ترك تازي فرهنگي(3)


شمس تبريز شماره 103 – خرداد 1380


بحث درباره نقش «افسانه ها» در بازسازي و بازشناخت هويت ملي وقومي، به گمان من، يكي از عمده ترين روش هاي آشنا شدن با اقوام و ملت هاست. گمان نمي كنم بررسي درباره افسانه ها، در ابعاد لازم و مناسب، تاكنون صورت گرفته باشد. آنچه را كه مي شناسيم بيشتر شرح اجزاء اين افسانه ها بوده است، نه توضيحي بر بنيان پيدايش آنها. شايد باور آن دشوار باشد، اما لااقل در نگاه نخست به نظر مي رسد كه ساخت و زيربناي افسانه ها به طور كامل، با ساخت و زيربنا و وي‍ژگي هاي ملي و قومي يك سلسله از ملت ها مغاير است. مثلا ذهن اروپاييان، كه در مقايسه با شرق ميانه و يا چين و آسياي شمالي، تاريخي بسيار ساده و رويهمرفته بي تنش دارند، در افسانه هاي هلنيستي و با خداياني پرورش يافته، كه لحظه اي آرامش نداشته اند و از ستيزهاي گوناگون فارغ نبوده اند و تاريخ 1500 ساله ايران، از آغاز هخامنشيان تا اواخر سده چهارم هجري، حتي برگي ناآلوده به حيله هاي حيرت آور تاريخي و ملي ندارد، اما افسانه هاي مربوط به آن مي كوشد تصور حاكم بر آن دوران را با برداشتي از گفتارو كردار و پندار نيك توام كند، به همين صورت بخشنده ترين خدايان كهن را در ميان فقيرترين اقوام و اقليم ها و ملت ها، از جمله افريقايي ها، اسكيموها، سرخپوستان و يا خدايان كهن واحه هاي شمال افريقا و صحراهاي شرق ميانه مي يابيم. پس بايد در اتكاء عاميانه به افسانه ها و ميتولوژي و باورهاي كهن هشدار داد. به بيان ساده تر، افسانه ها به كار پر كردن خلاء مادي، اخلاقي و يا فرهنگي ملت ها و اقوام آمده اند و در نگاهي عميق تر شايد بتوان به اين نتيجه رسيد كه افسانه هاي تاريخي، تبليغاتي كهنه و زيركانه و ابزاري دست ساخت كاهنان و موبدان و سران ديني و فرهنگي اقوام گوناگون بوده، كه در يك همخواني و همنوايي با حاكمان مقتدر سياسي و نظامي براي ايجاد توهم اقتدار ملي و قومي و براي مردمي ساخته اند كه در هزاره هاي پيش با مشكلات قومي و منطقه اي خويش درگير بوده اند، از آنها براي پوشاندن كاستي هاي مادي، فني و فرهنگي سود برده اند، براي گم كردن رد واقعي خويش نزد خودي و دشمن به كار برده اند و آن را به عنوان محملي ساخته اند براي ايجاد و يا حفظ اميد در بين ملت ها و اقوامي كه در تضاد و تقابل دائمي با آنان به سر مي برده اند و آنگاه كه اين افسانه ها و باورها را به علوم كهن و به اصطلاح تجارب ملي وارد كرده اند، ديگر حيطه ويرانگري آنها اندازه گرفتني نيست. انواع و اقسام جانوران، ديوها، فرشته ها، ساحران، پيش گويان، انسان هاي طلسم شده روئين تن گزندناپذير، آب هاي شفابخش، آتش هاي مقدس كه ترازوي سنجش پاكي و ناپاكي اشخاص نيز بوده اند، ستارگان، بادها، صاعقه ها، بخارها و بخورهاي جواني ساز، گياهان و داروهاي شفابخش معجزه گر، گل هايي كه جاني مي گيرند و جان مي بخشند و يا به صورت پريان اغواگر در مي آيند، سمبل هاي ملي كه به شكل حيوانات شناخته شده خانگي و يا افسانه اي ظاهر مي شوند، نشانه هاي تولد و علائم مرگ، ساعت ها، روزها و موجودات سعد ونحس و غيره، همه و همه، در عين حال كه اساس محكمي بر صحت آنها نداريم ولي هنوز هم در جوامع مختلف، حتي از دست آوردهاي تكنيكي، علمي و پزشكي جديد نيز جدي تر گرفته مي شوند و بدين ترتيب است كه با ارزش و اهميت و ضرورت آنها در روزگار كهن بهتر آشنا مي شويم. اين واقعيت، كه افسانه ها هنوز در ابعادي قدرتمند در باورهاي ملي حضور دارند، به آن دليل نيست كه فرهنگ نوين در بدنه عمومي جاري نشده است، زيرا تكيه بر افسانه هاي تاريخي و باورهاي ملي، با كمال تعجب، بيشتر مورد پسند و پذيرش روشنفكران جوامع است و اثر اين پذيرش را در تحقيقات مدرن مي يابيم كه با نگاهي مقدس انگارانه به اين افسانه ها پرداخته اند. تمامي اين مطالب به ما يادآوري مي شود كه پابرجايي و استحكام افسانه ها و سنت ها و باورهاي كهن از آن روست كه با نياز رواني، مادي و اخلاقي جوامع منطبق است و به علت احتياجي كه به آنها داريم واقعي فرض مي كنيم و حتي براي حفظ آنها مي جنگيم و استدلال هاي عاميانه مي تراشيم. مثلا تا آنجا كه به خصوصيات قومي ما ايرانيان مربوط مي شود، در درون آحاد مردم ما يك رستم دستان حضور دارد، كه هر چند بسيار فريبنده و اعتمادآفرين است، ولي ظاهرا هرگز كاربرد ملي نداشته است. اين درست همان تاثيري است كه يك چيني در زير پرچمي با نقش اژ‍دها حس مي كند. اما رستم دستان درون ما، لااقل در يكصد آزمايش واقعي تاريخ، پيوسته مغلوب بوده است. همانگونه كه پرچم سرزمين چين، تقريبا از هيچ يك از چند نبرد معدود آن سرزمين پيروز بيرون نيامده است. گفتگو در اين باره چندان وسيع و چندان وسوسه انگيز است  كه به گمان من يكي از سهل ترين و صحيح ترين روش هاي شناخت جوامع و اقوام، بررسي بنيان شناسانه افسانه هاي كهن آن ملت هاست. هم اينك بررسي صحيح تاريخ ملي ما، با سد سكندر و مانع بزرگ تاريخ افسانه اي ايران رو به روست وآنگاه با كمال حيرت شاهديم كه تقريبا تمامي بررسي هاي تاريخي، ديني و مادي ايران كهن، از سوي عالي مقام ترين استادان، به همين افسانه هاي كهن منتسب و وابسته است. مثلا ساده انگارانه به قوم آريا متكي شده ايم و يا در اين باره بحث مي كنيم كه « ويشتاسب» كه در افسانه ها صاحب دربار و بارگاهي در شرق ايران و علي الضاهر مدافع و پيرو و پرستنده زردشت بوده، پدر داريوش بوده است يا ويشتاسب ديگري است؟؟
همين شرح مختصر تاريخي كه هيچ بنيان قابل پذيرش ندارد و لااقل در ده كتاب عمده تاريخ ايران اعم از داخلي يا خارجي به آن پرداخته اند، به چند نام افسانه اي آلوده است كه بزرگترين مدافع و زنده كننده و مبلغ آنان روشنفكران كتاب نويس اند و نه مادربزرگان دوك ريس؟؟ دليل عمده توسل به اين افسانه ها از سوي روشنفكران بسيار مدرن و امروزي ايران، چنانكه گفتيم، نياز آنان است.زيرا هويت و تاريخ ملي اين بزرگان، بدون افسانه، از ديرينگي دوران روبيده مي شود و از آنجا كه توضيح قابل دفاعي براي حضور خود در تاريخ بشر نياموخته اند و از بيان هويت بومي و ملي عاجزند، ناگزير صرفه را در جا خوش كردن در همين افسانه ها يافته اند. در عين حال كاركرد مهم ديگر اين افسانه ها معرفي ديرينگي حضور اقوام و ملت ها در جهان است. شايد نگاه به افسانه ها، از اين منفذ، معتبرترين مدخل و ضرورترين و كارسازترين بحث در اين باره باشد كه دو وجه عمده و آشكارازخود نشان مي دهد. كافي است ملتي بتواند لااقل حضور 1000 ساله خود را در تاريخ بشري اثبات كند، آنگاه افسانه هاي اين ملت، به عمقي مي رود كه اندازه ناگرفتني است و مدعي آغازگري در همه چيز مي شود.مثلا نخستين انسان هاي خردمند، در افسانه ها به همان ميزان ايراني اند كه مصري اند، هندي اند، چيني، يوناني و يا حتي سرخ پوست اند. اين عيب بزرگ افسانه ها را يك حسن بزرگ تر آن مي پوشاند، يعني ملت هاي جديد فاقد افسانه هاي كهن اند.مثلا مردم كويت، قطر، امارات، استراليا و يا كانادا، افسانه هاي كويتي، قطري، اماراتي، استراليايي و يا كانادايي ندارند. افسانه هاي آنها يا افسانه هاي عربي و يا افسانه هاي لاتين است و يا مثلا افسانه هاي مردم پاكستان و بنگلادش، كه با هنديان در حال زد و خورد تاريخي و مذهبي اند، افسانه هايي هندي است. همين دم خروس رنگارنگ است كه بخشي از مردم اين جهان را از «رجز» خواني باز داشته. وگرنه تقسيم جهان بين تمدن هاي موجود، از اين كه هست نيز غير ممكن تر ميشد.
آنگاه به مبحث تحريك، كپي برداري، بي قراري و نقل و انتقال بسيار وسيع افسانه هايي واحد در بين مردمي به كلي از بنيان متفاوت مي رسيم كه از مباحث شنيدني مقوله ي افسانه هاست.
ساخت عمومي افسانه هاي ملي، صرف نظر از قوم و ن‍ژاد و خطه و سرزمين كاربرد آن، بر چند محور روشن دور مي زند. شجاعت و جنگاوري، قدرت بيان و كتابت و نقل و اندرز و حكمت، توانايي در مبارزه با بيماري ها و غلبه بر مرگ و ضعف و ناتواني، مهرباني و دوستي و مودت و از خود گذشتگي و عشق و بالاخره ارتباط  ديرينه با خدايان زميني و آسماني و ارواح طيبه و خبيثه. اين تم اصلي افسانه ها، كه معمولا با چند شاخه و شيوه ي فرعي ديگر، چون ثروت هاي خارج از شمار و كارداني هاي علمي حيرت انگيز، نظير دارايي هاي قارون و يا قاليچه هاي سليماني، نيز تزيين شده است، در سراسر جهان به وجهي حيرت انگيز يكسان است. تمامي ملت ها يك و يا چند رستم دستان ذخيره دارند. يك يا چند خردمند و پيامبر و آينده نگر و ملامتگر و نصيحت گوي تصوري، در چنته نگه داشته اند، در تمامي اين افسانه ها، صاحبان عمرهاي دراز چند صد و يا چند هزار ساله زندگي كرده اند، هر قوم و ملتي، يك يا چند زوج عاشق ابدي به دنيا معرفي كرده اند و بالاخره همه ملت ها داراي يك حامي فرضي زميني، يا آسماني بوده اند كه از قدرت هاي شگرف در تحميل اراده خود به تاريخ بهره مي برده اند. به يك معني و در يك كلام، تمامي اين افسانه ها در زماني زاييده و تنظيم شده اند كه آدمي به قدرت عقل و انديشه خود آگاه نبوده، مهار محيط اطراف را به دست نداشته و در مبارزه با دشمنان اقليمي و يا قومي خود ناتوان بوده است. هر چه انسان تواناتر مي شود از اين موجودات و حوادث و رخ دادهاي افسانه اي نيز بيشتر فاصله مي گيرد و از ساخت و نياز به آنها دورتر مي شود. چندان كه در هزاره اخير، كه انسان بر دو پاي قدرتمند خود استوار ايستاده، ساخت افسانه هاي كهن نيز متوقف بوده است و همين جاست كه خميره و دليل استفاده از افسانه ها، به عنوان نشانه اي بر توانايي عاريتي ملي، برملا مي شود. فقط ملت هايي هنوز بر ساخت افسانه وار قومي و ملي خود اصرار دارند و به آن استناد مي كنند، كه به گونه اي در همان ناتواني باستاني خويش متوقف مانده باشند و با كمال تاسف با تلاش روشنفكري كنوني ما، در حفظ و حتي تقويت افسانه هاي ملي، كاملا آشكار مي شود كه ما هنوز به دوران قدرت ملي خويش وارد نشده ايم و هنوز قادر به تبيين دقيق و درست ازاستحكام و وحدت قومي و بومي خويش نيستيم و به يادگارهايي دل خوشيم كه در يك بررسي بي غرض، حتي مرتجعانه و ضدملي شناخته مي شود و همان اندازه به اين يادگارها دل خوشيم كه يك سرخ پوست به بازگشت روح پرقدرت اجدادش متكي است تا سرزمينش را از چنگ سفيد پوست دروغ گو نجات دهد. آنگاه زماني اين ويرانگري ابعادي فاجعه آميزمي يابد، كه از ميان همين افسانه ها نيز گزينش صورت مي گيرد و مثلا افسانه هاي شاهنامه، كه پيوسته به كار تسلط و سلطه يك قوم و يك زبان آمده است، به عنوان افسانه هاي ملي سرزميني معرفي مي شود كه در آن لااقل ده قوم با زبان ها و باورهاي بومي خويش شناخته مي شود.    

ارسال شده در پنجشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۰۰ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان