استراباکو

استراباکو، یاد و دریغی از یک چشمه آب معدنی از دست رفته
صنعت حمل و نقل، ویژه نامه سفر- ویژه نامه دوم – تابستان 1370


میتوان برای زاده شدن در این سرزمین شاکر بود. اگر با ویژگی ها و اسرار درونی این آب و خاک آشنا شویم ، آن گاه، بی ذره ای تعصب ،یا لاف و گزاف قومی و ملی، می توانیم مجموعه این مرز و بوم را ، که ایران نامیده اند(والبته نه آنچه که بوده و هست، بل آنچه که می تواند باشد)بهترین پاره زمین بدانیم.
ادعا می کنم که در سراسر زمین ، چنین طبیعت غنی ، متنوع و سرشار از نعمت های طبیعی و لبریز از بی بدیل ترین حجم و ترکیب های هنرمندانه جغرافیایی وجود ندارد. واگر تمام جهان این را نمی دانند ، فقط به این دلیل است که بسیاری از ما ، خود یا این مطلب را نمی دانیم و یا به آن باور نداریم و لاجرم قادر نیستیم برای دیگران باز گو کنیم .من آنچه را میدانم به تدریج خواهم گفت و این نخستین  نمونه آن است:
در سالهای نخست دهه پنجاه به مناسبت هایی چند، مسافر عجول و مکرر جادر هراز و چالوس بودم: تهرات ، آمل ، محمود آباد ، نور ، نوشهر،چالوس، مرزن آباد ، هزارچم ، کندوان ، گچسر ، کرج ، تهران و تمامی راه ، در کمتر از طلوع تا غروب یک روز.
این راه را بارها و بارها طی کردم. در تمامی فصول سال و در تمامی شرایط جوی و باور کنید هر بار چنان می نموده است  که نخستین بار از سرزمینی غریب می گذرم، بس که گوناگونی پدید می آمد در رنگ های در و دشت و در بازی های آفتاب و ابر.
از هراز، رو به شمال که می راندم ، بین " آب اسک " و " عکس شاه " همیشه ، سمت چپ ، در شانه خاکی عریضی از جاده ، چند کامیون را متوقف می دیدم  و شاید در دهمین بار بود که به چشم این توقف همیشگی کامیون ها در آن نقطه به خصوص ، غریب و غیر معمول آمد. گوشه ای زدم و پائین آمدم. کامیون ها سرنشین نداشت. پس کجا رفته اند؟ در اطراف قهوه خانه ای دیده نمیشد . از لبه دره به سمت رودخانه سرک کشیدم. پل طنابی – چوبی باریک و نااستواری به آن سوی رود می رفت و در دامنه، چال حوض بزرگی بود با آبی سبز رنگ و سمت راست ، نیمه خرابه ای مسقف و در میان چال حوض ، ده – دوازده نفری با لباس زیر، درحال آب تنی.
تردید کردم. آن آدم ها در آن آب ، که از چشم انداز من نیمه لجن آلوده می نمود، چه می کردند؟ گرمشان شده بود؟ سفر به من آموخته بود که رانندگان بیابانی ،هر نخبه ای را در راه می شناسند . جای چشمه های گوارا ، جای نان و گوشت ولبنیات سالم  و جای سایه زار و استراحتگاه های یگانه ای را می دانند و در آن آب عبث غوطه نمی خورند.
سرازیر شدم ، از آن پله گونه رقصان بر رود خروشان هراز گذشتم و کمی خجول و غریبه دور و بر آب پرسه زدم. دقیقه ای نگذشته بود که صدای دورگه ای از میان چال حوض گفت:
-    معطل نشو. آب حیات که میگن همینه .بیا تو. اگه روت نمیشه برو توی اون حموم....
و اشاره به خرابه کرد.همین کار را کردم. دو پله ای آجری و سیمانی پایین می رفت و چاله ای بود آجرچین شده  با همان آب سبز رنگ ، کمی شفاف تر و باریکه آبی که از دل کوه در آن میریخت و سرریزش راهی چاله حوض بیرون " حمام " میشد.
دوروبر را پائیدم، سرکی کشیدم ،انگشتی به آب زدم. نه سرد بود و نه گرم و با احساسی غریب ، که آب غلیظی است. و برهنه شدم. یکی دو مشت به صورتم و لغزیدم میان آب.
دو دقیقه ای بعد، سرو کله پیرمردی پیدا شد. سلامی کرد و پرسید که چیزی نمی خواهم؟ در آنجا جز آن آب چه چیز دیگر بود که بخواهم . آب هم که در میانش بودم . حالی ام شد که متولی محل است و به حرمت یادآوری می کند . وقتش بود ته توی قضیه را دربیاورم.
-    پدر جان . این آب خوراکی هم هست؟
-    آره باباجون. بخور که نعمت خداست.
دوکف از ناودانکی که از دل کوه سرریز می کرد ، خوردم .نه شور ، نه تلخ ، نه شیرین و فقط اندکی بویناک. نه آنقدر که دماغ آدم به هم برآید.
-    عجیبه . نمی دونستم اینجا هم آب معدنی هست.
-    کم آدم اینجا رو میشناسه. بیشتر راننده های بیابونی میان.
-    اسم این چشمه چی هست؟
-    استراباکو
چه اسمی. بیا و به یاد بسپار. باکو را میشود کاری کرد با " استرا" چه کنم . جایی برای تداعی نیست. باید مطمئن میشدم.
-    استراباکو؟
-    بله ، استراباکو
و ناامید از بی اطلاعی من رفت. پایش را که از پله بالا می گذاشت، پرسیدم:
-    چقدر باید توی این آب موند؟ عوارض که نداره...
-    نیم ساعت بهتر از ده دقیقه س. یک ساعت خیلی بهتره.
کی حوصله می کرد یک ساعت توی آن محبس مرطوب و میان آن آب، که تصوری از غوطه ور شدن در جیوه به ذهن می آورد، بماند. همان ربع ساعت که شد راهی می شوم و کمی هم بیشتر. حالا بیست دقیقه شده خوب بمانیم تا نیم ساعت و بیرون آمدم. لباس پوشیدم .از پیرمرد خداحافظی کردم . با یک حق آب پنج تومانی ، که آن زمان جلایی داشت. به بقیه دستی تکان دادم . توی هوا دو طرف طناب پل سرهم بندی شده را چسبیدم. مثل ننو تاب خوردم و بالاخره خودم را رساندم به زمین سفت. شیب دره را بالا کشیدم و نشستم توی ماشین و کمی خودم را مغبون حس می کردم.
سراسر هفته بعد را با خودم کلنجار می رفتم و یکی به دو می کردم:
-    نه ، هیچ ربطی به آن آب بوگندو نداره. اگه سرحالم ، اگه خسته نمیشم و اگه خوب می خوابم.به چیز دیگه ای مربوطه. ببینم دیروز پریروزها چی خوردم؟...
همان چیزهایی را خورده بودم که همیشه می خوردم و همان کارهایی را کرده بودم که برگرده ام بود. اما اگر این آخر هفته ،مثل هفته های پیش خورد و از پا افتاده نیستم ، لابد دلیلش آن آب معدنی نیست.اما پس چه دلیل دیگری دارد . راهش ساده است. به اصطلاح " دندان های اسب را می شمارم"  و راهی چشمه استراباکو شدم.
شانه خاکی ، کامیون ها، شیب دره، پل فزرتی ، چاله حوض و مهمان هایش، حمام خرابه و پیرمرد، همه همان طور به ترتیب،بی هیچ تغییری. اما چرا...پیرمرد، مرا که دید لبخندی زد و چشمانش شادی کرد. بالاخره کس دیگری هم که راننده بیابانی نبود ، آبی را که می پایید شناخته بود.
-    خوش آمدید آقا...اگه لنگ تمیز هم بخواهید دارم.
اما من توی مشتم یک مایو داشتم. پوشیدم. باز هم دو کفی آب به صورتم زدم و سر خوردم میان وان آجر چین .آب جا باز کرد و میان آن معجون لم دادم.حالا که مایو تنم بود، پیرمرد آسوده تر و بیشتر ماند:
-    آقا باور کنید از این آب هر هفته با قاطر می بردند تهرون برای حموم ناصرالدین شاه...
از اون حرف ها .... و خندیدم.
-    ببینم،  مگه زمون ناصرالدین شاه هم اینجا بودی؟
-    من که نه، اما بابام چرا. اون وقت اینجا آباد تر بود.یه باغچه داشت. جاده هم مثل حالا اون ور آب نبود . مال رو بود و از بالا سر همین چشمه رد می شد. یه دفعه ناصرالدین شاه ، سر راهش به مازندران، این طور که بابام تعریف می کرد، نمی دونم به سفارش کی ، رفت توی آب این چشمه وبعدش دستور داد هر هفته براش پونصد تا مشک از این آب ببرن تهرون.
خوب معلوم بود که قصه می گفت. هر چی بود می خواست ارزش آبش رو حالی من کند.
-    شما "عکس شاه " را دیدین؟همین نزدیکی هاست. اونم یه وقتی لب جاده بود.
دیده بودم. حالا افتاده پشت تونل " عکس شاه" .
-    مربوط به همون زمونه هر چی هست آقا جان. از من گوش کنین و یه ساعتی از آب درنیاین. هر چی هم که جا دارین، بخورین.آب سالمیه . به رنگ و بوش نگاه نکنین.
کتیبه عکس شاه ، مال زمانی دورتر از ناصرالدین شاه است. اما چه ناصرالدین شاه توی این آب بوده ، چه نبوده،این دفعه یک ساعتی توی آب خواهم نشست و تا معده ام جا دارد، خواهم خورد.
معمای تجدید حیات حل شد.جای ده تا آدم کار می کردم .قبراق و سرحال. و همه اش هم زیر سرچشمه استراباکو بود. و کار هر هفته و گاه هفته ای دوبارم شد. ساعتی در استراباکو لمیدن.زمستان و بهار و تابستان.
سال 54 ، مهمان چند دوست دانشجو بودم . در "اشتودیدندن دورف" برلن. دنیایی بود. همراه دانشجویان ده ها ملت مختلف ول گشتن و خوردن و نوشیدن و بحث کردن و موزه دیدن و موسیقی شنیدن و سرزدن به کتابخانه عظیم دانشگاه . وجان کلام این دراز نویسی اینجاست. جز سلام و چند تعارف وچند شوخی و فحش رایج کلمه ای آلمانی نمی دانستم . ولی کتابخانه را که نمی شد نرفت. به خصوص که به زبان های مختلف کتاب ارائه می کرد و فهرست کتابخانه به 6 زبان بود. فهرست را دیدم به زبان انگلیسی و برخوردم به عنوان " آب معدنی های جهان"...
آب معدنی های جهان ؟ چه ادعای گردن کلفتی . مگر یک کتاب جای شرح آب معدنی های جهان رادارد؟ مگر اینکه مثل لغت نامه های تک زبانه ، اسمی باشد و شرح مختصری ، آنهم لابد یکی در میان. باید دید . کتاب را خواستم. حالا به یاد ندارم کار چه شخص یا گروه یا آکادمی و مرکز دیگری بود.اما بیش از 1500 صفحه کتاب بود در قطع وزیری ، با کاغذ 35 گرمی ، چاپ اواخر دهه 20 حروف سنجاقی 4 و سه ستونه. به زبان آلمانی. تنظیم شده از روی الفبا با نقشه و کروکی و گاه گراور و شرح مفصل  هر آب و امکانات محلی و ترانسپورت و آنالیز آب و مدت استحمام و خواص درمانی و چه بسیار جزئیات دیگر...آن طور که دوستم ترجمه می کرد.
خوب باید اعتبار و صحت مطالب کتاب را سنجید. با چه؟ ببینم استراباکو را دارد؟ این کوره چشمه ای را که در کشور خودم هزار نفر هم نمی شناسند. و داشت. با چهار صفحه شرح مفصل و با مطلبی چنین: بی گمان یکی از عالی ترین آب معدنی های درمانی جهان است.
بله. قلبم بود که انگار تکه تکه وا می رفت.و در تمامی بدنم پخش می شد. افسوس ، این چشمه کم جان سبز رنگ، که بوی ناخوشی دارد، شاید بالاتر از تمامی ذخیره معدن مس سرچشمه می ارزد، که آن زمان تا بخواهی پول خرجش می کردند. چه میشد اگر کسی ، هر کس، سروسامانش می داد . امکانات بهداشتی و مدرن استفاده از آن را فراهم می کرد.ذخیره اش را افزایش میداد. همین چند صفحه مطلب این کتاب مرجع بین المللی را نیز به عنوان آگهی در جهان پخش می کرد و بعد ساعتی استحمام در یک وان آن را می فروخت به میلیون ها مشتاق آن در سراسر جهان، به بهایی نمی دانم چند و نوبت استفاده از آن شاید به سالی انتظار می کشید.
این منظره دکاندارانه و طمع برانگیز شاید مسئولی، کسی را وادارد که دریابد این آب و خاک را؛ که کیمیاست. وگرنه اندیشه درباره آن صدها دردی را که علاج می کند این آب، از هموطن و غیرهم وطن، گمان نمی کنم انگیزه ای باشد، اصحاب خیالات بزرگ و مناصب بزرگ را.
در شماره اول سفر، در فهرست آب معدنی ها و آب گرم هایتان نامی از آن ندیدم و اگر ممکن است بپرسید در میان خوانندگان شما ، چند نفر این اسم را شنیده اند و می دانند چیست و کجاست؟....استراباکو...
جدائی ناخواسته چند ساله ای پیش آمد از این چشمه. فرصت که شد راهی زیارت آن آب شدم که سراسر آن سالها ، جسم و جان مشتاقم را، وعده قوطه ای دوباره در آن داده بودم.در زلزله سیزده بدر سال نمی دانم 64 یا 65 ، در جاده هراز، کوه بر چشمه فرود آمده بود.پل نبود. چاله حوض و حمام خرابه نبود. قوز خاکی پیش آمده ای بود در رودخانه و از میان آن ، نشت آبه ای سبز رنگ، که نرم به رودخانه می ریخت، نه چون آهی که به سختی از درون سینه فشرده ام راهی به بیرون می جست.و در کنار همان شانه خاکی راه ، پاره آهنی نصب بود  سیاه رنگ که نشانی می داد : زیر خاک آن سوی رودخانه ، 8 نفری مانده بودند و با اسم هایی به رنگ سفید بر آن نوشته. چنان اسم هایی که به رانندگان بیابانی می خورد: جواد مراد بیگی و ...
آن تابلو هم شاید دو سالی سرپا بود و حال هیچ....دیگر استراباکو نداریم.

سفر- به تمام مسئولان از جمله سازمان های جهانگردی پیشنهاد میشود این چشمه پر خاصیت از دست شده را بیابند و احیاء کنند.

ارسال شده در چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۴۴ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان