فئودال کوچکٍ کوچکٍ کوچک

آقا نمی دانی چه زمینیه! از خلقت آدم تا حالا علفچر گله ها بوده، همین طور هی گوسفند و بز، روی این زمین چریده و همین جا هم پشکل انداختن. ده سانت که زمین رو بکنی پشکله که زیر خاک وول می زنه. همین که تخم بهش برسه خدا می دونه یکیش چند تا بشه! حالا خود زمین چه قدره، گمون نکن صحبت یه وجب دو وجبه، 120 هکتاره! شونزده هکتارش مسیل بوده، گود گود! تا حالا چند میلیون روی زمین خرج کردم، اما هنوز فقط پنجاه هکتارش صاف شده، البته اصل هم همین پنجاه هکتار بود، بقیه اش خودش مثل کف دست صافه.
وسط راه کله پاچه خوردیم. کله پاچه چیزی نبود که اون صبح ناشتا بتونه از جلوی دکان اش رد بشه و نخوره، به خاطر عشق به همین کله پاچه تصمیم داشت بره ولایت، پنجاه رأس گوسفند تازه پا بخره و بیاره یه گوشه ی زمین ببنده، می گفت:
_ زمین اون قدر بزرگه که علف هرزش خوراک این پنجاه تا گوسفندو میده.
بعد از کله پاچه، توی بقیه راه برایم کاملا روشن شد که سرما و باران زودرس چه زیان کمرشکنی به کشت و زرع او وارد کرده بود. اگه بارون فقط ده روز مهلت می داد، دست کم شیش میلیون سیر می کاشت. هر چند خوش بختانه از کشت گندم عقب نبود. بهش الهام شده بود که پیش از موقع بره سراغ شخم زمین. چهل هکتارو در دو نوبت تخم پاشیده بود. بیست هکتار اول حتی به اندازه نیم سانت سبز کرد، اما بیست هکتار دوم خورده بود به سرما و بذر نیش هم نزد. خدا را شکر که بذر گندم خیلی پرحوصله است. صبر می کنه و بهار یاد بالا. معلوم بود که می خواد مثل آدم های امیدوار حرف بزنه، اما ته صداش، از نگرانی، جویده جویده شنیده می شد.
و بالاخره، زیر بارانی شلال، به مقصد رسیدیم. تقصیر عظمت دشت بود که اجازه نمی داد از وسعت صد و بیست هکتاری زمین اش سردربیاورم. چشم من دائم به دور دست کشیده می شد که برف بر بوم تپه ماهورهای افق نقاشی کرده بود. اما وقتی مجبورم کرد تمام شنیده های توی راه را با دیده هایم تطبیق دهم، سرانجام قبول کردم زمین چندان کوچکی هم نیست. راستی راستی هم آن بیست هکتار کشت اول سبز شده بود، اما بیست هکتار بعد را وجب به وجب گشتیم ولی دریغ از یک گندم که تک زده باشه، بعد نوبت کندن زمین یخ زده شد، که زیر آن باران به کلی از طاقت آدمی زاد خارج بود، ولی تا نخستین پشکل های باستانی زیر خاک را نشانم نداد، دست از تقلا برنداشت و بالاخره به دیدار موتور آب رفتیم که در سراسر راه وقت نکرده بود معرفی اش کند. چه دستگاهی! توی شصت تا موتور آبی که اون دوروور کار می کرد لنگه نداشت. یک ولوی ان 10. که مثال شیر می غرید و دوازده اینچ آب بالا می کشید. موتور یخ زده را با آتش هیزم گرم کرد و راستی راستی من با این دو تا چشام دیدم که دوارده اینچ آب یعنی چه؟ اما هنگامی که آسمان مشغول به راه انداختن رودهای کوچکی در زمین بود، دوازده اینچ آب چیزی نبود که به نظر آدم بیاد!... با اون زمین گل و شل، که در هر قدم دست کم دو بیل خاک ته کفش آدم می چسبید، عبور از نیم هکتار زمین هم به پهنای صحرای محشر به نظر می رسید چه رسد به بیست هکتار! ولی اون منو توی تموم چاله چوله ی پر شده از آب دنبال خود کشاند تا مبادا خیال کنم پر کردن شونزده هکتار مسیل کار ساده ای بوده، بعد هم شرح داد که همه ی این زحمت ها، وقتی زمین اش زیر کاشت پسته می رفت، جبران می شد و هفت سال بعد، همون پنجاه هکتار زمین، سالی پونصد میلیون تومان درآمد خالص از پسته بهش می داد. البته برای من فرقی نمی کرد، اما پونصد میلیون تومن، حتی هفت سال دیگه که لابد یه دفتر مشق بی قابلیت پنج هزار تومن می شد، باز هم پول گنده ای بود. پرسیدم:
_ تو هر هکتار چندتا درخت پسته می کارن؟
_ صد تا...
نباید پیله می کردم، اما باز پرسیدم:
_ هر درخت چند کیلو پسته میده؟
_ پاک شده اش نزدیک بیست کیلو.
باید فضولی نمی کردم، اما ادامه دادم:
_ پسته را ازت کیلو چند می خرن؟
_ امسال سرزمین بود، کیلویی هزار تومن ...
نباید این حرفو می زدم، اما گفتم:
_ میشه دویست میلیون، اونم اگه تا هفت سال دیگه پسته رو ازت بخرن کیلویی دو هزار تومن.
چنان توی صورتم براق شد مثل این که من زیر سیصد میلیون تومن بدهی ام بهش زده باشم. یه مشت بد و بیراه نثارم کرد که اصلا از اولش حساب سرم نمی شده، حواسم پرته و یه جا اشتباه می کنم. دویست میلیون تومن فقط درآمد هندوانه و خربزه هایی می شد که قرارشو با نصفه کارها بسته که بیان فاصله بین درخت های پسته رو صیفی بکارن. با اون قیافه که به خودش گرفته بود، حتی اگه از جیب من هم می رفت، باز صرف با این بود قبول کنم که حساب سرم نمی شه وگرنه معلوم نبود وسط اون بارون و گل و شل کارمون با همدیگه به کجا می کشید.
 
بالاخره بازدید تموم شد و خیس و یخ زده برگشتیم، حالا که همه چیزو به چشم خودم دیده بودم حرف های توی راه برگشتو به تر می فهمیدم. می گفت پول هزار تا نهال گردو و هزار تا نهال بادوم رو به حساب اداره ی کشاورزی کرج واریز کرده، تا اسفند ماه نهالارو بهش تحویل میدن تا دور تا دور زمین را با درخت گردو و بادام مرزبندی کنه. اشکالش این بود که نمی دونست گردوی اسراییلی  بگیره یا بومی. فرقشون این بود که گردوی اسراییلی از همون سال دوم بار می داد ولی گردوی بومی رو تو بازار گرون تر می خریدن. عقیده ی منو که خواست، بی توجه به درد سراش، گفتم:
_ تجربه ثابت کرده وقتی صحبت از مرز و مرزبندی و مرزکشی باشه، اسراییلی ها واردترن! با گردوی اسراییلی یه وقت دیدی کم کم صاحب تمام این دشت شدی، حالا دیگه انتخاب با خودته!
حتی نخندید. شاید هم داشت جدی به موضوع فکر می کرد. بعدش رفت سر کاشت ذرت. دست کم یه سی هکتاری زمین افتاده داشت که دلش می خواست نصفشو ببره زیر کشت ذرت، بقیه هم که مال خیار و گوجه فرنگی و گل کلم و فلفل سبز بود. و با خنده می گفت: بالاخره باید به فکر بلال بچه ها و سالاد سر سفره ی خانوم هم بود!
کله ام پر شده بود از درختان پر بار پسته، کوهی از خربزه و هندوانه، یه عالمه ذرت و سیر و کلم و خیار و یک صحرا خوشه های گندم. قرار بود هر هکتار زمین هفت تن گندم بده، چهل هکتار زمین دویست و هشتاد تن گندم می داد، هر تن گندمو امسال خود دولت می خرید صد تومن. بدین ترتیب بیست - سی میلیون تومن فقط از گندم زمین پول درمی اومد. تجربه ی پسته رو داشتم دیگه وارد مقوله ی گندم نشدم و گذاشتم هر چی دل اش می خواد واسه ی خودش بگه. بالاخره رسیدیم به خونه، دم در تعارف کرد بریم تو، یه چیزی بخوریم و یه خورده گپ بزنیم. گفتم:
_ نه، برم استراحت کنم، راه درازی بود... 

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۵۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : حميد
چهارشنبه، ۰۵ تیر ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۰۵
 
صاحب نظران مي گويند يك اثر هنري بايد بتواند احساس خالق اثر را منتقل نمايد و من ضمن پيدا كردن عينيت كامل از محيط داستان احساس دو فرد موجود در داستان را كاملا درك كردم. داستان يك اثر هنري به تمام معني است.

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان