رقیب

مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید:
_ عکس اش را نداری؟
_ همه را جمع آوری و نابود کردم. خاموشی فروغ آن چشم ها باورم نمی شد.
زن، در تنهایی، به آینه نگریست. می دید که خاموشی چشمان اش را هر کسی باور می کند. شنیده بود زن هایی که چشم های بسیار زیبا دارند، در تمامی اجراء زنانه دل ربایند. شاید گیسوان او نیز انبوه تر و خوش رنگ تر بوده است. در فرصتی دیگر باید از فرم دماغ اش بپرسد. از لب های اش، از خنده اش و از هر چیز دیگری که تصویری از او می ساخت. قادر نبود خود را با چهره ای که ندیده بود، مقایسه کند. پریشان و بی حوصله می شد. بی قرار در اتاق قدم می زد و از خیال اش می گذشت:
_ چه گونه یاد زن را از ذهن او پاک و یا لااقل کم رنگ کنم؟
باید تصویری، هر چند نیمه کامل، از رقیب مرده اش به دست می آورد. به یاد فرزند مرد افتاد. در چهره ی پسر بچه ها انعکاس سایه هایی از رخسار مادر دیده می شود. منتظر فرصت ماند و در اولین دیدار، تقریبا با لحنی شیفته پرسید:
_ چه وقت پسرت را می بینم؟ اگر کار ما جدی است، پس باید به دیدن هم عادت کنیم.
تا فرصت بعد، که مرد قول داده بود شام را سه نفری بخورند، زن زیر فشار تصورات تمام ناشدنی خم می شد. اگر چشمان پسر بچه شبیه پدرش نباشد، پس آن را از مادر به ارث برده و گونه ها و لب های اش نیز باید نشان او را داشته باشد. باید دید چه گونه می خندد. خنده ی پسر بچه ها، گاه به لبخند دوشیزگی مادرشان شبیه می شود. اگر خنده ی او صورت اش را روشن کرد، پس شاید فروغی که مرد به چشم زن نسبت می داد، تابشی از خنده اش بوده است. آه که این مرده با چه قدرتی تلاش او را برای تسخیر مردش، به تمسخر گرفته بود!
سرانجام مرد در کنار و کودک و زن، درست روبه روی هم نشستند. نخستین نگاه بچه که موهایی زیتونی با حلقه های درشت آشفته داشت. نه فقط از نفرتی آشکار، بل از تحقیر و حتی کمی ترس انباشه بود. زن چشمان مرد را در صورت بچه نیافت و با سرخوردگی تمام به سایه های شیرین کناره ی لب کودک چشم دوخت. گونه های بچه از خاکستری آرامی نور می گرفت و دماغی در مرز توازن مردانه، که از آن تحکم می بارید، گویی صورت اش را به دو نیم می کرد. زن خود را دستخوش کرختی و دل زدگی دید. رفتار بسیار مهربانانه ی مرد با بچه، نزدیک بود او را از کوره به در برد.
_ گویی با زن اش عشق بازی می کند.
اما ناگزیر به کنجکاوی ها فرصت می داد. هنوز ممکن بود تا چیزی ناپسند در کودک کشف کند. دست های بچه در روی میز با دستمال سفره بازی می کرد و هر گاه چشمان اش از روی زن می گذشت، گوشه های دماغ اش چین بر می داشت. زن به دست های بچه زل زد. انگشتان نازک کشیده ی کودک به ناخن های صدفی درخشنده ای می رسید. زن در دل نالید.
_ این همان دست هایی است که نوازش را شیرین تر می کند.
و به دست های خویش خیره شد. انگشتان اش کمی می لرزید. شاید به تر بود آن ها را بپوشاند. ممکن بود مرد در لحظه ای دست های زن و کودک را با هم مقایسه کند. بازوان اش را روی سینه درهم فرو برد و کوشید به روی کودک بخندد:
_ عزیزم! این رستوران را دوست داری؟...
بچه به جای پاسخ به مرد نگریست.
_ این همیشه خانه را بیش تر دوست داشته. من هم همین طور...
بی شک مرد بر میل کودک رفتار می کرد. گویی مهربانی اش از مادر به فرزند منتقل شده بود.
زن در دنیای آشنا و عاشقانه ی پدر و پسر برای خود جایی نمی یافت و می دانست که نخواهد توانست آن یادهای شیرین گذشته را در ذهن پدر و پسر پراکنده کند.
_ شب خوبی بود عزیزم... دوست داری بیش تر همدیگرو ببینیم؟...
به جای جواب، دماغ کودک بار دیگر چین برداشت. زن از ماشین پیاده شد.
درون بستر احساس امنیت گم شده اش را بازیافت. باور کرده بود که حریف رقیب مرده اش نخواهد شد، بس که بچه شیرین بود. به سمت دیوار چرخید، چشمان نم زده اش را بست و با خود گفت:
_ دیگه هیچ کدومشونو نمی بینم ... 

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۳ فروردین ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۰۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان