگی ناب بلعیدیم و آب شیرین داخل قوطی را که پر از رگه های یخ بود در گلو سرازیر نمودیم. سلامت به محیط خاموش و عبوس ما پر کشید وهمان وقت که برف آرام می گرفت و شکافی در میان ابرها ظاهر میشد کوله ها را به دوش کشیدیم و به راه خود ادامه دادیم. زیرا تصمیم داشتیم زنده بمانیم و این تصمیم می بایستی اجراء شود. ساعت ها بعد در افق لکه های صاف و کبود رنگ آسمان از خورشید پیام ها داشت و ما پل بزرگ لومر را از دور دیدیم . اما من احساس ضعف مفرطی در تمام عضلات می نمودم. یک خاصیت بی اعتنایی نسبت به همه چیز حتی راه رفتن در وجودم رخنه کرده بود و شاید معلول این بود که دیگر خطری ما را تهدید نمیکرد. فاصله میان من و دوستانم زیادتر میشد و دیری نگذشت که فقط دو نقطه کوتاه و سیاه را می دیدم که در میان برف ها نوسان می کنند. غروب نزدیک میشد و من حساب کردم بعد از ده ساعت  تلاش دو ساعت دیگر نیز باید تقلا کنیم و بعد از دو روز تشنگی می توانیم از شیر منبع قهوه خانه رضوانی آب کافی بنوشیم . وقتی به بالای « گدوک » رسیدم رینه معلوم شد و دو نقطه متحرک را دیدم که در کف دره با ده فاصله چندانی ندارند. این ها دوستان من بودند که حالا یک ارتفاع بلند با من فاصله داشتند.کوله را باز کردم و کلنگ را زیر برگ دهانه آن محکم نمودم . بعد بر روی زمین نشستم و پاهایم را در امتداد کمر برف و یخی دره دراز نمودم. یک فشار کوچک دست تمام بدنم را در مسیر سراشیب تند دره قرار داد و با سرعت زیاد به طرف پایین کشیده شدم. لذت بخش بود و در عین حال خطرناک. با استفاده از تمام تجربیات به سرعتی متعادل رو به پایین می لغزیدم ولی قبل از اینکه در مورد پرتگاه دو متری انتهای شیب تصمیم بگیرم کار از کار گذشت. محکم بر روی برف ها کوبیده شدم و حیوانی شبیه سنجاب را که در ابتدای یک مغاره روبه روی من نشسته بود سخت ترساندم . دم زیبا و پشمالویش را جمع کرد و به داخل سوراخ بزرگی جهید. آسیب مهمی وارد نیامد. یک قطعه یخ از شلوار و کمی از پشت دستم را پاره کرده بود. حالا تقریبا هر سه نفر با هم بودیم. یک فاصله سیصد متری ما را به ده و قهوه خانه می رساند. این فاصله طی شد. شب خیمه گسترده بود. مزه خستگی را زیر دندانهایم همراه با زندگی می چشیدم. دیگر چیزی به یاد ندارم. و چند نفر با چشم هایی که از تعجب دریده بود و می درخشید با ورود ما از جای پریدند و ما بر روی سکوی قهوه خانه در کنار بخاری نقش بستیم.
دو شب بعد در دهکده زیبای «عسک» عده ای که همگی ریش های بلندی داشتند در زیر چادر بزرگی خنده های بلندی سر می دادند و اینها مهندسین و کارکنان شرکت کامپساکس بودند که ورود ما سه نفر را جشن گرفته و در ضمن خود از تنهایی و سکوت درآمده و از فرصت استفاده می کردند. آنها ماجرای ما را که دهان به دهان درتمام دهات اطراف نقش بسته بود شنیده بودند و « به افتخار» زنده ماندن ما جشن با شکوهی ولی دوستانه درمحیطی با صفا ترتیب دادند. ورود ما به دهکده عسک برای آن بود که تصمیم داشتیم پیاده به سمت شمال و به دنبال رودخانه هراز به طرف آمل حرکت کنیم. راه طولانی و ناشناخته ای داشتیم. در عوض کم خطر و خشک. صبح از آنها خداحافظی کردیم و به راه افتادیم. راه ما از کنار دهکده عسک به سمت شمال غربی و درامتداد رودخانه هراز شروع شد. برگشتیم و برای آخرین بار قله سفید پوش و رفیع را که لبخند پیروزی میزد نگریستیم. دستهایمان را به علامت خداحافظی بلند کردیم و چشم هایمان را که مشتاقانه قله را می نگریست از او برگرفتیم.
وقتی به اولین قلمرو جنگل های مخروبه رسیدیم برف به فراز قلعه ها و خط الراس های رفیع عقب نشسته بود. جاده نمناک و باریک، مناظر دلفریب، هوای مرطوب و نشاط آور. گویی زمستان به بهار نزدیک میشد. 48 ساعت بعد دهکده های گزنک، عکس شاه، بیجون و پنچون و سیاه بیشه را پشت سر نهادیم و فاصله سیاه بیشه و آمل با ماشین طی شد.
برنامه به پایان رسید. صبح روز دیگر در صندلی ماشین فرو رفته بودیم و آمل را به طرف تهران ترک می کردیم. هوای صبحگاهی نشاط را در رگ هایمان می دوانید. از محمود آباد که می گذشتیم عظمت دریا ما را مسحور خود کرده بود. دستی به ریش دوازده روزه خود کشیدیم و محو تماشای مرغابی های زیبایی شدیم که در کنار دریا پرواز می کردند. هیچ کدام از ما ناراضی نبودیم. گرچه بدون غرور پیروزی باز می گشتیم، ولی در عوض جهانی از تجربه با خود داشتیم. برنامه ما وقتی به حد تکامل خود رسید و باعث تعجب و خنده ما شد که در کندوان ماشین ما به علت بهمن متوقف شد و شش ساعت به انتظار باز شدن راه در قهوه خانه پایین کندوان به اتفاق عده زیادی به سر آوردیم. و خوشبختانه این بار تنها نبودیم. بعدها وقتی به تهران رسیدیم در روزنامه های یک ماه بعد خواندیم که راه آبعلی به رینه تازه باز شده است و برنامه ما جمعا از رفتن از آبعلی و برگشتن از کرج 15 روز طول کشید. به نظرم رسید که ما دارای زیباترین و حقیقی ترین ورزش ها هستیم. زندگی نیز همین طور است. هیچگاه قد پیروزی و خوشبختی در دسترس انسان نیست و همیشه میان خواسته ها و آرزوهای انسان طوفان هایی از مشکلات بر پاست. روح آدمی را سرزمین رفیع و متغیر طبیعت سیراب می کند و کوهستان مکتب وسیعی است برای آنها که می خواهند صمیمی و فداکار، پاک و نیرومند باشند، برای آنها که می خواهند ورزشی دور از خصومت ها، سالن ها، میدان ها و کاپها داشته باشند، ورزشی مفرح و دوست داشتنی.   

   

ارسال شده در پنجشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۰۹ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : بنیان اندیش
جمعه، ۰۴ بهمن ماه ۱۳۹۲ ساعت ۰۱:۵۲
 
سلام

خانم "ننا" بی نهایت ممنون بخاطر زحماتی که در جمع آوری آثار پراکنده استاد پورپیرار متحمل می شوید . این متن بسیار زیبا و تاثیر گذار بود مانند سایر آثار قدیمی و کوتاه استاد از جمله "استراباکو" .

لطفا مقاله « درباره فارسی نویسی » استاد را هم در سایت قرار دهید :

http://aryaadib.blogfa.com/post-36.aspx

 
نویسنده : حمید
پنجشنبه، ۰۳ بهمن ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۳۵
 
نوشته ای بسیار هنری که تمام احساس نویسنده را به خواننده منتقل می کند.

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان