سوراخ کفش

از آن زندگی نیمه اشرافی، که ولنگاری و سرسپردگی به عشق های زودگذر و پرهزینه آن را بر باد داد، باقی مانده بود: ظاهری آراسته، سیمایی جذاب، یک عنوان فرهنگی، آداب دانی متوسط، زبان چرب و نرم و مهم تر از همه، درک این نکته که باید راهی برای سر و سامان دادن به روزگار خود بیابد و بر آن همه آشفتگی دوران نوجوانی، جوانی و میان سالی پایان دهد.
در آستانه پنجاه سالگی، هنوز می توانست به ظاهر نشان دهد که می تواند زن ها را مجذوب کند و اگر مصمم شود، قدرت انجام کارهایی را دارد، که از عهده ی هر کسی برنمی آمد.
دیگران نمی دانستند که کم و بیش، حتی به نان شب هم محتاج است، کفگیرش به ته دیگ خورده و جز لباس های اش، که برای حفظ ظاهر به آن ها احتیاج داشت، دیگر چیزی برای فروش در بساط نداشت، لباس هایی که از فرم می افتاد و اگر توانایی مخصوص اش در ترکیب رنگ ها نبود، چنگی به دل نمی زد. به خصوص که تخت به ترین کفش ساخت فرنگ و خوش فرم اش سوراخ شده بود و هر بار که می پوشید دندانه های کناره پوسیده آن، مثل یک زخم رو به گسترش، بزرگ تر و بدنماتر می شد. خدا را شکر که تخت کفش آدم مقابل چشم مردم نیست.
همین اندازه که می توانست به نحوی شکم اش را سیر کند و بیرون خانه نگاه پرستایش مردم را متوجه چهره و رفتار خود ببیند، احساس می کرد هنوز زنده است و امیدی به آینده دارد.
اما این امید روز به روز کم سوتر و نور آن از فاصله ی دورتری دیده می شد. نگران پاییز و زمستانی بود که در پیش داشت و با خود می گفت: «با کفش های سوراخ و از ریخت افتادگی لباس های زمستانی، با رفت و آمدها و مهمانی هایی که فضای ادامه ی حیات من است، چه باید کرد؟».
مرد دیگر در خود آن استغنا و بی نیازی الفت گرفته را، که در مقابل اعتنای دیگران بی توجه بماند، در خود نمی دید. زنان زیبایی که بدون حس کردن او، از حاشیه ی زندگی اش می گذشتند، نه فقط او را می رنجاندند، بل به فکر وامی داشتند تا از خود بپرسد: «شاید پیر می شوم، زندگی بی دلهره عشق و بی اشتیاق مورد پسند بودن، مثل گور سرد است».
درست در همین احوال نه تنها چهره ی آن زن سی و پنج ساله ی زیبا به او انرژی تازه ای برای خود نمایی داد، بل هنگامی که باخبر شد زن میراث هنگفتی از شوهر از دست رفته اش به ارث برده و به دنبال مردی است که قدر گوهرهای جسم او را بداند و قدرت اداره و ازدیاد اموال اش را داشته باشد، دیگر حتی تا دورترین چشم انداز آینده نیز، لکه ای از سیاهی و ناامیدی نمی دید.
دشوار نبود که دریابد به به ترین و در عین حال آخرین شانس زندگی اش نزدیک شده است. با خود می اندیشید: «آن زنک فال گیر درست هشدار داده بود که: کارم به مو می کشد ولی پاره نمی شود». و بعد منصفانه پذیرفت که باید زن را به دست آورد و آن را آخرین لنگرگاه کشتی در به در و بی سکان زندگی اش قرار دهد. همچنان که در میهمانی به زن، که تنها نشسته بود، می نگریست، با خود فکر کرد: «پس از او، دیگر هیچ کس! هر چه او دارد حلال من و هرچه از من مانده، مال او». چشم های اش را نیمه بسته کرد و لبخند زد. در آن سو لحظه ای از خیال زن گذشت: «به من تبسم می کند و چه تبسم مردانه ی دلپذیری!...».
ظرافت های مورد نیاز بعد، چیزی نبود که از عهده ی مرد برنیاید. انجام دو سه حرکت حساب شده ی سرشار از فرهنگ شناسی، آداب دانی و استعداد، آرام و بم تر کردن صدا، که آن را از مهربانی و گرما می انباشت، تظاهر به بی نیازی و چشم و دل سیری، دوری از مردان هرزه نمای محفل، تیرهای بی صدمه ای از شیفتگی به سوی زن می فرستاد. این ها همه، و صدها نکته ی کوچک دیگر که غریزه ی شکارگر مرد، مثل راه رفتن دائما بی صدای گربه، او را بدان هدایت می کرد، کار را چنان پیش برد که به راحتی توانست کنار زن قرار گیرد، به سادگی بشقاب اش را بگیرد و با تعارفی حمایتگرانه بپرسد چه غذایی و به چه اندازه دوست دارد و یا خوردنی های مشخصی را، که نشان از آگاهی و اصالت ذاتی و تجارب اشراف منشانه داشت، به او توصیه کند.
زن به نوبه ی خود، از ساعتی پیش قایق خود را در امواجی آرام می دید که او را اندک اندک و به گونه ای سکرآور به ساحلی روشن و آفتابی می کشاند. صدای مرد و دست های او، که بی قرار خدمت گزاری باوقاری به وی بود، کم کم زن را مطمئن می کرد که کوتاه زمانی پس از شوهر نخستین، حالا کسی را می یابد که گویا از ابتدا در انتظار وی بوده است. هنوز هیچ کدام چیزی از خود نمی گفتند. ضرورتی هم نداشت. کاملا پیدا بود که این دیدار ادامه خواهد داشت. مطالب خصوصی تر و حساس تر و دل سوزی برانگیزتر می توانست برای بعد بماند. همین قدر که امشب اشتراک های نخستین را رد و بدل می کردند، کافی بود.
مرد زمانی کوتاه پس از همصحبتی نخستین، دریافت که زن از آن چه که از دور می نمود زیباتر است، به اندازه ی کافی هوشیار است، سادگی و سهل گیری زنان عامی را ندارد، شیفته ی کمال و دل بسته ی ماجراها و مردان بی نقص است، موقعیت ممتاز خود را می داند و شکاری نیست که به آسانی به چنگ آید.
مرد می بایست تا می توانست خود را نسبت به مال دنیا نه فقط بی نیاز، بل بی اعتنا نشان دهد. به سرعت دریافت که زن از این بابت حساس و تیزهوش است. نباید پیش از آن که زن در این باره مطلبی می گفت، به موضوع علاقه نشان دهد، باید شیک تر بپوشد، بیش تر خرج کند، اوضاع حال و آینده خود را صیقل هر روزه دهد و در صورت لزوم چند روزی در خانه بماند و به سفر خارج از کشور تظاهر کند و بالاخره دست و پایی زند تا از جایی پولی به دست آورد و روی زن سرمایه بگذارد، زیرا مطمئن بود که زیان نخواهد دید.
پدرش را، که در خردسالی او مرده بود، به یاد نمی آورد و از یادگارها و ارثیه بر باد رفته مادر نیز، جز تصویری از استادان ممتاز دوران قاجار در قاب نقره ای کنده کاری شده ی نفیس، باقی نمانده بود. هرگز گمان نمی کرد روزی به فروش تصویر قاب شده ی مادر هم مجبور شود و از فروغ نگاه پر مهر و نگرانی، که گویی از فراز دیوار دائما او را می پایید و دلواپس او بود، محروم شود.
تصویر و قاب را فروخت و فردای آن روز که آن نگاه مادرانه ی امید بخش از خانه رفت، مرد ناگهان خود را بی پناه تر و مأیوس تر از همیشه یافت. به زن اطلاع داد که چند روزی به سفر می رود، به رخت خواب برگشت و پس از سال ها با سوزی باور نکردنی، چون کودکی گم شده و غریب مانده گریست و به خواب رفت.
هفته ای چون شبحی که راهی به بیرون نیابد، شب هنگام در خانه پرسه زد و روز مثل این که از روشنایی بترسد، در بستر ماند. کم تر غذا خورد و بیش تر خوابید.
صدای مادر را از دور می شنید که گویی دست های نامحرمی او را خانه به خانه و دکان به دکان می بردند و پیرزن از او کمک می خواست. مرد از روی ناگزیری باز هم می گریست و با اندوهی آرام نشدنی خود را سرزنش می کرد. از گمان اش می گذشت که مادر را برای بار دوم در گور کرده است و بی درخشش نقره ای قاب عکس، که شب هنگام رنگ مات تصویر را مطلوب تر می کرد و مرد را وامی داشت که چند کلامی از سر همدلی با چهره ی در قاب خفته ی مادر گفت و گو کند، چنین می نمود که دیگر کسی را ندارد و برای همیشه تنها، بی پشتوانه، ناتوان و نادار خواهد ماند.
بار غصه ای باور نکردنی مرد را از پا می انداخت، که چنان به مادر خو کرده بود که تا آن زمان ازدواج نکرده بود و دل را به دارایی مادر، از جمله آن تصویر و قاب گران بها، خوش می داشت.
با از دست دادن آخرین نشانه دل خوشی آور مادر، به چنان روزی افتاد که پس از یک هفته هنگامی که در آینه نگریست خود را شکسته و از پا افتاده دید، آن چشمان درخشان سودایی برانگیز، در پرده خاکستری بی نور و ماتی پنهان بود و آشفتگی موها، بدنمایی ریش نتراشیده و از دانه های سفید خار خار شده، یکسره اعتماد به نفس اش را بر باد داد. از خود سیمایی در آینه می دید که مثل خانه ای ستون فروریخته و پر از دیوارهای شکافت برداشته، ترس آور و در حال از هم پاشیدگی می نمود.
بالاخره رخت خواب و خانه را ترک کرد، و با این خیال که در فرصت طلایی آتی، که به گمان اش در راه بود، قاب و تصویر را پس خواهد گرفت، اندکی آرام شد، تا ممکن بود خود را آراست، زن را خبر کرد، با پولی که به چنگ آورده بود، لباس و زینتی گران بها به عنوان سوقات خرید و او را به شامی رویایی در به ترین رستوران شهر دعوت کرد.
زن از دیدن سیمای درهم شکسته ی مرد یکه خورد و ذهن قدرت طلب و جلال پرست وی، از مرد اندکی فاصله گرفت و درست مثل این که ناگهان در الماس درشت انگشترش ترکی یافته باشد، مرد را کم بهاتر از آن چه گمان برده بود، یافت. با این همه با خود استدلال کرد که مسافرت شتاب آلود و لابد بی خوابی های ناشی از پرکاری، صورت مرد را خسته و جسم او را کم جلا کرده است، چنان که هدیه های چشم نواز و از روی سلیقه انتخاب شده ی مرد، زن را واداشت که تردیدهای سر بلند کرده را کنار زند و تصمیم خود را بگیرد.
مرد صدای زن را می شنید که از او برای شام دیگری، به خانه اش دعوت می کرد و می گفت بر اثر صدمه ای که از دوری چند روزه ی مرد دیده قانع شده که لازم است گام بزرگ تری برای نزدیکی به یکدیگر بردارند.
خانه ی زن باشکوه بود و مرد را به گذشته خود نزدیک تر کرد. زن مثل کدبانویی که بالاخره کسی را برای عرضه ی هنرنمایی های زنانه یافته، از چیزی فروگذار نکرده بود. سلیقه ی زنی بود که زیبایی و ظرافت را می شناخت، پول کافی برای تناسب بخشیدن و انتخاب داشت و حالا به خصوص نشان می داد که آشپز و خانه آرایی ماهر است و می تواند برای مردی که تمام روز تکاپو می کند، سرپناهی بیاراید که توان از دست رفته را بدو بازگرداند و زمینه ای بسازد تا برای راحتی بیش تر و سپاسگزاری از زن اش باز هم دوندگی کند و پول افزون تری به خانه آورد.
شام را که خوردند، زن مرد را به مبل های گران بهای کنار بخاری دیواری، که آتش رقصنده ی رویا آفرینی داشت، هدایت کرد. مرد روی مبلی نشست و نوشیدنی اش را برداشت. زن درست رو به روی او جا گرفت و بی مقدمه حرف اش را شروع کرد:
_ دیگر به گمانم، همدیگر را خوب می شناسیم و تردید ندارم که مرد زندگی خود را یافته ام. من البته به طور طبیعی منتظر بودم که در این باره شما خود چیزی بگویید. اما همین سکوت، بیش تر مرا قانع کرد که مردی درست کردار، قابل اطمینان، بخشنده، پرتوان و مال دارید. من شادمانی زندگی را خیلی کم چشیده ام. تقریبا تمام جوانیم صرف پرستاری بی هوده از شوهر ناسالمی شد که سرانجام نیز از دست ام رفت و حالا دل ام می خواهد در میان سالی به شما تکیه کنم. هر چه داریم: زندگی، نام و اموال مان را یک کاسه می کنیم. هنوز فرصت قابل توجهی برای بهره بردن از عمر داریم، بچه های سالمی خواهیم داشت که عنوان و میراث مان را حفظ خواهند کرد و ...
مرد به آرزوی خود نزدیک می شد. بذری که در زمان مناسب کاشته و با وسواس از آن مراقبت کرده بود، اینک بار می داد. آن چشم انداز رویایی که زن از آینده تصویر می کرد او را به سرخوشی و بی احتیاطی کشاند و کنترل و اختیار را از دست اش گرفت. بیش تر در مبل فرو رفت و پای چپ را با لذتی فاتحانه، روی زانوی پای راست انداخت...
از بریده شدن ناگهانی صدای زن به خود آمد، چشمان او را دید که به تخت کفش سوراخ شده اش خیره مانده است و متوجه چین های کوچک کراهتی شد که آشکارا کناره های لب، پره های بینی و چشمان زن را خط می انداخت. دستپاچه شد و پای اش را به سرعت از روی پا برداشت. از پیش جمله ای حساب شده ساخته بود و می خواست بگوید: «پیشنهادهای زن زیبایی چون شما جدا وسوسه انگیز است. اما مطمئن نیستم که بتوانم از عهده ی انجام تمام این درخواست ها برآیم». اما در حالی که از لاابالیگری بی وقت خود در خشم بود و به سوراخ آبرو بر باد ده کفش اش می اندیشید، با گلویی خشک و به هم فشرده گفت:
_ سوراخ های ... کفش های ... زن زیبایی چون شما جدا وسوسه...
خون به صورت اش ریخت، در خیابان، چون دیوانگان با خود حرف می زد و در خانه میان بستری سرد، چشم دوخته، به جای خالی قاب عکس مادر، می گریست....

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۱۵ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان