نوعی مباهله

مدتی است با قصد ویرایش نهایی و آماده سازی برای تبدیل به کتاب، مشغول بازخوانی یادداشت های «ایران شناسی بدون دروغ»ام، که هزار صفحه ی بزرگ در قطع آ چهار با حروف نسبتا ریز است. کار سترگی که در زمانی کوتاه با مدد خداوند به انجام رسیده است. در هنگام این بازخوانی از هیبت تحقیق انجام شده دچار حیرت و هراس می شوم و هنوز که در ابتدای بازبینی مطالبم، به خود اجازه می دهم ادعا کنم در سراسر حیات فرهنگ آدمی، در هیچ مقطع و محلی، ردی چنین یکنواخت و هوشیارانه در ستیز با شیادی و دغل کاری و به چنین شیوه ای دیده نشده، که دشمنان متعصب و بدنام و توطئه ساز را در تعیین تکلیف نهایی مردد و نسبت به مسیر و مقصد آن دچار سردرگمی کند.   

«آن ها در ظاهر به هزار اطوار بالا نشینی متوسل می شوند، با نیشخند یکدیگر را دل گرم می کنند که این مباحث و مداخل جدید قابل اعتنا نیست، قدرت حذف پذیرفته های پیشین را ندارد و دل خوش اند که این هیاهو موقت است و بی توجه به زبانه های آتشی که هفت سال است دائما سرکش تر می شود، در حال گریز از لهیب آن، به یکدیگر اشاره می کنند که این جرقه به زودی خاموش خواهد شد، اما علی رغم این بالماسکه ی ناشیانه و بدلی، خواب و آرام از کف داده اند، محافل شان پر از سخن ناخواسته در این باره است، کتاب های چون حلوای شان، از شعر و نثر، به کام آن ها بی مزه و تلخ و عوامانه می آید، در خلوت و خمیازه کسی در درون شان دائما تکرار می کند که حق با پورپیرار است، دل واپس اند که در یادداشت بعد چه رسوایی تازه ای برای باورهای آنان به بار خواهم آورد، آرامش از آنان سلب شده، از دانش جویان و جوانان می ترسند تا مبادا در این ابواب از آن ها مطلبی بپرسند، سراسیمه اند که یکی از میان شان ناگهان به سود حقیقت خروج کند، برخی از آن ها تکیده شده، از خور و خواب افتاده اند، پاشنه بر زمین می گوبند و نمی دانند بدون آن فردوسی حماسه سرا و حافظ شیرین سخن، چه گونه روزگار خیال خود را سر و سامان دهند و چنان که در میان بیابانی خشک و ناشناس اسب و استرشان سقط و مشک آب شان دریده شده باشد به وحشت افتاده و زندگی فرهنگی و شلخته گری های تاریخی شان بدون آینده و چشم انداز و بی صاحب مانده است». (از یادداشت ۳۴، بهمن ۸۵)

این بلاتکلیفی هنوز هم ادامه دارد و وسیع تر شده است. بسیاری از صاحبان کرسی های سودا و سخن، نمی دانند این نوشته ها را تایید و یا تکذیب کنند و چون عوارض تایید ممکن است در آینده گریبان تعصبات شان را بگیرد و از تکذیب این همه داده های کوه سان مستند نیز عاجزند، پس تنها مفر به روی خود گشوده را پناه گرفتن در سایه سکوت می بینند و با دلواپسی کنجکاوانه منتظر فرود ضربه ی کلنگ یادداشت بعدند، تا چه دروغ و یاوه ای را ویران کند و گرد آن را به باد بسپارد! تجربه ی عرضه ی مدخل انتقالی بودن زبان های منطقه و نیز انتشار مستند طوفان نوح، که فریاد و هیاهوی مظلومانه ی مال باختگانی را به عرش رساند، به خوبی نشان داد که برگزیدن شیوه ی تدریج در بیان بنیان های تاریخ منطقه، بر چه حکمت متعالی متکی بوده است!

«گاه بر خود می بالم که جریان این تجسس را به گونه ای هدایت کرده و به کانالی فرستاده ام، که پس از هفت سال گفت و گوی محاسبه شده و گام به گام، از تریبونی محدود، اینک کسانی را آماده ی شنیدن این مدخل باور نکردنی می بینم که شاه نامه را به زمان صفویه نوشته اند و تمام آن قرآن هایی که با ترجمه فارسی در دارایی های قرون سوم تا دهم فهرست کرده اند، جدید نوشته هایی از دوران صفوی است و به قصد القاء حضور فرهنگ فارسیان از آغاز اسلام فراهم کرده اند! زمانی که هنوز مسجدی در ایران نبوده و انحصارا با مظاهر زندگی مردمی رو به روییم که به طور پراکنده، در قلایی فراز کوه می زیسته اند! اگر بر این سخن درخواست گواه کنید، بگویم نگارش آن قرآن های ترجمه داری را که در کتاب «فرهنگ نامه ی قرآنی» به اوایل قرن چهارم و یا حتی اواخر قرن سوم منتسب کرده اند، بر «کاغذ نخودی ضخیم آهار دار» می گویند، که نوع دست ساز آن هم در جهان تا قرن سیزده میلادی و در ایران تا همین اواخر هنوز تولید نمی شده است! تمام خشم یهود و عوامل آن ها در ایران، که به صورت صدور فحش نامه ها و مجموعه اتهامات احمقانه علیه صاحب این قلم، از آن نشست مرکز مثلا گفت و گوی تمدن ها تا مطالبی که در اطلاعات سیاسی - اقتصادی در این اواخر بروز کرده، از آن است که هرگز تصور نمی کردند این مباحثات دامنه ای چنین وسیع بگیرد و دودمان شان را به باد دهد و اینک به خود لعنت می فرستند که دیر به حربه ی ممانعت متوسل شده اند و خشم بیش تر آنان زمانی زبانه می کشد که هنوز نمی دانند در آینده چه مطلبی به میان خواهم کشید و کنجکاوی وادار و ناگزیرشان می کند به مطالبی در حد همین وبلاگ، برای نوآگاهی های مورد نیاز خویش، اجازه ی امتداد دهند و به راستی این دیدگاه درستی است که هنوز هم زمینه را آماده ی عرضه ی گزارشات هوش ربایی نمی بینم که از وسعت توجه یهود به اختفای ماجرای پوریم نزد مردم جهان حکایت می کند، زیرا ارائه ی آن ها مخصوص زمانی است که گره های ذهنی آن روشن فکری، اندکی بازتر شود که در یک و نیم قرن گذشته بر باورهایی لمیده که از تار و پود انواع جعلیات تاریخی بافته اند. این همان داروی تلخی است که جز اندک اندک و به مدد چند چاشنی و شیرینی، از حلقوم این ننران بد ادای روشن فکر نما پایین نمی رود». (از یادداشت ۲۴، دی ماه ۱۳۸۵)

به راستی هم همراه کشاندن این روشنفکری علیل تا سرزمین باور به قلابی بودن حافظ و مولانا و تازه ساز و وام برداشتن زبان فارسی از زبان بومی یهودیان، نیازمند طی چنان مسیر مخصوصی بود، تا بتوانم این همه مدعی نق نقو را به وعده ی رسیدن به شهر آب نبات، همراه خود تا ارتفاع کنونی بالا کشم.

«فرانسیس ریشار هم چون حصوری، گرچه معترف و معتقد است که تمامی این داده ها و مدعاها نیازمند تحقیق دقیق و موشکافانه است، اما انجام نشدن چنین تحقیقی را مانع انتشار موهومات موجود نمی بیند و از قول پیربداق نامی، که سرگذشتی شیرین تر از هری پاتر دارد، باز هم بدون ابراز تردید در اصل موضوع، گمان می کند که خانواده های شیرازی، که تروپ نسخه نویسی تشکیل می داده اند، کار خود از قرن هفتم هجری آغاز کرده اند، زیرا که لابد بر انتهای یک کتاب ظاهرا دست نوشت شده در شیراز، رقم تحریر قرن هفتم یافته است تا ساده لوحی او و نظایر او اثبات شده باشد و اگر توجه دهم که یافتن شهری با نام شیراز، با چنین توان و تربیتی، در قرن هفتم هجری چندان میسر و معتبر نیست، بی شک یکی از همین دست نوشته ها را سند رد اعلام من قرار خواهند داد! اگر هنوز نتوانسته اند و هرگز نخواهند توانست نسخه ای مخطوط به زبان فارسی، مقدم بر عهد صفوی عرضه کنند، که احتمالا یکی از آن ها را پایه ی رونویس های شیراز عهد صفوی بیانگاریم، پس آن نهضت نسخه سازی شیراز، که فرانسیس ریشار قبول دارد، جز تلاشی برای ایجاد رونق و رواج در بازار و زمان آغاز زبان فارسی معنا نمی گیرد». (از یادداشت ۳۱، بهمن ۸۵)

این نوشته شاهدی است از میان مطالب یادداشت های دو سال و نیم پیش، که با اغتنام فرصت مختصرا تذکر دادم یاد کردن از شیراز ۷۰۰ سال پیش توجیه تاریخی ندارد، و چند ماهی بعد، در فروردین ۸۶، ضمن مطالب یادداشت ۴۸، قدمی پیش تر گذاردم، صراحت بیش تری به کار بردم و نوشتم: «و بر همین اساس نام پارسه در کتیبه های هخامنشی را با هیچ منطق و مدرکی نمی توان و نباید خطه و مردم کنونی فارس و ضمائم پر هیاهوی تاریخی - فرهنگی آن ها دانست، زیرا تا زمان صفویه کسی سرزمین و قوم و زبانی به نام فارس در ایران نمی شناخته و این الصاق هم همانند بسیار دیگر، کاملا تازه ساز و جدید است، چنان که یافتن کم ترین رد پا و علائم مادی استقرار شهری با نام شیراز، پیش از حضور کریم خان در تاریخ، میسر نیست»! آن گاه به فرصتی دیگر، در مقدمه ی یادداشت ۶۵ و به خرداد ۸۶ بار دیگر به اشاره ای آشکارتر به مطلب بازگشتم و نوشتم:

«مثلا این یادداشت ها از مسیرهای مختلف اثبات می کند که پیش از زندیه شهری به نام شیراز، در عرصه ی جغرافیایی خطه ی فارس امروزین برپا نبوده و از آن نتیجه می گیرد آن حافظی که در غزلیات اش، قریب سه قرن پیش از زندیه، از شیراز بی مثال خبر می دهد، خود و دیوان اش مجعول و برساخته ای هدفمند است که علاوه بر تبلیغ خوش باشی و یک لا قبایی و بی دینی و کفرگویی، از جمله به قصد رد فقدان عظیم هستی اجتماعی دراز مدت ناشی از پوریم در ایران فراهم کرده اند».

اما تا اثبات همین تذکر و اعلام صحت آن در جزییات، سالی زمان و ده ها یادداشت زمینه ساز فاصله بود تا درک و هضم نوساز بودن شیراز بر متعصبان لانه کرده در ناندانی این شهر، که در یادداشت ۱۳۷ آمده بود، دشوار ننماید و ناچار شوند در برابر آن همه مستندات و تصاویر اثبات کننده بی قدمتی شیراز و در نتیجه ابطال دور تسبیح کاملی از بزرگان مدفون در آن شهر، که در کتاب قلابی شدالازار ثبت است، حین آشامیدن خون جگر، باز هم ناچار و ناتوان سکوت کنند.

«جند کس را در اول کتاب یاذ کرد مکر خواجه حسن میمندی کی وزیر خاص محمود بوذ و از آن سبب میان ایشان موافقت نبود کی فردوسی مردی شیعی مذهب بود و حسن میمندی از جمله نواصب و او را همه میل بذین مذهب بیش تر بوذی و هرچند دوستان او را نصیحت بیش تر کردندی کی با وزیر این معنی لجاج نشایذ بودن کفتار ایشان قبول نکردی و جواب وی جنین بوذی کی من دل بر آن بنهاذم کی اگر خذای تعالی جنین تقدیر کرده است کی این کتاب به زبان من کفته شوذ طمع از مال سلطان ببریذم کی مرا به جاه وزیر حاجت باشذ» (شاه نامه، نسخه ی عکسی فلورانس، مقدمه)

این نمونه ای از نگارش زبان فارسی در قرن هفتم هجری است که در مقدمه ی نسخه ی شاه نامه ی فلورانس می خوانیم. همان نسخه ای که بخشی از دعواهای بر سر راست و دروغ و صحت و سقم و سالم و مجعول بودن آن را شنیدیم و شاهد شدیم که به هم پریدند، خسته شدند و بدون اعلام نتیجه، سرانجام همگی صلاح را در سکوت دیدند. اما سعی کنونی من رسیدگی به احوال نگارش چند سطر فوق است که ظاهرا حرف چ را به رسمیت نمی شناسد و در جای آن ج می گذارد. به جای هر حرف دال که صلاح بداند، حرف ذال می نشاند و برای طرب بیش تر ما، گرچه بود را به صورت بوذ، اما نبود را بدون ذال و به صورت امروزی آن می آورد تا از معجزه ی تاثیر  حرف نفی ن بر سر افعال در ۸۰۰ سال پیش بی خبر نمانیم. که را همه جا کی می نویسد ولی در اصل شاه نامه ای که به دنبال این مقدمه آمده، همه جا که به صورت امروزین است تا بر معلومات خود بیافزاییم و بدانیم که را در فارسی قرن هفتم، در نگارش به نثر، به صورت کی ولی در سرودن شعر همان با اصل که می آورده اند!!! در این جا چنین ها جنین و گفتارها، کفتارها شده، و تنها خدای تعالی می داند که خواننده از کجا به مقصود اصلی نویسنده پی می برده است؟ و به همین ترتیب در متونی که قصد الصاق آن به دوران ماقبل صفویه را داشته اند، پ را ب و ژ را ز نوشته اند تا گمان کنیم زبان فارسی هم تحولاتی را پشت سر گذارده است و چیزی نمی گذرد که با ندانم کاری های آن ها در این باب نیز آشنا می شویم»! (از یادداشت ۳۳، بهمن ۸۵)

شاید اینک که دیگر حقیقت را عریان کرده به صحنه فرستاده ام، نکته سنجی هایی از قماش بالا چندان به جلوه درنیاید، اما از قبیل همین اشارات کوچک و کوتاه بوده است که چون سوهانی تعصب کور کسانی را سوده و برای تاثیر پذیری از مستندات بعدی آماده کرده است. بی شک بار بس کلان و سنگین انتقال فرهنگ و تاریخ و ادب و مذهب و هستی و هویت ملتی، به بنگاه امن حقیقت، جز با حمل تدریجی و جز با همت مشتاقان به نواندیشی صادقانه، میسر نبوده است.   

«بر دار کردن حسنک وزیر: و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش گرفتند و دو مرد پیک راست کردند با جامه ی پیکان، که از بغداد آمده اند و نامه ی خلیفه آورده که: «حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغم خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد». چون کارها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امیر مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سه روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان و در شهر، خلیفه ی شهر را فرمود داری زدن بر کران مصلای بلخ، فرود شارستان. و خلق روی آن جا نهاده بودند ، بوسهل بر نشست و آمد تا نزدیک دار و بر بالایی بایستاد و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند». (نرگس روان پور، گزیده ی تاریخ بیهقی، ص ۱۴۳)

این هم قماش دیگری از همان قضیه، ولی سیصد سال زودتر از آن مقدمه شاه نامه نسخه فلورانس و باز هم مکتوبی از همان اقلیم خراسان که پ و چ و گ و ژ سالمی دارد، نمی بینیم که را کی نوشته باشند و بود را بوذ. بدین ترتیب باید بروز نوعی بیماری لکنت زبان عمومی را محتمل بدانیم که مردمی به صرافت ترک معهود بیافتند، و ناگهان چنین را جنین و پدر را بدر بنویسند و احتمالا این جا هم باید معتقد به کاربرد نوع جدید هزوارش پس از اسلام شویم تا پرده را برده بنویسند و پرده بخوانند! این قضایا جز مسخره بازی نیست و تنها وسعت بلایی را می نمایاند که بر سر همه چیز ما آورده اند و این را هم اضافه بگویم که این انبان شیرین زبانی از زبان و قلم عروضی سمرقندی و یا بیهقی، نه با قصد شرح روابط حیات یا دار زدن حسنک، بل تمهیدی برای اثبات حضور محمود و مسعود و این شاعر و آن حکیم و مورخ و بغداد و بلخ بوده است و بس، تا این گونه قصص کاغذین و باز نویس شده در همین یکی دو سده ی اخیر را، جایگزین مسجد و کاروان سرا و حمام و آب انبار و خانه های اشرافی و بناهای حکومتی کنند!!! (از یادداشت ۳۳، بهمن ۸۵)

در واقع این گونه بررسی های متون کهن فارسی، بالا رفتن از پله های نردبانی است تا سرانجام بر بام آن، دهخدا را نیز مشغول نفرین بر گنجینه سازان لغت کهن فارسی ببینیم که به التماس توصیه دارد آن اباطیل را که شیره و شاهدی برای قدمت این زبان می شناخته ایم، یکجا به دور ریزیم و برای فرهنگ خود بی آبرویی نخریم! خردمندان می دانند که حتی برای عبور از آن شهادت دهخدا، تا اثبات تقدیمی بودن زبان فارسی، پرتگاه عبور از بررسی میراث یهودیان، به صورت متون فارسی-یهودی نیز لازم بوده است، کاری که به مدد الهی و با مهارت کامل عبور از آن میسر شد و به ضرورت، فریاد خفتگانی را نیز به آسمان رساند که خاندان و قبیله و گفتار خود را کهن و مصون می پنداشتند.  

«با این همه درستی این اشاره ها که آزمایش هر برگ نوشته ی قدیمی شاهدی بر صحت آن می تراشد، شاید که جز مینوی خطابی به هر یک از ما گرفته شود و با گوشه ای از مراتبی آشنا شویم که نه فقط نسخه دیوان خاقانی و قابوس نامه ی فرای و غیره، بل بدون استثنا هر دفتر نوشته ای به خط و زبان فارسی را شامل می شود که در فاصله ی قرن سوم تا دهم هجری تاریخ تحریر زده اند. اگر باور این مدعا بر کسی گران است، به حوصله ی خود تا پایان این سری از یادداشت ها فرصت دهد تا مگر ملاقاتی دوباره در فضای تفاهم دیگری فراهم شود. زیرا که چندان ادله و اثبات در راه است که جز واماندگان و آستان بوسان تلقینات کنیسه و کلیسا، هر حقیقت جوی بی غرضی را قانع می کند و از سوار شدن دوباره بر خر شیطان باز می دارد». (از یادداشت ۲۵، دی ماه ۸۵)

پس به عینه ببینید که تعیین تکلیف با هر ستون بحث به پایان محاسبات لازم حواله شده و مثلا تا زمانی که هنوز صفویه ی قلابی و نظایر دیگری را مستقیما به عرصه ی بررسی نکشانده ام در هر اشاره ی لازم به زمان صفویه نیز ارجاع داده ام که سود بردن از تقویم زمانی موجود و معهود آن سلسله بوده است. اگر عقب ماندگان زبان بسته ای که برای گریز از فهم نو خود را به بی عاری و کند ذهنی فرهنگی می زنند، بهره از چنین لوازمی برای پرهیز از اغتشاش غیر لازم در ارائه مدخل را، تضاد در گفتار تشخیص داده اند، پیداست به ریشه ی پوسیده ای برای ممانعت از سقوط کامل متوسل اند.  

«نه این گونه آگاهی ها، نه آن خانواده های شیرازی که از مادر بزرگ تا نوه نسخه جعل می کرده اند، نه آن دانشگاه آموزش کتاب سازی در اروپا، نه آن انبوه نسخه نویسان هندی و اهل عثمانی که در اوائل قرن دهم به بعد، مرکز و مشغول انتشار متون فارسی بوده اند، نه آن مثنوی که در کابل و هند می یابند، نه آن دیوان حافظ که در مدت چند دهه از صد بیت به پانصد غزل متورم می شود، نه نبودن کاروان سرا و حمام و بازار و آب انبار، نه زندگی پر از هراس و هزار ساله ی مردم بر بلندی ها و قلاع غیر قابل عبور، نه فقدان دو واژه ی فارسی (و ترکی) بر سنگ و پوست و چوب و کاغذ در ماقبل صفوی و احتمالا حتی نه اعتراف شخص فردوسی، حتی اگر از قبر برخیزد و منکر همه چیز و حتی شخص و مقبره ی خویش شود، ظاهرا گروهی را ذره ای از جایگاه کنونی نخواهد جنباند که دریابند بر سر چه سرگرمی جغجغه سانی عمر می گذرانند، بر چه ریشه ی پوسیده ای آویزان اند و به صرافت نمی افتند از کنج بویناک خیالات تاریخی و ادبی خویش بیرون بلغزند، نفسی تازه کنند و هستی سرزمینی را با بازی آن کلماتی درهم نیامیزند که حتی نمی دانیم از حلق چه کسانی بیرون ریخته است»! (از یادداشت۳۲، بهمن ۸۵)

حالا در جایی نشسته ام که دو سال و نیم پس از تاریخ یادداشت بالا، می توانم بر فهرست فوق مجموعه ای از نوداده های بی معارض دیگر را بیافزایم و بگویم نه مستند تختگاه هیچ کس و نه نمایش کتیبه های نوکنده ی ساسانی و نه برملا کردن جورچینی پاسارگاد و نه حتی عرضه ی مستند شگفت انگیز و آدم ساز طوفان نوح نتوانسته است کسانی را از جایگاه قوم پرستی خود، حتی به میزان یک تعویض لگن بجنباند. آن گاه با شگفتی تمام مدعی می شوند که از پورپیرار نکات بسیار آموخته اند و البته به شرط آن که از قبیله ی آنان گذر نکنم! آیا انتظار دارند که سکوت کنندگان درباره ی مستند تختگاه هیچ کس و طوفان نوح را شایسته ی پاسخ نویسی بدانم!!؟ و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

ارسال شده در دوشنبه، ۰۴ خرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۰۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان