ماخولیای عشق...

دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و حالا در راه فیروز کوهم. یکی دو بار کنار جاده خوابیده ام و فقط چای خورده ام و چند دانه سیب. نه درختان را دیده ام، نه باران و نه دریا را. سراسر راه با او گفت و گو می کردم که نبودن اش توازن هستی ام را بر هم زده است. از پخش صوت اتومبیل صدای آواز کسی را می شنوم. گاه که کلمات اش به احوال من اشاره دارد، چشمان ام نم برمی دارد. حالا مدتی است به هر بهانه آماده ی گریستنم، ولی گریه نمی کنم. صبح روز سوم است. از کوه ها می گذرم و به دشت وارد می شوم، که روشنایی روز در آن تابناک تر است. از کوره راه مردی با چهار پای اش می گذرد. شاید راهی دهی است که گوشه ای از درختان اش را از شکاف دره می بینم. سبک و آسوده و با لنگری روستایی راه می رود. کاش جای این مرد بودم که تصویر او را در خیال ندارد. هنوز این آرزو را در سر نپخته، با سیمایی آزرده، بار دیگر ظاهر می شود و باز هم می پرسم:
_ پس از این همه سال، چه کردم که ناگهان غریبه شدی؟
با چشم های کوچک جادویی نگاهم می کند، جوابی نمی دهد و از خیال ام می گریزد. آفتاب جاده را گرفته است. پروانه ای کند پرواز به شیشه ی اتومبیل می خورد و له می شود. تک باله ی رنگین به شیشه چسبیده اش در باد می جنبد، گویی لاشه ی حیوان می کوشد تا به راه خود رود. دل ام می لرزد و با خود می گویم:
_ اگر این پروانه نفرینم کند، فراق ام دائمی خواهد شد.
از ناگریزی مالیخولیا گرفته و خرافاتی شده ام. در آینه صورت ام را نگاه می کنم که از خستگی، بی خوابی و خیالات پریشان کبود است. به حال خود دل می سوزانم، باز هم چشمانم نم برمی دارد. کناره جاده پیرمردی ایستاده، کوله بارش روی زمین است. می ایستم، سوارش می کنم و کوله بارش را در صندلی عقب می گذارم.
_ کجا پدر؟...
_ دماوند!
_ تا اول جاده ی دماوند می برمت، اون جا راحت تر وسیله پیدا می شه.
_ خدا نگه دارت باشه...
از خودم راضیم. شاید دعای این پیر مرد گره از کارم باز کند. اول جاده ی دماوند نمی ایستم، دست راست می پیچم و می گویم:
_ نه پدر، می برمت تا دماوند...
_ محتاج و ناامید نشی، پسرم!
حرف های اش را که به لهجه ی نیمه گیلکی است، درست نمی فهمم. حواس ام به دنبال اوست که مرا به این روز انداخته. پیرمرد را تا خانه اش می رسانم. وقتی صورت ام را می بوسد، ده بوی مختلف از گریبان اش بیرون می زند.
_ از خدا عوض بگیری، آقا جان.
دعای پیرمرد دل گرمم می کند. راه رفته را برمی گردم. دوباره در جاده ی فیروز کوهم. به تهران که نزدیک می شوم، باز ظاهر می شود. حرف نمی زند و نگاهم نمی کند، می پرسم:
_ بگو چه کنم؟ چرا راه زندگی ام را بستی، چه کرده ام؟
چشم های مرموزش را به من می دوزد. چیزی نمی گوید و اندک اندک دور می شود. فریاد می زنم:
_ نمی بینی آواره شده ام؟ نمی بینی چه بر سرم آورده ای؟ نمی بینی پیر می شوم؟
از بزرگ راه گربه ای به سرعت می گذرد، برای ترمز کردن دیر شده است. گویی از روی چاله ی کوچکی گذشته باشم، ماشین تکان مختصری می خورد و او بلافاصله ظاهر می شود، با شماتت نگاهم می کند، چیزی نمی گوید فقط اخم می کند و دور می شود. باز هم چشمان ام نم برمی دارد و بغض آلود ناله می کنم:
_ رحم داشته باش! چیزی بگو...
دیگر به شهر رسیده ام که از آن وحشت دارم، اما ممکن نیست بیش از این ویلان جاده ها بمانم. لابد او حالا در خانه نشسته و در آینه به خود نگاه می کند. در اولین چهار راه، اتومبیل را کنار خیابان می گذارم، چهره ام تیره و پر اندوه، موهای ام آشفته و ریشم نتراشیده است. پیراهن چرک و چروکیده ام را روی شلوار انداخته ام. به ماشینی که پشت چراغ قرمز ایستاده، نزدیک می شوم. راننده مرد میان سال شسته رفته ای است، دست ام را دراز می کنم:
_ کمک کنید آقا. به شکرانه ی سلامت تان کمک کنید...
یک لحظه با تعجب نگاهم می کند، رویش را برمی گرداند، جیب های اش را می گردد و سکه ای در دست ام می گذارد. به سمت ماشین بعد می روم. زن سالمند شیک پوشیده ی باوقاری در صندلی راننده نشسته است.
_ درمانده ام خانم، به شکرانه ی بی نیازی تان کمک کنید، درمانده ام.
به چشمان ام خیره می شود. کمی دستپاچه است. کیف اش را باز می کند و یک اسکناس صد تومانی به طرفم دراز می کند. پول را می گیرم و باز هم دعای اش می کنم.
پشت سر او زن و مرد جوان و خندانی داخل ماشین کوچک نونواری نشسته اند. مرد پشت فرمان است. هر دو به نظر راضی اند و زن زیبایی خیال انگیزی دارد.دست ام را درون ماشین می برم.
_ خدا کند خوش بختی تان دائمی باشد، کمک کنید.
مرد نگاهی به من و نگاهی به زن کنار دست اش می اندازد. زن براندازم می کند و با اندکی تحکم می پرسد:
_ معتادی؟!
_ نه خانم، بی قرارم. برای قدرشناسی از آسوده خیالی خودتان کمک کنید.
از زیر سیگاری ماشین یک پنجاه تومانی بر می دارد و به طرفم دراز می کند.
_ به شما نمیاد گدا باشین!
_ درمانده ام خانم. درمانده ام...
زن و مرد به یکدیگر نگاه می کنند. در چهره شان چیزی شبیه ترس می بینم. چراغ سبز می شود، ماشین ها به راه می افتند. با پول های گدایی به ماشین ام برمی گردم، پشت فرمان می نشینم، با مشت به زانوان ام می کوبم و فریاد می زنم:
_ چرا پس از این همه سال ناگهان غریبه شدی؟...
بغض ام می ترکد و اشک به پهنای صورت ام سرازیر می شود...

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۴۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : آرش ترکمان
جمعه، ۰۵ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۸:۵۴
 
با سلام خدمت شما دوست عزیز
سفرنامه شما یا هر چیز دیگری که اسمش رو میشه گذاشت رو خواندم بسیار متن زیبا و روانی بود .
از اینکه وب سایت شما رو بصورت تصادفی پیدا کردم خیلی خوشحالم . کاش همه تصادف ها اینگونه باشه .
بعضی از متن های ایران شناسی رو هم مطالعه کردم خیلی جالب بود برام ... باعث میشه که دوباره به اینجا سر بزنم و مطالبتون رو بخونم
با تشکر
سال نو بر شما مبارک .

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان