دماوند در خلال سی و سه سال (3)

دماوند در خلال سی و سه سال(  3)آخرین قدم ها تا قله - ناریا -

نشریه صنعت حمل و نقل  – ویژه نامه سفر – ویژه نامه پنجم – بهار 72


راجع به علی زاده می گفتم که کوهنورد برجسته ای بود ، اما به نظر من شخصیت و احساسی درک نشدنی داشت.کوهستان آدمهای مختلفی را به خود می خواند: ماجراجویان و جسوران، طبیعت پرستان ، سلامت جویان، الکی خوش های ظاهر ساز و گاه حتی بزدلان رد گم کن را. سالهای دراز پرسه زدن در کوه به من آموخته است که علیرغم انرژی فراوانی که در کوهنوردی صرف می شود ، تقریبا هیچ کس برای پرورش جسم به کوه نمی آید .واقعیت این است که نزدیک به تمامی کوهنوردان ،کم و بیش، دچارنوعی درون گرایی آشکار هستند .شاید پاسخی راکه (مالوری) یکی از سخت کوشان و لجوجان صعود بر اورست، به سوال " چرا کوهنوردی می کنی؟" داده است، بتوان به عنوان نمونه درخشان این درون گرایی ارائه داد . مالوری در پاسخ این سوال ، در حالیکه به قله اورست اشاره می کرده، گفته است:" برای اینکه قله آنجاست".
بی شک این یک پاسخ فلسفی و درون گرایانه است.و چون از زبان یک کوهنورد استثنایی ،که جانش را بر سر اصرار در صعود بر اورست نهاد، بیان شده، می تواند یک سمبل به حساب آید.در این پاسخ ، جادویی تفسیر ناپذیر خفته است. مطلقا قانع کننده نیست ولی به قدر کافی برای بستن زبان سوال کننده قوی است.کوهنوردان از این پاسخ لذت می برند و احساس غرور می کنند و غیر کوهنوردان شانه بالا می اندازند و دنبال موضوع را نمی گیرند .اما در حقیقت تا کنون کس دیگری بدین اختصار و کمال نگفته است که کوهنوردی یک مالیخولیای ناشناخته ،یک نیاز مقاومت ناپذیر و یک داروی التیام بخش برای جانهای ویژه ای است که با زخمهای پنهان ،کهنه و عمیقی مجروح است.
همه آنها که برشمردم : ماجراجویان، طبیعت پرستان ،سلامت جویان، ظاهرسازان وبزدلان ،در گروهبندی های اجتماعی ،" عادی" محسوب نمی شوند. همه آنها به طور دائم مشغول ایفای رلی هستند که سناریوی آن را خود می نویسند و صحنه هایش را خود آرایش می دهند.کوهستان هم یک دکورعظیم از پیش آماده است، که هر گروه از اینان ، به محض ورود به آن ، بی کمترین مکثی نمایش ابراز شخصیت ویژه خود را در آن آغاز می کنند و هنوز صد متری صعود نکرده به طور کامل خود را لو می دهند.
مرحوم عباس علیزاده هم از این قاعده مستثنی نبود.من او را جز در دوسه جشن و گردهمایی کوهنوردی ،این جا و آنجا ندیده بودم.و آن صعود زمستانی ،نخستین و آخرین تجربه همپایی ام با او در کوه بود.به خوبی خبر داشتم که کوهنوردی قابل و حتی استثنایی است.انرژی باورنکردنی و تمام نشدنی در صعود داشت.برخی به او لقب " عباس قاطر" داده بودند.یک دائره المعارف زنده کوههای ایران و معلوم بود که در کارنامه اش دیدار از قله ها و نقاطی ثبت است که به گمانم تاکنون یک رکورد در تاریخ کوهنوردی ایران بوده است.اما کاراکتری نامشخص داشت.یک نیمه لومپن لوده مستهجن گو بود که کوچکترین توجهی به کاری که در آن شهره بود، نداشت.صاف و ساده نمیشد اورا در گروه بندی اجتماعی آدمهایی جا داد که به کوهنوردی علاقه مندی جدی دارند.حتی قبل از اینکه نخستین گام صعود زمستانی را با او شروع کنم، در همان دوسه ساعتی که در ماشین تا پای کوه سپری کردیم، در من چنان سرخوردگی ایجاد کرد که هنگام پیاده شدن از ماشین عمدا کیسه خواب لوله شده ام را به دره عمیق بین لومر و رودخانه هراز غلطاندم. امیدم این بود که کیسه خواب به عمق 800 متری خواهد غلطید و من بهانه خوبی خواهم داشت که از همراهی با وی صرف نظر کنم. کاملا عادی بود که صعود زمستانی بدون کیسه خواب میسر نباشد. اما کیسه فقط صد متری رفت و در حفره ای ماند.با دلخوری مجبور شدم آن صد متر را پایین بروم و کیسه خوابم را بالا بکشم.در پایان برنامه ،که برای من تجربه ای بسیارماندنی بود،هنوز مطمئن نبودم که آیا شانس آوردم که کیسه خوابم از دست نرفت یا بد شانسی.
باری من سردرنیاوردم که مرحوم عباس علی زاده ، این کوهنورد شجاع ،پرطاقت ،نخبه و پرتجربه ایران برای چه به کوه می آمد.اورا برفراز قله دماوند،در پایان یک کوهنوردی نفس بر زمستانی و در هوایی بی نهایت شفاف ،با چشم اندازی به دریای خزر،که از آن فراز چون پرده ای نیلوفرین بر افق گسترده بود، درست به قصد دریافت پاسخ سوالم نگاه کردم.صورت و چشمان او هیچ بازتاب مشخصی نداشت.احوال او همان بود که در قهوه خانه بین راه ،قبل ازصعود و هنگام صرف چای داشت.خدایش بیامرزد.
باری ، ما چهار نفر بودیم.علی زاده که سرپرست بود، داود محمدی، اکبر سعیدی و من و نخستین اطراق گاهمان پس از بریدن دو دره پربرف زمستانی ، درون همین صخره کاسه ای" خن چال" بود.آفتاب نوازشگر زمستانی برما می تابید و عکس العمل علی زاده در آن روز درخشان، که در میان پانورامای پرابهت وصف ناشدنی ای احاطه شده بودیم،چنین بود:
_ مثل شنا کردن توی ادرار گرم خر می مونه.
بقیه ریسه رفتند و من دندانهایم را بر هم فشردم، آیا دردرون او چه می گذشت؟
علی زاده پیش بینی دو کمپ را تا قله کرده بود.گروه را به سمت تیغه شرقی- شمالی برد و حق کاملا با او بود.این تیغه تنها یال روبیده شده قابل صعود بود که با شیبی بسیارتند،اما یکنواخت،درست تا زیر قله کشیده می شد.گرده در مسیر بادی تند، پرقدرت و گزنده نشسته بودکه بی وقفه از غرب به شرق می وزید. باد، برفهای انبوه آن سال را حتی از زوایای سنگ ریزه های خط الراس برده بود و ما بر زمینی کاملا خشک صعود می کردیم.ولی در پایان همان نخستین روز صعود، برگونه چپم، که در مسیر باد دائم بود، لکه بنفش رنگ چروکیده ای به قطر 3 سانت دیده می شد.این لکه در پایان آن برنامه ،به زخم از سرما سوخته شده دردناکی تبدیل شد،که علیرغم مداوای جدی ، نزدیک به دو ماه جرات تبسم کردن را هم از من گرفت.حالا گاه که به عکسهای آن صعود نگاه می کنم می بینم،همه تقصیرها از باد نبود،کلاه کوچک کت پرم که صورتم را نمی پوشاند نیز به باد کمک می کرد.شب اول را در ارتفاعی شاید500 متر پایینتر ازبارگاه،اطراق کردیم.هنوز آفتاب برچیده نشده بود که صعود را تمام کردیم.چادر را زدیم و در تدارک شام برآمدیم.مجبور شدیم اینجا و آنجا کمی شیب را بتراشیم،یا جای دیگر را سنگ چین کنیم تا رویهمرفته یک ایوان تخت دو در سه متری فراهم شود،دهانه چادر درست مقابل خورشید در حال غروب باز می شد،علی زاده چای راهم علم کرده بود،کمی تنقلات توی بشقاب ها بود ،خرمای هوس انگیز با شهد شفاف غلیظ عسلین را چاشنی چای کردیم و چنان محو تماشای غروب شدیم که گزش موذی باد را حس نمی کردیم.و اگر چشم انداز غرقه در برف پیرامون ما نبود،گمان می کردیم یک صعود ملایم تابستانی است که به تصادف هوا سرد شده است.شام خوردیم و دراز کشیدیم .چادر گنجایش 4 نفررا داشت.ولی ظاهرا لااقل دو نفر ما از اندازه استاندارد خارج بودیم و جای سه نفر را اشغال می کردیم.(من وسعیدی) .وسائل زمستانی نیز جای زیادی می خواهد.کت و شلوارپر،کیسه خواب پر وتشک بادی را می توان از صعودهای تابستانی حذف کرد.ولی در زمستان بدون این وسائل نمی توان حریف کوه شد.توی چادر جا برای ما و وسائلمان تنگ بود و خواب را دشوار می کرد، هرچه بیشتر درون شب فرومی رفتیم گویا پشتوانه باد وسرما قویتر میشد.در آنزمان هنوز چادرهای دوپوش به ایران نرسیده و یا اگررسیده بود، دردسترس ما نبود، باد به دیواره های چادر فشارمی آورد، بردو نفری که درکنار دیواره های شرقی و غربی چادر دراز کشیده بودند، ضربه میزد و برزنت مشمایی آن ،چنان فریادهای بریده بریده ای میکشید که گویا برای  مقابله با باد کمک می خواهد. شب را گذراندیم .هرچند خوابمان ناکافی بود.اما آفتاب درخشان صبح ،مارا که بیشترین واهمه مان از ابرو بارندگی زمستانی بود،سرحال نگه داشت.الحق علی زاده سرپرست پرتجربه ای بود،هنوز قبل از اینکه زیر فشارکوله ها ازپای درآئیم وهمان حوالی تمام شدن قدرت صعودمان جایی را برای استراحت پیشنهاد می کرد،خوردنی کوچکی به همه میداد و باز هم قبل از اینکه رخوت و تنبلی بدنهایمان را سرد کند فرمان ادامه صعود را صادر می کرد.روز دوم به خوشی و آرامی یک پیک نیک سیزده به دری گذشت.الا اینکه باد گونه هایم را همچنان می تراشید و جای زخم سرمازدگی را وسیعتر و عمیقتر می کرد.در پایان روز دوم،احساس می کردم حرارت بدنم از حد معمول بالاتر است. اما قله بالای سرم بود و هیچ خیال نداشتم توجهی به وضع گونه چپم بکنم.علی زاده روی آن پماد مالید و قضیه را خاتمه یافته گرفتم.
چادر ما ، در شب دوم، کمی پایین تر از آبشار یخ و روی ایوان مسطح "بام شیون" علم شده بود.ما از مرز 5000 متر گذشته بودیم و اگرهوا مساعدت می کرد فردا پس از یک خیز کوتاه دیگر،روی قله بودیم.عصر،وضع زمین و آسمان ابدا حکایتی از تغییر هوا نداشت. فقط برشدت باد افزوده شده بود.و برای اندازه گیری سرما باید کمی دیگر تا برچیده شدن کامل آفتاب صبر می کردیم. دستور غذای مارا علی زاده داده بود.هر کدام طبق لیستی که او مهیا کرده بود مامور تهیه بخشی از غذاها شده بودیم.برای شب قبل از صعود سفارش خرید دوتا مرغ یک کیلویی سرخ شده را به من داده بود که در میان چند لایه کاغذ روغنی و پلاستیک پیچیده بودم.شب که شد مرغها را از بسته اش بیرون کشید، با دست سبک و سنگین کرد و صدای اعتراضش بلند شد:
-    سه کیلو هم بیشتره.
و راست می گفت. مرغها هر کدام یک جوجه بوقلمون بودند.آنها را داخل قابلمه گذاشت.کمی آب و چند تاگوجه فرنگی رویشان ریخت و پریموس را روشن کرد.به فاصله کمی مرغها گرم شدند.بشقاب ها را چید.خیارشور، لیموترش و دیگر مخلفات را سرهم کرد و ماشروع کردیم به خوردن.گوشتها را می بلعیدیم،استخوانها را می جویدیم، شیره مطلوب آن را فرو میدادیم و تفاله استخوانها را روی هم می انباشتیم. سرآخریک بشقاب پر تفاله استخوان داشتیم که به صورت پودر قهوه ای رنگ آمیخته با بزاق دهان روی هم تلنبار شده بود. از آن دو مرغ چاق و پروار،همین پودر استخوانهای از دهان خارج شده باقی ماند.من حتی گوشه شکمم نیز پرنشده بود. بقیه هم جز علی زاده ، هنوز گرسنه بودند، دوروز راه پیمایی در سرمای شدید و بالا کشیدن کوله های سنگین تا ارتفاع 5000 متری، ذخیره غذایی بدنهایمان را به آخر رسانده بود.یک کوله غذای احتیاطی را،که تقریبا تمامی آن کنسرو بود،خود علی زاده حمل می کرد.قرار بود که صبح فردا صعود کنیم،قبل از ساعت هشت از قله برگردیم،چادر را برچینیم و یکسر به رینه برویم.غذای قبل از صعود همین مرغها بود که معلوم شد یا محاسبه علی زاده در سفارش آنها خیلی دقیق نبود، یا تصور پر خوری و میزان انرژی مصرفی همراهانش را نکرده بود.علی زاده هم مثل همه ما بار و سهم مساوی در صعود داشت، با این تفاوت که مسئولیت سرپرستی و نگرانیهای او بیشترهم بود و غالبا کارهای گروه مثل پخت و پز و ترو خشک کردن بچه ها را خود به عهده میگرفت.ولی با همان اندک غذا سیر شد و گلایه ای نداشت. یقینا سوخت کوره جان او با چیز دیگری افزون بر غذا تامین میشد که برای من نامعلوم ماند.اعتراضات و گاه استدلالات جسته و گریخته ما بی نتیجه ماند و بالاخره کار به متلک پرانی کشید:
-    حالا خوب شد حرف تو را گوش نکردم. اگه مرغها دو کیلو بودند تکلیف چی میشد. صعود زه می زد.کسی نا نداشت راه بره.
نصیحت علی زاده که : سبک تر بخوابید،جای غذا را نمی گرفت. کمی به همدیگر نگاه کردیم و بالاخره صدای داود محمدی درآمد:
-    حالا راست راستی غذا نیست بخوریم، خوب میریم سراغ کنسروها.
-    اونا اسمشون روشونه ، غذای احتیاطی .
-    می بینی که کار به احتیاط نمی کشه . برنامه رو به آخره.
-    اگه صبح پا شدی و یک متر برف دورت بود و طوفان سه روز توی چادر حبس ات کرد، چی می خوری؟
من گفتم:
-    سرازیر می شیم پایین، اما با شکم سیر.
-    طوفان دماوند سربالایی – سرازیری حالیش نمیشه، مثل پر کاه پرتت میکنه ته دره، ممکنه دوسه هزار سال دیگه فسیلتو پیدا کنن ،مثل اینکه یادت رفته توی چه ارتفاعی هستیم.
راست میگفت. زمستان بود، کوه دماوند و ارتفاع بالاتر از 5000 متر ، در کمتر از پنج دقیقه ممکن بود آن آسمان پر ستاره ،چنان متغیر شود که برف ببارد.ولی ما جدا گرسنه بودیم و چشم هایمان دنبال خوراکی بود. حریف علی زاده هم نمیشدیم.سفت و سخت به کوله غذای اضطراری اش چسبیده بود و از یک قوطی اش هم نمی گذشت. بالاخره داود قابلمه خالی مرغها را برداشت، تفاله استخوانها را توی آن ریخت، یک قمقمه آب رویش خالی کرد،کمی فلفل و نمک و آب لیمو زد و روی پریموس گذاشت. یک ربع بعد ، سوپ حاضر بود. قابلمه را وسط سفره گذاشت . بقیه نانها را توی آن ترید کرد. دو قاشق پشت سر هم خورد و گفت :
-    خوشمزه شده. هر کی گشنه است بیاد جلو.
دورو بر دماغ علی زاده از کراهت چین افتاده بود و هر چه ما سه نفر محتویات قابلمه را خالی تر می کردیم، این چین ها گودتر میشد. ما با قهقهه و لذت سوپ من درآوردیمان را می خوردیم و علی زاده ناباورانه در سکوت به ما زل زده بود. به گمانم پس از تمام شدن آن سوپ دیگر میانه او با گروه کاملا به هم خورده بود.خدا بیامرزدش، هرچند لب به سوپ ما نزد. ولی سرانجام از بیماری مهلک سرطان معده جان سالم به در نبرد.
از آن بیچاره مرغان سرخ کرده دیگر مطلقا اثری باقی نماند. علی زاده با سگرمه های درهم ما را نگاه میکرد. بالاخره کیسه خوابش را باز کرد و در میان هیاهوی کرکننده باد، که ساعتی پس از غروب، با تمام نیرو طغیان را آغاز کرده بود، پشت به دیگران خوابید.
از صدای پریموس بیدار شدم. علی زاده در گوشه چادر چیزی را درون قابلمه روی آتش به هم میزد. به ساعتم نگاه کردم. یک بامداد بود. قرار بیداری را برای ساعت سه گذاشته بودیم. علی زاده، چنان که مشغول کیمیاگری باشد، به درون قابلمه زل زده بود و دائما محتوای آن را به هم میزد.من دوباره خوابیدم. لازم بود برای صعود کاملا سرحال باشم.بار دیگر داود محمدی بود که بیدارم کرد:
-    بلند شو. فقط سه دقیقه به  سه مونده.
داود برای گفتن همین جمله ، درون چادری که یک و نیم متر مربع هم فضا نداشت، فریاد میکشید. شدت باد به حدی بود که من از استقامت برزنت مشمایی آن تعجب کردم.اگر باد چادر را نمی برد، شاید به علت وزن بدن ما بود. ولی چرا پوشش چادر هزار تکه نمیشد؟ همان جا روی کیسه خوابهای گشوده نشستیم. علی زاده همچنان محتوای قابلمه روی چراغ را هم میزد و در درون چادر از بوی آشنایی پر بود که به آبگوشت می ماند.
-    چی شده ، ناهار بار گذاشتی؟
-    نه. این صبحانه سورپریزه . خارج از برنامه ست. هدیه سرپرست گروهه به اکیپ.
-    حالا چی هست؟
-    حلیم.
راست میگفت. این بوی حلیم بود. توی قابلمه سرک کشیدم. کاملا عمل آمده بود. یک حلیم سفت که مثل حلوا موقع هم زدن توی هم میپیچید.
-    ببینم مگه کنسرو حلیم هم می فروشن؟
-    نه ، این تون گوشت بره استرالیاییه ، با کواکر امریکایی ، یک قاشق شیر عسلی، آب ، نمک و دارچین که دو ساعت تمام به هم خورده. حالا کره هم آب می کنم.
چه صبحانه ای. در هوای از حرارت پریموس دم کرده چادر ، بی ذره ای تشویش برای صعود، ته بشقاب هایمان را با نان پاک کردیم. دو فنجان چای هم بدرقه حلیم سورپریز شد و هنوز ده دقیقه ای به ساعت چهار مانده بود که با پوتین های بند بسته،برای خروج از چادر خیز برداشتیم. شلاق ضربه باد ، نشئه صبحانه را از سرمان پراند.بر زمینه چون قیر سیاه آسمان ، چندان ستاره پراکنده بود، که نتوانستم بفهمم بر زمینه نور سیاهی پاشیده بودند یا بر زمینه سیاهی نور.
قبلا بر سر صعود در یک رشته طناب یا صعود آزاد و بدون طناب بحث کرده بودیم.علی زاده معتقد بود هرچند شدت باد زیاد است، اما ما در چنان ارتفاعی هستیم که باد در اوج قدرت است.احتیاطا طناب را برمیداریم، اما اگر در نیم ساعت اول صعود ، به مشکل جدی برنخوردیم حمل طناب را ادامه نخواهیم داد.
ساعتی بعد همین طور هم شد.طناب را زیر صخره ای جاسازی کردیم. و با یک کوله کوچک محتوی دوربین و کمی غذا صعود را ادامه دادیم.زیر تپه گوگرد، خورشید طلوع کرد. همه به حالت احترام ایستادیم و برای دقایقی حتی از شدت باد نیز کاسته شد.بستر افق در لجه ای از خون فرورفته بود. گویی زمین از بطن خود نوزادی آتشین به دنیا می آورد.صخره ها زوزه میکشیدند. و صدای دویدن دانه های یخ زده برف در یخچال ، به سینه آسیب دیده ای می ماند که با خس خسی درد آلود نفس می کشد.ما را، که مسحور زیبایی و عظمت طلوع ، بی خیال ایستاده بودیم، یک ضربه سهمگین باد، به خود آورد.تا خود را جمع کنیم روی زمین غلت میزدیم.خوشبختانه در آن نقطه ، زمین عوارض زیادی داشت.به سنگ و خاک ها چسبیدیم. درون گودالها پنهان شدیم.و در همان حال آرزو میکردیم ای کاش حلقه طناب را با خود حمل کرده بودیم. سعیدی سرش را از پناه خود بیرون آورد تا وضع بقیه را شناسایی کند و یک لحظه گردنش را در زاویه ای نامناسب چرخاند. باد از روزنه های عینک به درون قاب رفت و تا او دستش را به سرش برساند، عینک از صورتش ربوده شد و با باد رفت.تا پایان هجوم باد در سوراخهایمان خزیده بودیم . قله درست بالای سرمان بود و پر بزرگ دماوند از جنوب به شمال بال میزد.کمی که باد آرامتر شد، علی زاده دستور یک صعود هماهنگ را داد.باید چسبیده به هم و در پناه یکدیگر حرکت میکردیم .بعضی از ما برای مقابله با یک ضربه تازه باد دستهای یکدیگر را گرفته بودیم. همراه نیاوردن طناب یک بی احتیاطی جدی بود.خوشبختانه در حوالی قله هوا استقرار بیشتری پیدا کرد و هنگامی که ما آخرین قدمها را تا قله طی می کردیم، از شدت باد به کلی کم شد.گویی کوه دماوند تسلیم شده بود.همدیگر را بوسیدیم. علی زاده کمی شکلات بین بقیه تقسیم کرد و باز هم نامربوطی پراند:
-    سرما نخوری....
و سرازیر شدیم. هفت صبح بود.تصمیم گرفته بودیم یک سره تا رینه بتازیم. برای گریز از باد ، در بازگشت ، کمی مسیر را تغییر دادیم و در حاشیه پربرف دره های شرقی حرکت کردیم. برف سخت و یخ زده بود . ولی از شدت باد درامان بودیم. فقط به قدر یک چای خوردن ، بی اینکه حتی کفشهایمان را بیرون بیاوریم ، داخل چادر مکث کردیم. وقتی برای بستن کوله ها بیرون آمدیم، دیگر قله پیدا نبود.یک حلقه گسترده شونده ابر ، گرداگرد قله را گرفته بود. و ناگهان سرما چنان شدت یافت که هیچ یک از ما نتوانستیم فرمان علی زاده را که میگفت : یک دقیقه هم نایستید ، اجرا کنیم.
کوله ها را داخل چادر بستیم. اما جمع کردن خود چادر که مستلزم بیرون آوردن دستکش ها در هوای آزاد بود ، میسر نشد. من سرمایی را در صعود ناموفق زمستانی بر خله نو در سال 1337 به یاد می آورم که نفتمان درون کوله در داخل چادر یخ بست . ولی حتی در آن زمان ما توانستیم بدون دستکش در هوای آزاد کار کنیم . ولی آن روز پس از ساعتی تلاش ناموفق ، بالاخره طناب چادر را بریدیم. میخها را جا گذاشتیم . سعیدی چادر را بغل زد و سرازیر شدیم. دو ساعتی بعد، در پناه یک مغاره و 1000 متر پایینتر از نقطه ای که چادر مستقر شده بود، بالاخره آن را جمع کردیم و پشت کوله بستیم.در چم ها و گردنه های فراز رینه ، دیگر اخم هوا کاملا درهم شده بود. در رینه هم نماندیم و یکسره تا آب گرم لاریجان راه را کوبیدیم. یک شب در آب گرم ماندیم و سرمای در استخوان ها نفوذ کرده را با معجزه آب گرم لاریجان از تن ها بیرون کشیدیم و به تهران بازگشتیم.
صعود از شیب تند "سرخ لت" که درست زیر تخت گاه بارگاه سوم نشسته است، فقط به آرامی میسر است. لابه لای تخته سنگهای پراکنده چرخ میزنم . چشمم به پرچمی است که بر فراز پناهگاه باد میخورد و به یاد حادثه ای می افتم که در اردیبهشت ماه سال 48، و در بازگشت از یک صعود بهاره سنگین در همین نقطه دچار شدم.
1.    پر ، به دنباله سفیدی از ذرات برف می گویند که باد از زمین می کند و همراه خود میبرد. این دنباله غالبا به شکل پر پرندگان در حوالی قله ها دیده می شود.معروفترین و پهناورترین پر متعلق به اورست است

ارسال شده در چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۴۰ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان