هموطن

سرباز نگهبانی را تحویل داد، اسلحه ی سازمانی زمان جنگ اش را به دوش انداخت، از خاکریز پل پایین آمد و یکراست به سمت رودخانه رفت.
تمام دو ساعت بعد از ظهر را، روی پل و زیر آفتاب تند قدم زده بود. اینک که دیگر صدای جنگ در گوشش نبود، هر زمان باد نمی وزید، بوی تند بدن اش را می شنید که گویی از روی چرم خیس خورده برمی خاست. روی پلک های اش که به زحمت بالا نگه می داشت، همان فشاری را احساس می کرد که معده پر از غذای ظهر به شکم اش وارد می کرد. به آب تنبل و کمی گل آلود نگاه کرد. به نظرش، رودخانه در میان عظمت بیشه، که سراسر هر دو کناره ی آب را تا افق می پوشاند، رونقی نداشت و چنان می نمود که حیوانی عظیم میانه ی بیشه را لیسیده، همین دم درختان به هم می پیوندند و بیشه ی سبز یکپارچه خواهد شد. سرباز آن طور که گویی مالیخولیایی اش را باور کرده باشد، دانه های عرق کناره ی چشمان را پاک کرد و دوباره و دقیق به رودخانه زل زد. آب، همچنان زیر آفتاب تند بعد از ظهر با زینت های نقره ای کوچک می درخشید و او را به خود می خواند، با خود گفت:
_ یه آبی بزنم.
روی ماسه ها نشست، آب در گودال کوچکی کنار حاشیه ی رود، بازیگوشانه چرخی می زد و به میان مسیر باز می گشت. پوتین ها را درآورد و جوراب ها را که مثل دو لایه ی نازک موم به پای اش چسبیده بود بیرون کشید. سراسر پوست پا، در نم عرق و فشار پوتین چروکیده می نمود. چند بار انگشتان پای اش را باز و بسته کرد و هر بار، درد که چندان هم موذی نبود، پرده ی نازکی از اشک به چشمان اش آورد. یکباره تمام انگشتان پا را در دست ها فشرد، ناله ای عشوه گرانه از گلو بیرون داد و قبل از این که پاها را در درون گودال آب فرو کند، شلوارش را بالا زد، یقه را باز کرد، مسلسل را از گردن بیرون آورد و کیف فشنگ را که از پهلویش آویزان بود آزاد کرد.
همین که سردی آب را در کف پا احساس کردد، عضلات اش به هم جمع شدند. دست ها را به پهلو کشید، بعد به پشت سر برد، ستون بدن کرد و آهسته، همان طور که پاها را بیش تر به میان آب فرو می برد، به پشت دراز کشید. وقتی فشار برآمدگی ماسه را در میان ستون فقرات کوفته اش احساس کرد نیم چرخی زد و به نرمی خود را روی زمین جا به جا کرد و برای تکرار تمام این لذات، که مزه ی آزادی می داد، کف دست ها را به ماسه ها فشار آورد و نیمه خیز شد. پرنده ی کوچک خاکستری رنگی در ارتفاع کم روی آب می پرید. سرباز دفعتا ستون دست ها را از زیر بدن برداشت و با تمام بدن روی ماسه ها افتاد. خندید و به آسمان نگریست که چون صورت جوانی براق و خندان بود. از میان شاخه ی فراز سرش، باریکه های شفاف نور فرومی ریخت و بدن اش را به کندویی از آفتاب بدل می کرد. به صدای پرواز انبوه و ناگهانی سارها در بیشه یکه خورد و در آرامش پس از این هراس کوچک بار دیگر خندید و به ماسه ها چنگ زد. سینه اش را از هوا پر کرد و به همراه بازدم نالید:
_ حیف که جنگه!
فکر جنگ نیم خیزش کرد. نشست و با نگرانی غیر آشکاری به اطراف چشم دوخت. یک بار هم به تندی و مثل این که بخواهد کسی را غافلگیر کند به پشت سر برگشت. ردیف های نامنظم درختان به او می نگریستند و نوار نور با حرکت درهم شاخه ها، مثل آب پاش، با رشته های نازک، به زمین می ریخت. آهسته برگشت، پاها را از آب بیرون کشید و زانوها را بغل زد. میل به خواب مثل کرم کوچکی زیر پوست جمجمه اش می لولید.
حالا یک راحت باش کوتاه جنگی بود. می گفتند آن طرف درختان، توی کوه ها، مذاکرات است. هفته ی پیش را سراسر در جبهه بود. تمام این مدت، در تاریکی و روشنایی تیر در کرده بود. سنگرهای سنگی را نشانه می گرفت و صدای کمانه ی فشنگ در کوه می پیچید. گمان نمی کرد کسی را کشته باشد. هیچ کس را که با گلوله ی تفنگ او بر زمین بیفتد ندیده بود. او فقط رفقای خویش را می دید که ناله کنان به پشت و پهلو می غلطیدند و با چشمان گشاده، به مرگ تسلیم می شدند. حالا به جای جنگ فقط نگهبانی پشت جبهه و حالت آماده باش بود. باید مواظب پل باشند که اینک با چند صد متر فاصله چندان مهم نمی نمود که به نگهبانی دائم بیارزد. کم کم به چرت می افتاد. تکانی به خود داد، کیف فشنگ را به گردن انداخت بند مسلسل را گرفت، پوتین ها را برداشت و به داخل بیشه رفت. خاک از برگ های پوسیده ی سالیان، چون بستری نرم زیر پاهای برهنه اش فرو می رفت. جای مناسبی یافت، بی قیدانه کفش ها را روی زمین انداخت، دست اش را دور بند مسلسل پیچید، کیف فشنگ را زیر سر کشید و بی هیچ کوششی به خواب رفت.
هراسان، مثل این که کسی نام اش را صدا زده باشند، چشم گشود. نشئه ی خواب مثل موجی که به طرف ساحل می رود، چند بار سراسر بدن اش را پیمود. آفتاب برگشته بود و بیشه در غبار مه آلود عصر گاهی غوطه بود. دست ها را تکان داد و قبل از این که به چیزی بیندیشد چشمان درخشان وبزرگی را دید که به او خیره است. کرد قد بلند، با تکه های رنگین پارچه که از مچ دست، سربند و کمرش آویزان بود، به او می نگریست. مسلسل سرباز با بند گره خورده روی شانه اش آویزان بود. سرباز روی تکیه گاه آرنج ها نشیت، چند بار پلک ها را با شدت به هم زد و همین که خواست برخیزد، آرنج دست راست کرد به حرکت درآمد، چشم های سرباز با گشایش زاویه آرنج دست کرد بازتر می شد. هنوز کمی از شیرینی خواب در مغزش می گردید. یک لحظه در انتظار شلیک ساکت ماند و بعد ناگهان مثل این که اسلحه را شناخته باشد فریاد زد:
_ نزن.
دست ها را به هوا بلند کرد و بدن بی اتکای اش دوباره روی برگ های پوسیده افتاد. دست کرد پایین آمد و بلافاصله بار دیگر نشانه رفت. سرباز ناله کرد.
_ نکش.
و پنجه ها را چند بار در فضا باز و بسته کرد.
کرد با تعجب خشنی او را برانداز می کرد. هیکل منقبض سرباز، چشم ها که رفته رفته قرمز می شد و مستطیل لرزان چانه در پریدگی مفرط گونه های او، مشغول اش می کرد. سرباز مصمم بود که چیزی بگوید ولی پیوسته پلک ها را به هم می زد. عاقبت، به گریه افتاد و اشک از گوشه ی حدقه های ملتهب اش جاری شد. کمی بعد با حنجره ای فشرده در بغض، نالید:
_ منو نکش، دشمن ات نیسم. مسلسلم رو پس بده، فقط دو ماه دیگه خدمت دارم، اهل این طرفا نیسم، بیس ماهه مادرمو ندیدم. توی جنگ نبوده ام و کسی را نکشته ام. می بینی که خوابیده بودم. من از اینا نیسم. بابام تازه مرده، ننم نوشته بود که کی برمی گردم، بچه ها بزرگ تر ندارن، بی نون آورن.
انگشت های سرباز برگ های پوسیده را خرد می کرد و مثل میخ به داخل زمین فرو می رفت. پیوسته و نامربوط حرف می زد. تکلیف خود را نمی دانست و هر تلاشی به نظرش بی نتیجه می نمود. مرتبا التماس می کرد...
_ بیا برادر جوانمردی کن، پنجاه تا فشنگ زیادی دارم. حالا حساب و کتابی در کار نیس، میدمشون به تو. اما مسلسلمو پس بده، من و تو هموطنیم، حالام که دیگه جنگ نیس. دارن مذاکره می کنن، بزار برات بگم که نامزدم دارم، اگه باور نمی کنی عکسشو نشونت بدم.
دست سرباز به طرف جیبش رفت، کرد بدون این که کلامی بگوید، آرنج را خم کرد و نشانه رفت. سرباز به تندی دست اش را کشید و دوباره التماس های اش را از سر گرفت:
_ می خوای مسلسلمو هم ببر. اما منو نکش. دو تا داداش کوچیک دارم با یه خواهر، جز من هیشکی رو ندارن.
کرد همچنان خاموش او را می نگریست. یک بار پا به پا شد و مسلسل را روی شانه اش جا به جا کرد. دست های سرباز در میان خاک ها چاله می کند، احساس کرد انگشتان اش از برگ های پوسیده گذشته و توی خاک نرم فرو می رود. به دنبال راه گریز می گشت. تصمیم گرفت یکباره فریاد بزند، خاک ها را به صورت کرد بپاشد و با غلطیدن سریع روی زمین، خود را به پشت اولین درخت برساند، مشت ها را از خاک پر کرد و درست در لحظه ی کشیدن فریاد، دریافت که توان انجام کاری را ندارد و به التماس های اش ادامه داد:
_ لااقل منو اسیر بگیر. جنگ تموم میشه و...
کرد نمی توانست تصمیم بگیرد و از خود در خشم بود. درست در همین هنگام، آوای دوری برخاست که سرباز را صدا می زد. سرباز با حرکتی غریزی به شنیدن نام خود با جست کوچکی نشست. کرد، دستپاچه شلیک کرد. خون از میان دندان های سرباز جوشید. چنگ های اس را گشود و خاک میان مشت اش را به هوا پاشید. چشم های بیرون زده اش ناباورانه کرد را نگاه می کرد و چنان بود که از میان دهان خون آلودش می نالید:
_ دو تا داداش کوچیک دارم با یه خواهر...
کرد از میان دندان های به هم فشرده  غرید:
_ دالک دیامرز، خیال ئه کنه من ل زیر بته حاتم ثه دنیا. 1
از روی نعش پرید و به داخل بیشه رفت.
 
1.        مادر مرده خیال می کند من از زیر بته به دنیا آمده ام.

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۰۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : فبأی حدیث
پنجشنبه، ۱۹ خرداد ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۳
 
ماشاء الرب عجب قدرتی در استعاره و تصویر دارید

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان