دماوند در خلال سی و سه سال(2)

دماوند در خلال سی و سه سال(2) تمنای یک جرعه آب پای قله دماوند- ناریا
صنعت حمل و نقل – ویژه نامه سفر – ویژه نامه چهارم – پاییز 1371


سحرون، چه خاطره ناخوشایندی را در من بیدار می کند. خاطره بازگشت از نخستین صعودم به دماوند را. اوائل آبان ماه سال 1337، درست سی و سه سال پیش .آن ایام کوهنوردی ایران تشکیلاتی نداشت. پاتوق کوهنوردان توی قهوه خانه مرکزی بود، در پاساژی به همین نام درست وسط خیابان اسلامبول . سه شنبه ها این قهوه خانه قرق کوهنوردان تهران می شد. بچه های سازمان های مختلف کوهنوردی دور میزها می نشستند . چای بزرگ ترکی با لیموترش می خوردند و قرار برنامه ها را می گذاشتند. همان جا معلوم میشد که کدام گروه قصد کجا را دارد و ترتیب برنامه ها را می دادند.غالبا کسی جا درجا پیشنهادی می کرد، چند نفر موافقت می کردند و ظرف نیم ساعت یک گروه برای صعود به این قله و یا دیدار از آن منطقه تدارک شده بود.تقریبا همه کوهنوردان حرفه ای تهران همدیگر را می شناختند و کافه مرکزی، سه شنبه ها مثل یک بولتن زنده، گزارش کامل فعالیت های کوهنوردی در ایران بود.
اوائل آبان سال 1337 بود. من عضو تقریبا نو پای گروه کوهنوردی تنسینگ – هیلاری بودم، با بچه های تیزپایی که به «مغول» معروف بودند. گروه را داود محمدی می گرداند که همه احترامش را داشتند و حرفش را می شنیدند. مدیر خوبی بود.امکانات را روی هم می ریخت و کم و کسری گروه هایی را که عازم قله های بزرگ بودند راست و ریس می کرد.آن روزها دوربین و چادر و کیسه خواب و تشک بادی و کلنگ و طناب و کارابین و کت پر و وسائل روشنایی و پخت و پز،حتی به قدر تجهیز یک گروه هم در سازمان های کوهنوردی به سختی فراهم میشد.
پاییز بود و فعالیت کوهنوردی از تپش و کوبش تند ایستاده، ولی سه روز تعطیل پیاپی در پیش داشتیم. حسین حاج کریم گفت: کی میاد بریم دماوند؟
و من نوپای مغرور و تازه نفس، که هنوز جز توچال و خرسنگ را ندیده بودم، گفتم: من.
وهیچ کس هم دنباله حرفم را نگرفت. شدیم یک گروه دونفره برای صعود به دماوند. آن هم تقریبا در میانه پاییز که گمانم نخستین تجربه صعود پاییزه دماوند میشد در آن سال ها. گروه دو نفره هم محتاج همان تجهیزات عمومی است که یک گروه چهار پنج نفره لازم دارد، یک چادر می خواهد، یک پریموس، یک وسیله روشنایی، یک رشته طناب، یک وسیله ذخیره آب، یک بسته لوازم کمک های اولیه و خرده ریزهای دیگر. اما این وسایل در گروه های 5-4 نفره 5-4 تقسیم می شود و در گروه دو نفره فقط دو تقسیم.
توی گاراژ دماوند، برای اینکه بارها را تقسیم کنیم، افتاده بودیم به جان کوله ها.حسین هوس کرده بود سر قله خربزه بخورد، یک خربزه هم خریدیم. و من هوس دان کردن انار در ارتفاع داشتم، دو و نیم کیلو هم انار به بارمان اضافه شد و خیلی خرت و پرت دیگر.کوله ها را بستیم روی قپان گاراژ وزن کردیم. مال حسین 28 کیلو بود و مال من 26 کیلو. حسین چراغ بادی را از پهلوی کوله خودش باز کرد و آویزان کرد پهلوی کوله من، پیت یک لیتری نفت را هم جا داد کنار یکی از جیب های پشتی کوله من و باز کوله ها را کشیدیم. هر دو کم و بیش 27 کیلو بود.حالا برابری و برادری برقرار شده بود، جوانی است دیگر...
سوار یکی از جمس های باقی مانده از جنگ دوم شدیم، و بین نه و ده صبح بود که ماشین راه افتاد به سمت رینه.
پاییز خشک و بی بارانی بود. زمین از گردنه امامزاده هاشم که رد شدیم، در رگه های طلایی «پیرک» ها و « گون» هایی گم شده بود، که تا عمق ریشه ذره ای نم برای برای مقابله با آفتاب کم جان پاییزی ذخیره نداشتند. جاده از پلور گذشت و به سمت رینه پیچید. چیزی از ظهر گذشته بود که کنار«ورکاپل» پیاده شدیم، کوله ها را دوش گرفتیم و پای گذاردیم در تندی رو به بالای شیبی، که تا قله، در ارتفاع 5600 متری، حتی ده گامی نیز سراشیب نمی شد. گام های نخستین در خاک نرم دماوند، که به خاکستر مانند تر است، به آسانی رد می گذاشت و ما به امید رسیدن به چشمه «سحرون» دو ساعتی را زیر فشار کوله هایی که چون دوال پای افسانه ای بر گرده مان چسبیده بود، عرق ریزان بالا کشیدیم. در سراسر کوه سکوت پاییزی وهم آوری انعکاس صدای پوتین های ما را، هر گاه پا برنرمه سنگ ها می گذاشتیم  چند برابر می کرد.گوسفند سرا متروک شده بود. آغل های سرباز و سرپوشیده چنان از بوی پوسیدگی آکنده بود که حکایت می کرد بیش از دو ماهی است زیر پای گوسفندان شخم نشده است.از انسان، از گوسفند، از عقاب، از کلاغ، از پروانه و حتی از خزنده و سرگین غلطان سراغی نبود.کوه دماوند در تنهایی یلانه ای انتظار بالاپوش زمستانی اش را می کشید و اینک پیش از ریزش نخستین برف پاییزی، خود را در کرک های انبوه گون هایی پوشانده بود، که سراسر دامنه، یال و شیارهای کوه را، تا انتهای چشم انداز ما، تا دو سه یال مانده به تپه گوگرد، می پوشاند.
کرک های زردی گرفته گون ها، در نهایت بلوغ بوته، گاه حجمی را می پوشاند بی اغراق به طول و عرض یک اتاق نشیمن. یکی از این شاه بته ها را آتش زدیم و دود آن تا چهار ساعت بعد که در صخره های خرد شده یخچال های زیر بارگاه پرسه می زدیم، در هوا بود. در آن سال ها، راه صعود به بارگاه هنوز مشخص نبود.هر گروه، به انتخاب خود، گرده ای را می گرفت و خود را به بارگاه می رساند. ما دو نفر درست از میان دره ای صعود می کردیم که با شیبی تند از میان یال های « ملا خوران»، «خن چال» و «سرخ لت» تا کنار «آبشار یخ» امتداد می یابد: عریض ترین ، بلند ترین و نفس بر ترین دره تیغه جنوبی دماوند.
چشمه فراز « سحرون» خشک بود.چنان که هرگز خواب آب را هم ندیده باشد. کام ما که از بسیاری عرق ریختن، چون چوب خشک بود. نه با آب، بلکه با مکیدن یکی دو دانه انار آب لیمو تازگی گرفت. به امید همین چشمه بود که قمقمه ها را خالی به کمر بسته بودیم. کمی استراحت کردیم، انارهای تا سرحد امکان از آب تخلیه شده را دور انداختیم ، کوله های ورم کرده از بار را بر دوش گرفتیم و باز سر بالایی ها را کوبیدیم. از بخت خوش، ماه کاملی پس از غروب در آسمان بی ابر درخشید.من که اولین صعودم به دماوند بود، پا جای پای همراهم می گذاشتم که دو تجربه صعود قبلی داشت و جای بارگاه را خوب می شناخت. بساط آفتاب که از کوه برچیده شد، ما هنوز نیمی از راه را در پیش داشتیم. خنکی غروب اندکی چشمه های عرق تنمان را خشکاند. هر چند به گمانم دیگر آب زیادی در خونمان باقی نمانده بود که فشار بار سنگین به زور از تنمان خارج کند. باز نشستیم. دو تا گوجه فرنگی خوردیم، هرکدام اناری را تا قطره آخر در دهانمان چلاندیم و امیدمان به چشمه های دو سوی بارگاه بود که چندان فاصله ای با آن نداشتیم.
ساعت 9 شب، هفت ساعت پس از پیاده شدن از ماشین، در تختگاه بارگاه سوم، زیر نور مهتاب، روی زمین ولو شدیم. یکی دو نفس تازه کردیم، به سرعت و سردستی تیرک های چادر را علم کردیم، هر کدام علاوه بر قمقمه ، چراغ قوه وظرف خالی دیگری برداشتیم و به سراغ چشمه سمت چپ بارگاه ، که نزدیک تر بود رفتیم. چشمه حتی مرطوب هم نبود. در جایی که زمانی آب از آن می جوشید قلوه سنگ های وق زده درشت زیر نور چراغ قوه به ما می خندیدند. سراغ چشمه سمت راست رفتیم که نیم ساعتی با بارگاه فاصله دارد، حتی محل آن نیز مشخص نبود. به چادر برگشتیم. فکر اینکه آب پیدا نمی شود، از خود تشنگی سخت تر بود.احساس می کردیم خون غلیظ شده مان  به زور راهی برای حرکت از میان رگ هایمان باز می کند.
به چادر برگشتیم. اولین رگه برف در یخچال زیر قله،لااقل دو سه ساعتی راه از ما بالاتر نشسته بود. چراغ بادی را روشن کردیم.حسین قابلمه ای روی چراغ گذاشت، گوشت های از پیش قرمه شده را توی قابلمه خالی کرد، چند گوجه فرنگی را روی گوشت ها ریخت، از کیسه ای مقداری سبزی خوردن بیرون کشید، خربزه را قاچ کرد، قابلمه اندکی گرم شده را از روی چراغ برداشت، میان سفره گذارد و گفت: به جای آب خربزه می خوریم.
دهانم برای خوردن غذا باز نشد.حنجره ام که از بسیاری تشنگی زبر و خشک و گویی تنگ شده بود، میلی به بلعیدن گوشت و سیب زمینی نداشت.یک قاچ خربزه برداشتم و وقتی آنرا فرو دادم بلافاصله از فکرم گذشت که خربزه تشنگی را زیادتر  می کند. کیسه خواب را باز کردم و خزیدم میان آن:
-    از گلوم پایین نمیره. هیچی جای آب رو نمی گیره، سفره را جمع کن. فعلا چرتی میزنیم تا صبح.
حتی لقمه ای از آن خوراک آماده شده را نخوردیم، نیمی از خربزه قاچ شده نخورده ماند، شیرینی خربزه را باز هم با آب یکی دو انار شستیم و رفتیم که بخوابیم.
حالا ساعت یازده شب بود.من در اغمای خفیفی فرو رفتم و بلافاصله رویاها شروع شدند. در رودخانه پرآب خنکی غوطه می زدم و کف به کف آب می خوردم. روی پشت بام خانه در میان بستر خنک نشسته بودم و قدح لعاب خورده بزرگی را سر می کشیدم که لبریز از آب یخ بود. در کنار چشمه ای چادر زده بودیم که آب آن از کنار طناب چادر رد میشد و من پی در پی قروشکه ام را از آب پر می کردم و سر میکشیدم. ساعت یازده و نیم بلند شدم.و میان کیسه خوابم نشستم.احساس می کردم به جای سر، لبوی سرخ شده ای را روی گردنم می چرخانم.تمنای آب، مثل مار سنگین جثه ای روی بالاتنه ام چنبره زده بود. مالیخولیای آب حتی در بیداری هم دنبال شد. گمان می کردم بیرون چادر صدای قلقل و شرشر آب می شنوم. بیرون آمدم. مهتاب ، خط سفید و پیچ در پیچ رودخانه « هراز» را در دره ای لااقل 3000 متر پایین تر از جایی که ایستاده بودم، نقره ای کرده بود.اگر فقط یک قمقمه آب آن رودخانه با ما بود....
به چادر برگشتم. حسین خوابیده بود و بفهمی نفهمی می نالید. صدایش کردم:
-    بلند شو. یا باید برسیم به یخچال بالا سرمان، یا به رودخانه زیر پایمان. من با جنون خیلی فاصله ندارم...
بلند شد. کفش ها را پوشیدیم.کمی شکلات و آجیل در جیب های کاپشن هایمان، که به اندازه یک توبره جا داشت و به کاپشن های« سرهنگ یحیایی» معروف بود، ریختیم و راهی قله شدیم. قصد اولیه ما تصرف قله نبود. اشتیاق برداشتن دو سه قطعه برف از زمین بود یا جویدن قطعه ای یخ زیر دندان. ساعت دوازده شب رو به قله از چادر بیرون آمدیم و ساعت چهار صبح در میان زوزه بادی وحشی ، که از دو ساعتی پس از نیمه شب آغاز شده بود، خودمان را کنار نخستین رگه های برف زیر پای «آبشار یخ» یافتیم. روی زمین نشستیم، خاکه گوگرد های روی برف را پس زدیم و لقمه لقمه برف خوردیم، برف خوردیم و باز هم برف خوردیم. گاه گاهی چند دانه کشمش و پسته را روی برف می گذاشتیم و طعم آبدار و شیرین و خنکی را می چشیدیم که برایمان مثل یک مائده آسمانی لذت بخش بود. و همان جا درون حفره ای از سنگ، با معده ای که از آب برف فقط یخ کرده بود و خونی که گردش نرم تر آن را در رگ هایمان حس می کردیم، بی این که اختیاری از خود داشته باشیم هر دو به خواب رفتیم.
بعدها به ما گفتند خواب در آن ارتفاع، گاه بیداری به دنبال ندارد. ولی ما که بیدار شدیم ساعت هشت و نیم صبح بود.دست کم چهار ساعت خوابیده بودیم. انرژی کامل داشتیم. ولی تشنه مان بود.باز هم شروع کردیم. چند دانه آجیل و پنج شش لقمه برف رویش. و بالاخره معلوم شد که حتی برف هم جای آب را نمی گیرد. باید راهی قله می شدیم. هر چه زودتر بر می گشتیم و خودمان را می رساندیم کنار رودخانه هراز و آب می خوردیم.آب واقعی....
در آن سال ها هنوز حلقه پر برکت « یخار»، - یخچال های ابدی دماوند- گرداگرد قله را، حتی در جبهه جنوبی ، می پوشاند. امسال دیگر از آن یخچال با عظمت حتی در شهریور ماه اثری نبود.ولی آن سال در اوائل آبان، آن یخچال زیبا، با نقش های خیال انگیزی که باد در برف می آفریند، درست زیر پای« دود کوه» لمیده بود. باد ، در آن پاییزچنان شدتی داشت که من دیگر هرگز در هیچ زمانی ، نه در کوه و نه در جایی دیگر به آن زورآزمایی باد با زمین و زمان برنخوردم. ما هر دو در پناه صخره ها می رفتیم و اغلب چهار دست و پا و چسبیده به زمین. اگر غفلتا بینی مان به سمت باد برمی گشت، بی این که خود بخواهیم، ریه هایمان مثل بادکنکی  که درآن بدمند، از باد پر میشد. به سرعت پشت به باد می چرخیدیم و نفس ناخواسته کشیده شده را خالی می کردیم. ما در آن پاییز منظره ای از قدرت باد را در حوالی قله دماوند شاهد بودیم که گمان نمی کنم گروه دیگری آن را به چشم دیده باشد. برف های دائمی دماوند، به اصطلاح کوه نوردان کرم می گذارد. من دقیقا نمی دانم که این کرم ها لارو حشره ای است یا منشاء حیاتی دیگری دارد.ولی کرم های سفید، شفاف، و به ظاهر چاق و چله ای هستند که کمی زیر سطح بالایی، لابه لای برف وول می زنند. در فیلمی دیدم که شبیه همین کرم ها غذای مطلوب اسکیموها بود.شاید فصل وفور این کرم ها در دماوند پاییز باشد، زیرا آن سال تک تک مرغ های طوفان را می دیدم که با رقص جادویی بال و پر از سمت شمال قله می آمدند، یک دو نوای تیز و شاد سر می دادند، با مهارت باد را می بریدند، روی یخچال می نشستند ومنقار را درون برف فرو می بردند.
ما که از شدت باد زیر صخره ای کز کرده بودیم و منتظر آرام تر شدن هوا بودیم، گاه به گاه سنگ هایی به وزن  بیش از یک کیلو را به هوا پرتاب می کردیم و باد گویی کیسه خالی پلاستیکی را می برد. سنگ را، که زوزه می کشید با خود صدها متر در هوا میبرد و جایی دور رها می کرد.
همین زمان شاهد آن رویداد شگفت انگیز طبیعت بودم، که پس از این همه سال، هرگاه در ارتفاع بوده ام آن را زنده و مجسم پیش چشم آورده ام:
مرغ طوفانی از فراز تختگاه « بام شیون» به سمت یخچال سرازیر شد.آن حیوان در محاسبه پرواز اشتباه کرد یا نخستین ضربه یک جنبش باد در بال هایش پیچید؟ پرنده مانند یکی از همان سنگ ها، به همراه باد کشیده شد و چون جسمی بی جان با چنان شدتی در میان یخچال کوبیده شد  که در یک لحظه ، باد تمامی پرهای بدنش را، چون ذره های کاه در آسمان ناپدید کرد. در میان یخچال لکه سرخی بر جای ماند که شاهدی بود برغلبه قدرت باد بر مهارت حیوانی در پرواز،که مرغ طوفان لقب گرفته است.
آیا ما چگونه به قله رسیدیم؟ با چسبیدن به سنگ و صبر و انتظار طولانی برای دقایقی آرامش موقت باد. ده صبح برفراز قله بودیم.راهی سه چهار ساعته را ده ساعته پیموده بودیم. چهار ساعت آن در خواب گذشته بود. و سه ساعت اضافی دیگر را صرف مبارزه با باد کرده بودیم. به راستی که تابلوی آن ستیز باد با کوه و آن سنفونی که آن روز شنیدم، که باد استادانه  با اجزاء گوناگون طبیعت می نواخت، چشم و گوشم را چنان لبریز کرده است که غالبا در کوه صدای آن شیون و زوزه ها را می شنوم که از گلوی سنگ های زیر شلاق باد مانده، بیرون می ریخت  و جسم لهیده آن مرغ طوفان را پیش چشم می آورم  که چون پاره ای از پرچمی سرخ ، در سفیدی برف، آن مرغ مغلوب علم کرده بود.
حالا فراز قله ایم. دو سه عکس گرفتیم و سرازیر شدیم. بین راه برف می خوردیم و جیب هایمان را از تکه های یخ پر می کردیم. به چادر که رسیدیم بی لحظه ای درنگ شروع به جمع کردن بارهایمان کردیم، منظره قابلمه غذای دست نخورده و خربزه نیم خورده، ما را که هنوز به شدت تشنه بودیم و دلمان آبی می خواست  که در میان کاسه یا لیوان بلغزد و زیر نور خورشید برق بزند، باز تشنه تر می کرد. جز انارها که به کلی ته کشیده بود و نیمی از یک قاچ خربزه و کمی آجیل و یکی دو دانه خرما، بقیه غذاها، که برای چهار روز تدارک شده بود، دست نخورده ماندند. چادر را برچیدیم. کوله را بستیم و راه پایین را شلنگ انداز پیش گرفتیم.رودخانه هراز زیر نور خورشید نیمروزی می درخشید و ما را به خود می خواند.
چه بازگشت ملعونی بود. آن سرنوشتی را که فقط دو ساعتی بعد به آن دچار شدیم هرگز از یاد نمی برم. ساعت دو بعد از ظهر، درست وسط گوسفند سرای «سحرون» و در حالی که به خیالمان ساعتی بیش با جاده و حداکثر دو ساعتی تا رینه راه نداشتیم، ناگهان از میان دره هراز چنان انبوهی از مه سرگردان بالا آمد که به فاصله چند دقیقه خود را در میان خاکستری غلیظی یافتیم که نه نشانی از خورشید باقی گذارد و نه امکانی برای جهت یابی. در چند متری از هم می ایستادیم و برای یافتن یکدیگر فریاد می زدیم. من نوک کفش هایم را در مه به زحمت می دیدم.حسین می گفت:
-    مه نیست که، وسط پنیر گیر کرده ایم.
یال های انتهایی دماوند، همه به دره های سماقی و سنگ پایی تیز و برنده ای ختم می شود که با کوچکترین غفلت در فضای پر تخته سنگ آن پرتاب خواهید شد.گام به گام زیر پایمان را آزمایش می کردیم و بی اینکه بدانیم در کدام جهت می رویم گاه به چپ و گاه به راست می پیچیدیم. فقط می دانستیم که راهمان سربالایی نیست. ولی در سرازیری هم پیوسته به بریدگی هایی برمی خوردیم که مجبور می شدیم از جهت دیگر تغییر مسیر دهیم. به زودی مجبور شدیم برای رد یابی یکدیگر چراغ بادی روشن کنیم  که نور آن در فاصله چهار متری در مه گم میشد.
ساعت نه شب من از صخره ای چند متری سقوط کردم. و این پایان تلاش هفت ساعته ما بود، برای یافتن راهی به جاده رینه. دست از راه پیمایی کورمال کشیدیم. حسین با سر و صدای زیاد، خودش را به من رساند که جز پارگی لباس آسیبی ندیده بودم.همان جا، بار دیگر چادر را سرهم کردیم و با جسمی کوفته و جانی مشتاق جرعه ای آب ، درون آن خزیدیم. حتی همه تیرک های چادر را برپا نکردیم و از خیر بستن طناب بال های چادر هم گذشتیم. چادر به خیمه ای شبیه شده بود که از سه تیرک، فقط به تیرک میانی اش بند بود.
و بی هوش شدیم.دیگر حتی رویای آب هم نمی دیدم.سرم مثل قلب تپنده ای ضربان داشت و گمان می کردم چشم هایم از صورتم فاصله زیادی گرفته اند.صبح، خیال کردم سگی عوعو می کند و بیدار شدم.روشنایی همه جا پهن بود و مه کمی رقیق تر شده بود.حسین را بیدار کردم و از چادر بیرون زدیم. درست زیر پایمان دره ای با دیواره های تیز دهان گشوده بود که عمق آن در مه دیده نمی شد. چادر ما با لبه دره کمتر از دو متر فاصله داشت.اگر شب گذشته دو گام دیگر برداشته بودیم، سقوط بعدی، عاقبت خوشی نمی یافت.
دید تا فاصله ده متری افزایش یافته بود.حالا چه بکنیم. صبر کنیم تا مه کاملا برطرف شود یا حرکت کنیم؟ تشنگی و اشتیاق رسیدن به آب تازه و خنک وادارمان می کرد حرکت کنیم. وراه افتادیم. بدون اینکه چادر را برچینیم یا کوله را ببندیم، همه چیز را به حال خود رها کردیم.سمتی را گرفتیم و حرکت کردیم. عقلمان ظاهرا درست کار نمی کرد.مه تماما ضرر نبود. سرمای شب آن را به قطرات آب تبدیل کرده، سنگ آبه ها از آبی خنک اما پر آت و آشغال لبریز بود. هر کدام به تفاوت از یک جرعه تا یک لیوان آب داشت.روی آن ها خم می شدیم و تا رسیدن به گل های رسوب شده، آب درون سنگ آبه ها را هرت می کشیدیم. روی برگ های پهن شده« بارهنگ کوهی» قطرات آب تا آنجا که پهنای برگ اجازه می داد، کنار هم جمع شده بود.انتهای برگ را با دقت می بریدیم. لبه های آن را به داخل جمع می کردیم و یک قلب آب آلوده به خاکی که وسط برگ جمع می شد ، مثل گواراترین آب چشمه های خنک کوهستان، لذت بخش بود.هر چه پایین تر می رفتیم مه رقیق تر می شد. یک ساعتی رفتیم تا بالاخره جاده و پل لومر را دیدیم و از شادی یا خستگی از پای افتادیم. به یکدیگر نگاه می کردیم و بدون رد و بدل کردن کلامی ، ازآن دیگری می پرسیدیم :
-    پس چرا بارها را نیاوردیم، حالا کی این سربالایی را بر می گردد؟
کمی نشستیم و بالاخره به زبان آمدیم.
-    عقل نداشتی بگی کوله ها را هم برداریم؟
-    نداشتی نه - نداشتیم...
جر و بحث بی فایده بود. باید دوباره سربالایی را گز می کردیم. با کامی که از عطش می سوخت و جرعه های تصادفی آب فقط بر سوزش آن می افزود.
نزدیک ظهر به چادر رسیدیم . با این تفاوت که دیگر آسمان آبی دیده می شد.زمین مثل لباس شسته ای در آفتاب بخار می کرد و درون سوخته ما از این همه رطوبت که در اطراف بود، ولی دست ما به آب نمی رسید، بیشتر گر می گرفت. بال های قوس دار چادر ما، به کاسه ای تبدیل شده بود که در دل شب ذره های مه را به آب تبدیل کرده، در خود انباشته بود.در انتهای دو سوی دیواره برزنتی چادر، نیم لیتر آب، که به شدت بوی پلاستیک می داد، جمع شده بود وآفتاب یک ساعته از آن، مایع نیم گرمی ساخته بود که ابدا عطش را فرو نمی نشاند. ولی ما این معجون را که در هیچ حال نمی توان بی احساس تهوع ، حتی بوئید تا ته خوردیم. بعد چادر را برچیدیم، کوله را بستیم و راه آمده را برگشتیم.
در انتهای آخرین یال منتهی به رینه ، کنار دره پادگان، چشمه کوچکی است که آبی گوارا، اما بسیار اندک دارد. بساطمان را کنار آن پهن کردیم.آن غذایی را که در بارگاه پخته بودیم، روی چراغ گذاشتیم. یک ظرف بزرگ را زیر ترشح اندک آب چشمه جا سازی کردیم. با انتظاری که گویی پایان نداشت صبر کردیم تا ظرف پر شود، آن وقت لقمه ای غذا می خوردیم، یک دانه سیر خام و بی درنگ قروشکه ای پر از آب.
 از رینه به تهران آمدیم. یکسر به بند یخچال رفتیم. کنار رودخانه چادر زدیم، سه روز تمام غذاهای مانده از صعود را بلعیدیم و دستمان را دراز می کردیم و از رودخانه آب برمی داشتیم.آن تشنگی 48 ساعته و فشار یک صعود و بازگشت بی وقفه ظاهرا اثر خود را روی اعصاب ما گذارده بود. بین آن اولین صعود و این احتمالا آخرین صعودم به دماوند با چه فاصله ای طولانی پر می شود.
از چشمه فراز گوسفند سرای « سحرون » که رد شدیم، چشمم به صخره های کاسه ای «خن چال» افتاد.سال 1342 ، به عنوان سومین گروه موفق صعود زمستانی در راه قله دماوند بودیم. گروه را مرحوم عباس علی زاده راه می برد، که اگر نتوانم بگویم هیچ کوهنوردی در ایران علاقه، مهارت، تجربه و عشق او را به کوهنوردی نداشت، لااقل حق او این است که اشاره کنم از بزرگان و نخبگان کوهنوردی ایران بود.

1-    قروشکه ، به لیوان فلزی لعاب خورده می گویند. اصل واژه روسی است.

                                                                                         ادامه دارد....

ارسال شده در چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۳۸ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان