کوتاه ترین عشق

زمانی که این ماجرا را بازمی گفت، زمزمه ی صدای خواب آورش، همانند اشعار لالایی، آرزومند، پراغراق و سرشار از شیفتگی بود:
از ظهر اثاثیه را جا به جا می کردم. کوبیدن پرده ها، پهن کردن قالی، تغییر محل مبل و یخچالُ چیدن کتاب ها و هزاران کار کوچک مربوط به مستقر شدن در خانه ی جدید.
خانه از دو طرف به خیابان می خورد. پشت اش به باغی بود و تنها از سمت جنوب چشم اندازی به حیاط کوچک همسایه داشت که قفسی به دیوار ایوان آن آویزان بود. آن سوتر دهانه ی تاریک اتاقی دیده می شد که مانند تمام خانه های تا این حد کوچک، به نظر می رسید تک اتاق خانه باشد.
تختخواب، کمد لباس و تمام آن چه را مربوط به خواب می شود، توی اطاقی که به حیاط همین تنها همسایه مسلط می شد، جای دادم. پرده ها را کوبیدم و پس از این که همه چیز را به دقت مرتب کردم، پنجره را گشودم و به اتاق دیگر پرداختم.
هنگامی که تمام کارها پایان یافته می نمود، آن لحظه ای از عصر تابستان بود که گرما مضاعف می شود. زمانی که دیوارها، زمین و حتی درختان، به هنگام از نفس افتادن خورشید، درست مثل این که داستان آن چه را بازگویند که از آفتاب کشیده بودند، به پس دادن گرمای روز می پردازند.
آمیختگی نشاط پایان کار، با خستگی ناشی از آن، بلاتکلیفم کرده بود. می خواستم در خانه بمانم و با مزمزمه ی سنگینی گرمای غروب، بخوابم. ولی عادت کوچک دیدن روزنامه ی عصر، پرسه ی اول شب در شهر، و دیدن این و آن، وسوسه ی پیروز گریز از خانه را پیش می کشید.
گردها را با دو مشت آب از صورت ام شستم. در آینه التهاب زورورزی مدام و تک نفره با اثاثیه را دیدم که مانند برافروختگی ورم گونه ای، روی چهره تا انتهای گردن ام پخش شده بود.
شلوار پوشیدم، کت ام را برداشتم و برای بستن پنجره به سمت دیگر اطاق رفتم و نگاهی از پنجره به حیاط همسایه انداختم.
زنی با دامن بلوزی سیاه رنگ خود را باد می زد و هر بار که لباس را بالا می برد کمی بیش از نوک پستان های اش را نمایان می کرد. بی حرکت ماندم. در نگاه نخست، شلخته ای می نمود که تسلیم خستگی کار نیم روز خانه، در انتظار اولین باد خنک پس از غروب، به گرما می تاخت. ولی آن چه در نگاه بعد آشکار شد، زن بیست و چند ساله ای بود که فشار دیوارهای آن خانه ی کوچک نتوانسته بود خصلت زنانه ی پر نیروی او را سرکوب کند. رستنگاه موهای اش در خط مستقیم، کمی بالاتر از معمول، به زلفان شفاف سیاه رنگی می رسید که با موج های ریز، به انبوه گیسوان روی شانه ها ختم می شد. جزء جزء صورت اش، در قالبی چهارگوش، که به برآمدگی بیش از حد چانه می رسید، اندکی با فاصله، پراکنده بود، حالت ابرو و لب ها چنان می نمود که هم اکنون اخم می کند و یا لحظه ای قبل اخم ها را گشوده است. آن چه که در سینه و در سراسر بدن او شکل می گرفت، زنی بود که تهیگاه وسیع و کپل فربه و میان ظریف و فشرده اش، از توان و گرمای جوان و سالمی حکایت داشت. در حول و حوش این ارزیابی ها، به بالا نگریست و به طور غریبی درست در آخرین حد عریانی سینه، با دیدن من دست های اش بی حرکت ماند.
با تمام کوشش متظاهرانه به شرم، نتوانستم به او نگاه نکنم. به ظاهر، این که سعی در پوشاندن سینه اش نداشت، تعجب دیدن من در آن خانه ی خالی بود. ولی آن چه را که خیرگی چشمان اش می گفت، آن چه را در آن چند لحظه ی بی خبر از من، درباره اش اندیشیده بودم، تایید می کرد.
هنگامی که بالاخره به خود حرکتی داد و بلوزش را پایین انداخت برای یک لحظه آن طور که تمام اجزاء صورت اش را درهم فرو برد، اخم کرد و من که با تبسم کتم را می پوشیدم او را دیدم که به شتاب چادرش را برداشت و به طرف در خانه رفت.
وقتی برای خروج در خانه را گشودم، او پشت آن ایستاده بود. با سرعت خود را به داخل راهرو انداخت و یکسر به طرف اتاقی رفت که مشرف به حیاط خانه شان بود. بهت زده و در انتظار جنجال، پس از لحظه ای تردید به طرف اتاق دویدم. نشسته روی تختخواب، به من نگاه می کرد. حالا در فاصله اندک، چشمان خاکستری اش را می دیدم که با ملاطفت و ناگزیری حیوان رامی به من دوخته بود. با ناباوری و کمی ترس نگاه اش می کردم و فقط زمانی که سر را به زیر انداخت و دست ها را به طرف بلوز برد، احساس کردم خودداری ام مانند پوست سبز گردوی به درخت مانده ای از من جدا می شود. دست را روی شانه اش گذاردم و او با بلوزی تا نیمه بالا کشیده روی تختخواب دراز کشید. نیروی انباشته اش، چون آتش فشانی برای رها شدن، بی قرار بود.
او زن معصوم بی مرد و تنها مانده ای بود که با کودک اش زندگانی کوچکی داشت. دیگر به آن پنجره نگاه هم نکرد و یک ماه بعد از آن خانه رفت.
گوینده با نگاه اندوهگین و غم زده ی مال باختگان  سئوال بی پاسخی داشت:
_ چه چیز در فاصله ای کوتاه، خودداری و تردید طولانی زنی را ویران می کند؟!! 

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۵ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : تایماز
دوشنبه، ۱۸ دی ماه ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۳۴
 
سلام.
واقعا عالی بود. مخصوصا از نظر ادبی.
نیاز طبیعی یک انسان. نیازهای طبیعی جسمی و روحی هر انسان آنقدر قوی است که هر چیزی را ـ حتی شک و تردیدهای بسیار طولانی را ـ در یک آن ویران می‌سازد.
 
پاسخ:
سلام. از ارزشمند ترین داستان های کوتاه فارسی است و پهلو به پهلوی داستان های ماخولیای عشق و یاغی می زند. موفق باشید.

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان