دماوند در خلال سی و سه سال (1) - ناصر پورپیرار

صنعت حمل و نقل، ویژه نامه سفر، ویژه نامه سوم/ بهار 1371


فوجی یاما، دیوار چین، کاخ کرملین، برج پیزا، مجسمه آزادی، برج ایفل، اهرام ثلاثه، این ها سمبل کشور ژاپن، چین، شوروی، ایتالیا، امریکا، فرانسه و مصراند، سمبل ایران چیست؟ میدان نقش جهان اصفهان؟ همای سرستون تخت جمشید؟ میدان آزادی تهران؟ یا کوه دماوند؟
دماوند از نوادر طبیعی جهان است.عروس افسانه ای زمین با دامنی سرخ از شقایق های معروف ایران، که از فردوسی تا بهار او را ستوده اند.جایگاه سیمرغ افسانه ای ، گهواره زال، بلندایی که برفراز آن آرش جاودانه شد.مخروط خیال انگیزی که جان های سودایی را به خود می خواند.و به تعبیری همان دیو سفید افسانه ای مازندران.
پس از سی و سه سال که از نخستین و 15 سال که از آخرین دیدارم از دماوند می گذشت، بار دیگر هوای زیارت تازه ای از آن کردم، شاید هم زیارت خداحافظی.چرا که اندک اندک پای چالاک نمی رود.این زیارت آخر هم، چون آن نخستین،با دلهره اشتیاق همراه بود. معشوق چنان خواستنی است که کهنه گی نمی گیرد.در راه پناهگاه، که قدیم ها به بارگاه سوم معروف بود، مش حمزه را دیدم که با بار قاطرهایش سواره راهی بالا بود.کمی زیر پای ما، توی پیچ های تند زیر "سرخ لت"چرخ می زد و آواز نیمه گیلکی اش توی کوه می پیچید:
-    تی چی خواهی ، دلم را وابده یار...
نشستیم ، قبل از ورود به تیزی نفس برزیر بارگاه ، باید گلویی تازه می کردیم.حمزه که رسید، دیدم به روال عادی روستانشینان صورتش از سنش شکسته تر شده، گفتم:
-    پیرشدی حمزه، سواره میری بالا،اما صدات جوونه، الحمدلله سرحال می بینمت، یادت میاد...
-    نه، پیر که نشدم، قاطر پرتم کرد.همین دو ماه پیش بود.نمی دونم از چی ترسید، سرپایینی تاخت می کردم که بی هوا چهاردست و پا وایساد. پرت شدم روی سنگ، کمرم عیب کرد، مچ دست و پام مو ورداشت، چند وقتی پسرمو همراه قاطر می کردم، اما دیگه دلم تنگ کوه شده بود، راهی شدم، اما راه هنوز نمی رم، کمرم اذیتم می کنه،هوا که خوشه صدا تو گلو قرار نمی گیره...
مش حمزه 50 سال را دارد. از 13-12 سالگی همراه قاطر ، دماوند را بالا پایین رفته. سالی دست کم 30-20 بار.زندگی اش از راه حمل کوله کوهنوردان به پناهگاه گذشته . با این همه ، طاقت یکی دوماه دوری از دماوند را ندارد. هنوز دست و پایش باند پیچ است. کمرش درد می کند . ولی روی قاطر هم که شده ، راهی پناهگاه است. پسرهایش بزرگند. ولی پدر نمی تواند از دیدار نزدیک با کوه صرف نظر کند.دماوند چنین جایی است.هنوز گرد و خاک کوه توی دماغت است که باز دلت هوایش را می کند. منظورم این است که از همین تهران دلشوره و شوق دیدار با کوه را داشتم.با اندکی دلواپسی : نکنه اخم هوا بره تو هم...وسط های شهریور هوا اگه تغییر کنه، نمیشه حریف بادهای دماوند شد.
از پلور به طرف سد لار که پیچیدیم ، یاد جاده قدیم رینه افتادم. باید یک کیلومتری از پلور رد میشدیم. نزدیکی های ایستگاه عسل، دست چپ، کوره راه کم عرض پر قلوه سنگی بود که نفس ماشین های جمس باقی مانده از جنگ دوم را می گرفت. اهل رینه و آب گرم به زور صلوات توی ماشین بند میشدند.به «ورکاپل» که می رسیدیم ، اگر گروهی بارش را خودش میکشید، پیاده میشد، کوله را پشت می گرفت و سر بالایی را گز می کرد. وگرنه با ماشین می رفت تا رینه، مهمان فرامرزی میشد ، شب را توی ساختمان فدراسیون ، یا اگر عاقبت اندیش بود و کک ها را به موش ها ترجیح میداد، روی تخت قهوه خانه رضوانی می خوابید.صبح قاطری می گرفت و همپای فرامرزی یا حمزه ده، دوازده ساله از کنار پادگان راه می افتاد و تا برسد به بارگاه سوم، هفت هشت ساعتی باید خاک هوا می کرد.
حالا از صدقه سر سد لار و پادگان آموزشی ، جاده رینه هم عوض شده. تا همین پارسال شوسه پت و پهنی بود که به خاطر رفت و آمد کامیون های نظامی و غیر نظامی ، مرتبا دستی سرو گوشش می کشیدند و امسال دیگر شانس ما همقد دماوند شده بود.کف جاده ازآسفالت نو نواری می درخشید. معلوم شد که از همین اول بسم الله روی شانسیم.هوای پاک و پاکیزه اواسط شهریور، معمولا آرام است.تابستان پا به سن گذارده، گویی چرت میزند.گرم نیست که هیچ ، شیشه ماشین را نمی توان کاملا پایین کشید.لابه لای هوایی که به داخل ماشین میدود، تک و توک خرده خنکی تیز پاییزی پراکنده است و موهای پس گردن را مورمور می کند.
این پلی را که رد کردیم، همان پل بی نام وکوچک دنباله دره لارجین است، چه شبی را زیر آن سر کردیم. همین سوراخ کوچک2 در 6 متری جان سه نفر ما را در آن شب زمستانی سال 1339 نجات داد.
«به سرمان زده بود که به فتح زمستانی قله دماوند برویم.که آن سالها شده بود خارش عمومی کوهنوردان.تا آن زمان دو گروه قله را فتح زمستانی کرده بودند.گروه اول اکینجه بود و میلانی و زیارتی، از سازمان دماوند و گروه دوم هم حسین حاج کریمی بود و حسین عسگری و داود محمدی از تنسینگ- هیلاری.
خوب، چرا ما گروه سوم نباشیم. باروبندیل را بستیم و درست وسط بهمن ماه عازم پای کوه شدیم.اتفاقا یک ماهی میشد که برف و بوران شدیدی در کار نبود و توانستیم کنار دست راننده کامیونی که به معدن بالادست رینه می رفت جایی بگیریم.هنوز به پلور نرسیده بودیم که برف سرازیر شد.از آن برف های به قول بچه های کوه ، به پهنای یک بشقاب.به رینه که رسیدیم کف جاده سه سانتیمتر برف نشسته بود.راننده کامیون نصیحت کرد که برگردیم.می گفت: من خودم از خیر بار زدن می گذرم.اگه تا صبح بمونم باز شدن جاده میره تا بهار.و دور زد و برگشت.
و ما رفتیم توی اطاق خرابه فدراسیون، که نصفه تخته های درو پیکر و کف اتاقش را سوزانده بودند.وسط اتاق چادر زدیم و دراز کشیدیم که: فردا هوا صاف میشه میریم بالا.
به آن نشانی که پنج روز تمام ، بی لحظه ای توقف ، برف بارید.از توی چادر می آمدیم توی اتاق، از توی اتاق می رفتیم توی خیابان.، کمی به زوزه باد گوش میدادیم، برف روی هم خوابیده را اندازه می گرفتیم و بر میگشتیم توی اتاق ،کفش ها را می کندیم و می چپیدیم توی چادر.یکی دوتا قوطی کنسرو باز می کردیم.، چای می گذاشتیم.و حدس میزدیم که :فردا دیگه حتما هوا خوب میشه.
روز چهارم غذاهایمان تمام شد.روحیه سلحشوری فتح قله توی چادر یک وجبی ، زیر فشار بلاتکلیفی و درست به میزانی که حجم برف های روی هم خوابیده افزون میشد، یخ میزد و می فسرد.
روز پنجم چادر را برچیدیم و رفتیم توی قهوه خانه رضوانی خوابیدیم.دستور دادیم برایمان دیزی بار کند و شبش هم با برنج و مرغ دلی از عزا درآوردیم.دیگر مثل روز روشن بود که برنامه صعود زه زده است. باید برمی گشتیم. ولی چه طور؟آن سالها هنوز راه هراز فقط روی نقشه بود.شرکت کامساکس هلندی یکی دو تا کمپ نقشه برداری در «بایجان» و پلور داشت و همین.جاده تهران-آبعلی را به خاطر استفاده اسکی بازان باز نگه می داشتند و از آن به بعد تا پلورو رینه و آب گرم،که جاده بن بست میشد،راه ول بود به امان خدا.هروقت زور خورشید میرسید و برف ها را آب می کرد، راه باز بود وگرنه از آبعلی تا رینه را یا باید پیاده رفت یا با قاطر.
تصمیم گرفتیم آسمان که باز شد پیاده برگردیم به آبعلی و از آنجا به بعد هم که دیگر مسئله ای نبود.حساب ما این بود که با وجود برف انبوه ، اگر صبح زود راهی پلور شویم شب را در پلور سر خواهیم کرد و از پلور تا پیست هم بیش از نصفه روز راه نبود.صبح روز ششم هوا آفتاب شد.کوله بارها را بستیم.حساب خوردو خوراکمان را کردیم. مقداری غذا برداشتیم. و پا گذاردیم به راه.ارتفاع برف در جاده از دو متر بالا زده بود.در گردنه ها برش جاده دیده نمی شد.و کوه و کمر یکپارچه صاف بود.تشخیص اینکه جاده قبلا از کجای کوه رد میشد، کار ساده ای نبود.از آن به بعد مشغول شدیم به زورورزی با برف پودر. هرقدمی که برمی داشتیم تا کمر در برف بودیم.پس از ساعتی تلاش احساس کردیم درست و حسابی در برف شنا می کنیم و اگر وضع به همین منوال بگذرد تا چند ساعت دیگر به اصطلاح برف میگیردمان و رمقمان به پایان میرسد.با این همه، چند روز خورد و خوراک و بی تحرکی، ذخیره انرژی مان را بالا برده بود.هر سه جوان و کم تجربه بودیم و از کوه دل پری داشتیم. نمی خواستیم تسلیم شویم. کمی بگومگو کردیم و تصمیم گرفتیم هر طور شده برویم تا برسیم به پلور.به نوبت نفر اول برف می کوبیدیم. دو ساعت مانده به ظهر اندک اندک مه غلیظی از رودخانه بالا آمد. نیم ساعتی کورمال کورمال راه رفتیم. مه که برطرف شد روی خورشید را ابتدا ابر نازکی گرفت ، بعد سنگین و سنگین تر شد و حوالی ظهر باز هم دانه های برف بشقابی سرازیر شد. قاعدتا باید راهپیمایی را متوقف می کردیم.اما از آنجا که موقعیت مشخص نبود و نمی دانستیم چه میزان راه تا پلور مانده است، مردد بودیم که راه را ادامه دهیم یا به رینه برگردیم. به خیالم لااقل نیمی از راه را رفته ایم و پیش خود حساب می کردم که هنوز انرژی کوبیدن بقیه راه در تنمان هست و حداکثر تا 5 بعد از ظهر و قبل از فرود کامل تاریکی به پلور خواهیم رسید و دیگران را قانع می کردم که صلاح در ادامه راه است.غذای فراوانی نداشتیم .مانده بود یک مرغ پخته ، که از ده برداشته بودیم. کمی شکلات،پنیر، عسل،خرماو اندکی پسته و کشمش و بادام. ته بندی کردیم و راه افتادیم. دربرف غوطه می خوردیم و در هوایی که می بارید و چشم اندازی از افق باقی نمی گذاشت. امیدمان این بود که بالاخره چراغ های پلور را خواهیم دید. هر چه پیشتر میرفتیم بیش تر معلوم میشد که راهی برای بازگشت نیست و از 3 بعد از ظهر به بعد ، دیگرفقط باید می رفتیم تا به پلور برسیم، زیرا برای بازگشت به رینه دیگر خیلی دیر بود.تا 6 بعد از ظهر که سیاهی غلیظ میشد، برف کوبیدیم. پیچی در پی پیچ دیگر، گردنه ای از پس گردنه ای و شیبی به دنبال خط الراسی و جز توده های خاکستری نمای برف ،که جای عوض می کردند، هیچ منظر تازه ای گشوده نمیشد.باید به فکر چاره می افتادیم. برپا کردن چادر در آن شرایط جوی دور از احتیاط بود. بی شک سرما در نیمه های شب از 30 درجه زیر صفر هم پایین تر می رفت. ما در ارتفاع کم ونزدیک به دهات اطراف بودیم.و خطر مواجهه با گرگ های گرسنه زیاد بود. دید نداشتیم و نمی توانستیم تشخیص دهیم که محل استقرارچادر نسبت به گرده های بهمن ریز چه وضعی دارد. باز با خود گفتم تنها راه ممکن، حرکت است.حتی اگر مجبور باشیم تا صبح برویم باید به پلور برسیم.همین وقت از پشت سر صدای ناله ای شنیدم. ایستادم. فاصله ام با بقیه نسبتا زیاد بود و در بوران و برف، دید عمیق نبود.به سرعت برگشتم. ده بیست متری آن سو تر یکی از ما سه نفر، تکیه داده بر کوله، پاهایش را روی برف دراز کرده بود و با چشم های بسته می نالید. حال و روز خوشی نداشت. خواب آلودگی،پریدگی رنگ، بی رمقی، فقدان احساس زمان ومکان و پنجه های بازی که بسته نمی ماند، همه نشانه های کلاسیک «برف زدگی» بود. دوازده ساعت بود برف می کوبیدیم.آن هم برفی که تا سینه می رسید.برف زدگی حالتی است توام با بی رمقی،سرمازدگی و میل عمیق به خواب،خوابی که در شرایط هوای باز و بدون مراقبت های لازم هیچ بیداری در پی نداشته است. نفر دوم ما که گویا منتظر چنین وضعی بود تا آخرین تکیه گاه روحی اش را از دست بدهد، درحالی که به من می نگریست، روی زانوهایش نشست و نالید:
-    من هم دیگر رمقی ندارم.
هردو در حالت نیمه خواب و نیمه بی هوش بودند.باید کاری می کردم. کوله ام را زمین گذاردم و از شیب مقابل بالا رفتم.نمی دانستم دنبال چه چیزی می گشتم .ولی گمان می کردم اگر خود را به خط الراس مقابل بکشانم چراغ هایی را در میان ابر و مه تشخیص خواهم داد.تصور می کردم که باید به پلور خیلی نزدیک باشیم. ممکن بود صدای سگ بشنوم و بالاخره شاید با یک تلاش یک ساعته خودم را به جایی می رساندم و کمکی می گرفتم.حالا که به یاد می آورم با چه نیرویی تقلا می کردم ، دچار شگفتی می شوم.پس از دوازده ساعت راه پیمایی در آن شرایط زمین و آسمان، تپه را تقریبا می دویدم.در انسان توانایی های پنهانی است که فقط در مشکلات بزرگ آشکار می شود. به بالای تپه رسیدم.آن سو نیز چشم اندازی درست مثل این سو داشت: نیمه تاریکی، برف، مه و باد.
شاید چند دقیقه ای هم فریاد زدم و بالاخره برگشتم.در سراشیبی تپه ، ناامیدی چنان در عمق جانم اثر گذارده بود که گمان می کردم بروم کنار دوستانم دراز بکشم و بگذارم در رخوتی که برف در جانم می نشاند، اندک اندک سرد شوم.کوله ام را از سر راه برداشتم و خودم را رساندم به آن دو نفر دیگر. بیدار نبودند.برف بر سر و صورتشان نشسته بود و چنان نفس های بی صدایی می کشیدند که یک لحظه گمان کردم مرده اند.و از پای درآمدم.کنار آن ها بر کوله پشتی تکیه زدم و چشمانم را بستم. یاس نیمی از اجل است. من که گمان میکردم لااقل توان یک راه پیمایی ده ساعته دیگر را دارم، حتی از اندیشیدن درباره تلاش نیز باز ماندم. خوشبختانه این حال دوام زیادی نیاورد.چشمانم را باز کردم.هنوز راهی باقی مانده بود: چادر را می زنم.آن دو نفر را به داخل چادر می کشم.چراغ پریموس را روشن می کنم.چایی را راه می اندازم.و بالاخره کم و بیش وضع را به حالت اول بر می گردانم.اگر می توانستم نفت چراغ را تا صبح برسانم، امید اینکه فردا آفتاب باشد و به رینه برگردیم و یا راه پلور را ادامه دهیم، کم نبود.اما یادم آمد که جز اندکی نفت در چراغ نمانده  و هنگام حرکت نیز یادمان رفته بوداز اهالی نفت بگیریم، هر چند احتمال وجود نفت در ده بسیار کم بود.باز چشمانم را بستم و داشتم خیال می کردم که دوسه لقمه ای خوراک بخورم، استراحتی بکنم و بعد راه بیفتم به سمت پلور. بالاخره دیر یا زود به ده می رسیدم و هر چند ممکن بود دیر باشد ولی هنوز جای اندک امیدی بود.
روی پاهایم بلند شدم و به سمت کوله چرخیدم . با وجود تاریکی غلیظ ، انعکاس بقایای نور مانده در ابرها، هنوز سفیدی برف را تا حدودی درخشان نگاه می داشت.نگاهی به دورو برم انداختم، و ناگهان، بیست متری آن سو تر، سیاهی کوچکی به اندازه جسم یک توله سگ به نظرم رسید.اگر یک لحظه تصور نکرده بودم که آن سیاهی حرکت می کند، ممکن بود اصلا به آن توجهی نکنم ، چشم هایم را مالیدم و به سیاهی خیره شدم. نه ، هیچ جنبشی نداشت.لابد بقایای هنوز در برف مدفون نشده قطعه سنگ بزرگی بود. اما چنین چیزی امکان ندارد: نوک سنگ ها اولین چیزی است که زیر برف می ماند. کلنگم را محض احتیاط برداشتم وبه سمت سیاهی رفتم. آنقدر تا سینه در برف غوطه خوردم که نزدیک بود دست از کنجکاوی بردارم ولی بالاخره خودم را به سیاهی رساندم. نه جانور بود و نه سنگ، فقط حفره کوچکی بود.به سرعت اطراف حفره را گشودم و بالاخره توانستم داخل آن بخزم.دهانه پلی بود که آن سوی آنرا برف کاملا پوشانده بود و شاید با دو ساعت بارندگی ، این سوی آن نیز کاملا مسدود میشد. زیر پل به اتاقکی تبدیل شده بود . به طول و عرض 2 در 6 متر، کاملا خشک و با هوای دم کرده و نیمه گرم.لحظه ای هم معطل نکردم.به سراغ کوله ام دویدم، چادر را بغل زدم و آنرا به زیر پل کشیدم. چنان تکاپو می کردم که گویی به پیک نیک آمده بودیم.به گمانم گاهی هم حین کار آواز می خواندم. چادر را زدم، پریموس را روشن کردم و کتری لبریز از برف را روی آن گذاردم. اگر پریموس فقط نیم ساعت میسوخت، هم چای بدست می آمد و هم هوای زیر پل به قدر کافی گرم میشد. بعد روزنه پل را با برف می بستم و دیگر غصه ای نبود.حتی دو روز را هم میشد با غذایی که داشتیم به راحتی و بدون نگرانی در آن اتاقک ،که گویی از آسمان افتاده بود،سر کنیم و انرژی دوباره به دست آوریم.سراغ همراهانم رفتم.آنها هر دو کاملا خواب بودند و تلاش من برای بیدار کردن فقط یکی از آنها به نتیجه رسید.همچنان که مرتب به او سیلی میزدم بالاخره قضیه را حالی اش کردم. سرپا ایستاد و تلو تلو خوران به سمت دهانه پل رفت. من نفر دیگر را روی برف ها می کشیدم و نیم ساعتی بعد هر سه داخل چادر روی کیسه خواب ها دراز کشیده بودیم ،چای دست آمده بود و از بخت خوش پریموس حتی تا دوساعت بعد هم سوخت. زیر پل چنان گرم شده بود که توانستم دوست از حال رفته مان را نیمه برهنه کنم و تمام بدنش را با دستمال آغشته به چای گرم ماساژ بدهم.وقتی نخستین لیوان چای را فرودادیم، دیگر حتی آماده بودیم که درباره مرگ احتمالی مان در آن شب شوخی کنیم و لبخند بزنیم. فردا صبح برف را کنارزدیم و به بیرون سرک کشیدیم.هوا آفتاب بود. چادر را جمع کردیم .کوله ها را بستیم و به رینه برگشتیم .یک شب دیگر در قهوه خانه رضوانی سر کردیم و روز بعد کنار رودخانه هراز را گرفتیم و رو به سرزمین همیشه بهار مازندران ، کوره راه مال روی قدیمی را کوبیدیم. شب در « پنجون» مهمان مهندسین کامکاس بودیم و شب بعد را پس از یک پیاده روی 120 کیلومتری ، که برنامه صعود زمستانی مارا به مجموعه درهم و برهمی از حوادث گوناگون تبدیل کرد، در آمل گذراندیم و سرانجام پس از قریب ده روز از جاده چالوس با دست خالی و انبانی از خاطره به تهران برگشتیم.
امسال از روی آن پل که میگذشتیم، نگاهی نوازشگرانه و از روی سپاس به آن حفره انداختم که سی سال پیش جانمان را خریده بود.
حالا دیگر به دره لومر رسیده ایم. با آن شیب های سوخته و سنگ پایی اش. و این هم«ورکاپل»، بزرگترین پل راه پلور به رینه. سابق بر این، راه درست از کنار این پل آغاز میشد. هرکس که اهل بارکشی بود، همین جا پیاده میشد و از کوره راه کنار پل صعود را آغاز می کرد. حالا به برکت چند جاده خاکی ، که هر کدام راهی به معدنی برای پوکه ساختمانی می برد، می توان آن شیب های نفس بر اول راه را باز هم با ماشین طی کرد.این راه های خاکی پیچ در پیچ و فراوان،که همچون شیارهای کهولت بر انتهای رخسار دماوند نشسته اند هر چند از زیبایی و عظمت آن بسی می کاهند، ولی از فشار صعود به قله نیز کم می کنند، ماشین را توی یکی از این کوره راهها می اندازیم و راهی معدنی میشویم که در انتهایش گوسفند سرای بزرگ «سحرون» خوابیده است. در آن سال ها تا به این گوسفند سرا برسیم، لااقل دو ساعتی باید عرق می ریختیم. حالا فقط بیست دقیقه با ماشین راه آمده ایم. و درست زیر چشمه گوسفندسرا پیاده شده ایم.

                                                                                                                   ادامه دارد            
 

ارسال شده در چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۸ توسط ننا

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : ياقوت سبز
چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۴۸
 
بسيار زيبا بود ...
حس کردم آنجا هستم .
تشکر.

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان