جانور

سرانجام، برف با دانه های درشت، از میان ابر خاکستری فرو بارید و مثل نشانه ای از خورشید آن سوی ابرها، کمی هوا را روشن تر کرد. کوله پشتی ها را زمین گذاردیم و تصمیم گرفتیم همان جا چادر بزنیم. جایی بالاتر از «رینه»، در دامنه ی غریب مانده کوه دماوند، میان دشت بی وسعت «گوسفند سرا» مانده بودیم، که از میان ابر پایین آمده، چشم انداز و جلوه ای نداشت.
هنوز تا شب می توانستیم چند دامنه را بگذریم. ولی «او» غر می زد. اصرار داشت قبل از این که تاریکی بر راه گم کردگی و سرما افزوده شود، جای امنی دست و پا کنیم.
دهانه ی چادر را برای مقابله با طوفان، رو به سر پناه مسقف گوسفند سرای متروکی قرار دادیم و چادر بر پا شد. داخل آن خزیدیم، شامی سر هم کردیم و هنوز چیزی به سیاهی کامل شب مانده بود که تدارک خواب را می دیدیم.
در آن جای تنگ، معلوم نبود به کدام سو، نماز توسل خواند. به همه ی مقدسین برای این که روز بعد هوا آفتابی شود، متوسل شد و سرانجام، هنوز ما دو نفر دیگر گپ می زدیم که داخل کیسه ی خواب اش خزید.
در بیرون، باد، زوزه کشان از کنار برزنت چادر، به درون گوسفند سرا هجوم می برد و چنان که به چیزی مرموز و مقدس برخورده باشد، همهمه اش فرو می کشید و مثل زائری، با پچپچه ی آرام، وردخوانان، سر به زیر و تسلی یافته، خارج می شد.
حرف های مان ته کشید. کیسه خواب ها را باز کردیم و دراز به دراز کنار هم خوابیدیم. علی رغم هیاهوی فزاینده ی طوفان، درون چادر، سکوت موذی و بی هویتی احساس می شد. هیاهوی بی انتهای طبیعت، جشنواره ی نیروی رها شده ی باد بود که استادانه از هر گوشه ی زمین صدایی بیرون می کشید، زیر تازیانه، سنگ ها را به زوزه درمی آورد، بوته ها را وامی داشت تا هراسان آه های طولانی بکشند و آن گاه که دست به روی برف یخ بسته می مالید، صدای بیماری با ریه های خراشیده شنیده می شد که نفس های کوتاه مرگ می کشید.
نور فانوس را کم کردم و هنوز سرم را زمین نگذارده، پنجه های حیوانی، چند بار به دیواره ی چادر کشیده شد.
_ خش، خش، خش.
کاملا معلوم نبود که صدا از کجاست که «او» وحشت زده، میان کیسه خواب اش نشست و با نفسی بریده و لرزان پرسید:
_ صدای چی بود؟
همراه دیگرمان بلند شد. نشست و با خمیازه ی خواب بریده شده ای پرسید:
_ صدایی اومد؟
و قبل از این که چیزی بگویم، پنجه های حیوان، انگار که پاسخ اش را می دهد، به دیواره ی چادر مالیده شد:
_ خش، خش، خش.
رفیق ام لب های اش را جمع کرد، به سمت بالا، به طرف دماغ چین داد و گفت:
_ یعنی چیه؟ گرگه؟
از نوک بینی «او»، دانه های بسیار ریز عرق جوشیدن گرفت. پریدگی گونه ها، صورت اش را پهن تر و پیشانی کوتاه اش را باز هم کوتاه تر نشان می داد. چشم های گشاده اش را به هر سو، جز سمتی که ظاهرا صدا از آن می آمد، می گرداند. چنان بود که آرزو می کرد سکوت ابدی شود. اگر هر یک از ما، در آن لحظه ناگهان فریادی می کشیدیم بلاتردید قالب تهی می کرد. صدای من که سعی داشتم آرام و بی دغدغه باشد باز هم او را از جا پراند.
_ گرگ که نیست. شاید شغاله.
فکر می کردم هیچ حیوانی جز خرس، چنین رفتاری ندارد. این ساده لوحی کودکانه که هیچ غریبگی نمی کند و درست مثل این که برای ورود به چادر، اجازه می خواهد، از حیوان بی اعتنا و ملنگی  چون خرس برمی آمد. اما صدای پنجه ها بسی ضعیف تر از صدای پنجه های حیوان بزرگی چون خرس بود. داشتم فکر می کردم که بار دیگر صدا بلند شد:
_ خش، خش، خش.
عجیب این بود که به نظر می رسید که صدا، هر بار از سمت دیگر چادر می آید. مثل این که حیوان برای یافتن راه ورود، به دور چادر می گشت. «او» طاقت نیاورد و از میان حنجره ی منقبض گفت:
_ گمونم چن تان!...
و همین دو کلمه همه ی رمق او را گرفت. شانه اش فرو افتاد. چشم های اش را بست و لب های خشک و به ظاهر کلفت تر شده اش، به نشانه ی دعا جنبید. فکر کردم باید کاری کرد. هنوز ذهن ام متوجه ی خرس بود. گرچه این منطقه خرس نداشت ولی در طبیعت هر چیزی امکان پذیر است. آهسته به رفیق ام گفتم:
_ با همدیگه داد و بی داد می کنیم و قابلمه ها را به هم می کوبیم، هر چی باشه درمیره.
لب های «او» از وردخوانی ایستاد. پلک های اش را به تدریج، مثل پرده های صحنه ی تآتر، تا ته گشود و ملتمسانه ناله کرد:
_ عصبانیش نکنین!...
با همه ی دلواپسی، خنده ام گرفته بود. به روی خودم نیاوردم. دست ام به طرف قابلمه می رفت که بار دیگر صدا و این بار عجولانه تر و بلندتر برخاست:
_ خش خش، خش خش، خش خش.
«او» دیگر ضعف می کرد. گوشه ی دهان اش قطره ی بزاق درشتی می درخشید. بایستی کاری می کردم. چراغ قوه را برداشتم و گفتم:
_ میرم بیرون ببینم چه خبره ...
کت ضخیم پر را پوشیدم و با احساس مبهمی از خطر گفتم:
_ چاقویی، چیزی بدین به من.
«او» به سرعت و مثل این که جان تازه ای گرفته باشد، چاقو را که نمی دانم کجا بود برداشت، تیغه اش را باز کرد و در حالی که با دست دیگر گردن ام را به سمت در چادر هل می داد، گفت:
_ بگیر.
دست های اش مثل میت سرد و سفید بود. اما صورت اش رفته رفته رنگ می گرفت و لبخندی به نازکی ماه شب اول، لب های اش را _ عجیب بود که به سمت پایین _ می گشود. از تصمیم من کاملا راضی بود و آرامش به صورت اش باز می گشت. مطمئن بود که حیوان، اشتهای خوراک بیش از مرا نخواهد داشت. و برای ختم غائله به آسودگی و یا طیب خاطر مرا به جانور تقدیم می کرد.
 
اولین ضربه ی شلاق باد و برف، چشمان ام را  اشک آلود کرد. برف تازه باریده، سراسر زمین را تا آن جا که دیده می شد، درخشان کرده بود. خمیدگی های چادر از برف لبریز بود. محتاط بودم و دست و پای ام کندی می کردند. می خواستم اگر واقعا با جانوری روبه رو شدم با سرعت به چادر برگردم و فکر دیگری کنم. اما هیچ چیز نبود. به دقت همه ی اطراف را جست و جو کردم. روی برف، تا فاصله ی بیست متری، نشان و رد پای هیچ موجودی، دیده نمی شد. ترس و احتیاط، جای خود را به تعجب می داد. چه طور ممکن است؟ بایستی نزدیک چادر ردپای حیوانی، دیده می شد. از خاطرم گذشت که شاید صدای برخورد بوته یا شاخه ی خشکی را شنیده ایم که باد به اطراف چادر آورده و روی زمین مماس با چادر به اطراف غلتانده است. به دقت همه جا را پاییدم و چون چیزی نبود، نتیجه گرفتم که شاخه یا بوته را باد با خود برده و به چادر برگشتم.
«او» بدون یک میلی متر تغییر جا، با چشمان خندان و پرسان مرا استقبال کرد و بی مکث پرسید:
_ چی بود؟ در رفت یا کشتیش؟
احساس شیطنت می کردم:
_ چیزی نبود، هر چی بود برمی گرده...
و انگار حیوان مرموز بیرون چادر منتظر دعوت باشد، بار دیگر صدا با ریتمی جدید برخاست.
_ خش. خش، خش، خش. خش.
صدای «او» با ملتمسانه ترین آوا برخاست:
_ یا چارده معصوم!...
ترس، ترسی غریب و کاملا نو، مثل اثر دارویی خواب آور، از جایی کنار قلب ام شروع به پخش شدن در سراسر بدن ام کرد. احساس کردم تارهای صورتی ام فلج می شود. با تمام کوششی که کردم باز نیمی از صدای ام می لرزید:
_ من که بیرون بودم، پنجه نکشید؟
_ نه، اصلا.
همه ی باورهای کودکی، زنده می شدند. غول، آل، جن، از ما بهتران، روح کوه و ده ها موجود خبیث، بد طینت، کوچک ولی پرقدرتی که می توانند هر بلایی به هر شکل که بخواهند بر سر آدم بیاورند.
خواستم به بیرون چادر برگردم، اما طوری بی معنی بود که ترجیح دادم کنار دیگران بنشینم و به درماندگی خودمان خیره شوم. رفیق ام پرسید:
_ بیرون چه خبر بود؟ ردپایی، چیزی؟
آرام و در حالی که کم کم بر خودم مسلط می شدم، گفتم:
_ هیچ چی.
یک باره فکر تازه ای به سرم زد، چراغ را برداشتم و به سمت کوله پشتی ها که در انتهای چادر بود پریدم. نور، داخل کوله ای که درش باز بود را روشن کرد. دست ام را به داخل کوله بردم و قبل از این که بیرون بکشم، گفتم:
_ بیا. چیزی نیس، موشه.
بوی غذا، حیوان را از درون گوسفند سرا، قبل از این که زیپ چادر را ببندیم به داخل کشیده، بی سر و صدا به درون کوله پشتی رانده بود. حیوان که از قوطی های دربسته چیزی نصیب اش نشده بود، حالا برای نجات تقلا می کرد و پنجه های اش را به دیواره ی برزنت کوله می کشید. دم موش را گرفتم و بالا کشیدم. میان هوا می چرخید و هنوز چشمان حریص اش بیش تر کنجاو بود تا ترسان.
«او» بریده بریده، از میان هوایی که به نشانه ی آرامش از اعماق ریه خارج می کرد می خندید و چشمان اش با فروغ بیمار شفا یافته ای می درخشید. دست اش را دراز کرد، موش را از من گرفت و آرامک و متملقانه در حالی که انگشت دست آزادش را با تهدید ملایمی می جنباند، گفت:
_ پس تو بودی ناقلای چموش؟
و رو به من با صدایی که مشخص نبود سئوال می کند یا تأیید، گفت:
_ موش بود ...
حیوان را در میان دستان اش گرفته، نوازش می کرد. هر وقت دیگر این موش می توانست او را وحشت زده و مشمئز کند. 

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۳۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان