کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه54


کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 54

 

آن هنگام که با بالا بردن مناری در این جا، پل و میدان و مسجدی در مکان دیگر و سلسله بار انداز و کاروان سراهایی، با کمک نیروی کار ارامنه، در گلوگاه های گوناگون و سرانجام تدارک شهر و پایتخت و حرم سرا وییلاق و به گفتار درآوردن سایه هایی با عناوین شاعر و دانشمند و سخن دان، آن هم از ایامی که هنوزخط بالغ شده و قلم نبود، پس از 2200 سال سکوت، با شاه ساختن و کتیبه سرایی های نمایشی، چشم اندازی بر هستی جماعتی مهاجر گشودند که بعدها با تصاحب و انتصاب خود به اسامی قومی و فرعی ترک و لر و کرد و فارس، در ماجرای برنامه ریزی شده دیگر، حاصل دو سده دست پخت های خویش و مقدم بر همه تشکیلاتی برای ثبت اسناد و املاک و احوال را، به زمان رضا شاه، اداری و قانونی کردند و با توسل به واژه ای در بیستون قلابی، برای گریز از گم نامی تاریخی، خود را آریایی و این اواخر در مجموع ایرانی خواندند. با این همه دوران رضا شاه حاوی و حامل پیام های تاریخی بس تعیین کننده دیگری است که در فصل خود بیان خواهم کرد. اینک سخن از بابیه است که چون هر فرقه نوساخته دیگر با منظور درهم پاشاندن اساس اسلام، یعنی قرآن با اسنادی بی سامان ساخته اند. برای ورود ابتدا یکی از دو کتاب تاریخ بابیه با نام نقطه الکاف را تورقی کنیم.


کتاب
 
نقطة الکاف

در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول از تاریخ بابیه

تألیف حاج میرزا جانی کاشانی
مقتول در سنه 1268 هجری
 
 به سعی و اهتمام اقل العباد ادوارد براون

ظاهرا میرزا جانی کاشانی نامی که در 1268 هجری قمری مقتول شده، دو سال پس از مرگ، کتابی به نام نقطةالکاف، در باب ظهور و افول بابیه قلمی کرده، که به اعتراف ادوارد براون شرح جزییات مسائل پس از اعدام باب و شورش های پیروان او تا سال 1270 و از جمله جزئیات ماجرای قلعه مازندران در آن ثبت است و تنها نسخه آن به سعی کنت دوگوبینو باقی مانده است که گویا از سال 1271 که هنوز تهران ساخته نشده بود وزیر مختار فرانسه در دربار قاجارها بوده است. چنین پریشان بافی ها آن هم در نخستین سطور کتاب تاریخ باب، مورخ را از هر کوشش اثباتی دیگر در رد اصولی بابیه و ظهور مصلحی به نام باب، بی نیاز می کند.
«احقرالعباد ادوارد براون انگلیسی که از آغاز جوانی شوق تحصیل السنه ثلاثه شرقیه یعنی عربی و فارسی و ترکی علی الخصوص زبان عذب البیان فارسی و اطلاع بر تاریخ و ادبیات و آثار ایران مرا بر سایر اشواق غالب آمد و از آن گاه تاکنون همواره به یاری خداوند تعالی و مساعدت اسباب ظاهری همیشه اوقات خود را صرف اشتغال به تدریس و تدرس کتب و جمع و نشر و طبع آثار نفیسه این ملت نجیب نموده ام و از خداوند توفیق امتداد این طریقه را خواهانم، و از جمله چیزهایی که از همان اول وهله توجه مرا بیش تر از همه چیز و به نوع خصوصی جلب نمود و شوق غریبه به اطلاع اذ جمل و تفاصیل آن در من پیدا شد همانا مسئله سرگذشت طائفه بابیه بود، و ابتدای آن به این طریق شد که من در آن اوقات مشغول تحصیل طریقه متصوفیه بودم و برای کسب اطلاعات در این موضوع در همه جا تفحص و تتبع می نمودم وقتی در اثناء تفتیش در کتابخانه دارالفنون کمبریج نظرم به کتابی افتاد موسوم به «مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی» تالیف مرحوم کونت دوگوبینو که از سنه 1271 الی 1274 به سمت وزیر مختاری از جانب دولت فرانسه در طهران اقامت داشته است. کتاب مذکور را برداشته به منزل خود بردم به امید آن که شاید چیز نافعی در خصوص صوفیه در آن توانم یافت، پس از مطالعه فصل مختصری که در باب صوفیه نوشته و قدری هم مذمت از آن طایفه نموده و روی هم رفته چیز قابل توجهی نیست. سایر اوراق کتاب را تفحص نمودم دیدم یک فصل مشبع مفصلی در خصوص تاریخ بابیه و ظهور و انتشار طریقه ایشان و سایر وقایع این طایفه الی سنه 1269، یعنی سالی پس از درگذشت مولف در آن کتاب مندرج است که الحق مصنف داد سخن پروری و بلاغت گستری در آن داده و به طوری این فصل دلکش و جذاب و به درجه ای جالب دقت و ساحر عقل و هوش است و به نحوی تر و تازه و مملو از روح حیات است که نادر است کسی این فصل را یک مرتبه بخواند و به کلی حالش منقلب و دگرگون نشود». (جانی کاشانی، نقطةالکاف، مقدمه، ص (1) و - ه).
ملاحظه می فرمایید؟ در کتابی که مولف آن را در 1268 کشته اند، ادوارد براون شرح حوادث سال 1269 را یافته است. چنان که برابر رسم میراث های فرهنگی ایران این بار هم اسناد بابیه را نه در یزد و کاشان و شیراز و قزوین، که در زیر زمین کتاب خانه های اروپا یافته اند.

«اعتقاد باب در خصوص واجب الوجود چنین است که موجد حقیقی خالق کاینات مثل آفتاب عبارت از نور مطلق است و نورش در بعض افراد مخلوقات از نوع بشر همیشه تجلی تواند کرد. در آن صورت همان جسم که محل تجلی نورش شده نسبت به واجب الوجود مظهر است، یعنی مرآت است که نور آفتاب بر آن تجلی انداخته است. در این حال هرچه از مظهر و مرآت صادر می شود حکم صدور از آفتاب دارد، و سید علی محمد باب مظهر و مرآت نور آفتاب بود. و بعد از زوال جسم اش مظهرهای دیگر ظاهر شد از قبیل ملاحسین بشروی و ملامحمد زنجانی و سید یحیی و قره العین، هر یک از پی یکدیگر که مروج و مکمل دین باب بودند. بعد از ایشان مظهر و مرآت میرزا حسین علی مازندرانی است که الان در حال حیات است، و بعد از زوال جسم او باز مظهر دیگر پیدا خواهد شد الی زمان نامتناهی. هرگز کره زمین از مظهر خالی نخواهد بود. از قرار تقریر مرد سیاح، که علی الظاهر مرجع دین باب به نظر می آید، اگرچه اطلاع کامل از عقاید او نداشت و خودش نیز از اهل علم نبود، چنین مفهوم شد که باب در خصوص عقاید خود به زبان عربی و فارسی کتابی نوشته است مسمی به بیان، و بالکلیه دین اسلام را منسوخ کرده است و هر حکمش برخلاف احکام دین اسلام است». (آخوند زاده، ادبیات مشروطه، مقالات، ص 142)

ظاهرا این همه واجب الوجود، که از قول و زبان مرجع اصلی بابیون یعنی کتاب بیان معرفی می شود سه چهار سالی پیش از مرگ بر خامه باب، آن هم با خطی گذشته است که در زیر می بینید.

 

 

در آن زمان چه کسانی چنین خطوطی را می نوشتند وچه کسان دیگری می خواندند و متن آن راه نمای کدام مسیر بود و اصولا باب به جز معرفی خود به عنوان یکی از مظاهر مامور ستیزه با اسلام و قران حامل کدام ره نمود اجتماعی و سیاسی و حتی اخلاقی بوده است. ان چه را با کوشش بسیار به سختی می توان از میان ادعاهای اش بیرون کشید بی اعتنایی نسبت به برخی سفارشات فقهی است که به زمان او هنوز تدوین نشده بود تا برای یک منجی از راه رسیده اعتباری بسازد و روحانیون صاحب رساله های هنوز نانوشته، او را مزاحم تشخیص دهند که خود می تواند حصه ای از تدارک دیرینگی برای روحانیت شمرده شود که عمر قشری آن ها هنوز هم به یک قرن نمی رسد.

«ایرانیان که از قدیم الایام همواره اعتقاد به این که سلطنت موهبتی الهی است در ذهن ایشان راسخ شده بود و از عهد ساسانیان معتاد بودند به این که پادشاهان خود را موجودات فوق بشری و چیزی شبیه به الهه محسوب دارند (چنان که شاپور اول یعنی شاپور بن اردشیر بابکان در کتیبه ها خود را لئوس و الها می نامند) طریقه شیعه در مسئله امامت بالضرورة خیلی مناسب طباع ایشان می نمود این است که کم کم مذهب شیعه در ایران رواج یافته خطه ایران مرکز و پناهگاه این شعبه از اسلام گردید، شیعه نیز فرق مختلفه می باشند بعضی آند که ائمه را فقط معصوم می دانند بدون این که از این پایه بالاتر روند، بعضی دیگر به این اکتفا نکرده ایشان را دارای بعضی از نعوت الهی یا آن که مظاهر خداوند تعالی می دانند و این طایفه به اسم غلاة معروفند». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، مقدمه ص (8) فح - یز - یو)
چه گمان می کنید؟ آیا ادوارد برون مشغول زمینه سازی های اولیه برای رونق باستان پرستی و یا تبلیغ و تایید تشیع است؟ مورخ هنگامی که برخورد بابیه و تشیع را مطالعه می کند باز هم جز جدایی  صوری میان بابیه و حوزه نمی یابد و قادر به تجزیه و تحلیل کینه خونین در میان افتاده نیست.
«الحق چه بلیه و چه مصیبتی که اعظم بود از جمیع بلیات و چه گونه با محبت این گواه گران را به دوش همت کشیدند و از نهایت مستی نفس نکشیدند هرگاه می خواهی قدری از شان رفعتش را بدانی بدان که به اتفاق جمیع اهل اسلام است که از زمان حضرت آدم صفی الی زمان حضرت سید الشهدا روحی و روح الامکان فداه واقعه ی به عظمت واقعه ی کربلا رخ نداده و جمیع انبیا و ملائکه بر آن گریستند و بر وفای اصحاب آن حضرت آفرین گفتند و الحال هزار و دویست سال گذشته است مردم شب و روز بر آن می گریند و کهنه نمی شود به سبب شور و محبت آن اصحاب». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 130)
«چنان چه در مجلس ابن زیاد ملعون بعد از آن که شماتت بسیاری نمود به گفتن این که برادرت داعیه سلطنت داشت خدا او را به دست ما ذلیل نمود علیا جناب زینت خاتون خطبه ای در نهایت فصاحت کلام و بلاغت معنی ادا فرمودند که حاضرین در مجلس گواهی دادند که گویا امیر مومنان بر منبر کوفه بالا رفته و خطبه ادا می فرمایند بعد از اتمام خطبه که شامل حمد و ثناء حضرت اقدس و درود و صلوات بر انبیا و جد اطهر خود بوده فرمودند ای کافر جاحد رسوا نمی شود مگر دروغگو و ذلیل نیست نفسی مگر خائن حمد خداوندیرا سزاورا است که آیه ی تطهیر از کل رجس در حق ما اهل بیت نازل فرمودند و بس است ما را گواهی حضرت خداوندی و اما شهادت مردان ما و اسیری زنان ما فی سبیل المحبوب فخر ماست و مصیبت ما خانواده را قدیم، خلاصه جلالت قدر و عظمت شان ایشان نه آن است که به وصف درآید و جمیع ایشان راضی به قضای محبوب خود بوده حتی اطفال ایشان لله حرکت می نمودند اگرچه شیرخواره بودند ولی لسان فطرت ایشان گویابود به مثل آن چه که در حق جناب علی اصغر معروف است که هنگامی که حضرت شاه غریبان و سلطان مظلومان در میدان یکه و تنها در مقابل لشکر کفار ایستاده می فرمودند هل من ناصر ینصر آإل محمد المختار احدی در آن بیابان نبود که دعوت آن وحید امکان را لبیک بگوید جناب علی اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت امام به حق اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت اما به حق به علم ولایت مطلع از طلب اذن شهادت خواستن آن طفل معصوم گردیده لهذا تشریف آوردند بدر خیام و فرمودند که این طفل را به من دهید تا آن که او را سیراب نمایم پش قنداقه آن بلبل بچه را بر روی دست گرفته فرمودند ای قوم هرگاه بزعم شما من کافرم این طفل که به قانون جمیع مذاهب معصوم می باشد به او ترحم نمایید و یک شربت آب به لب خشک او بچشانید ملعونی که او را حرمله می گفتند تیر سه شعبه را بر چله ی کمان گذارده حلق نازک آن طفل را هدف تیر بالا نموده تیر از حلق شریف اش گذشته و بازوی مبارک پدر را هم دریده شاه مظلومان تیر کین را از حنجر لطیف نور دیده ی خود کشیده و اشک التفات به دور چشم همایون گردانیده فرمودند خداوندا این طفل من در نزد جناب تو کمتر از ناقه ی صالحن یست تو هستی خونبهای آن نازل فرما عذاب خود را بر این قوم، پس آن طفل شیر ناخورده بروی باب بزرگوار خود تبسم نموده و جان را تسلیم روی نکوی پدر عالیمقدار خود نمود و از شربت شهادت سیراب گردید ». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 52)
اگر در صف روحانیون، روشن اندیشان و واعظانی چون نمونه استاد مطهری صاحب و سراینده خطابه زیر پدیدار نبود، این روضه غلیظ سبک بهایی برگرفته از صفحه 52 از کتاب نقطه الکاف، جای اندکی برای تردید نسبت به تشابه پایه های اعتقادی بابیه و حوزه، مگر همان در حجم عمامه باقی می گذارد.

«ما باید فرض کنیم امروز اگر پیغمبر اسلام زنده بود چه میکرد. درباره چه مسئله ای می اندیشید . قسم می خورم پیغمبر در قبر مقدسش امروز از یهود میلرزد.این مسئله دودو تا چهار تاست . اگر کسی آن را نگوید گناه کرده است.من اگر نگویم ولله مرتکب گناه شده ام.و هر خطیب و واعظی اگر نگوید مرتکب گناه شده است.گذشته از جنبه اسلامی اش.این چه تاریخچه ای دارد. قضیه فلسطین که مربوط به دولتی از دولتهای اسلامی هم نیست. مربوط به یک ملت است .ملتی که به زور او را از خانه اش بیرون کرده اند. تاریخچه اش چه تاریخچه ایست. مدعی هستند که در سه هزار سال پیش دو نفر از آنها داود و سلیمان یه مدتی به طور موقت سلطنت کردند.در تمام این مدت دوسه هزار ساله اگر تاریخ را بخوانید چه موقع سرزمین فلسطین به یهود تعلق داشته است؟چه موقع اکثریت سرزمین فلسطین مال یهود بوده است؟قبل از ظهور دین اسلام این سرزمین مال آنها نبود. بعد ظهور دین اسلام هم مال آنها نبوده .هنگامی که مسلمانان فلسطین را فتح کردند فلسطین در اختیار مسیحیان بود نه یهود.و اتفاقا یکی از مواد صلح مسیحیان با مسلمانان این بود که شما یهود را به این سرزمین راه ندهید . ما با شما مسلمانان زندگی می کنیم ولی با یهود زندگی نمی کنیم.

چطور شد که به یکباره فلسطین نام وطن یهودی به خودش گرفت. شما لازم نیست از جنبه اسلامی بحث کنید. از جنبه انسانی بحث کنید. یکی از قضایایی که کارنامه قرن مارا تاریک می کند.این قرنی که به دروغ نام حقوق بشر نام انسانیت نام آزادی به خودش می دهد همین قضیه است.

یهودیان دنیا  یک باره به فکر می افتند هنگامی که زجر و شکنجه و آزار می بینند آنهم از ملت های غیر مسلمان مانند روسیه آلمان و لهستان و... .بعد سران قوم یهود می گویند به علت اینکه ما چهار گوشه دنیا متفرقیم و در هر سرزمینی اقلیت به حساب می آییم سرنوشتمان همین است. ما باید مرکزی را انتخاب کنیم وهمه در انجا جمع بشویم. جایی که ملت یهود  اتباع مذهب یهود بتوانند در آنجا جمع بشوند. در ابتدا تنها جایی را که به ان فکر نمی کنند فلسطین است . بعد جنگ بین الملل اول اتفاق می افتد. متفقین با عثمانی ها می جنگند . من نمی خواهم از عثمانی ها طرفداری کنم. اما هر چه بود حکومت واحدی بود. اگر ظالم  هم بود بالاخره واحد بود. اعراب ساده لوح از حکومت عثمانی به ستوه آمده بودند. تحریک متفقین رو پذیرفتند . از داخل علیه حکومت عثمانی جنگیدند.به وعده اینکه به خود آنها در مقابل عثمانی استقلال دهند.انگلیسی ها به آنها قول قطعی دادند که ما به شما استقلال می دهیم به شرطی که به نفع ما با عثمانی ها بجنگید. این بیچاره ها هم جنگیدند. در خلال اینکه این بدبخت های نادان ناآگاه داشتند با دولت خودشان - با دولت لااقل اسلامی خودشان - می جنگیدند انگلیسی ها با حزب صهیونیست که تازه تشکیل شده بود قول و قرار خود را محکم کرد. و به آنها وعده داد فلسطین را به شما می دهیم آنهم در قلب کشورهای اسلامی. جامعه ملل به وجود می آید. عدالت را ببینید. این جامعه ملل تصویب می کند که ملت هایی هستند در دنیا مخصوصا آنهایی که از عثمانی جدا شده اند چون ملتهای رشد یافته ای نیستند ما باید برای آنها سرپرست معین کنیم که آن سرپرست ها کشورشان را اداره کنند. در واقع می خواستند  ارثیه عثمانی ها را تقسیم کنند . قسمتی از آنرا به فرانسه قسمتی را به انگلیس . از جمله قسمت هایی که نصیب انگلیس شد سرزمین فلسطین بود . که رسما کفیل و قیم و سرپرست آنها شد . و بعد وعده معروف بالفور را به صهیونیست ها داد که من این سرزمین را به شما میسپارم. به یهودیانی که صدها سال در گوشه و کنار دیگر دنیا زندگی می کردند و از نژادهای مختلفی بودند.ادعا می کنند این یهودیان از نسل اسرائیلند. ولی تاریخ تشکیک می کند ومی گوید این حرف دروغ است. بسیاری از آنها از نسل اسرائیل هم نیستند. آنها فقط در مذهب مشترکند. حتی نژادشان هم خالص نمانده است. یهودیانی که در کشورهای مختلف دنیا زندگی می کردندوفقط به دلیل اینکه فرنگی ها به آنها زجر دادند ودنبال نقطه ای می گردند که در آنجا جمع شوند و به دلیل اینکه مردم خیانت پیشه ای هستند و به دلیل اینکه کتاب مقدسشان به آنها اجازه داده که وقتی به سرزمینی رفتید راه نباید در شما وجود داشته باشد از هیچ وسیله ای برای پیشبرد هدف هایتان امتناع نکنید. در حالی که بیش از پنجاه هزار یهودی در فلسطین زندگی نمی کند. یعنی یهودی بومی در فلسطین بیش از پنجاه هزار نفر نیست . یعنی الان این یهودیان بومی در بدبختی فوق العاده ای زندگی می کنند. یهودیانی که از امریکا واروپا آمده اند از جمله بدبختی هایی که به وجود آوردند برای یهودیان اصیلی است که حق دارند آنجا زندگی کنند. بعد انگلستان وسیله مهاجرتشان را فراهم کرد. زمین ها را خریدند. یک عده روشنفکر در  میان اعراب وجود داشت که قیام کردند که آنها را به دار کشیدند.عده شان که زیاد شد. بعد اسلحه زیادی درمیان یهودیان پخش کردند و به جان مسلمانان بومی منطقه افتادند و آنها را کشتند و یا آواره کردند. و همینطور به مهاجرت به فلسطین ادامه دادند. این موشه دایان یا یهودیان دیگری که اسامی شان را دائم میشنوید از کجای دنیا آمدند و ادعای مالکیت این سرزمین را دارند. امروز بین دو میلیون و پانصد تا سه میلیون مسلمان آواره از خانه خودش وجود داره.فکر می کنید فقط هدفشان این است که یک دولت کوچک برای خود در فلسطین تشکیل دهند. اشتباه می کنید. آنها می دانند که یک دولت کوچک بالاخره آنجا نمی تواند زندگی کند . یک اسرائیل بزرگ محدوده اش شاید تا ایران خودمان هم کشیده شود. به قول عبدالرحمن فرامرزی این اسرائیلی که من می شناسم فردا ادعای شیراز را هم می کند. چون شاعران پارس زبان خودتان اسم شیراز را ملک سلیمان گذاشتند. واگر به آنها بگویید که این یک تشبیه است ، میگویند نه سند از این بهتر که از قدیم گفتند اینجا ملک سلیمان بوده است. مگر ادعای مدینه و خیبر را ندارند. خیبر که نزدیک مدینه است. مگر روزولت به پادشاه عربستان سعودی پیشنهاد نداد که آنجا را به یهود بفروشد. مگر آنها ادعای عراق و سرزمین های مقدس شما را ندارند.

به خدا قسم ما در برابر این قضیه مسئولیم.به خدا قسم ما غافل هستیم. ولله قضیه ای که امروز دل پیغمبر اکرم را خون کرده است همین قضیه است. داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده است همین مسئله است. اگر ما می خواهیم به خودمان ارزش بدهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش بدهیم باید فکر کنیم حسین بن علی اگر امروز زنده بود برای عزاداری خود چه شعاری را می پسندید؟ نوجوان اکبر من؟ یا زینب مضطرم الوداع الوداع؟  خود امام حسین  می گوید من هرگز به عمرم به این شعارهای پست کثیف ذلت آور تن ندادم. یک کلمه از این حرفها نگفتم که شما امروز از آن شعار درست کنید و بگویید نوجوان اکبر من یا زینب مضطرم الوداع الوداع ؟حسین بن علی اگر امروز زنده بود می گفت اگر شما می خواهید برای من عزاداری کنید و سینه و زنجیر بزنید شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمر امروز موشه دایان است. شمر 1400 سال پیش مرد . رفت. شمر امروزت را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر برای شعار فلسطین تکان می خورد. به دروغ به مغز ما فرو کرده اند که این مسئله ای داخلی است. مربوط به اعراب و اسرائیل است. باز هم به قول عبدالرحمن فرامرزی اگرمال اینهاست و قضیه مذهبی نیست چرا یهودیان دیگر نقاط دنیا برای آنها مرتب پول می فرستند. ما چه جوابی در برابر اسلام و پیغمبر داریم. چند روز پیش در روزنامه ها نخواندید که در سال گذشته یهودیان سایر نقاط دنیا پانصد میلیون دلار به اسرائیل کمک کردند. این پول ها برای چه فرستاده میشد. برای خرید فانتوم که به سر مسلمانان بمب بریزند.یهودیان ایران در سال گذشته معادل پول دو فانتوم به اسرائیل فرستادند.سی و شش میلیون دلار از ایران خودمان برای آنها فرستاده شده است.من آن یهودیان را به دلیل اینکه یهودی هستند ملامت نمی کنم.آنها به هم کیش خود کمک کرده اند.من خودمان را ملامت می کنم.با کمال افتخار پول می فرستد .رسیدش را هم که از موشه دایان گرفته نشان میدهد. یهودیان امریکا روزی یک میلیون دلار به اسرائیل کمک می کنند. حال تلاش ما مسلمین در این زمینه چه بوده است.به خدا خجالت دارد که ما خودمان را مسلمان بدانیم . خجالت دارد که خودمان را شیعه علی بن ابی طالب بدانیم.

بعد از این حرام است  اگر این داستان را از علی بن ابی طالب نقل کنیم:

امیرالمومنین روزی که شنید به سرزمین مسلمانی حمله برده اند و زینت زن مسلمان یا زنی که تحت حمایت مسلمانان است را گرفته اند.حضرت علی می گوید به خدا قسم من شنیده ام که دشمن چنین اهانتی کرده است. سرزمین مسلمین را غارت کرده است مردانش را کشته و اسیر کرده. متعرض زنان آنها شده است. زیورها را از گوش و دست زنها جدا کرده است.آنوقت همین علی که ما خود را شیعه او میدانیم و حساسیت های بی معنی و دروغ نسبت به او نشان میدهیم فرمود اگر مرد مسلمان با شنیدن این خبر دق کند و بمیرد سزاوار است.و مورد ملامت نیست.

 آیا ما وظیفه نداریم کمک مالی کنیم به فلسطینیان؟ آیا آنها مسلمان نیستند؟ عزیزانی ندارند؟آیا آنها برای حق مشروع بشری قیام نمی کنند؟ کیست در دنیا که منکر شود فلسطینی های آواره حق ندارند به وطن خود برگردند.در سفر مکه جوان های آنها را دیدم که از جوانهای من و شما رشید تر و چیز فهم تر و تودل بروتر بودند . و فقط می گفتند که امیدمان فقط به خون شهداست.افرادی بین آنها هستند که برای لباسشان محتاجند و برهنه می جنگند.اگر هفتصد میلیون جمعیت دنیا روزی معادل یک ریال ایران به فلسطین کمک کند در سال چیزی معادل سیصد میلیارد دلار خواهد شد. اگر جمعیت بیست و پنج میلیونی ایران که نود و هشت درصدش مسلمان است اگر روزی یک ریال به فلسطین کمک کند در سال نود میلیون تومان خواهد شد.اگر یک عشر این مسلمانان بخواهد یک ریال کمک کند در سال نه میلیون تومان میشود.

هی قرآن بخوانید : الذین جاهدو فی سبیل الله باموالهم و انفسهم ....

ولله مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. انفاق واجب است. اولین سوالی که بعد مردن از ما می کنند همین است که تو در زمینه همبستگی اسلامی چه کردی؟

پیغمبر فرمود: هرکس صدای فریاد مسلمانی را بشنود که فریاد می کند: (ای مسلمانان به فریاد من برسید) و اورا کمک نکند مسلمان نیست.من او را مسلمان نمی دانم.

چه مانعی دارد حساب برای آنها باز کنیم .به آنها کمک کنیم و مقدار کمی از درآمد خود را به آنها اختصاص دهیم.

چرا یهودیان دنیا به اسرائیل کمک می کنند. مردم دنیا آنها را تحسین می کنند. به آنها ملت بیدار می گویند.چرا ما نکنیم. مردم بیدار آن مردمی هستند که فرصت شناس باشند. درد شناس باشند. حقایق شناس باشند. وظیفه من فقط گفتن بود که آنرا گفتم.جز تحت فشار وجدان و وظیفه خودم چیز دیگری عاملش نبود.و بر هر خطیب و واعظی واجب می دانم که این مسئله را عنوان کند. مراجع تقلید بزرگی مثل آیت الله حکیم رسما فتوا میدهد کسی که آنجا شهید شود اگر نماز هم نخواند شهید در راه خداست.

پس به خودمان ارزش بدهیم . به کار و فکر خودمان ارزش بدهیم. به کتاب های خودمان ارزش بدهیم.به پول های خودمان ارزش دهیم. خودمان را در برابر ملل دیگر دنیا آبرومند کنیم.علت اینکه دولت های بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمی اندیشند این است که معتقدند مسلمان غیرت ندارد. امریکا را فقط این مسئله جری کرده است. می گویند مسلمان جماعت غیرت ندارد. مسلمان جماعت همبستگی ندارد. مسلمان جماعت همدردی ندارد. یهودی که برای پول میمیرد و غیر از پول چیز دیگری را نمی شناسد. یهودی که خدایش و زندگی اش پول است. حیات و مماتش پول است. با این مسئله حساس که مواجه میشود روزی یک میلیون دلار به همکیش خودش کمک می کند. ولی هفتصد میلیون مسلمان دنیا به همکیش خود کمک نمیکند»

 

http://www.4shared.com/mp3/8iNbN0Nl/yahood-motaharri.html

 

 

 

 

ارسال شده در پنجشنبه، ۲۶ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۳۷ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : یار قدیمی
جمعه، ۲۷ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۰۸
 
آنها می خواهند با دهان های خود نور خدا را خاموش کنند اما هرگز نمی توانند و در نهایت دین حق چیره خواهد شد حتی اگر این ملاعین نخواهند

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان