هزار اتفاق می افتد

این برف معدن را تعطیل خواهد کرد. دفتر کمپ را می بندم و به زنجان می روم. دیگر باید آب ها از آسیاب افتاده باشد. پیش از این که از پا بیفتم، پیش از این که بیش از این دچار افسردگی شوم، باید راه چاره ای بیابم. سه سال است کسی سراغ ام را نگرفته. سه سال است چشم به راه و بلاتکلیفم اما خبری از تشکیلات نشده. اگر به فکر نباشم می ترسم بالاخره نگاه وحشی آنو، دختر بالا بلند گندم گون و آرام حرکات توماج، کار دست ام بدهد. می ترسم به کلی چشم از جاده بردارم و بدوزم به این در که چه وقت آنو مثل نسیم از میان آن وارد می شود، دست های اش را از خجالت درهم می پیچد، سرخ می شود و با صدای محزون و نوازشگرش خبر می دهد:
_ آقای مهندس، غذاتان حاضر است.
عجب برفی می بارد! اگر کامیون ها بی دردسر برگردند، شانس آورده ام. پول کارگرها را می دهم و راهی می شوم. اگر راه بند نباشد، تا کامیون کارگرها را ببرد زنجان، به نبی می گویم بار و بندیل ام را ببندد. کار معدن رفت تا ماه دوم بهار.
_ آقای مهندس، زمستون این جا حوصله تون سر نمیره؟
_ نه، سر نمیره. برای من زمستون هم این جا کار هست.
_ سری به ما بزنین، آقای مهندس. راهمون دور نیست. اگه قول بدین که بیاین عروسیمو میندازم عقب.
_ معطل من نشو، کار من معلوم نمیکنه، پیر شین پای هم.
باید وانمود کنم که می روم زنجان و دو سه روزه برمی گردم. هر چند آنو چشم به راه خواهد ماند و دختر بی نوا اندوهگین خواهد شد، اما چه کنم؟ باید از این جا بکنم و راهی شوم. سودای این که کار بچه ها زمین مانده، از سرم بیرون نمی رود. باید سراغ کاظم، جواد یا مهدی را بگیرم. لابد رد پایی پیدا می شود. خاک تشکیلات را که به توبره نکشیده اند. خبرهایی است. اما اگر آفتابی شدم و اشکالی پیش آمد چه؟ اگر در به در دنبال ام باشند چه؟ اگر گیر افتادم و زه زدم چه؟ یک چمدان پر اسلحه را لو می دهم و می مانم با دست و دل خالی. شاید درست تر است صبر کنم. وقت اش که رسید برای اسلحه ها هم شده، سراغ ام خواهند آمد. لابد خودشان زیر و بم کار را سنجیده اند. صلاح نیست عجله کنم. دستور دارم این جا بمانم و نباید سر خود دست به کاری بزنم. مگر توماج نیست که پنج سال تمام سر به راه بین ده و کمپ رفت و آمد می کند؟ این چهار برادر کرد که سرتاسر سال از تونل معدن بیرون نمی آیند چه؟ من بالاخره نفهیمدم توی این معدن چه خبر است! حسیب از خوزستان آمده، اسکان و عمر از بلوچستان، نبی مال تبریزه، توماج و دخترش ترکمنن، من خودم، لرم. همه با هم گم شده ایم وسط صد تا کارگر محلی و این چند تا کامیون و جیپ، که راه سخت بین معدن و زنجان و معدن و کمپ را می کوبند، از ناظر و بازرس شرکت هم که سال تا سال خبری نمی شود، ماهی یک بار مامور تدارکات و حساب دار، دست آخر هم گاهی روزنامه ی دو سه روز پیش و رادیو. با این همه اگر بقیه صبر می کنند، من چرا صبر نکنم؟ ولی از کجا معلوم که آن های دیگر گرفتاری مرا دارند؟ شاید زندگی شان همین است، شاید دست شان به جایی بند نیست و تازه آنو هم هست. اگر من چند بار دیگر پشت سر آنو را، با آن دو رشته گیسوی بافته تا گودی کمر، نگاه کنم دیگر اختیار از دست ام بیرون می رود. من عاشق این دختر بالا بلند گندم گون شرم رخسار شده ام که رنگ های چارقدش مثل بهار در دشت های لرستان خرم است و از آن بوی وطن و بوی خاک پدرم را می شنوم. من گرمای تن اش را از پشت این دیوار، وقتی غذا می پزد هم حس می کنم و نمی توانم بدون نگاه به این چشم های وحشی که مرا دعوت به آرامش می کند، سر و سامان بگیرم. من اگر به این گل بالغ شده ی خوش بوی تابستانی نزدیک تر شوم، پایش خواهم نشست. یا باید از این جا بروم و یا اگر سراسر این زمستان هم برایم غذا بیاورد، یک بار که سینی را زمین گذارد، دست اش را می گیرم و توماج را صدا می زنم:
_ عمو، آنو را بده به من!
چه برفی! چرا صدای بوق کامیون نمی آید؟ آن کله ی کوه تا این جا چه طوری راه را باز می کنند؟ اگر آن بالا هوا از این خراب تر باشد با آن تن های کوفته و پاهای سرما زده، چه خواهند کرد؟
_ آقای مهندس، چرا شرکت به ما چکمه نمیده؟
_ میگن نداریم. میگن اگر سردشونه، تعطیل کنن.
_ باشه، همین طوری هم کار می کنیم.
نباید برم پایتخت! تهران پر شده از امنیتی ها. این نامه ی آخری نازک، خواهر تنها مانده ام را که گرفتم، همه اش پر بود از دلواپسی. من با این اسم و اسناد قلابی، فقط همین کانال خانواده را باز گذارده ام. طفلکی گمان می کند رفته ام آلمان. نامه تا هامبورگ می رود و برمی گردد و هاشم سر و ته قضیه را هم می آورد. با این انبوه کاغذ و پاکت و بسته ای که از این سر تا آن سر دنیا برای شرکت می رسد، کار سختی نیست. نازک شنیده که عکس من توی دفترچه ی تعقیب امنیتی ها چاپ شده. نوشته مبادا بیام ایران. با این سالک زیر چشم، که گاو پیشانی سفیدم کرده، صلاح نیست در تهران یا حتی زنجان دیده شوم. اگر به هاشم اطمینان بیش تری داشتم، خط ام را می دادم تا برای وصل کردنم کاری کند. بعد می شد یک جوری ترتیب خروج را داد. اما صلاح نیست هاشم از همه چیز باخبر باشد. همین قدر که فکر می کند از ناپدری و آن مادر بی عاطفه ام رو پنهان می کنم، کافی است. بی چاره نازک که زندگی اش را به خاطر ناپدری تازه ام، این بار فروش شکم گنده نامرد، دست یک قاجار زاده سپرد. خواهر هفده ساله ام درس خواندن را کنار گذارد و لباس عروسی پوشید. حالا از این به بعد می ماند که دائم به زرق و برق اش برسد و محفل راه بیاندازد. شب عرسی، با این که اخم اش باز نشد، از زیبایی همه را حیران کرده بود. با چه دوز و کلکی خودم را پشت سرش رساندم:
_ این بود اون درمونگاهی که می خواستی توی پشت کوه راه بندازی؟
ترسید، اما بند را آب نداد.
_ چه کنم داداش! مرتیکه دائم بیخ گوشم می گفت: «به خاطر تو بود که مادرتو گرفتم». شب ها میومد بالای سرم. موضوع رو که به ننه مون گفتم، خندید و جواب داد: «هر کی تو رو ببینه میخوادت. تقصیر خودته که این همه آفتی!...»
نه، تهران که نباید برم. حداقل توی سه محله مثل بز پیش آهنگ به چشم می خورم. همین جا می مانم و باز هم صبر می کنم. بوهایی بلند است. به نظرم رنگ و روی اوضاع عوض می شود. شاید یک روز سر و کله ی کسی پیدا شد. چه اتفاق ها که نمی افتد. فقط اگر تو نبودی آنو. اگر هر روز سینه های ات بیش تر پیراهن ات را نمی فشرد. اگر بوی گل برگی بدن ات همه جا نپیچیده بود. اگر هر روزه صدای ناز آلوده و نوازشگرت را نمی شنیدم. اگر راه رفتن نرم و بی صدای ات میان این آلونک های پیش ساخته ی کمپ چشم و حواس ام را نمی دزدید. اگر روی این موکت زانو نزده بودی و دست های خوش رنگ و کشیده ات مثل مادری پیش ام غذا نمی گذاشت. اگر یک رشته از موهای بافته ات از روی شانه میانه سینه ات نمی لغزید و پشت لب های ات را نمی دیدم که از شرم پر از دانه های عرق می شود. آنو اگر این همه خواستنی نبودی، صبر می کردم، دور از چشم دیگران کتاب می خواندم و بالاخره تصمیم می گرفتم پس اندازم را بدهم دست نبی تا برود میان قرق ذوالفقاری ها و یک کمری انگلیسی نو برای روز مبادا بگیرد. از کجا معلوم که دنبالم تا این جا نیایند؟
_ آقای مهندس، اگر از بابام اجازه بگیرم شما به من درس میدین؟
نه آنو، اگر از این نزدیک تر ببینمت، پس اندازم را می دهم دست پدرت تا به زخم عروسی مان بزند.
عجب برفی می بارد! اگر کامیون تا یک ساعت دیگر نیامد، گریدر را راه می اندازم. مبادا این روز آخری افتضاحی بار بیاید. روز آخر کار... کارگرها توی دفترم جمع اند: صدای سرفه، بوی غلیظ بدن های پر کار، دود سیگار، لهجه های خام روستایی و شادی کم رنگ دیدن پول و بازگشت به ده. دستمزد اندک شان را توی دستمال می بندند و می چپانند توی پیراهن یا جیب شان. دستمال باد نمی کند. اسکناس ها به کلفتی نانی که می خورند هم نیست. خیلی هاشان علاقه ای به رفتن ندارند:
_ آقای مهندس، چه فایده که ما این همه کار می کنیم و همیشه گرسنه ایم. زمستون و بی کاری معدن برامون شده عذاب. نمیشه کارمون دائمی باشه؟
_ نمیشه. برف نمیذاره. راه که بسته شد چه طوری میریم سر کار؟ چه طوری از زنجان بیان این جا؟
_ خودمون راه رو واز می کنیم. شرکت گریدر هم داره.
_ این جاها هر روز میباره، نمیشه چند متر برف رو با گریدر ورداشت. صبح تا شب که کار کنه دو کیلومتر هم راه واز نمیشه. زمستون گرگ هم از این جا نمیگذره.
_ پس ما این چند ماهه رو از کجا بخوریم؟
_ اگه این چند ماهو کار کنین دیگه شکمتون سیر میشه؟
_ معلومه که نمیشه.
_ پس چی میگین؟ تازه کس و کار شمام حقی دارن. برین برسین به خونواده و اسب و علیقتون.
_ درست میگین. خداحافظ آقای مهندس.
_ خدا نگه دار!
اسب. راستی اسب پدرم چه شد؟ وقتی به اصفهان رفتیم چه بر سر آن اسب آمد؟ آخرین باری که سوارش شدم، روزی بود که خودم را بالای سر بدن از پا افتاده ی پدرم رساندم. چه روز بهاری شادی! روزی که خودم را شناختم. از آن بهار در قرق پشت کوه، تا این پاییز در پرت کوه زنجان، خط مستقیمی کشیده شده است. صبح، پدرم مرا صدا کرد. شاید منتظر اتفاقی بود:
_ فرزاد، پاتاوه ببند. امروز ترک خودم می برمت شکار!
قرق روی سرهنگ پاشاخان باز شده بود.
ترک اسب پدر. گونه ام را می چسبانم به پشت اش و دست های ام را دور سینه اش حلقه می کنم. سر انگشت های ام به هم نمی رسد. ده ساله ام. شادی از صدای پدر می ریزد و چشم های اش غرق در خنده است.
_ میخوای به مردها بخوری!
بوی خاک، بوی نرینه اسب، بوی موی بزی کپنک، بوی ترش شده عرق روی عرق تن، و باد که می وزد، بوی توتون پنهان شده لابه لای سبیل پدر. پستان بهار لبریز از شیر است. گرما روی گونه های ام، توی سینه ام که به پشت پدر چسبیده، زیر کپل های ام. خوابم می آید، روی زین یک وری می شوم.
_ بیا پایین، اسبو ببند. بشین پشت این بته و سر تو بلند نکن.
سر تپه است. پدرم نور آینه را رو به دره می تاباند. سرهنگ و همراهان اش از اسب پیاده می شوند و از کمر رو به رو بالا می روند. پدرم می کشد سمت صخره ها. پای صخره باز هم نور آینه را می تاباند. شکارچی ها انتهای یال مقابل، بالای شکاف دره کمین گرفته اند. یک بار دیگر نور آینه را از کمر کش صخره می بینم. صدای ریختن سنگ. یک دسته شکار از آب رفتگی خاک و شنی میان صخره ها سراسیمه فرار می کنند. صدای تیر بلند می شود. شکارها می زنند به صخره. صدای تیر دوم را از کمرکش صخره، همان جا که نور آینه ی پدرم را دیده بودم، می شنوم. شکارها از صخره بالا می روند. باز هم صدای ریزش سنگ. پدرم از همان رد شکارهای در حال گریز پایین می آید، زمین می خورد و مثل همان شکارها گرد می کند. باز زمین می خورد باز بلند می شود و گرد می کند. پایین صخره ها روی لبه ی خط الرأس می افتد و دیگر برنمی خیزد. با اسب می روم بالای سرش. صدای سم اسب که قطع شد، صدای زنجره ها را می شنوم که از دره بالا می آید. خورشید توی چشم های باز پدرم تابیده و تفنگ اش را، انگار که بخواهد دور بیندازد، بالای سرش برده است. از سوراخ گردن اش خون میان موهای سینه اش می ریزد، زیر بغل اش جمع می شود و از آن جا روی خاک نشست می کند. جیغ می کشم:
_ بوم، بووم، بوواکم!
پدرم یک دم چشم های اش را می گرداند. خون در حفره ی گردن اش قل می زند و صدای اش را می شنوم:
_ منو کشت، سرهنگ منو کشت. واسه ی خاطر مادرت. نتونستم بزنمش، بی شرفو.
و ساکت شد. ذرات سکوت گویی از آسمان می بارد و زیر آن مدفون می شوم. بعد از آن هم که به تیمسار پاشاخان تیر در کردم، همه جا باز همین سکوت بود.
مادرم سربند ندارد. از اسب بلند قامت تر است. موهای اش با باد می رود. چشم های اش، مثل تمام جفت های دیگر اندام اش، درشت و قرینه اند. خنده که می کند، مثل این که بغل اش را باز کرده، آدم گرم اش می شود. رنگ صورت اش مثل رس آب خورده است. آفتاب سرخی گونه های اش را برنگردانده، زیر پلک ها و بالای لب اش، عرق می نشیند، قوس و قزح می بندد. سرهنگ کاسه ی دوغ را، که چشم در چشم مادرم سر کشیده، پس می دهد:
_ به مردت بگو فردا قروق رو ورداره.
مادرم می خندد و پشت می کند. چشم سرهنگ به گودی کمر مادرم دوخته شده و نفس اش، درست مثل حالا که بالای سر جنازه ی پدرم رسیده، تند می شود. زخم گلوی پدرم دیگر خون پس نمی دهد.
_ کمونه کرد. انداختم واسه ی شیکار، کمونه کرد. توی سنگ نباید تیر انداخت. گور بابای شیکار!
دیگه سوار اسب نشدم، آنو. شکم نعش را روی زین بستند و من پشت سر همه از گردنه سرازیر شدم. سرهنگ یکریز حرف می زد:
_ کمونه کرد. بد گولّه ایه. مش ابدال حیف شد. قرقچی خوبی بود. باید مستمری بچه هاشو درست کنم. بی خودی نبود که کمونه کرد. فشنگ بلند واسه ی در کردن توی سنگ خوب نیست. زود کمونه می کنه.
تا چشم ام به تو نیفتاده بود آنو، دل ام از زن ها به هم می خورد. تو زل نمی زنی توی چشم دیگران. کپل هات، بس که آرام راه می روی، نمی جنبد، هنوز طوری نخندیده ای که من دندان هایت را ببینم. وقتی خواب ام نمی برد، پشت چشم من، از زنانگی تو فقط رشته ی بافته ی موها و برآمدگی پستان های ات را به یاد می آورم. حالا پشت گرمی من فقط تو هستی، آنو.
_ آقای مهندس! اگر از غذاتان راضی نیستید، بفرمایید!...
عجب برفی! کم کم باید به فکر چاره باشم. این طوری، تا پول سه تا کامیون کارگر را بدم، شب می شود. باید از همه شان خداحافظی کنم. شاید دیگر هیچ وقت صدای کوفت رفته شان را نشنوم:
_ بچه مو مرض زده آقای مهندس، پولمو بدین برم ده، سرکشی!
_ آقای مهندس، دو سه خط نامه برام بنویسین. خیلی وقته از خونه دورم، دل ام برا نامزدم تنگه!
_ اگه خودتون نمی پوشین کفش کهنه هاتونو بدین ببرم ایل واسه ی بابام!
_ آقای مهندس، بازرس که اومد بگین حقوق ما کمه!
_ ناخوشم. با ماشین برم شهر دوا بگیرم؟
دل شان می خواهد پشت همه ی حرف هایشان و آخر هر جمله لبخند بزنند. صورت شان باز می شود و مهربانانه توی چشم های ام نگاه می کنند. به من یاد می دهند که سخت نگیرم. نمی توانم با گفتن «نه» حالت آن چهره های تسلیم و منتظر را به هم بزنم. چه بچه اش بیمار باشد و چه نباشد، پول اش را می دهم برود ده و برگردد. برای نامزدش نامه می نویسم. پیراهن، شلوار و کفش های کهنه ام را می دهم ببرد برای پدرش. با بازرس سر حقوق شان دعوا می کنم و برای شرکت نامه می نویسم. دل اش برای شهر لک زده حتی اگر مریض هم نیست بگذار برود.
من هم، اگر سرنوشت راه ام را جدا نکرده بود، حالا به سادگی همین ها با گرفتاری هایم کنار می آمدم. قرقچی می شدم، با تله خرگوش می گرفتم، شکار کسی را که قرق را شکسته بود از چنگ اش درمی آوردم و خودش را تحویل ژاندارمری می دادم.
_ قرقچی باشی! سرکار استوار گفت سهم ژاندارمری را از اون کَل دیروزی بدین.
سرهنگ پاشاخان دم در خانه قدم می زند. جنازه پدرم توی حیاط کنار باغچه افتاده است. همه منتظرند تا ژاندارم ها بیایند و صورت مجلس کنند. سرکار استوار با منشی پاسگاه از راه می رسند، پاشنه ی پا را به هم می کوبند و خبردار می ایستند.
_ نایب غلام، همه اش تقصیر این فشنگ های سگ مصبه. کمونه کرد. یه ترتیبی براش بده. گفتم که، کمونه کرد. دیگه حالا باید واسه ی زن و بچه هاش فکری بشه. گور بابای شیکار سگ رید. اوضاع خودت چه طوره؟
سرکار استوار باز پاشنه ها را به هم می کوبد:
_ از تصدق سر شما بد نیست!...
و بالای سر جنازه می رود. سربازی تند تند حرف های سرکار استوار را روی کاغذ می نویسد:
_ برابر گزارش رسیده...
بقیه اش را نمی شنوم. حواس ام پی مادرم است که آشفته و بهت زده کنار جوی وسط حیاط نشسته، خیره به آب نگاه می کند و دامن سیاه بته آبی اش مثل چتر روی زمین دایره زده است. کمی از گونه ها و نوک دماغ اش را می بینم و یکی از چشم های اش را، که گریه نمی کند. گیس های بلندش پهنای پشت اش را گرفته و چشم سرهنگ دم به دم روی آن می چرخد. کار استوار تمام شده است:
_ خوب دیگه، بلندش کنین ببرین!
مادرم به یک خیز از جا می پرد، خودش را به نعش می رساند و روی آن خم می شود. لب های اش پی در پی لب های جنازه را می بوسد:
_ اوه، ولم... نازنینم... با خودت ببرم... شاه پرم...
سرهنگ راه می افتد و می رود. مثل طلبکارها اخم کرده. زن های ده مادرم را از نعش جدا می کنند. مردها جنازه را روی تخته می گذارند و سر دست می گیرند. من پشت سر همه راه می روم. نازک روی بدن از حال رفته ی مادرم افتاده، گریه می کند، صدا از کسی درنمی آید، قلوه سنگ های درشت کوچه با ضربه ی نوک پای آدم های دنبال جنازه درمی رود و به هم کوبیده می شود. نعش، گویی علاقه ای به رفتن ندارد و سنگین است. کسی بیخ گوشم نجوا می کند:
_ انتقام باباتو بگیر، فرزاد! گوشت تن مادر تو بهش حروم کن!
پسر دایی ام است. غضبناک نگاه ام می کند و چشمان اش از خشم مثل چراغ می سوزد.
به جنازه نگاه می کنم. گردن پدرم روی تخته لق می خورد و هر بار که به چپ می چرخد، کمی از گوشه ی سرخ زخم توی چشم می زند.
پدرم را چال کرده ایم. با این که ساعتی از ظهر گذشته، گرسنه ام نیست. مردم به خانه های شان رفته اند. به یاد می آورم که صبح، ترک اسب پدر، از کنار گورستان گذشتیم. بغض ام می ترکد و اشک ام راه می افتد:
_ بوم، بووم، بوواکم!...
دم در خانه، سرهنگ روی اسب نشسته، با مادرم صحبت می کند. مادرم پیش از همین ظهر خودش را به خاک می کوبید و زبان گرفته بود. اما حالا انگار نه انگار. دامن گل دارش تن اش نیست. سیاه پوشیده، اما طوری که ایستاده، بیش تر به نظر می رسد قصد دل ربایی دارد.
_ گل آفتو، زمین و خونه را ول کن بیا اصفهان. قدمت روی چشم ام. قد تو طلا می گیرم. میشی خانوم خونه. سر تو میرسونم به آسمون. گل آفتو زودتر بیا. دیگه جات تو ده نیس. عشق ات دستمو خونی کرد، بیا تا با عرق تن ات بشورمش. دیر نیایی که دلواپس ات می شم. به نایب سپردم چهار چشمی مواظبت باشه. دیر نیایی گل آفتو. طاقت دوریتو ندارم.
خوی خام ایلیاتی، هنوز از سر سرهنگ به در نرفته است.
گیس های مادرم پریشان شده، سرش پایین است و لب اش را می گزد. هنوز بدن پدرم در خاک گرم است. پشت دیوار پنهان شده ام، رنگ ام پریده و میان ابروهای ام از شدت فشردگی درد می کند. از آن پس، آنو، بخواهم یا نخواهم، اخم صورت ام باز نمی شود. به دنیا نگاه نمی کنم مگر از حفره ی زخم گردن پدرم. گلوله ای را که در گلوی تیمسار پاشا خان نشاندم فقط کمی بیش تر سمت راست حنجره نشسته بود. بالای سرش که رسیدم، خُرخُر می کرد و چشم های پیر مردی اش به سرعت کدر شده بود. حالا گاه جای این دو گردن گلوله خورده در خیال ام عوض می شود. کدام هوس شدیدتر بود: هوسی که سرهنگ پاشاخان به تن مادرم داشت یا میال انتقام جویی من؟ اگر یکی شدیم آنو، داستان ام را برایت باز می گویم و به من جواب بده: حنجره ی تیمسار پاشا خان را به انتقام گردن گلوله خورده ی پدرم سوراخ کردم یا به این خاطر که مسئول اداره ی زندان ها بود؟
چه برفی می بارد! باد وحشی شده دانه های برف را سرگردان کرده است. اگر کامیون در راه باشد، حالا دیگر راننده دو قدمی خودش را هم نمی بیند. اگر قلی بُرش جاده را تشخیص ندهد، گردنه جای خطرناکی است. سه سال پیش هم توی چنین هوایی، دره جان بیست و پنج کارگر را گرفت.
_ مادر، امسال زمستون بابا خونه نمیاد؟
_ نه مادر، نمیاد.
_ یعنی قلیچ نامزدیشو با من به هم زده، مادر؟ مگه قرار نبود زمستون بیاد عروسی کنیم؟
_ اگه نیومد مادر، زیاد غصه نخور.
_ اگه داداش سلیم از زنجان پارچه رو بیاره، ماه دیگه میریم دیدن عروس خاله.
_ اگه. بی چاره عروس خاله خودشم انتظار شوهرشو میکشه.
_ زمستون که داییم اومد، می بریمت آب گرم پات خوب میشه، بابا.
_ نه بابا جون، گمون نمی کنم پای من خوب شدنی باشه، چه داییت بیاد چه نیاد.
باغ خانه ی سرهنگ پاشاخان خیلی بزرگ است. ته باغ، چسبیده به گل خانه، عمارت آجری کوچک متروکه ای است. حالا همه جای آن را آب و جارو می کنند. خود سرهنگ پاشاخان به نوکر و کلفت ها دستور می دهد:
_ شکرالّه، بنّا خبر کن، این جوری درست نمیشه. به اوس باقر بگو سرهنگ ازت میخواد دو روزه این جا رو رو به راه کنی. چند تا نقاشم بیار. این شیشه ها رو هم بده بشورن.
توی زیرزمین عمارت بالا زندگی می کنیم. سرهنگ اصرار دارد خودمان را آفتابی نکنیم تا ساختمان پایین حاضر شود. سرهنگ از زن اش جدا شده، پسرهای اش دانشگاه می روند و دخترش امروز و فردا راهی خانه ی بخت می شود. زن سرهنگ با نشمه ها و معشوقه های شوهرش کنار نمی آمده است. عمارت بالا، حالا محل عیاشی های هر شبه سرهنگ شده است. پسرهای سرهنگ، با دو سال فاصله، پزشکی می خوانند. هیچ کدام چشم دیدن پدرشان را ندارند. شب اولی که من و نازک و مادرم در عمارت ته باغ جا گرفتیم، بچه های سرهنگ به دیدن ما می آیند. دختر سرهنگ به مسخره حرف می زند:
_ عشرتکده ی پرت افتاده ی بابامون این جاست؟
مادرم جواب اش را نمی دهد اما بالا و پایین اش را ورنداز می کند.
_ من پسر بزرگ و افتخار باباجون، هامون هستم. برادرم ماهان و خواهر یلدا.
صدای این یکی هم زهر دارد، اما نه مثل خواهرش.
من و نازک به هم چسبیده ایم. مادرم یک ذره هم خجالت نمی کشد. برعکس، مثل این که دنبال جانشین سرهنگ برای روزهای اش باشد، پسرها را دید می زند.
_ حیف این بچه ها که زیر دست توان، اسماتون چیه؟
_ فرزاد...
_ نازک...
_ ببین فرزاد، تویی که باید کارها رو راست و ریس کنی. ده دوازده سالی باید داشته باشی. درس خوانده ای؟
_ چهار سال.
_ هر وقت بابام اومد این جا، با خواهرت بیاین ساختمون بالا پیش ما.
من و نازک از ساختمان بالا می ترسیم. می ترسیم روی فرش ها راه برویم. می ترسیم به در و دیوار نزدیک شویم. می ترسیم به مجسمه ها و اشکاف ها و زینت های اتاق دست بزنیم و هر چه تعارف کنند، می ترسیم بخوریم.
_ بخور بچه. نترس، خواهرتم یاد می گیره! شجاع باش پسر.
اما من باز می ترسم. مدتی لقمه در دهان ام می ماند و فکّ ام از ترس کلید شده است.
_ خوب اگه نمی خوری درآر از دهن ات. بیا این کتابو بخون ببنیم چی بلدی...
کتاب را می گیرم ولی صدایم از ترس درنمی آید.
_ ببین جانم، من دوست توام. می خوام به تو و خواهرت کمک کنم. می خوام نذارم بابامون اذیتتون کنه.
عاقبت صدایم بریده بریده اما مطمئن شنیده می شود:
... ساعت سه بعد از ظهر آن روز تالار پر از مردمی بود که برای دیدن حقه های عجیب هنر پیشه ها و بندبازها آمده بودند. جالب ترین قسمت نمایش ها عملیات گروه بینی درازها بود. هر کدام از هنر پیشه ها تکه ای چوب به جلو صورت شان چسبانده بودند. چوبی که شباهت به بینی بسیار درازی داشت. یکی از عملیاتی که بایست انجام می دادند این بود که با بدن های خود شکل هرم بسازند. اما هنر پیشه ها به جای این که طبق معمول از شانه های هم بالا بروند، می بایست روی بینی های هم می ایستادند...
_ خوبه. باید بچه ی با استعداد باشی. دل ات می خواد کتاب مال خودت باشه؟ دوست داری همه شو بخونی؟ قصه ی قشنگیه.
دوست داشتم بخوانم. سرم را تکان دادم. کتاب را گرفتم و تبسم کردم.
_ اگه خوشت اومد برای خواهرتم بخون. تموم که شد یک کتاب دیگه بهت میدم. حالا برو کتاب های مدرسه تو بیار.
کتاب های مدرسه ام را می برم پیش هامون. همه را خوب بلدم. فردا کتاب های سال پنجم را برایم می خرد.
_ فرض کن این اتاق کلاس مدرسه است و من هم معلم ات. اگه دلت بخواد می تونم کاری کنم که سال دیگه یک باره کلاس شیشمو امتحان بدی.
سال بعد ششم را امتحان می دهم و دائم کتاب می خوانم. پسرهای سرهنگ به نازک هم درس می دهند. این روزها عروسی دختر سرهنگ است. چه بریز و بپاشی است. من و خواهرم عمارت پایین مانده ایم. توی خودمانیم و یکریز درس می خوانیم.
دو سال نگذشته نازک کلاس سوم دبستان است و من سال دوم دبیرستان. پشت سر هم کتاب می خوانم:
... اغلب پیش می آید که آدم ها خدایان خود را واژگون کنند و در پای محراب ها لگدکوب سازند. ولی برای گرگ و سگ وحشی که دست از بربریت کشیده و به پای بشر افتاده، هرگز چنین موردی پیش نمی آید. خدایان ما در حینی که نامریی و غیرطبیعی اند، مه و دودی از تصورات و اوهام، ماهیت ایشان را از نظرمان مخفی داشته است، به طوری که ما مانند کوران در قلمرو افکار و خیالات مبهم خود دست و پا می زنیم و ادراک بسیار تاریک و نادرستی از وجود باری تعالی و جمال ملکوتی او داریم. گرگ و سگ وحسی برعکس، در کنار آتش اجاق های ما نشسته اند و در برابر خود خدایانی از گوشت و استخوان می بینند که قابل لمس و ادراک اند. در جهان جایی دارند و در زمان و مکان زندگی می کنند. اعمال و افعالی انجام می دهند و دارای منظور و هدفی هستند. اعتقاد به چنین خدای محسوسی مستلزم هیچ گونه تلاش فکری و برانگیختن حس ایمان نیست و اراده ی هیچ معبودی نمی تواند از اطاعت او سر بپیچد و یا او را انکار کند. این خدا بر سر دو پا ایستاده است و تغییر صورت نمی دهد. چماقی در دست دارد و بسیار توانا و زورمند است، دارای امیال و هوس های سرکشی است و بر حسب زمان و مکان گاهی مهربان است و گاهی خشمگین. قدرت مرموزی است که در گوشت پیچیده است، گوشتی که گاه مانند گوشت سایر حیوانات از آن خون می ریزد و در آن هنگام است که برای دریدن و بلعیدن از گوشت تمام حیوانات دیگر لذیذتر است.
پس از چند سال، مادرم به کلی شکل عوض می کند. از سربند و پاچین و جلیقه ی سکه دوزی خبر نیست. مانتو و دامن می پوشد، به خودش عطر می زند، روژ می مالد و سلمانی می رود. موهایش را فقط وقتی می بافد که سرهنگ شب را عمارت پایین می خوابد. حرف زدن اش عوض شده، گاه مست است، به آوازهای رادیوگوش می دهد و گریه می کند. من دیگر مادرم را نمی شناسم. برای این که در مقابل چشم ام نباشد، گوشه ای را پیدا می کنم و کتاب می خوانم:
... فرض کنیم که آسایش در حیات بشر در خارج وجود او نباشد، بل که در باطن او باشد. فرض کنیم که می باید رنج و درد را تحقیر کرد و از هیچ پیش درآمد متأثر و متعجب نشد. اما بگویید ببنم که پایه ی تعلیمات فلسفی شما، که این طور موعظه می کنید، چیست؟ آیا شما مرد متفکر و فیلسوف هستید؟
_ نه! من فیلسوف نیستم اما هر کس باید این مسائل را تلعیم دهد زیرا آن ها مسائل منطقی و عقلی است.
_ نه! من اصولا می خواهم بدانم که چرا شما در مسائل منطقی عقلی با تحقیر درد و رنج و امثال آن خود را متخصص و خبره می پندارید؟ مگر شما تاکنون رنجی هم کشیده اید؟ آیا شما مفهوم درد و رنج را درک می کنید؟ بفرمایید ببینم شما را در کودکی شلاق زده اند؟
_ خیر، پدر و مادر من از تنبیهات بدنی متنفر بودند.
آرام آرام از خانواده ام دور می شوم. آغوش بزرگ تری به رویم گشوده شده است. اینک برای خودم جایی در جهان و میان جامعه ام پیدا کرده ام. تنها نیستم، عضوی از یک طبقه ام و فهمیده ام که باید به طبقه ام متعهد باشم. طبقه ی من عالی ترین طبقه ی اجتماعی است، هر چند که پست ترین محل را در جامعه اشغال کرده است. باید برای طبقه جنگید و سازمان های طبقاتی دیگر را درهم ریخت. این حرف ها چه قدر مرا سنگین کرده است. گویی در جیب های ام سرب ریخته اند و به دست های ام وزنه آویخته اند. اندیشه های ام، حتی لنگر راه رفتن ام را برهم زده است. همه جا به دنبال همطبقه ای های ام می گردم. نگاه های ام یا لبریز از محبت است یا سرشار از نفرت. از این که آدم ها چنین بی تفاوت از کنار یکدیگر می گذرند و هر یک گریبان آن دیگری را نمی گیرد، حیرت می کنم. چه قدر باید انسان با منافع خود بیگانه باشد تا حاضر شود به فرزند یک بورژوا درس بدهد، اتومبیل یک اشراف زاده را تعمیر کند یا برای یک عضو دولت ضد مردمی خانه بسازد! این نظم جهنمی اختراع کیست که توانسته است چشم و گوش ها را چنین بسته نگه دارد؟ من باید علیه بی حرکتی و جمود اقدام کنم. این نظم که ادامه ی زندگی عادی را میسّر می کند، عامل اصلی زبونی و تسلیم است. باید آن را به هم ریخت. اما همه جا ابزارهای استقرار نظم همان قربانیان نظم اند. گیج می شوم، باید بروم سراغ کتاب. لابد به قدر کافی نخوانده ام. سرم را توی کتابی دیگر فرو می برم:
... این است انسان. ساختن یک دیوار، یک خانه، یک سد و به جا نهادن چیزی از دیوار، خانه و سد برای انسان. فرآوردن عضلات آهنین از حمل بارها، فرآوردن خطوط و اشکال روشن از کار در ذهن و شعور. زیرا انسان که با دیگر مخلوقات آلی و غیرآلی تفاوت دارد در اثر کارش رشد می یابد، از پله های شعور و ادراکات اش بالا می رود و بر ساخته های خود تسلط می یابد. این است آن چه درباره ی انسان می توان گفت. هنگامی که تئوری ها تغییر می یابد و فرو می ریزد، هنگامی که بن بست تیره ی تفکرات ملی، مذهبی و اقتصادی رشد می یابد و از هم می پاشد، انسان کورکورانه، افتان و خیزان، با درد و رنج به پیش می رود. گاهی فریب می خورد، همین که پیش رفت ممکن است پیش آمد کند که پس بزند، ولی فقط یک قدم که هرگز یک قدم کامل هم نخواهد بود. شما می توانید این را بگویید و بدانید. هنگامی که بمب ها از هواپیماهای سیاه به روی میدان ها و بازارها فرو می ریزد، هنگامی که زندانیان را چون خوک سر می برند، هنگامی که بدن های له شده با رنج و درد در خاک می غلتند، می توانید این را بفهمید. به این طریق است که می توانید بفهمید. اگر قدم هایی برداشته نشده بود، اگر شوق پیش رفت کورکورانه وجود نداشت، بمب ها فرو نمی ریخت و سرها بریده نمی شد. بترسید از زمانی که بمب ها دیگر فرو نریزد و هواپیماها هنوز موجود باشد. زیرا هر بمب نشانه ی آن است که روح نمرده، و بترسید از زمانی که اعتصاب ها متوقف شود در حالی که مالکین بزرگ زنده هستند. زیرا هر اعتصاب کوچک که درهم بشکند نشانه ی آن است که قدمی در شرف برداشتن است. و این را هم شما می توانید بدانید، بترسید از زمانی که بشریت از رنج بردن، از مردن برای اندیشه ای سر باز زند، زیرا فقط این یک خاصیت، سرشت خود انسان است، و فقط این خاصیت انسان را از همه ی عالم متمایز می کند.
مادرم با سرهنگ به مسافرت رفته و می گویند به خارج از کشور. پنج سال گذشته است. پنج سال پیش، پدرم زنده بود و من گاهی با احتیاط تفنگ اش را روغن می زدم. حالا کلاس ششم دبیرستان را می خوانم. نازک امسال سال اول دبیرستان است. سال ها را دو تا یکی کرده ایم. هامون شبانه روز کنارم راه می رود و زندگی ام زیر نظر او می گذرد. کم تر غذا می خورم، از صبح زود دیگر در رختخواب نیستم، ورزش می کنم، لباس های ساده و معمولی می پوشم، حواس ام به دنبال طبیعت است و دوستانی پیدا کرده ام. به نظرم آشنا شدن با آن ها تصادفی نیست. میان آدم های بزرگ کلاس احساس بچگی می کنم. به دلیلی که برایم زیاد مشخص نیست به من توصیه کرده اند که از دیگران فاصله بگیرم. فاصله می گیرم و کتاب می خوانم:
... شما با وجود ماشین هایی که کار را آسان کرده است، با وجود تولید منظم و تأثیر روزافزون اتحادیه های تجاری می خواهید آفتاب اقتصاد را به دوران یک یا چند نسل پیش باز گردانید. به دورانی بازگردید که در آن ثروت های کلان و ابزار تولید سنگین بزرگ و راه آهن یافت نمی شد. شما می خواهید به دورانی بازگردید که مشتی خرده سرمایه دار در هرج و مرج صنعتی با یکدیگر مبارزه می کردند. شما می خواهید دورانی را بازگردانید که تولید به صورت ابتدایی، مسرفانه، گران و بی تشکیلات وجود داشت. باور کنید وظیفه ی یوشع از شما بسیار آسان تر بود. به علاوه، یهوه نیز بدو یاری می کرد. خورشید شما رو به افول می رود، این آفتاب دیگر هرگز طلوع نخواهد کرد. حتی شما این قدرت را نیز ندارید که آن را در جای خویش نگه دارید. شما در شرف زوال و اضمحلال هستید، شما محکومید که از روی صحنه گیتی ناپدید شوید.
مادرم از مسافرت برگشته است. روز به روز زیباتر می شود. مرا که می زایید، پانزده سال اش بود و حالا سی سال دارد. به نظرم چشم ماهان پسر دوم سرهنگ دنبال اوست. در خانه بین دو برادر قشقرق عجیبی برپاست. هامون دیگر اختیار زبان اش را هم ندارد:
_ حتی از اون غول هم کثیف تری. می خوای پس مانده ی اون حیوونو بخوری.
ماهان به نظر شرم زده می آید و ساکت است. اما باز می بینم که از کنار استخر به ته باغ زل زده است. هنوز در عمارت پایین زندگی می کنیم اما اثاثه ی خانه کاملا عوض شده است. فرش های نو پهن کرده اند، پرده های تازه آویزان است، توی آشپزخانه همه جور وسایل پخت و پز و روی دیوار تابلوهای نقاشی پیدا شده است. در اتاق مادرم تلفن کشیده اند. مادرم دقایق زیادی را پای تلفن می گذراند. معلوم نیست با چه کسی حرف می زند. روز به روز فاصله بین ما بیش تر می شود. دیگر حتی با هم غذا نمی خوریم و هر کدام راه خودمان را می رویم. خوی زنانه ی نازک او را به سمت تجملات مادر می کشد. نمی توانم مانع اش شوم. می گذارم راه خودش را برود. یاد زخم گردن پدرم که می افتم، بغض گلویم را می گیرد. چیزی تمنیّات جوانی را در من کشته است. زندگی ام شده است خواندن کتاب:
... در شهرها معابدی پر از طلا و نقره وجود داشت که خدا نمی دانست با آن ها چه بکند، ولی بر جلوخان همان معابد بی نوایان بدبختی از سرما بر خود می لرزیدند و دست شان را به امید این که پول خرد ناچیزی به عنوان صدقه بگیرند، دراز کرده بودند. او سابقا این منظره را دیده و نیز کلیساهای ثروتمند با رداهای زربفت و جواهر نشان کشیشان، کلبه های محقر و کثیف بی نوایان و جامه های ژنده و شرم آور ایشان را دیده بود. لیکن در آن هنگام این چیزها به نظرش کاملا عادی جلوه می کرد و حال آن که اکنون این وضع به نظرش ناپذیرفتنی و وهن آور می آمد، خاصه که می دانست کلیسا برای فقرا بسیار بیش از اغنیا گرامی و ضروری است.
مادر از روی تصویرهایی که نشان دهنده ی مسیح بود و از قصه هایی که درباره ی زندگی او شنیده بود، می دانست که مسیح، یار و یاور بی نوایان، همیشه ساده لباس می پوشید و حال آن که در کلیساها، همین بی نوایان که به نزد او می آیند تا تسکین و تسلایی بیابند، می بینند که او در زر و زیوری بی شرمانه و در جامه های ابریشمینی به بند کشیده شده است که در برابر فقر و برهنگی ایشان صدای خش خش آن بلند است، بی اختیار به یاد حرف های ریپین می افتاد که گفته بود:
_ برای فریفتن ما حتی از خدا نیز استفاده کرده اند...
صحبت انتقال سرهنگ به تهران است. حالا می توانم بروم دانشگاه. هامون تشویق ام می کند به دانشکده ی فنی بروم. مادرم هر روز صبح شکفته تر از پیش بیدار می شود. آخرین تابستانی است که در اصفهان می گذرانیم. بچه های سرهنگ همراه پدرشان به تهران نمی آیند. نفرت بین سرهنگ و دو پسرش روز به روز بیش تر می شود:
_ خوک! پایین تنه ی لعنتی! گندآب! اگر دستمون به ارباباش برسه!
از مادرم احساس نفرت نمی کنم. فقر و آرزوهایی که فاصله ها در او بیدار کرده، از روابط خشن و تحمیلی عشیرتی هم قوی تر از آب در آمد. این زندگی با آن چه در ده داشت قابل مقایسه نبود. در دل ام حتی او را به این خاطر که علی رغم وحشت و خشونت ایلیاتی زندگی خود را دگرگون کرده، ستایش می کنم. اما از سرهنگ بیزارم. نبایستی چنان ناجوانمردانه پدرم را می کشت. باید راه های دیگری می یافت. حالا دیگر به کلی چهره ی قاتل پدرم از صورت فرد خارج شده است. او عضوی از یک سیستم است که در آن راه حل مشکلات و راه آسان دست یافتن به خواسته های شان قتل و تجاوز است. طرف من مادرم نیست، من مدعی پدرم هستم. خون او را به ناحق بر زمین ریخته اند. باید با این مجموعه ستیزه کرد که به هر بهانه خون می ریزد. دیگر صدای خودم را هم نمی شناسم، بیش تر در عمارت بالا زندگی می کنم. روزهای آخری که در اصفهانیم با کاووس در اتاق هامون آشنا می شوم. در تهران تحویل او خواهم بود. باید هامون و اصفهان و آن چه را که بین ما گذشته فراموش کنم. باید درس ام را پیش ببرم، آماده ی پذیرش مسئولیت باشم و تا می توانم کتاب بخوانم. می خوانم:
... کاش می شد در خانه زندگی کرد و عشق ورزید... ولی نه، باید به پیشواز مرگ رفت... و آنان هم اینک می روند. گروهی جوان و پسرهای شانزده، هفده ساله که به تازگی به صفوف شورشیان فراخوانده شده اند، میان شن های گرم گام برمی دارند، چکمه ها یا کفش های خود را کنده اند، خوش و خندانند. مگر می توان دانست برای چه؟ گفت و گویی شاد میان شان درمی گیرد، با صدایی خام و نااستوار سرود می خوانند. جنگ برایشان چیز تازه، چیز قشنگی است، بازی پسرانه است. روزهای اول، برای آن که صفیر گلوله را به تر بشنوند، سر خود را از پس خاکریز نمناک جان پناه سنگر بالا می آورند. سربازان کهنه کار با تحقیر آن ها را «جوجه» می خوانند و عملا به آن ها یاد می دهند چه گونه سنگر بکنند، چه گونه تفنگ را به کار برند، چه گونه ساز و برگ را در لشکرکشی ها حمل کنند و چه گونه به ترین پناهگاه را بجویند. حتی به آنان یاد می دهند چه طور لباس های شان را روی آتش بگیرند و شپش ها را از بین ببرند، یا چه طور مچ پیچ ببندند که پا احساس خستگی نکند و درون چکمه راحت باشد. و «جوجه ها» هم دنیای جنگ را در اطراف خود با چشمان شگفت زده، با چشمان پرنده وار می نگرند و سر را بالای خاکریز سنگر می آورند و در آتش اشتیاق دیدن یک سرباز سرخ می سوزند. تا روزی که گلوله ی دشمن بیاید و تلنگری به او بزند. اگر زخم گلوله کشنده باشد، اینک جنگاوری شانزده ساله که بر زمین افتاده، ولی هیچ کس همان شانزده سال را به او نمی دهد. کودکی است که زود رشد کرده، دست های گنده ای دارد، گوش های اش برآمده است و بر گردن نازک خود که هنوز هیچ مردانه نمی نماید برجستگی کوچکی به جای سیبک دارد. او را به ده زاد و بومی خود حمل خواهند کرد تا در گوری که نیاکان اش در آن می پوسند به خاک بسپارند. مادرش به پیشوازش خواهد آمد، دست ها را به هم خواهد پیوست و در حالی که موهای سفیدش را دسته دسته می کند، بر مرده خواهد گریست. بعدها، پس از آن که خاک رس گور خشک شد، مادر پیر که قدش از اندوه همیشه بیدار خود دو تا گشته، به کلیسا خواهد رفت و برای آرامش روح فرزند خود دعا خواهد کرد.
آن روزها چه اندازه تابناک بودند، آنو! غنی، پر کشش و توأم با دل شوره و اندوهی آرام بخش. حالا هر وقت به تو نگاه می کنم، آن روزها را به یاد می آورم. تو موجب وجد و رنج منی و بوی مبهم و نازک آغوش تو که در اتاق پراکنده می شود، خوی وحشی و قدرتمند جفت یابی و زندگی طلبی را در من بیدار می کند. می دانم که اگر لب تر کنم توماج نه نخواهد گفت. اما نو را کجا ببرم، آنو؟ من منتظر رابطم هستم. صدای دستگیره در اتاق را که می شنوم، یک لحظه بین دو آرزو، که تو وارد شوی یا رابطم، سرگردان می مانم. اما چرا وقتی تو می آیی نفس راحتی می کشم؟
_ برایتان چای آورده ام، آقای مهندس!
_ ممنون، بشین آنو، یک کم استراحت کن.
هرگز به یاد ندارم که نشسته باشی.
چه برفی می بارد! کامیون ها پیدایشان نیست. اگر حادثه ای اتفاق افتاده باشد از کجا بفهمم؟ شاید کارگرها معطل بستن بار و بندیل شان هستند. نکند باز تونل ریزش کرده باشد!
_ کسی هم زیر آوار مانده؟!...
_ بله آقای مهندس، مراد و مردان...
_ همون دو تا داداش؟!...
_ بله آقای مهندس.
_ آخ، فوری معدنو تعطیل کنین. همه بیان کمک!...
جنازه ی برادر بزرگ کوفته و اخم کرده است و دست های برادر کوچک روی صورت اش چلیپاست. بازرس کار آمد. تونل را بازدید کرد و گزارش نوشت: «بر اثر زمین لرزه ی خفیفی که در ساعت یازده صبح روز...».
سرهنگ با یک عجوزه ی سلطنتی روی هم ریخته، قرار است ازدواج کنند. هر چه هست دیگر به مادرم اعتنایی ندارد. گل آفتو درس اش را خوب یاد گرفته است. دیگر زیر و روی موقعیت خودش و تهران را می شناسد. سرهنگ برایش آپارتمان خریده. ما از خانه ی سرهنگ می رویم. محل زندگی تازه مان از دانشگاه دور نیست. زندگی ام را آزادتر و با فراغت بیش تر احساس می کنم. نازک دبیرستان می رود و مثل گل صحرایی تازه رسته ای زیبایی افسون کننده ی دیر پای اش را آغاز می کند. بلندی قامت و چشم های اش مال مادرم است، اما ابروها و لب های اش را از پدرم گرفته است: خشک، به هم فشرده و پرتوقع. سایه ی آن ابروهای سخت گیر که بر چشم های شوخ اش می افتد، مثل بازی آفتاب و ابر در بهار، گیراست. خنده اش از جایی کنار لب ها شروع می شود و شعاع آن تمامی پیکرش را می پوشاند.
بستر زنک درباری معجزه کرده است. در کم تر از یک هفته درجه ی عقب افتاده ی سرهنگ همراه با عنوان و مقام جدید به او ابلاغ می شود: «سرتیپ ستاد پاشاخان سرپرست کل زندان های کشور». به من گفته اند روابطم را با سرتیپ قطع نکنم. در خانه اش آمد و رفت ها و کاغذهایی است که به درد تشکیلات می خورد. خودم را در پناه او جلوه می دهم. بی اعتنایی بچه های اش کمک ام می کند تا به سرعت در کارم موفق شوم. حالا حتی گاه مرا جای پسرهای جدا افتاده اش می گیرد:
_ فرزاد، باباجان، این جا خانه ی خودت است، اتاق کتابخانه دربست در اختیارت!
دندان قروچه می روم. او دیگر فقط قاتل پدرم و مسئول تنهایی و بی پناهی مادرم نیست، آن چه در پس دیوار زندان های سراسر کشور می گذرد، زیر نظر اوست. برای من او یک دشمن همه جانبه و تمام عیار است.
_ بابا جان، باباجان، پفیوز! برای بچه های خودش هم پدر نبوده. برای بچه های دیگران هم همان توی هلفدونی هاشان باباست.
از هر جانب که کار سخت می شود، به سمت کتاب می روم. می خوانم و باز می خوانم:
... ما به شکل گروه فشرده ی کوچک در راهی پر از پرتگاه و دشوار دست یکدیگر را محکم گرفته و پیش می رویم. دشمنان از هر طرف ما را در محاصره گرفته اند و تقریبا همیشه باید از زیر آتش آن ها بگذریم. اتحاد ما بنا بر تصمیم آزادانه ی ماست. تصمیمی که همانا برای آن گرفته ایم که با دشمنان پیکار کنیم و در منجلاب مجاورمان درنغلطیم، که سکنه اش از همان آغاز ما را به علت این که به صورت دسته ی خاص مجزا شده، نه طریق مصالحه، بل طریق مبازره را برگزیده ایم، سرزنش نموده اند. و حالا از میان ما بعضی ها فریاد می کشند. به این منجلاب برویم! وقتی هم که آن ها را سرزنش می کنند، به حالت اعتراض می گویند: شما عجب مردمان عقب مانده ای هستید! خجالت نمی کشید که آزادی ما را برای دعوت شما به راه به تری نفی می کنید! آری، آقایان شما آزادید نه تنها دعوت کنید، بل که هر کجا دل تان می خواهد بروید ولو آن که منجلاب باشد. ما معتقدیم که جای حقیقی شما هم همان منجلاب است و برای نقل مکان شما به آن حاضریم در حدود توانایی خود کمک کنیم. ولی در این صورت اقلا دست از ما بردارید و به ما نچسبید، زیرا که آخر ما هم «آزادیم» هر کجا می خواهیم برویم و آزادیم نه فقط علیه منجلاب؛ بل با هر کسی هم که راه را به سوی منجلاب کج می کند، مبارزه نماییم.
تشکیلات، چیزهایی که باید مهم باشد، برای مخفی کردن تحویل ام می دهد. فراغتی ندارم: تمرین های دشوار، کوه نوردی، گرسنگی های طولانی، کار در جنوب شهر، شاگردی قهوه خانه ها و حتی گدایی. چشم های ام در حدقه، مانند دو چراغ با فتیله ای در روغن دان کاسه ی سرم می سوزد. وقتی سرتیپ خانه نیست، کشوی میزش را زیر و رو می کنم، جیب های اش را می گردم و خانه که هست به تلفن های اش گوش می دهم. یک بار به کیف دستی اش دستبرد زدم. با همسر عالی مقام اش توی اتاق بالا مست و بی خبر خوابیده بودند. از هر چه داشت، رونوشت برداشتم. یادش رفته بود مجله ی سکسی اش را با خود ببرد. اوقاتم از تمام این امور تلخ است. دوران سختی را می گذراندم. مشکلات جوانی عذابم می دهد، بی حوصله ام و می خواهم نفرت ام را رها کنم. دیگر بازی کردن با سرتیپ برایم آسان نیست. نمی توانم توی صورت اش بخندم. گردن اش وسوسه ام می کند، بدون جای گلوله ای در این گردن وجدان ام آرام نخواهد گرفت.
بالاخره روزی رسید که به گونه ای مبهم، از آن هنگام که نعش پدرم کنار جوی آب خانه افتاده بود، انتظارش را می کشیدم:
_ یک ماشین در اختیارته، یک ماه وقت داری همه ی روتین های سرتیپ را دربیاری، ساعت خواب، ساعت بیداری، ساعت حرکت از خانه، ساعت برگشت به خانه، مسیرهای عبور، همراهان، مهمانی ها، برنامه های روزانه، برنامه ی شبانه، دوستان، اقوام، همه و همه چیز را... برای تو کار سختی نیست.
به سرعت قضیه دستگیرم می شود:
_ این همه زحمت برای چی؟ کار را بسپارید دست من.
_ کار تو نیست. این وظیفه ی بچه های مخفی است. تو به تر است علنی بمانی.
_ مخفی می شوم. بعد از کار مخفی می شوم.
_ خواهر و مادرت؟
_ مهم نیست. کار را بدید به من.
_ سال آخر دانشگاه ات از دست می رود، حیفه.
_ اصلا اهمیتی نداره. کار را بدید به من.
_ باشه، گزارش می کنم.
انتظار می کشم. چنان حواس ام حساس شده که گویی پوست بدن ام را می کشند. تا کاووس جواب بیاورد، جز ساعت هایی که از هوش رفته ام خواب به چشمان ام نیامده است.
_ موافقت شد. باید برای تمرین آماده بشی.
_ من تفنگ و گلوله را می شناسم. شکارچی زاده ام، فقط اسلحه کم دارم.
_ با وجود این باید تمرین کنی. اسلحه کمری با اون پیه سوزهایی که تو دیده ای فرق میکنه.
حاشیه ی کویر سمنان، یک جیپ، من، کاووس و کس دیگری که نمی شناسم. باید نظامی باشد. کلت را به دست ام می دهد، جزییات کار را می گوید، آدمکی را در بیست متری می گذارد و دستور شلیک می دهد. خشاب پر است و اسلحه به دست ام سنگین نیست. آدمک تغییر چهره می دهد. سرتیپ پاشاخان در مقابل ام ایستاده. شلیک می کنم. یکی از سه فشنگ را در گردن آدمک نشانده ام. دو تای دیگر خطا رفته است.
_ نه، گردن را هدف نگیر. امکان خطا زیاده! همه ی گلوله ها را در یک نقطه خالی نکن. هدف را بالا و پایین ببر: جناق سینه سمت چپ، صورت، جمجمه، شکم.
_ ملتفتم.
سه تیر دیگر شلیک می کنم. شانه ی چپ و گردن را زده ام.
_ دست ات را کمی بالاتر یا پایین تر بگیر. روی نقاط حساس تر میزان کن. خوب تیر می اندازی. محکم و مسلطی. فقط کمی بیش تر دقت کن.
باز هم تمرین می کنم و برمی گردیم. اسلحه و دو خشاب پر را تحویل می گیرم. آخرین دستور العمل ها را می شنوم.
_ باید هر دو را بزنی، تیمسار و زن اش را. اما حتما در حیاط خانه و مقابل چشمان راننده و محافظ اش. به تر از همه وقتیه که از منزل بیرون میرن. حق نداری توی اتاق خواب و یا وقت استراحت به آن ها شلیک کنی. هر کس عکس العملی نشان داد حق دفاع داری، اما بیرون از برنامه نباید کسی آسیبی ببیند.
_ بعد از کار چه؟
_ یک شنبه و دوشنبه و سه شنبه ی هر هفته از پنج تا شش و نیم بعد از ظهر نبش خانه کسی روزنامه میفروشه. این ها ساعت هایی است که معمولا تیمسار به مهمانی میره. وقتی صدای گلوله بلند شد روزنامه فروش موتور سیکلت اش را روشن میکنه. بعد از کار خودت را در اختیار او بگذار.
_ در خرج فشنگ آزادم.
_ در صورت ضرورت هر دو خشاب را خالی کن ولی سر و صدای بی هوده راه ننداز. اگر چیز دیگری به نظرت می رسد بپرس.
_ نه، روشن شدم. همین یک شنبه.
جمعه بود. می دانستم تیمسار روز یک شنبه مهمان است.
به خانه که برمی گردم، احساس خوشی دارم. تیمسار و زن اش لباس گرم پوشیده اند و عصر جمعه را توی باغ، کنار بوته های گل تند بوی رز می گذرانند که خانم از آن ها چون فرزندان اش مراقبت می کند. باغچه مرا به یاد قطعه ی زینت شده ای از گورستان می اندازد. گل ها مثل دسته گل یادبودی بر جنازه سرد و ماتم زده اند و تیمسار و زن اش به مرده هایی می خورند که موقتا از قبر خارج شده و مثل روح سرگردان به نظر می رسند:
_ فرزاد، پسرم، از خواهرت چه خبر؟
_ درس می خواند، تیسمار.
صدای تیمسار به گوش ام ناآشناست. مثل صدای مرده ای که از درون گور پیام بفرستد، غیرواقعی و کش دار است. لبخند می زند و به چشم من اسکلتی است که می خندد. سرمایی از تمام تن ام می گذرد. تصمیم می گیرم سری به مادرم بزنم. شاید آخرین دیدارمان باشد.
راهی خانه ی مادرم می شوم. بیرون در خانه ماشین بزرگی ایستاده است و کسی را می بینم که از خانه بیرون می آید، سوار می شود و می رود. مادرم در منتهای زیبایی و پختگی زنانه، توی لباس خانه لم داده است و به آسانی نشان می دهد که کمبودی ندارد. کتاب های نازک گوشه ی اتاق روی میز پراکنده است.
_ مادر آدم های تازه دوروبرت می بینم. این جا شده استراحتگاه خوک ها.
حتی یک لحظه هم احساس ناخوشی به او دست نمی دهد. توی صورت ام براق می شود:
_ باد دماغ پدرتو ارث برده ای؟ من نباید زندگی کنم؟ چه شان است که شده اند خوک؟
_ پیه شکم شان را نمی بینی؟ دست شون تو جیب مردمه. از سر قبر پدرشون که نمیارن. گمون می کنی زینت تازه ی گردن ات چند باشه؟
_ کار میکنن مردم. شکم همه مثل مال تو با کتاب که پر نمیشه. مردم زندگی دارن. شده ای دوک خشک. تو به فکر فردای خواهرت نباشی من که باید باشم.
_ اگه اونم بخواد جای تو بخوابه، همون بی فردا بمونه عاقبت به خیرتره.
نازک سرخ شد. نازنین گل پدرم، گل صحرایی قرقچی باشی، انگار بر او آفتاب غروب افتاده، ارغوانی است.
_ نه داداش! من درس می خونم، دکتر میشم، برمی گردم پشت کوه. دل ام می خواد تو ده خودمون درمونگاه داشته باشم.
نفس راحتی می کشم. اگر بتواند، خاک پدرم بی فروغ نخواهد ماند.
از ظهر سرم درد می کند. تن ام را دانه های عرق پوشانده. کف دست های ام چسبناک است. ده ها بار اسلحه را از جاسازی کتاب خانه برداشته و دوباره در جای خود گذارده ام. چرا ساعت از جا نمی جنبد؟ کاش می توانستم بخوابم. می نشینم، بلند می شوم، دراز می کشم، کتاب می خوانم، آب می خورم، آب می خورم، آب می خورم و باز عرق می کنم. به یاد گردن پدرم می افتم. به خودم نهیب می زنم:
_ چت شده؟ این همان روزی است که این همه منتظرش بودی!...
اما آرام نمی شوم. دل ام می خواهد حمام کنم. شاید کسی بر من پیش دستی کرد. محافظ تیمسار خیلی فرز است. یاد این آدم که می افتم، کینه ام شعله می کشد و مصمم تر می شوم. دل ام می خواهد دست از پا خطا کند و حساب اش را برسم. خود تیمسار هم اسلحه دارد، شاید زن اش هم داشته باشد، اگر ناگهان با عکس العمل همه طرفه رو به رو شوم، با این دستپاچگی که دارم، جان سالم از چنگ شان به در نخواهم برد.
توی وان حمام دراز کشیده ام. آرام تر می شوم. شیر آب گرم همچنان باز است و جریان لذت بخش آن در اطراف ام می چرخد. خودم را خوب می شویم. غسل می کنم. بگذار اگر کشته شدم خون بر بدن پاکیزه ام جاری شود. حس می کنم از جایی سرچشمه ای از ایمان و قدرت در من به جوش می افتد. لبخند می زنم، از آب بیرون می آیم، خودم را خشک می کنم، لباس های تازه می پوشم و دیگر با آن جسم و روح هراسان ساعتی پیش خود، هیچ آشنایی ندارم. بیش از نیم ساعت تا خروج تیمسار از منزل نمانده است. صدای ماشین را می شنوم که از در باغ داخل حیاط می شود. به کتاب خانه برمی گردم، اسلحه را در جیب کاپوشن تازه دوخته ام می گذارم، کتابی انتخاب می کنم، روی صندلی ایوان می نشینم و در نهایت آرامش می خوانم:
... این ها ظلم نیست، این ها تعدی نیست؟ اگر دیده ی بصیرت باز باشد ملتفت می شود که در همان نقطه که سید را کشیدند در همان نقطه گلوله به شاه خورد. مگر این مردم بی چاره و این یک مشت اهالی ایران ودایع خدا نیستند؟ قدری پای تان را از خاک ایران بیرون بگذارید، در عراق عرب و بلاد قفقاز و عشق آباد و اوایل خاک روسیه هزار هزار رعیت بی چاره ی ایرانی را ببینید که از وطن عزیز خود از دست تعدی و ظلم فرار کرده، کثیف ترین کسب و شغل ها را از ناچاری پیش گرفته اند. هر چه حمال و کناس و الاغی و مزدور در آن نقاط می بینید همه ایرانی هستند. آخر این گله های گوسفند شما مرتع لازم دارند که چرا کنند، شیرشان زیاد شود که هم به بچه های خود بدهند هم شما بدوشید. نه این که متصل تا شیر دارند، بدوشید، شیر که ندارند گوشت تن شان را بکلاشید. گوسفندهای شما همه رفتند، متفرق شدند. نتیجه ی ظلم همین است که می بینید...
پیش از وقت احساس پیروزی داشتم، آنو. گاه بی آن که دلیل اش را بدانیم نسبت به موفقیت خود مطمئنیم. همان طور که گاه چشم انداز روشنی در مقابل مان نیست. حالا من تردیدی ندارم که تو را می خواهم. صبح پیش از این که چشم باز کنم، در رخوت و بی خیالی بستر، می بینم که سفر کوتاه چند ثانیه ای بین خواب و بیداری را با خیال تو گذرانده ام:
_ یک ساعت دیگر صبحانه ام را می آورد.
اما نمی دانم صبحی خواهد رسید که پس از بیداری، دست ام را که دراز می کنم، به موهای تو برسد؟
چه برفی می بارد! همین مه را کم داشتیم. حتی اگر کامیون ها تا کمپ بیایند، مشکل بتوانند توی این هوا برگردند زنجان. اما بگذار حالا تا این جا برسند.
ماه اول بهار تمام شده، دیگر برف نخواهد آمد. گریدر را می فرستم تا جاده را هموار کند. کوه از سنگ و برف ابلق است. علف بر پشته های کنار جاده و میان آب رفتگی ها سبزی می زند. لابه لای آن ها پر است از گل های ریزی که مثل چشم زرد پرنده ای دزدانه به اطراف نگاه می کنند. هنوز شب ها هوا سرد است.
_ سلام آقای مهندس! امسال خوب برف بارید ها!
_ علیک سلام، راستی هم که حسابی بارید.
_ بفرمایین، قابل شما نیست. شال و جورابه. مادرم بافته.
_ ممنون. خودت استفاده کن. مال پارسالم هنوز هست.
در میان تابش تند آفتاب، ناگهان ابر از جایی سر می رسد و آّبی آسمان را می پوشاند. هنوز رد خورشید زیر ابرهای نازک بهاری گم نشده، پشته ای ابر سیاه، چنان که از خطری می گریزد، شتابان برهم می غلطد و انگار چراغی سر راه گریز خویش بگیرد، جرقه ای از خود می جهاند و آسمان را سراسر روشن می کند.
_ سلام آقای مهندس! الحمدالله خوب سر حالید. زمستون این جا حوصله تون سر نمیره؟
_ نه، سر نمیره. کار که زمستون و تابستون نداره. خوش آمدی.
_ بفرمایین، یک کیسه گردوست. قابلی نداره.
_ زحمت کشیدی. چند تاش منو بسه. ببر تونل تقسیم کن بین بچه ها.
لحظه ای بعد، ارابه ی رعد از میان جاده ی سنگلاخی که آذرخش در میان ابر گشوده، به سرعت از این سو تا آن سوی آسمان می گذرد و انعکاس صدای چرخ های آن چنان است که عمیق ترین شکاف های کوه از بیم و حیرت آه می کشند.
_ سلام آقای مهندس! زمستون که شما لای این برفا خوابیده بودین، زن من چهارمی را هم زایید.
_ قدمش مبارکه. کاغذاشو بده، شاید از شرکت چیزی برات گرفتم.
_ باشه. آورده ام، بفرمایین. این کلوچه ها را هم زن ام برای شما پخته. ببخشین که زیاد نیست.
_ دست اش درد نکنه. بده به توماج. ازش نمیشه گذشت. با چایی صبح خیلی خوردنی میشه.
ناگهان باران درشت دانه ی بهاری، از میان شکافی که رعد و برق در ابر سیاه باز کرده، سرازیر می شود و در اندک زمانی جویبارهای کوچک غلطان در سنگلاخ های کوهستان به راه می افتد. هنوز باریکه های آب به هم نپیوسته، باران بند آمده است. انگار فقط ظرفی از گردونه های رعد درغلطید و آب آن از فراز آسمان بر زمین پاشیده شد. از لکه ی کوچک آبی رنگی در آسمان، شعاع در باران شسته شده ای از خورشید، بر زمین می تابد. ابر سیاه همچنان در خود می غلطد و دور می شود.
_ سلام آقای مهندس! بد زمستونی بود امسال. اگه یک تفنگ گیر بیارین این جاها فراوون شیکار هس. سرتونم گرم میشه.
_ علیک سلام، چشمای من به درد تیراندازی نمیخوره، اصلا دورو نمی بینم.
_ بفرمایین، نصف خیک قورمه س. گوشت بره ی امساله.
_ خدا زیاد کنه. میذاشتی واسه ی بچه هات. حالام ببر معدن با رفیقات بخور.
آن ها به مهمانی می رفتند. به مهمانی دربار. تیمسار لباس غیر نظامی پوشیده، چنان می درخشد که یک لحظه تصمیم گرفتم به جای گردن، توی صورت اش شلیک کنم. زن اش دو پله از او جلوتر می آید. پیراهن بلند زرد رنگی پوشیده و کیف و اشارپی، که تا کمرش را پوشانده، مشکی است. گلوله را که وسط سینه اش بنشانم، زمین می افتد و رنگ پیراهن اش در انبوه برگ های پاییزی باغ، که به دستور خانم عمدا جمع آوری نمی شود، گم خواهد شد. محافظ تیمسار کنار استیشن سرمه ای رنگ، که همه جا تیمسار را تعقیب می کند، ایستاده است. راننده درهای ماشین سواری را باز می کند. کتاب را کنار می گذارم، به طرف در باغ می روم، اسلحه ام را می کشم و طوری می ایستم که هر چهار نفر را زیر نظر داشته باشم:
_ پاشاخان! تو و زن ات به جرم آزار فرزندان میهن در زندان ها و چپاول مردم، به مرگ محکوم شده اید. اگر راننده و محافظ ات حماقت نکنند، سلامت خواهند جست.
یک لحظه به نظرم رسید که می خواهد تبسم کند. شاید اسلحه را ندیده بود و گمان می کرد برای تقاضایی مقابل اش سبز شده ام. صورت اش را به لبخندی باز می کرد و بر چهره اش همان ماسک مهربانی ساختگی همیشگی را می گذارد. اطمینان دارم مفهوم حرف های مرا مدتی پس از این که از دهان ام خارج شده بود، درک کرد. اما همین که آن لحظه ی کوتاه پریشان حواسی گذشت، خشم وحشی ایلیاتی و عکس العمل پُرمدعای نظامیگری، در او به جوش افتاد. نگاهی بی اعتنا به اسلحه کرد و از میان دندان های اش غرید:
_ حرام زاده ی نمک نشناس!...
راننده می خوابد زمین. محافظ می خواهد پشت ماشین کمین بگیرد. لبه ی کت اش را کنار می زند و دست اش را به کمر می برد. قبل از این که روی زمین بلغطد گلوله ای در ستون فقرات اش می نشانم. قوس می بندد و روی شکم بر زمین دراز می کشد. زن تیمسار جیغ می زند و کیف و اشارپ اش را زمین می اندازد. هنوز صدای گلوله ام را به طور کامل نشنیده ام، سوراخ کنار پستان چپ و رد خونی را می بینم که بر زمینه ی زرد پیراهن، چندان سرخ نیست. خون در کمرگاه لباس زن دور می زند و بدن اش با تابی غیرعادی روی زمین می افتد. صدای روشن شدن موتورسیکلت روزنامه فروش را از کوچه می شنوم.
_ پاشاخان! هر چه تا به حال خورده ای از گلوت بیرون می کشم. کاری می کنم گوشت تن مادرمو همراه با خون قی کنی. من فرزادم، پسر ابدال قرقچی.
دیگر صورت تیمسار نمی درخشد. ترس توأم با ناباوری، ماسک مومی چرک و زرد رنگی بر چهره اش کشیده است. می خواهد به سمت زن اش برود، که میان برگ های زرد خوابیده و چشم های باز ملتمس اش را، انگار منتظر پاسخ سئوالی باشد، به تیمسار دوخته است. هنوز قدمی برنداشته شلیک می کنم، سه گلوله ی پی در پی و با صدای خش داری ناسزا می گویم:
_ نامرد جنایت کار! خائن کاسه لیس!
حنجره ی تیمسار سوراخ شده و توری خاکستری مرگ، مردمک چشمان اش را پوشانده است. سکوت سیاه و قیرین گوش های ام را پر کرده، اسب پدرم بالای سرم ایستاده و صدای وز وز موتور در کوچه، مثل صدای زنجره ها، از دره بالا می آید. اسلحه ی تیمسار را از زیر کت اش درمی آورم، اسلحه ی محافظ و کیف زن پاشاخان را هم برمی دارم و به کوچه می روم. موتور سوار عجله دارد. اسلحه ای توی دست اش گرفته و با نگرانی می پرسد:
_ اجرا شد؟...
_ به طور کامل!...
یورش پلیس، درگیری درگیری و باز هم درگیری. تشکیلات آسیب جدی می بیند. مهاجرت، شرایط سخت داخلی. سه سال است در این پرت کوه پنهانم تا رابطم بیاید. چرا خودم تلاش نمی کنم؟ شاید گزارش من به تشکیلات نرسیده باشد. شاید کسی از محل ام خبری ندارد. شاید کاووس سر به نیست شده است. چرا خودم نمی جنبم؟ نکند انگیزه های ام تمام شده؟ نکند مسئله ی من سوراخ گلوی تیمسار بوده؟ آه، اگر آنو چای بیاورد!...
عجب برفی می بارد! خودم باید با گریدر راه بیفتم. دیگر ردخور ندارد که حادثه ای روی داده است. باد، برف، مه و بوران. نمی توانم باز هم این بیغوله را تحمل کنم. باید راه بیفتم. هر جای دیگر و هر اتفاق دیگری از ادامه ی وضع فعلی به تر است. لااقل تا چهار ماه دیگر در محاصره ی برف، و آنو که غذا می پزد، آنو که کمپ را نظافت می کند، آنو که چای می آورد. تنهایی، خواندن کتاب، از پشت شیشه بازی های طبیعت را پاییدن و انتظار آنو را کشیدن. باید خودم را خلاص کنم. یا امروز و فردا راه می افتم و یا... ازدواج می کنم. همه ی روز را با آنو در رختخواب می خوابم. بیرون برف می آید و من تن اش را می بویم. تن اش را که بوی آفتاب، بوی بهار و بوی سبزه های از گرما بی حس شده ی صحرا را می دهد. اگر قرار باشد تمام عمر خودم را این جا پنهان کنم، پس چرا با آنو به ترکمن صحرا نروم؟ می خواهم به بچه های ام اسب سواری یاد بدهم.
اسب... اسب... اما... بگذار ببینم.... توی چنین هوایی، این قاطر از کجا آمده است؟!...
قاطر قُلدری بود، نزدیک به یک اسب. از میان رشته های سفید برف بیرون آمد و کنار دفتر کمپ ایستاد. از پشت شیشه، سوار بر قاطر، پیر مردی دیده می شد، مثل چوبی نازک و خشک، که دست و پای اش را به برآمدگی جلوی زین و زیر شکم حیوان بسته بودند. برف، روی کلاه، سر و دوش و پشت خمیده اش نشسته بود و حفره ی چشمان بی حرکت اش گویی از آن سوی شیشه ملتمسانه درون دفتر را می نگریست. کنار قاطر، جوانی ایستاده بود پوشیده در پوستینی سفید و چنان بلند قامت و درشت استخوان که سرش نزدیک شانه ی پیرمردی می رسید که بر پشت قاطر بسته شده بود. صورت پهن و استخوانی و زبرش را سبیلی آرایش شده و پر پشت زینت می داد. چشمان کمی بیرون از حدقه اش، نگران و مضطرب، اطراف را می پایید و گوسفندی، درست به رنگ پوستینی که پوشیده بود، در بغل داشت.
از اتاق بیرون آمدم. باد، نفس برف آلود سرما را از گریبان تا درون سینه ام دمید و لرزشی که از تیره ی پشت ام آغاز شد، چون گام های مرگ از سراسر پیکرم گذشت. جوان بی این که گوسفند را زمین بگذارد، به طرف ام آمد و همچنان که ناگهان به گریه افتاد، با لهجه ای غریب و صدای بم بغض گرفته، چیزهایی گفت که من از میان آن فقط کلمات خدا و دکتر را می فهمیدم.
_ توماج، به نبی بگو بیاد ببینه این آدم چی می خواد.
توماج و نبی از راه رسیدند. یک لحظه سایه ی صورت آنو را دیدم که از کنار شیشه ی اتاق کارم گذشت. برف بر صورت ام می کوبید و گفت و گوی نبی و غریبه در گوش ام صدا می کرد. دل ام می خواست زودتر، قبل از این که آنو از اتاق خارج شود، به دفترم برگردم. از جاده هنوز صدایی نمی آمد. مأیوس بودم، دنیا سفید و سرد بود و دیر کردن کامیون ها نگران ام می کرد.
_ آقای مهندس، میگه تو دنیا همین پدرو داره. میگه نمی خواد باباش بمیره. اما پیر مرد چند روزه غذا نمیخوره، چشماش نمی بینه و حرف نمیزنه. میگه گوسفند را برای دکتر آورده، چهل تومن هم پول داره. میگه واسه ی خاطر خدا نذاریم باباش بمیره. خیال میکنه شما دکترین یا ما این جا دکتر داریم. بهش گفتن اگه بیاد این جا ما باباشو نجات میدیم. میگه یک روزه که تو راهه. گمونم از طرفای میانه میاد. یه اسمی گفت که نفهمیدم کجاست.
جوان پی در پی اشک می ریخت. یک لحظه به حال پیرمرد غبطه خوردم. کاش کسی بود که چنین خالصانه از من حمایت می کرد. چه قدر خسته و بی حوصله ام. به هر بهانه به حال خود افسوس می خورم و دل می سوزانم. همه ی این ها از بلاتکلیفی است. هیچ اتفاقی نمی افتد. هر کسی کار خودش را می کند جز من که دائم مثل پیر زنان آه و ناله ام به هواست. باید راه ام را بکشم و بروم یا این که منتظر رابط بمانم و یا... هنوز نمی خواهم به این آخری، که عروسی با آنوست، فکر کنم. به نظرم این پایان همه ی آن چیزهای دیگر است. پای ام در زندگی با آنو بند می شود و اگر دست ام به آنو برسد، به هیچ چیز دیگر نخواهد رسید. نگاه چشم های روشن صحرایی اش را از پشت شیشه، احساس می کنم. پاسخی که می دهم سخت و سرد است:
_ حالیش کن که کاری از ما براش برنمیاد. باید زودتر خودشو برسونه زنجان. می فقط میتونم یک کمی پول بهش بدم. بهش بگو باید باباشو ببره شهر بخوابونه تو مریض خونه. راهو نشونش بده، بره. بگو همین جاده رو بگیره بره طرف معدن. از سر گردنه سرازیر که شد میرسه به اسفالت. اون جا بپرسه بهش میگن از کدوم طرف باید بره. خودت که بلدی پس حسابی حالیش کن که سرگردون نشه. بیا این سی تومنو بده بهش. بگو قرض میدم. هر وقت تونست برام پس بیاره. بگو وقتشو تلف نکنه، زودتر راه بیفته که تا شب اقلا برسه سر جاده. حالیش کن به جاده که رسید قاطر و گوسفندشو بسپره دست یک کسی و باباشو با ماشین ببره شهر. زود باش راش بنداز. ماشینای ما که حالا معلوم نیست کی بتونن راه بیفتن طرف زنجان. اگه خوراکی هم نداره، یه چیزی از کانتینر بهش بده. زودتر راهیش کن بره.
برگشتم طرف دفتر. سایه ی صورت آنو به سرعت از پشت شیشه ناپدید شد. توماج پول را به غریبه داد و روانه اش کرد. قاطر، پشت خمیده ی پیرمرد و پوستین بلند و سفید جوان، بیش از چند ثانیه در مه دوام نیاورد. برف، باد، مه و بوران. باد گویی در سرم می وزد و خیالات درهم و آشفته ام را، چون دانه های برف، درهم می پیچاند:
شاید عشق و قدرت جوان، پیرمرد را نجات دهد. شاید هم که پیرمرد تا شهر نماند و یکی دو روز دیگر جوان با قاطر، گوسفند و مرده ی پدرش به ده بازگردد. معلوم است جز این بابایگنگ و خشک کسی را ندارد و نمی خواهد تنها بماند. اما چنین مرد پرطاقتی، در روستا تنها نخواهد ماند. ریش سفیدان و پیرزنان ده برایش دستی بالا خواهند کرد. شاید تا به حال هم منتظر مرگ پیرمرد بوده اند. حالا حتی در ده هم دختران جوان تاب بیگاری پیران را ندارند. چه دنیای خشنی است برای ناتوانان! هیچ کس جز خودش پناهی ندارد و اگر قدرت نباشد آدمی سربار خویش نیز خواهد بود. اما قدرت از کجا فراهم می شود؟ از بارکشی و چپاول دیگران. یا باید تجاوز کرد و توانایی های دیگران را صاحب شد یا باید برای نجات همگانی به خدمت مردم درآمد. مردم توانایی های شان را به کسی که دوست شان بدارد، تقدیم می کنند. و یا این که... باید به عشق پناه برد... به عشق... من همه چیزم را برای آنو می دهم. به زور می دهم. حتی اگر نخواهد به او تحمیل خواهم کرد:
_ نه آنو، تو خسته ای، برو بخواب. امروز روز سختی بود. پرستاری بچه ی مریضمان برای تو کافی بود. بقیه ی کارها را بگذار برای من. برو بخواب عزیزم... برو بخواب...
_ آنو، فکر کردم این پارچه برای تو مناسب است، خریدم. بگیر روی سینه ات. ببین رنگ صورت ات بازتر شد. رنگ چشم های ات را هم تیره تر می کند....
_ آنو، توماج را بستری کردم. بی چاره چه مشقت ها که برای تو نکشید، نباید به این زودی از پا می افتاد. اما تو نگران نباش. برای سلامت اش همه کار می کنم. دکتر می گفت خیلی امید هست. فقط تو نگران نشو... بقیه ی کارها با من....
_ آنو، با بچه ها می رویم تهران... شاید همان جا بمانیم... دل ام می خواهد بروی دانشگاه... دیدی چه زود دیپلم ات را گرفتی؟... چشم به هم بزنی دست کم ماما خواهی شد، آن وقت اگر دل ات خواست برمی گردیم همین جا...
_ آنو دست ات را بده به من... زندگی سختی کردی... مرا ببخش که بیش از این نتوانستم...
عشق... اما مردم چه؟ عشق به مردم را چه کنم؟ مگر سرنوشت پاشاخان و گل آفتو و ابدال تکرار نمی شود؟ مگر زندان ها خالی است؟ صدای کاووس در گوشم مانده است:
_ باید تلاش کنی... اجاق تاریخ را نباید بی هیزم گذارد... ما می سوزیم اما این شعله همچنان برافروخته خواهد ماند... گرمای زندگی مردم از همین اجاق است که تأمین می شود... ما وظیفه داریم... این میراث ماست... باید این آتش را دست به دست سپرد تا روشنایی زندگی نمیرد... وظیفه ات را به یاد بسپار... از این به بعد در درجه ی اول متعلق به مردمی... زندگی تو همان عشق به مردم می شود.... تو سرباز مردم و خدمت گزار آینده ای ... نام ات را در دفتر قهرمانان و از خود گذشتگان ثبت کن... بگذار آینده به تو مدیون باشد... سیران، شادمانان، آسودگان و خردمندان فردا، پاداش رنج ها، گرسنگی ها و در به دری های امروز تواند...
کاووس، من بی تو قوی نخواهم بود. اگر تشکیلات مرا رها کند از فرط ناتوانی به عشق دیگری، به آنو روی خواهم آورد. چه برفی می بارد! چرا کسی از راه نمی رسد؟.... چرا اتفاقی نمی افتد؟... آنو من تو را دوست دارم...
از کمر کوه صدای ممتد بوق کامیون می آید و هیاهوی درون ام را خاموش می کند. صدا لحظه ای قطع می شود و دوباره از نو شروع می کند. زردی چراغ های مه شکن کامیون، که پی در پی روشن و خاموش می شود، از میان مه چشمک می زند. می دوم بیرون. صدای فریادهایی را در میان باد و بوران می شنوم:
_ آقای مهندس! آقای مهندس.
حتما راه بسته شده. باید گریدر را راه بیاندازم. دیگر معطل چه هستم؟ معلوم است که کمک می خواهند و اتفاقی افتاده است.
گریدر را روشن می کنم و راه می افتم. حواسم هزار راه می رود. چه پیش آمده است؟ اگر مصیبت بزرگی رخ داده باشد همه ی نقشه هایم به هم می ریزد. باز باید همین جا بمانم و روزها و شب های بلاتکلیفی و سرگردانی را از سر بگیرم.
لاستیک گریدر به راحتی در جاده پیش می رود. نباید برف چنان عمیق باشد که راه کامیون را، آن هم در سرازیری، ببندد. شاید باد، برف را در پیچ گردنه کُپه کرده. باید گاز بدهم. کامیون پشت سر هم بوق می زند و چراغ های اش را روشن و خاموش می کند. من هم بوق می زنم و چراغ های ام را روشن و خاموش می کنم. صداهای دور واضح تر می شود:
_ آقای مهندس، عجله کنین. آقای مهندس!
عجله می کنم. مه کمی رقیق تر شده است. اما باد بازیگوش همچنان در میان دانه های برف می دود. نمی دانم چه رخ داده است. اما دلهره دارم. از دانه های برف، یک دم هم روی صورت ام نمی ماند. به شدت برافروخته ام. قطرات برف آب شده و از دو سوی ابروها، روی گونه و به داخل گردن ام راه می کشد. همین پیچ آخری است. سایه های میان برف به سمت گریدر می دود. حتی قلی را تشخیص می دهم. پس چرا پشت فرمان ماشین نیست؟ چرا این قدر سراسیمه شده؟ از پله های گریدر بالا می آید. چیزی نمانده گریه کند:
_ وسط جاده راه می رفت. سر تا پا سفید بود. توی پیچ، وسط برف و بوران ندیدمش. یا خدا کمک کن.
_ چی رو ندیدی؟
_ ندیدمش آقای مهندس! کی فکر می کرد توی این هوا وسط جاده ولو باشن؟...
ناگهان همه چیز برایم روشن شد. از گریدر پایین پریدم. صد متر جلوتر، کامیون در قوس جاده ایستاده بود. شروع به دویدن کردم. کارگرها دور قاطر حلقه زده بودند. پیرمرد همچنان با دست و پای بسته روی قاطر نشسته و کاسه ی خشک چشمان اش با سماجت به جایی خیره مانده بود. گوسفند بیرون از حلقه ی جمعیت زیر برف می لرزید و با بی پناهی صدا می کرد:
_ ب... ع!... ب... ع!...
کارگرها را کنار زدم. جوان با امعا و احشاء بیرون ریخته روی برف دراز کشیده، میان پوستین اش از خونی سیاه شده پُر بود. قلی یکریز ناله می کرد:
_ سپر ماشین گرفت بهش، رفت زیر چرخ. تقصیر من نبود، هوا خرابه، آقای مهندس. دید نداشتم. این بابا هم که سر تا پا سفید بود. یا خدا کمک کن!...
زخمی درون کاسه ی سرم باز می شود و چرکابه ی کهنه بی حرکتی، خاموشی و بلاتکلیفی را بیرون می ریزد. هیچ قدرتی پایدار نیست. باید صبورانه در انتظار فرصت مناسب ماند. نعش ناتوان جوان ندای هشدار دهنده ای از دگرگونی های ناگهانی زندگی بود. دنیا به نظرم لبریز از روی دادهای نامنتظر می آمد:
_ چه اتفاق ها که نمی افتد. می خواست نگذارد پدرش بمیرد و از تنهایی می ترسید. حالا خودش مرده و همه چیز ناگهان درهم ریخته است. مرا بگو که فکر می کردم با مرده ی پدرش به ده برمی گردد و عروسی می کند.
پیر مرد و قاطر بسته شده به هم، میان برف ایستاده اند. صدای گوسفند حواس ام را پرت می کند. نمی دانم این ها را کجا بفرستم؟ به شهر یا به ده؟ باید همین جا بمانم و صبر کنم. تکلیف جنازه و پیرمرد را که روشن کردم، نامه ای به هاشم خواهم نوشت. باید دست بجنبانم. کمی هم اعتماد لازم است. بعد همین جا می مانم تا رابطم بیاید. همین فردا به آنو می گویم اگر به فکر زندگی با من است، باز هم صبر کند. باید به آینده امیدوار باشم، خودسری نکنم و برای کارهایی که دارم برنامه ی روشنی بریزم.
هزار اتفاق می افتد که کسی منتظرش نیست... 

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۴۵ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان