کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه54


کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 54

 

آن هنگام که با بالا بردن مناری در این جا، پل و میدان و مسحدی در مکان دیگر و سلسله بار انداز و کاروان سراهایی، با کمک نیروی کار ارامنه، در گلوگاه های گوناگون و سرانجام تدارک شهر و پایتخت و حرم سرا وییلاق و به گفتار دراوردن سایه هایی با عناوین شاعر و دانشمند و سخن دان، آن هم از ایامی که هنوزخط بالغ شده و قلم نبود، پس از 2200 سال سکوت، با شاه ساختن هایی نمایشی چشم اندازی بر هستی چماعتی مهاچر گشودند که بعدها با تصاحب و انتصاب خود به اسامی قومی و فرعی ترک و لر و کرد و فارس، در ماجرای برنامه ریزی شده دیگر، حاصل دو سده دست پخت های خویش و مقدم بر همه تشکیلاتی برای ثبت اسناد و املاک را، یه زمان رضا شاه، اداری و قانونی کردند و با توسل یه واژه ای در بیستون قلابی، برای گریز از گم نامی تاریخی، خود را آریایی و در محموع ایرانی خواندند. با این همه دوران رضا شاه حاوی و حامل پیام های تاریخی بس تعیین کننده دیگری است که در فصل خود بیان خواهم کرد. اینک سخن از بابیه است که چون هر فرقه نوساخته دیگری با منظور درهم پاشاندن اساس اسلام، یعنی قران با اسنادی بی سامانحکایت می کند. برای ورود ابتدا یکی از دو کتاب تاریخ بابیه با نام نقطه الکاف را تورقی کنیم.


کتاب
 
نقطة الکاف

در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول
از تاریخ بابیه

تألیف
حاج میرزا جانی کاشانی
مقتول در سنه 1268 هجری به سعی و اهتمام اقل العباد
ادوارد براون

ظاهرا میرزا جانی کاشانی نامی که در 1268 هجری قمری مقتول شده، کتابی به نام نقطةالکاف در باب ظهور و افول بابیه قلمی کرده، که به اعتراف ادوارد براون شرح جزییات مسائل پس از اعدام باب و شورش های پیروان او تا سال 1270 و از جمله جزئیات ماجرای قلعه مازندران در آن ثبت است و تنها نسخه فراهم شده آن به سعی کنت دوگوبینو باقی است که گویا از سال 1271 که هنوز تهران ساخته نشده بود وزیر مختار فرانسه در دربار قاجارها بوده است. چنین پریشان بافی ها  ان هم در نخستین سطور کتاب تاریخ باب، مورخ را از هر کوشش اثباتی دیگر در رد اصولی بابیه بی نیاز می کند.
«احقر العباد ادوارد براون انگلیسی که از آغاز جوانی شوق تحصیل السنه ثلاثه شرقیه یعنی عربی و فارسی و ترکی علی الخصوص زبان عذب البیان فارسی و اطلاع بر تاریخ و ادبیات و آثار ایران مرا بر سایر اشواق غالب آمد و از آن گاه تاکنون همواره به یاری خداوند تعالی و مساعدت اسباب ظاهری همیشه اوقات خود را صرف اشتغال به تدریس و تدرس کتب و جمع و نشر و طبع آثار نفیسه این ملت نجیب نموده ام و از خداوند توفیق امتداد این طریقه را خواهانم، و از جمله چیزهایی که از همان اول وهله توجه مرا بیش تر از همه چیز و به نوع خصوصی جلب نمود و شوق غریبه به اطلاع اذ جمل و تفاصیل آن در من پیدا شد همانا مسئله سرگذشت طائفه بابیه بود، و ابتدای آن به این طریق شد که من در آن اوقات مشغول تحصیل طریقه متصوفیه بودم و برای کسب اطلاعات در این موضوع در همه جا تفحص و تتبع می نمودم وقتی در اثناء تفتیش در کتابخانه دارالفنون کمبریج نظرم به کتابی افتاد موسوم به «مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی» تالیف مرحوم کونت دوگوبینو که از سنه 1271 الی 1274 به سمت وزیر مختاری از جانب دولت فرانسه در طهران اقامت داشته است. کتاب مذکور را برداشته به منزل خود بردم به امید آن که شاید چیز نافعی در خصوص صوفیه در آن توانم یافت، پس از مطالعه فصل مختصری که در باب صوفیه نوشته و قدری هم مذمت از آن طایفه نموده و روی هم رفته چیز قابل توجهی نیست. سایر اوراق کتاب را تفحص نمودم دیدم یک فصل مشبع مفصلی در خصوص تاریخ بابیه و ظهور و انتشار طریقه ایشان و سایر وقایع این طایفه الی سنه 1269، یعنی سالی پس از درگذشت مولف در آن کتاب مندرج است که الحق مصنف داد سخن پروری و بلاغت گستری در آن داده و به طوری این فصل دلکش و جذاب و به درجه ای جالب دقت و ساحر عقل و هوش است و به نحوی تر و تازه و مملو از روح حیات است که نادر است کسی این فصل را یک مرتبه بخواند و به کلی حالش منقلب و دگرگون نشود». (جانی کاشانی، نقطةالکاف، مقدمه، ص (1) و - ه).
ملاحظه می فرمایید؟ در کتابی که مولف آن را در 1268 کشته اند، ادوارد براون شرح حوادث سال 1269یافته است. چنان که برابر رسم میراث های فرهنگی ایران این بار دیگر اسناد بابیه را نه در یزد و کاشان و شیراز و قزوین، که در زیر زمین کتاب خانه های اروپا یافته اند.

«اعتقاد باب در خصوص واجب الوجود چنین است که موجد حقیقی خالق کاینات مثل آفتاب عبارت از نور مطلق است و نورش در بعض افراد مخلوقات از نوع بشر همیشه تجلی تواند کرد. در آن صورت همان جسم که محل تجلی نورش شده نسبت به واجب الوجود مظهر است، یعنی مرآت است که نور آفتاب بر آن تجلی انداخته است. در این حال هرچه از مظهر و مرآت صادر می شود حکم صدور از آفتاب دارد، و سید علی محمد باب مظهر و مرآت نور آفتاب بود. و بعد از زوال جسم اش مظهرهای دیگر ظاهر شد از قبیل ملاحسین بشروی و ملامحمد زنجانی و سید یحیی و قره العین، هر یک از پی یکدیگر که مروج و مکمل دین باب بودند. بعد از ایشان مظهر و مرآت میرزا حسین علی مازندرانی است که الان در حال حیات است، و بعد از زوال جسم او باز مظهر دیگر پیدا خواهد شد الی زمان نامتناهی. هرگز کره زمین از مظهر خالی نخواهد بود. از قرار تقریر مرد سیاح، که علی الظاهر مرجع دین باب به نظر می آید، اگرچه اطلاع کامل از عقاید او نداشت و خودش نیز از اهل علم نبود، چنین مفهوم شد که باب در خصوص عقاید خود به زبان عربی و فارسی کتابی نوشته است مسمی به بیان، و بالکلیه دین اسلام را منسوخ کرده است و هر حکمش برخلاف احکام دین اسلام است». (آخوند زاده، ادبیات مشروطه، مقالات، ص 142)

ظاهرا این همه واجب الوجود را که از قول و زبان متن اصلی بابیون یعنی کتاب مرجع بیان معرفی می شود سه چهار سالی پیش از مرگ بر خامه باب و ان هم با خطی گذشته است که در زیر می بینید.

 

در ان زمان چه کسانی چنین خطوطی را می نوشتند وچه کسان دیگری می خواندند و متن آن راه نمای کدام مسیر بود و اصولا باب به جز معرفی خود به عنوان یکی از مظاه مامور ستیزه با اسلام و قران حامل کدام ره نمود اجتماعی و سیاسی و حتی اخلاقی بوده است. ان چه را با کوشش بسیار به سختی می توان از میان ادعاهای اش بیرون کشید بی اعتنایی نسبت به برخی سفارشات فقهی است که برای یک منجی از راه رسیده اعتباری نمی سازد و تنها بهانه ای بوده است تا روحانیون صاحب رساله او را مزاحم تشخیص دهند که خود می تواند حصه ای از تدارک دیرینگی برای روحانیت بوده باشد که هنوز عمر قشری ان ها به یک قرن نمی رسد. 

«ایرانیان که از قدیم الایام همواره اعتقاد به این که سلطنت موهبتی الهی است در ذهن ایشان راسخ شده بود و از عهد ساسانیان معتاد بودند به این که پادشاهان خود را موجودات فوق بشری و چیزی شبیه به الهه محسوب دارند (چنان که شاپور اول یعنی شاپور بن اردشیر بابکان در کتیبه ها خود را لئوس و الها می نامند) طریقه شیعه در مسئله امامت بالضرورة خیلی مناسب طباع ایشان می نمود این است که کم کم مذهب شیعه در ایران رواج یافته خطه ایران مرکز و پناهگاه این شعبه از اسلام گردید، شیعه نیز فرق مختلفه می باشند بعضی آند که ائمه را فقط معصوم می دانند بدون این که از این پایه بالاتر روند، بعضی دیگر به این اکتفا نکرده ایشان را دارای بعضی از نعوت الهی یا آن که مظاهر خداوند تعالی می دانند و این طایفه به اسم غلاة معروفند». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، مقدمه ص (8) فح - یز - یو)
چه گمان می کنید؟ آیا ادوارد برون مشغول زمینه سازی های اولیه برای رونق باستان پرستی و یا تبلیغ و تایید تشیع است؟ مورخ هنگامی که برخورد بابیه و تشیع را مطالعه می کند باز هم جز جدایی  صوری میان بابیه و حوزه نمی یابد و قادر به تجزیه و تحلیل کینه ی در میان افتاده نیست.
«چنان چه در مجلس ابن زیاد ملعون بعد از آن که شماتت بسیاری نمود به گفتن این که برادرت داعیه ی سلطنت داشت خدا او را به دست ما ذلیل نمود علیا جناب زینت خاتون خطبه ی (83) در نهایت فصاحت کلام و بلاغت معنی ادا فرمودند که حاضرین در مجلس گواهی دادند که گویا امیر مومنان بر منبر کوفه بالا رفته و خطبه ادا می فرمایند بعد از اتمام خطبه که شامل حمد و ثناء حضرت اقدس و درود و صلوات بر انبیا و جد اطهر خود بوده فرمودند ای کافر جاحد رسوا نمی شود مگر دروغگو و ذلیل نیست نفسی مگر خائن حمد خداوندیرا سزاورا است که آیه ی تطهیر از کل رجس در حق ما اهل بیت نازل فرمودند و بس است ما را گواهی حضرت خداوندی و اما شهادت مردان ما و اسیری زنان ما فی سبیل المحبوب فخر ماست و مصیبت ما خانواده را قدیم، خلاصه جلالت قدر و عظمت شان ایشان نه آن است که به وصف درآید و جمیع ایشان راضی به قضای محبوب خود بوده حتی اطفال ایشان لله حرکت می نمودند اگرچه شیرخواره بودند ولی لسان فطرت ایشان گویابود به مثل آن چه که در حق جناب علی اصغر معروف است که هنگامی که حضرت شاه غریبان و سلطان مظلومان در میدان یکه و تنها در مقابل لشکر کفار ایستاده می فرمودند هل من ناصر ینصر آإل محمد المختار احدی در آن بیابان نبود که دعوت آن وحید امکان را لبیک بگوید جناب علی اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت امام به حق اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت اما به حق به علم ولایت مطلع از طلب اذن شهادت خواستن آن طفل معصوم گردیده لهذا تشریف آوردند بدر خیام و فرمودند که این طفل را به من دهید تا آن که او را سیراب نمایم پش قنداقه آن بلبل بچه را بر روی دست گرفته فرمودند ای قوم هرگاه بزعم شما من کافرم این طفل که به قانون جمیع مذاهب معصوم می باشد به او ترحم نمایید و یک شربت آب به لب خشک او بچشانید ملعونی که او را حرمله می گفتند تیر سه شعبه را بر چله ی کمان گذارده حلق نازک آن طفل را هدف تیر بالا نموده تیر از حلق شریف اش گذشته و بازوی مبارک پدر را هم دریده شاه مظلومان تیر کین را از حنجر لطیف نور دیده ی خود کشیده و اشک التفات به دور چشم همایون گردانیده فرمودند خداوندا این طفل من در نزد جناب تو کمتر از ناقه ی صالحن یست تو هستی خونبهای آن نازل فرما عذاب خود را بر این قوم، پس آن طفل شیر ناخورده بروی باب بزرگوار خود تبسم نموده و جان را تسلیم روی نکوی پدر عالیمقدار خود نمود و از شربت شهادت سیراب گردید ». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 52)
این روضه غلیظ برگرفته از نقطه الکاف جای اندکی برای تردید نسبت به تشابه پایه های اعتقادی بابیه و حوزه باقی می گذارد. (ادامه دارد)
ارسال شده در چهارشنبه، ۲۵ دی ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۳۳ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان