تلافی

کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت و با چشمان شفاف تازه با اشک شسته اش، مردم کوچه را می پایید.
مادر بزرگ ریز اندام، پوشیده در چادر مشکی، چسبیده به مادر، شاید به عمد قدم های اش را نااستوار و کوتاه می کرد، هر از چندی زیر چشم کودک را می پایید و باز هم از سرعت قدم های خود می کاست.
مادر، بلند قد و چهار شانه، که عادت به خرامیدن موزون و شایسته ی قامت اش داشت، از این که مجبور بود خود را همپای این دو موجود کُند حرکت لرزان کند، خشنود نبود و راه رفتن خود را ناشیانه و نازیبا می یافت.
کودک چشم از در و دیوار و مردم کوچه برنمی داشت. مرز شناخته های او از محیط اطراف اش به پایان می رسید. سبزی فروش نبش کوچه و ردیف لنگ های شسته شده ی حمام جنب آن، که در باد ملایم عصرگاهی تاب می خورد، آخرین نشانه های آشنایی بود که از محله در ذهن داشت. مکاشفات دزدانه ی گاه به گاه وی دائما در این نقطه به پایان می رسید و هر زمان که سر به داخل این چهار سو کشیده بود، که از همه طرف با کوچه های عریض پر ازدحامی امتداد می یافت؛ هراس از دنیای ناشناس، وادارش می کرد که با قدم های عجول پر سر و صدا به داخل کوچه ی اصلی بگریزد و فقط نزدیک خانه بود که به پشت سر می نگریست و نفس های بلند آرامش خواه می کشید.
و حالا، بر سر همین گذر، مادر به راست و به داخل کوچه ی پهن و پر ازدحامی پیچید، که در هر سمت آن درهای باز دکان های مختلف، تا چشم کودک کار می کرد، فاصله به فاصله گشوده بود.
از کنار پله های حمام که گذشتند، کودک چنگ اش را در گوشه ی چادر مادر محکم تر کرد و بر سرعت قدم های اش افزود. مادر بزرگ نگاه دیگری به کودک انداخت، باز هم قدم های کوتاه تری برداشت و گفت و گو با مادر از سر گرفت.
گردن کودک پیاپی به چپ و راست می چرخید. اشتیاق اکتشاف این جهان جدید، حالا که پناهگاه محکم چادر مادر را در چنگ داشت، خیره اش کرده بود. گاه به گاه سکندری می خورد، اما چشم از دو سوی کوچه و از انبوه مردم در رفت و آمد برنمی داشت.
سمت راست، دهان باز صحن مسجد محله ی مجاور، که دو لنگه ی عظیم در چوبی آن به حیاط و حوض آّب بزرگی گشوده بود، حواس کودک را دزدید.
از این سکو تا سکوی دیگر مسجد، بیست گام کودک می شد. چشم های او به داخل صحن مسجد رفت و تا آخرین لحظه ای که گردن کاملا به عقب چرخیده اش اجازه می داد، نگاه از آن برنگرفت. این ساختمان عظیم و غیرمعمول، با دیوارهای دراز شبستان که بلند و خلاف خانه های محل آجری بود، کاملا به او یادآوری می کرد که دیگر از خانه شان دور شده است.
کودک به صدای زنگ دوچرخه ای که از رو به رو می آمد، چشم از بنای مسجد برداشت و در همان حال متوجه دکان کوچکی شد که از همهمه ی بال و پر و صدای کبوترها پر بود. ناگهان ایستاد و چون چادر مادر او را به دنبال خود می کشید، چنگ های اش را گشود و آرام و با چشمان براقی که آشکارا ذوق می کرد به سمت کبوتر فروشی رفت. دست راست اش، از فرط شوق، چنان که بخواهد مانع خنده ای ناخواسته شود، بی اختیار روی دهان اش قرار گرفت.
چند کبوتر میان دکان، بیرون قفس ها، از ظرف گلی مخروطی لعاب دار سبز رنگی آب می خوردند. دُم چتری بزرگ با پاهای پوشیده از پر و حالت مهاجم یکی از آنان، که همان دم چرخید و در حالی که سینه را به زمین می کشید به طرف کودک غرید، وی را کمی ترساند. دست اش را از مقابل دهان برداشت، همان جا در چند قدمی دکان متوقف ماند و پیش خود گفت:
_ چه عالمه کفتر!!!
کبوتر به کودک پشت کرد و ناگهان با صدای بلند بال ها به سمت نی های ضخیمی که در عرض دکان بین قفس ها ردیف بود، پرواز کرد. خرده پرها، بو و گرد و خاک آلوده به فضله کبوتر از کف دکان به هوا بلند شد.
کودک به تندی رو گرداند و در فاصله ای نه چندان زیاد چادر مادر را دید که از او دور می شد. شروع به دویدن کرد و درست همان دم که چنگ در دنباله ی چادر می انداخت، مادر به پشت سر نگریست. کودک از فرط شتاب سرخ شده، نفس نفس می زد چشم های پرشیطنت اش را به صورت مادر دوخت و چنان که بخواهد جرمی را بپوشاند، خندید. مادر نگاهی سرسری به او انداخت و دل سوزانه پرسید:
_ خسته نشدی که؟...
خاطر کودک آرام گرفت و با چهره ای متظاهر چانه را بالا گرفت:
_ نچ!...
کودک که اولین گام سرکشی را پیروزمندانه برداشته بود، خود را یکی از عابرین می دید. چند بار دست از چادر مادر برداشت، چند گامی به استقلال برداشت، دوباره آن را گرفت و هر بار می کوشید فاصله بیش تری را با دست های آزاد، که گاه آن ها را پشت سر برده، درهم گره می کرد، راه برود. بالاخره مادر که گرم صحبت با مادر بزرگ بود، رو تُرش کرد:
_ چرا آروم نمی گیری، بچه؟!...
کودک، که در عالم خود سیر می کرد، از این پرخاش بی هنگام ابرو درهم کشید و در همان حال، بی این که سیمای جدی خود را تغییر دهد، تبسم کوچکی کرد. مادر کمی به چشم های کودک نگریست و چون چیزی درنیافت به طرف مادربزرگ رو برگرداند.
دیوار اخرایی رنگ، که به چشم کودک بی انتها می آمد، پله های سنگی عریض و ستون های سیمانی قطور که طاق بزرگ ایوان سر در دبستان را نگه می داشت و چنارهای بلند با شاخه های رنگین از برگ های زرد و قهوه ای و نیمه سبز، که هر دو سوی در ورودی مدرسه، پشت دیوار ردیف شده بود و قار قار کلاغ ها تا مدتی چشم کودک را از صحنه ی کوچه به سمت خود کشید و هنگامی که بالاخره دیوار در نبش کوچه ی باریکی تمام شد، نگاه کودک بلافاصله در آن سوی کوچه به دکان کوچکی خیره ماند که در میان صحن خاکی آب پاشی شده ی آن، مردی با پاچه های بالا زده، روی چهار پایه ای نشسته بود. سه زالوی سیاه درشت روی ساق پای راست مرد، درست در امتداد نگاه بار دیگر از هم گشوده شده ی کودک با شکم های برآمده به عضله ی پوشیده از موی مرد چسبیده بودند و سه رشته ی نازک خون، از کناره ی دهان شان تا قوزک پای مرد کشیده شده بود.
کودک بار دیگر چادر مادر را رها کرد و ایستاد. مژه نمی زد. از انتهای نیمه تاریک دکان، صورت استخوانی مردی، به کوچکی مادر بزرگ، پیدا شد که زالوی سیاه درشتی از کف دست گشوده اش به سمت نوک انگشتان می خزید. زالو را گرفت و کنار سه زالوی دیگر، روی عضله ی پای مرد گذارد. قبل از این که زالو کاملا به پای مرد بچسبد کودک آب شور مزه ای، که دهان اش را پر کرده بود، قورت داد، چهره اش را درهم کشید و گریخت.
بیست سی گام جلوتر، چادرهای مادر و مادربزرگ کنار هم بال می زدند. کودک که با شتاب می دوید، قبل از این که به چادر مادر برسد، تصمیم عجیبی گرفت: سه قدم مانده به مادر، خود را به چپ کشید و آهسته به چادر مادر بزرگ چنگ انداخن. همان دقیقه و فقط چند گام بعد، مادر به پشت سر نگریست و ناگهانی و هراسان ایستاد. مادر بزرگ و کودک به راه خود می رفتند. مادر که کودک را پشت سر خود نمی دید، دستپاچه به سمت مادر بزرگ چرخید و آن دو را دید که چند متری جلوتر، یکی پشت پای دیگری، بی خیال می رفتند. کودک بی اعتنا زیر پای اش را می پایید و زمانی که سایه ی مادر را کنار خود دید، چشم ها را بلند کرد و مستقیم در چهره ی مادر خندید. لایه ی بس نازک غضب پنهان شده در صورت مادر، همین که چشم بر هم زد، ناپدید شده بود. با مهربانی کودک را نگریست و با لحنی که او را تشویق به تصدیق می کرد، پرسید:
_ خسته شدی، هان؟
کودک تردید نکرد:
_ نچ!!!
کودک فقط وقتی دایره ی انبوه مردم را دید، که مادر و مادر بزرگ بیرون محیط آن کنار دیگران ایستادند. کودک چشم به چرخ دستی لبو فروشی دوخته بود که بخار اشتها انگیز آن، او را که تصادفا سخت دل بسته ی لبو بود، وسوسه می کرد که مادر را به خریدن آن وادارد. همین که خواست توجه مادر را به لبوها جلب کند، آن ها ایستاده بودند. کودک که غافل گیر شده بود. بلاتکلیف چشم به نقش گل های ریز چادر زنی دوخت که مثل دیواری بلند مقابل اش ایستاده بود. چند لحظه بعد، زنان دیگری پشت سر آن ها قرار گرفتند و کودک خود را در محاصره ی چادرهای سیاه و سفیدی یافت که اطراف او را پر کرده بود. سر را بلند کرد، خود را در انتهای چاله  گودی دید که آسمان فراز آن، قطعه ی نامنظم بریده ی مشغول کننده ای بود.
کودک کنجکاو و کمی هراس زده بود و حوصله ی تماشای قطعه آسمان را نداشت، که گرداگرد آن از کلّه ی زنان کنگره کنگره شده بود. دوبار چادر مادر را کشید. مادر بی این که نگاهی به او بیندازد در همان حال که چشم به جلو دوخته بود، خم شد و کودک را بغل گرفت.
تابش ناگهانی و مستقیم نور آفتاب، کودک را واداشت تا پلک ها را جمع کند، ولی با این همه لایه ای از رطوبت چشمان اش را پوشاند و تا چند لحظه نتوانست به آن چه در میدانچه ی خالی میان حلقه ی مردم می گذشت، پی ببرد. دوبار پیاپی پلک ها را برهم فشرد، آن گاه مرد نیمه برهنه ی بلند قامتی را دید که مار خاکستری بزرگی گرداگرد بازوی چپ و گردن اش پیچیده بود.
کودک بی اعتنا به آفتاب، با حدقه هایی گشوده به صحنه خیره ماند. دست راست معرکه گیر کله ی مار را گرفته، آهسته آهسته به صورت اش نزدیک می کرد و ناگاه دهان را گشود و سر مار را به داخل آن فرو برد. کودک با رنگ پریده، دیدگان خیره اش را از صورت مرد برگرفت و آرام و با احتیاط به آسمان دوخت و از آن جا، بی این که نگاه اش را به صحنه برگرداند، سر را پایین گرفت و مستقیم و از فاصله ی بسیار نزدیک، چشم در چشم مادر دوخت: صورت و نگاه مادر به طرز غریبی شادمان بود و گوشه های دهان اش تا انتها به خنده ی لب بسته ای کشیده شده بود.
خشم، از این شادمانی بی دلیل مادر، در درون کودک جوشید. پنجه ها را از زیر چادر به میان گیسوان وی برد، با غضبی آشکار آن ها را مشت کرد و با اصرار تهدید گونه ای گفت:
_ بریم. نمونیم. بریم، بریم!
مادر بزرگ کوتاه قد، که خود در میان زن ها گم شده، چیز زیادی نمی دید، به سمت کودک چرخید و دنباله ی حرف او را گرفت:
_ اه وایستادی که چی؟ بریم بچه می ترسه.
مادر چیزی نگفت. چرخی زد. خود را از میان زن ها بیرون کشید و بلافاصله کودک را زمین گذارد. کودک ته دل می خواست مدتی در بغل مادر بماند، اما هنگامی که مادر با حرکتی تند و بی حوصله او را زمین گذارد، حرفی نزد و تقاضایی نکرد.
صدای خُر خُر موتور شیشه گرخانه، هنوز ده ها متر مانده به ساختمان آن، حواس کودک را پریشان کرد. به چپ و راست و حتی به آسمان می نگریست. بار دیگر گوشه ی چادر مادر را گرفته بود و هر میزان که به صدا نزدیک می شد گیج تر و سرگشته تر به اطراف نگاه می کرد.
پریشانی او تقریبا به روزی می مانست که ناگهان رعد و برق او را در میانه ی حیاط غافل گیر کرده، بر فراز سرش منفجر شده بود. آن روز نیز، از فرط هراس و حیرت کف حیاط نشسته، به نقطه ای خیره مانده بود. مادر بزرگ دستور داد تا به صورت اش سیلی بزنند و به دهان اش نمک بریزند. حالا هم در حالی که فاصله را با مادر به کلی کم کرده، تقریبا نیمی از بدن اش را لابه لای چین های چادر او پوشانده بود، دزدانه به اطراف و حتی به پشت سر نگاه می کرد.
کوچه به چپ پیچید و صدا به اوج خود رسید و بالاخره کودک را متوجه ساختمان آجری بزرگی کرد که در بلند دو لنگه ای از چوب داشت و در میان سالن دود زده اش، از سوراخ های همه سوی اطاقک چهارگوش نه چندان بزرگی آتش بیرون می زد. کودک، بی این که چنگ را از چادر مادر بردارد، ایستاد. مادر که چیزی نمانده بود چادر از سرش بلغزد، آماده ی اعتراض به عقب برگشت. کودک بدون توجه به چهره ی اندک برافروخته ی مادر، انگشت دست آزادش را به سمت کوره نشانه رفت و با صدای بلند گفت:
_ چی چی می پزن، مامان!؟...
مادربزرگ، مداخله گرانه، چنان که از کودک حمایت کند، به سرعت کنار وی قرار گرفت و به جای مادر پاسخ داد:
_ نیگا کن مادرجون، شیشه درست میکنن!
لوله های بلند و براق شیشه گران درون کوره می رفت و هر یک با لقمه ی سوزانی از ماده ای گداخته بیرون می آمد. کارگران در مقابل چشمان ناباور کودک، که رفته رفته حیرت نخستین در آن فرو می نشست، لقمه های سوزان را به اشکال آشنای مختلفی درمی آوردند که دل کودک را شادمان می کرد و او را به وجد می آورد.
وقتی در انتهای یکی از میله ها، که کارگری در آن می دمید، به صورتی باور نکردنی حباب بزرگ و سرخ رنگ شیشه باد شد و اندکی بعد دست های چابک کسی دیگر، با غلتاندن حباب بر صفحه ی فلزی، از آن لوله لامپای کاملی ساخت؛ کودک تسخیر شده و سرشار از شادمانی و تعجب، چادر مادر بزرگ را کشید و گفت:
_ مامان بزرگ، چراغ!!!...
مادر که بی حوصله می شد، به راه افتاد و این بار از زیر چادر دست کودک را میان پنجه های خود گرفته بود. کودک که تقریبا به دنبال مادر کشیده می شد هنوز چشم از کوره برنمی داشت و تا مدت ها، که از کارگاه فقط ساختمان آجری با پنجره های شیشه ای متعدد نمایان بود، به عقب می نگریست و در ذهن خود پیاپی شیشه ی گداخته را مجسم می کرد که چه گونه مثل حباب کف صابون باد می شد، انتهای آن به روی صفحه ی فلزی می غلتید و معجزه وار به لوله ی چراغ تبدیل می شد. کودک، بی این که متوجه امام زاده و چنارهای قدیمی و قبور و نرده های آهنی نوک تیز کوتاه و بلند اطراف آن شود، بارها و بارها بر صفحه ی خیال، در قطعه ی گداخته ی شیشه دمید و ده ها لوله لامپا ساخت. چشمان شادمان اش از بیم درهم شکسته شدن لوله ها برهم نمی آمد و ذهن پرتلاش بچه گانه اش از کار نمی ماند.
بالاخره دهانه ی عریض و پله های پرشمار و در انتها تاریک آب انبار قدیمی و هیاهوی دختران و زنان سطل و کوزه به دست بود که توانست رویاهای مثل بلور براق کودک را کدر کند و حواس او را به داخل گذرگاه بازگرداند. دخترکان که کشیدن بار سنگین ظرف های آب از ده ها پله ی لجنی لغزان و خزه بسته، گُل های صورت شان را شکفته بود، دامن چادرهای از لب پر آب خیس شان را می چلاندند، تند و کوتاه نفس نفس می زدند و صدف دندان های سفیدشان را خجولانه به خنده می نمایاندند.
سکندری تندی نزدیک بود کودک را، که همچنان به پشت سر می نگریست، بر زمین بکوبد که چنگ های مادر به موقع بسته شد و او را به جلو کشید. به تندی از آب انبار رو گرداند و در مقابل خویش دهانه ی بازار مسقفی را دید که چون شب تاریک بود و چراغ دکان ها در آن، جا به جا چون ستاره ها می درخشیدند.
دلهره ی گنگی که برخورد ناگهانی با دالان دراز مسقف و مثل همیشه پر ازدحام بازار در دل کودک برانگیخت، به زودی و پس از چند گام که به دنبال چادر مادر از میان ستون های کوتاه و بلند پاهای شتابان گذشت و پرده ی بدن عابرین بین چشمان کنجکاو او و مغازه های گوناگون دو سوی بازار فاصله انداخت، جای خود را به لاعلاجی مأیوس کننده ای داد. چشمان سرگشته ی او هنوز از این سمت به سمت دیگر می پرید که مادر خم شد و او را بغل گرفت. کودک لبخند گرم قدرشناس کوتاه مدتی به صورت مادر، که توجهی به او نداشت، زد و عجولانه سر را به سوی دکان های بازار گرداند.
نخستین سه مغازه ای که بلافاصله در خط نگاه او قرار گرفت، از عدل های بلند و تسمه پیچ شده پنبه، پر بود. کودک که پنبه های روی هم چیده توجه و علاقه اش را برنیانگیخت، به سمت دیگر بازار چرخید: طاقه های رنگین پارچه های گوناگون، مرتب شده در قفسه هایی که تا نزدیک طاق دکان ها را پر کرده بود، ذهن کودک را به شادمانی کوتاه مدت گذرایی کشاند. پس از آن ردیف دکان های تاریک و بی فروغ و برهنه ای پیدا شد که گیوه کشان دورادور آن، خم شده بر زانو، روی قطعات فشرده ی چرم و لاستیک و کتان کلفت بافت تقلا می کردند.
کودک بار دیگر سر را به سمت دیگر بازار چرخاند: لباس های رنگارنگ زنانه، بر چوب رخت های بلند و کوتاه، آویخته از سقف دکان آهسته تاب می خوردند. چشم های کودک سرگرم رنگ های تند و نقش های درهم لباس ها که در کنارشان کت های بلند، قباهای مردانه و یا لباس های یکسره و کبود رنگ دهقانان قرار داشت، از این دکان به دکان دیگر می جهید و هنوز کاملا مصمم نبود که چشم را به سوی دیگر بازار بگرداند که صدای یکنواخت و آهنگین چکش، همراه انبوهی از صداهای خفه ی مشابه از دوردست، با زیر و بم نامنظم و اندک آزار دهنده، حواس او را مغشوش کرد.
اولین دکان مسگری که در آستانه ی آن ده ها ظرف مسی با اندازه های مختلف: دیگ های اخرایی بزرگ که در کنار آفتابه های کنگره دار و آبکش های سفید شده و بادیه و مشربه ها و چند منقل ظریف و پرنقش و نگار برنجی چیده شده بود، چشمان کودک را به سیاحت تازه ای برد. کارگران با چکش بر قطعات نیم ساخت و ورقه های بریده شده ی مس می کوفتند و پس از هر ضربه، داغ قهوه ای تیره رنگی بر جای می گذاردند. کودک، مسحور صداهای کوتاه و بلند و زنگ دار ضربه های چکش، مایل بود بایستد، به نواها گوش دهد و تغییر فرم قطعات مس را تماشا کند.
نبش سه راهی بعد و هنوز در میان مغازه های مسگری، دکان قنادی غرق در نوری، با سینی های بزرگ زولبیا و دانه های زرد و اشرفی رنگ بامیه، خوابیده در شیره ی شفاف قند و مجمعه های لبریز از شیرینی های تازه و خشک خانگی توجه کودک را به خود کشید. مادر و مادر بزرگ لحظه ای توقف کردند و مثل این که تصمیم تازه ای گرفته باشند، ناگهان به طرف قنادی چرخیدند.
در آستانه ی دکان، مادر کودک را زمین گذارد و به دنبال مادر بزرگ وارد قنادی شد. کودک بی لحظه ای درنگ، بیرون آمد و کنار نزدیک ترین دکان مسگری ایستاد. استادکار، قطعات دندانه دار دو قطعه مس نیم دایره را، دندانه به دندانه، درهم فرو می برد و با ضربه ی چکش قفل می کرد. ضربات منظم و آهنگین که با فاصله ای یکنواخت بر سندان فرود می آمد و طنین خوش مس مجوّف نو را در فضای دکان و بین ظرف های از دیوار و سقف آویخته، می پیچاند، همراه صدای محکم و بم قطعه مس دیگری که روی سندان آن طرف دکان فقط داغ می خورد، کودک را در خلسه ی پر نشئه ای فروبرد. تک صدای خفه ی نیم پتک، درون کاسه ی سر کودک می پیچید و بازتاب آن به صورتی غیر ارادی پلک چشم های او را بر هم می رساند.
همان دم که کودک به این عکس العمل ناخواسته پی برد، تصمیم گرفت که تسلیم اثر ضربه ها نشود و چشم های خود را باز نگه دارد، اما هر بار با فرود آمدن چکش بزرگ بر سندان و همین که داغ قهوه ای بر مس پدیدار می شد، پلک های کودک نیز یک لحظه بر هم می خورد.
به نظر می رسید که کودک از عجز خویش هیچ ناراضی نیست. پس از هر بستن پلک، لحظه ای بس کوتاه، سیمایی متفکر به خود می گرفت و سپس لبخند می زد.
کودک بازی سرگرم کننده ی ضربه ی چکش و پلک ها را آن قدر ادامه داد تا دست سرد مادر بزرگ را پشت گردن و مماس با گوش خود احساس کرد و صدای خشمگین و نگران مادر او را از جا پراند:
_ ذلیل شی بچه! تو که منو نصف جون کردی، گفتم تو این بازار شلوغ گم شد ها!!!...
مادر پاکت پر را، که دیگر جداره ی آن چربی شیرینی را پس داده بود، به دست مادر بزرگ داد و کودک را بغل گرفت. کودک از فراز شانه ی مادر به عقب چرخید و به دکان مسگری نگاه کرد. ضربه های چکش، از این فاصله دیگر پلک های او را بر هم نمی زد. کودک تا آن جا که میسّر بود، در حالی که چشم های از روی تعمّق تنگ شده اش با وضوح می خندید، به ضربه ها گوش داد.
وقتی بالاخره برگشت و به رو به رو نگریست، روشنایی تند دهانه ی خروجی بازار، چشم های او را آزرد. اخم کرد و پنهانی چهره ی مادر را، که همچنان با مادر بزرگ گرم گفت و گو بود، پایید. سرش را به چپ چرخاند: چسبیده به هم، دکان هایی که تا نیمی از دیوارشان را لحاف های تا شده ی رویه اطلسی با رنگ های تند پوشانده بود، کمان پنبه زنی، که صدای آن به گوش کودک آشنا می آمد، مردان از کرک پنبه پوشیده ای که دماغ های شان را بسته بودند و پشته های کرم رنگ درهم پیچیده ی پنبه در یک سوی کمان و پوش های زده شده ی سفید مخملین در سوی دیگر آن، پیدا شدند.
تا آخرین دکان انتهای بازار را لحاف دوزان گرفته بودند. گردن کودک به سمت دیگر گشت: چند عطاری که لاوک ها و سبدها و طشتک های لبریز از دانه های خوراکی مختلف را، که از آن میان کودک در نظر اول سماق تازه ی نکوبیده را که خیلی دوست داشت تشخیص داد، با گونی های مملو از بنشن و برنج، تکیه زده بر دیوار، قفسه های پوشیده از شیشه های ترشی و قرابه های بلند آب غوره و سرکه، همان چند دکان نبش دیگر بازار را پر می کرد و پس از آن، خیابان روشن خاک آلود بود که در گوشه ای از آن، چرخ لبو فروش دوره گرد به سرعت نظر کودک را به خود جلب کرد.
مادر به راست پیچید و پیش از این که کودک بتواند درخواست لبو کند، از لبو فروش دور شد و چند گامی بعد کودک را بر زمین گذارد. کودک به سرعت دنباله ی چادر مادر را گرفت، با قدم های چالاک در میان خاک سخت شده خیابان می رفت و همراه سرعت گرفتن ریتم حرکت مادر، با گام های ناشیانه ی کلنگی می دوید.
پنجاه متری دورتر از دهانه ی بازار، پل بزرگ چوبی معلق بر خندق که در انتهای خاکریز پر شیب مملو از زباله ی آن، آب سیاه رنگ متعفنی جریان داشت، پیدا شد. کودک بی اختیار چنگ ها را گشود و چنان که مسحور خندق شده باشد، با نگاهی آشفته و پاهایی نه چندان مصمم به لبه ی خاکریز خندق، کنار نرده چوبی پل، نزدیک شد و به حرکت کُند آب، که به لجنی روان شبیه بود، چشم دوخت.
بر سطح آب قطعاتی از هر آن چه کودک می توانست به یاد آورد، روان بود. در آن میان لاشه ی سگ شکم دریده، که روده های اش مانند گلوله نخی باز شده و گره خورده، دنبال اش کشیده می شد، اخم کودک را درهم کشید. قیافه ناشیانه تلخ شده اش را از خندق به سمت خیابان چرخاند: آن سوتر دنباله چادر گل دار مادر را دید که از میان لنگه ی چوبی در خانه ای کهنه به درون رفت و در بسته شد.
بغضی همان دم در گلوی کودک جوشید. ترس تنهایی او را گرفت و سراسیمه به سمت خانه دوید. هنوز چند گام نرفته ناگهان به فرمان صدای ناشناخته و مرموزی از درون خویش، ایستاد.
نفس زنان، با صورتی برافروخته و چشمانی نمناک، گوش به هیاهوی طغیانگرانه ای که در اندیشه اش بروز می کرد، سپرد. خود پسندی اش از آن که مادر و مادر بزرگ متوجه غیبت او نشده، بی اعتنا در خانه را پشت سر بسته بودند، لطمه دیده بود و او را به عکس العمل فرا می خواند. خود را موجودی اضافی می دید که اگر در مقابل چشم نباشد از یاد خواهد رفت.
یک دم مصمم شد جلو برود، در خانه را بزند و مثل مهمانی مستقل وارد خانه شود. این کار پاسخ شایسته ای به بی اعتنایی آن ها بود. بغض اش را فرو خورد و عازم حرکت شد که بدگمانی تازه ای در درون او بروز کرد: به یاد مادر افتاد که نمی خواست او را همراه بیاورد و بلافاصله احساس کرد نه تنها اضافی، بل مزاحم است. گمان برد به علت خاصی عمدا او را پشت در گذارده اند. اندوه اش به خشم بدل شد. چشمان اندک اشک آلودش را از سر نفرت از در خانه به سوی دیگر گرداند و خندق را دید. لاشه ی سگ، هنوز نه چندان دور از چشم، بر روی آب می رفت. خشم اش باز هم بالاتر گرفت و از ذهن آسیب دیده اش گذشت:
_ مثل این سگه ام!
مطابق عادت قهر کرد و با دل شکستگی تصمیم گرفت برای آزار آن ها از راه آمده به خانه بازگردد. کمی با تردید و انتظار به در بسته ی خانه چشم دوخت و سرانجام عجولانه به آن پشت کرد و به راه افتاد. به دهانه ی بازار که رسید مکث کرد، بار دیگر به پشت سر، به این امید که مادر و یا مادر بزرگ را هراسان در جست و جوی خویش ببیند، نگاه کرد و چون کسی را ندید، آخرین تردیدها را کنار زد، وارد بازار شد و به خود یادآوری کرد:
_ اول لحاف دوزان!...
ردیف دکان های حلاجی، مثل پاسخی مساعد، مقابل چشمان اش قرار گرفت. هر چه بیش تر به داخل بازار فرو می رفت، گام های خود را مطمئن تر می یافت. نشانه های آشنایی که از دو سوی بازار در ذهن داشت به او اطمینان می داد که راه را اشتباه نمی رود.
به زودی قنادی با سینی های زولبیا و دانه های درشت و درخشان بامیه پیدا شد و نوای درهم و آشنای چکش ها بر روی قطعات مس او را واداشت تا از سر اشتیاق بر سرعت قدم ها بیفزاید. کنار دکانی که ربع ساعتی پیش ایستاده بود، باز هم متوقف ماند. این بار دیگر می توانست به میزان دل خواه، بازی همزمانی صدای ضربه های چکش بزرگ با برهم خوردن پلک های اش را ادامه دهد. اما دلهره  کم جانی که ناشی از درک وی نسبت به بی پناهی و تنهایی اش بود، ناخواسته مجبورش می کرد که عجله کند.
با حسرتی گنگ، به راه افتاد. گیوه کش ها در جای خود، همچنان خم شده بر دستگاه ها، در دکان های نیمه تاریک، بی اعتنا به رفت و آمد عابرین، مشغول بودند و ردیف لباس های دوخته در سمت دیگر بازار، بر قلاب های بسته شده بر سقف دور خود نیم چرخ می زد. چند گامی بعد دکان های روشن مملو از طاقه های رنگین پارچه و طرف دیگر عدل های پنبه ی روی هم چیده شده او را مطمئن می کرد که کاملا راه را درست می رود.
بالاخره با شتابی هراس آلود خود را از زیر طاق بازار بیرون انداخت و هنوز قبل از این که در روشنایی تند میدانچه ی عریض و مملو از بساط کهنه فروشان مقابل بازار، نگران تنهایی و ناآشنایی خود شود، کمی دورتر دهانه ی بلند آب انبار را دید و تقریبا دوان دوان به سوی آن رفت. پله های پرشمار آب انبار و انتهای تاریک آن را زیر چشمی و با نگاهی ترس خورده پایید، اندکی از لبه ی لجن آلود آن به طرف میانه ی کوچه فاصله گرفت و در اندیشه اش به جست و جوی نشانه ی بعدی پرداخت.
امام زاده ی روبه روی آب انبار، که برای کودک ناآشنا بود، یک لحظه او را ترساند و متوقف کرد. نه گنبد آبی و نه صحن امام زاده که از نرده های کوتاه و بلند قبرها پوشیده بود، چیزی را به یاد کودک نمی آورد. گوشه های لب اش به بغضی عمیق جمع شد و نزدیک بود اشک های اش سرازیر شود، که صدای خُر خُر آشنای موتور، دیوار بلند طولانی دود زده ی آجری و پنجره های عریض شیشه گرخانه، آرامش را به او بازگرداند.
تقریبا مثل این که از امام زاده می گریزد به سمت شیشه گر خانه دوید و در همین حال متوجه مرد میان سالی شد که در حاشیه ی کوچه ایستاده، او را می پایید. غریزه ی کودک بی درنگ تمامی داستان های شنیده را درباره ی بچکودکان گم شده ای که بچه دزدها می ربودند، به یادش آورد و ذهن تازه آرامش یافته اش را به چنان عکس العملی واداشت که گویی از قبل در انتظار چنین رخ دادی بود: با همان شتاب خود را به پشت سر اولین زنی رساند که چند قدم جلوتر با حالتی خسته و لنگردار راه می سپرد. کودک قدم های اش را با قدم های زن تطبیق داد، خود را کنار چادر او کشید و به پشت سر نگریست. مرد میان سال، از خاطر جمعی لبخند زد، به وی پشت کرد و به سمت بازار رفت.
کودک که اینک دیگر مقابل شیشه گر خانه بود. به داخل کارگاه نگریست. خاطره ی لوله ی چراغ در وی زنده شد. اما این بار در دست کارگران، خمیر سرخ بی شکل شیشه کم کم شباهت اندکی به پایه ی چراغ می گرفت.
کودک در همان حال که دست های کارگر شیشه کار را می پایید، به یاد آورد که آن طرف کارخانه، سر پیچ، باید دایره ی بساط معرکه گیر باشد. به همان سمت نگاه کرد: کوچه خلوت بود و در جای معرکه گیر، مردی از بار الاغ، برای زنی که بیش از معمول بلند قامت بود، سبزی می کشید.
حواس کودک، بار دیگر گرد آلود و درهم شد. هنوز بلاتکلیفی اش به آن حد که او را آماده ی اشک ریختن کند به درازا نکشیده بود که دورتر از پیرمرد، چرخ دستی لبو فروش را دید. آرام و مطمئن روانه شد. کنار چرخ دستی کمی مکث کرد و بوی شیرین چغندر پخته را بلعید. دکان زالو فروش بسته بود، اما چند قدم بالاتر دیوار اخرایی، ردیف چنارها، طاق بلند ایوان مدرسه را دید و یقین کرد که به سمت خانه می رود.
کودک دیگر فقط در اندیشه ی رسیدن به دکان کبوتر فروشی بود تا به سیری دل آن ها را تماشا کند. مقابل دکان که ایستاد دریافت یکی از قفس های انتهای دکان لب ریز از گنجشک های سیر خورده ی چاقی است که یک لحظه آرام نداشتند و از صدا نمی ماندند.
چشمان کودک چنان شادمانی می کرد که دیگر هیچ شباهتی به آن سنجابک ترس خورده ی جنگلی نداشت که دور از لانه، از شکاف این ریشه ی درخت به زیر آن بوته ی تمشک پناه می برد. قدمی نزدیک تر رفت و بی این که خود بداند مثل این که یکی از آن ها را بخواهد، دست اش را به سوی قفس گنجشک ها دراز کرد. دست نرم و سفید و گوشتالود کودک در هوا بود که لبان شادش گویی با گنجشک خیالی کف دست سخن می گوید، زمزمه ی آرام و پرنشاطی سر داد:
_ جیک ... جیک ...
لحظه ای به همین حال ماند و ناگهان صدای بم کبوتر فروش رویاهای اش را درهم ریخت و او را سخت هراسان کرد:
_ چی می خوای پسر جون، گنجیشک؟!...
کودک دوباره حیوان بی آرام ترس خورده ی سابق بود. ناگهان دست اش را کشید و گریخت. دیگر نه مسجد را دید و نه به اطراف توجه داشت و اگر ردیف آشنای لنگ های حمام ابتدای سه راهی نبود، به کلی از دست رفته بود.
نفس زنان کنار حمام ایستاد و به پشت سر نگاه کرد. کبوتر فروش، در آستانه ی مغازه گردن کشیده او را می پایید. دیگر مکث نکرد و درست از کنار جعبه ی پر از هویج و مماس با توده ی چغندرهای سبزی فروش، با چنان حالتی به کوچه ی خانه شان، که دیگر خوب می شناخت، قدم گذارد که گویی سرداری پیروز از جنگی طولانی و سخت به پایتخت بازمی گردد.
زمان بی نامی بین عصر و غروب بود.
کودک بقیه ی راه را دوید. در خانه شان را نیمه باز دید و یکی از برادران اش را شناخت که در میان انبوه بچه های کوچه، کمی دورتر به سر و کول هم می پریدند. آهسته و موذیانه در پناه مرد ریز نقشی که پالتوی گشاد و بلندی بر تن داشت، بی این که دیده شود، خود را به درون خانه انداخت، از چند پله ی حیاط گذشت، داخل اتاق شد و آرام زیر بستر همیشه گسترده ی مادربزرگ خزید و هنوز فکری درباره ی آن چه انجام داده بود، از سرش نگذشته، به خواب رفت.
از صدای همهمه ی بلند همسایه ها و ضجه ی مادرش از خواب پرید که می گفت:
_ خاک عالم به سرم شد، جواب باباشو چی بدم؟ به دل ام برات شده بود مادر که همراه نمی بردمش...
و چشمان اشک بارش را رو به مادر بزرگ گرفت.
کودک از میان لحاف بیرون سُرید و در میان بستر نشست. مادر قبل از دیگران او را دید. قدمی از حیرت به عقب برداشت و ناگهان به سوی کودک هجوم آورد. با دو دست بازوهای نازک کودک را چسبیده، از میان دندان هایی که معلوم نبود به چه جهت برهم می فشرد، غرید:
_ خدایا پناه بر تو! با کی اومدی خونه؟!...
کودک در میان فشار دست های مادر، با احساسی از لذت، فقط لبخند می زد.

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان