کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 7

« تاملی در بنیان تاریخ ایران »

به استثنای ابنیه رومن، که به خواست خدا شرح و بسط بس هیجان انگیز و حیرت آوری در باب هویت و میراث آن ارائه خواهم داد تا نه تنها فطرت نگاه به تاریخ اروپا را زیر و رو کند، بل مورخ را وادارد تا تامل کننده در بنیان تاریخ را به غور در این نکته بدیع فرا خواند که ابنیه مجلل و مورد احترام آیینی، معابد، مساجد و اماکن مقدس، در شرق میانه پوریم زده، اندک همخوانی فنی و فرهنگی و اجرایی، حتی به مقیاس یک نشیمن اشرافی، با الگوی سرپناه حلقه مردم اطراف ندارد. فی المثل گرداگرد گنبد سلطانیه بقایای خانه های مفلوک جدید و قدیمی دیده می شود که در بنای آن ها آجر هم به کار نبرده اند. این تفاوت به حدی است که به اسانی می توان وارداتی بودن طرح و اجرا و حتی مصالح مصرفی ان ها را  اثبات کرد. ماجرا و داستان حیرت سازی برای تقویت این احتمال که اگر مردم همزمان با بالا بردن بنای گنبد، حتی گوشه ای از مهارت در معماری ان مجموعه یا هر اثر حکومتی و مذهبی دیگر را به قصد تقرب یا زینت، درون دیوار و اتاق و بام خانه های خود نبرده اند با توجه به این تذکر تکمیلی که سرمایه لازم برای انجام چنین بارگاه سازی های پر هزینه، از محیط و روابط اقتصادی اطراف تامین نمی شود که فاقد بازار و کاروان سرا و ارتباطات اقتصادی قابل گفتار است، پس منطق مطلب گواهی می دهد که این نمایه های قدرت محلی و ملی و مذهبی، با مقولات و مناسبات معمول زندگانی هیچ حوزه ای از تاریخ شرق میانه منطبق نیست و ابزار انتقال توهماتی است که بالا برندگان آن ها، با ترفندهای گوناگون، قصد تالیف و تزریق برداشت های معینی را داشته اند.

مثلا به عکس های زیر از نمای بیرونی به زمان اجرای مسجد شیخ لطف الله در محوطه و میدان نقش جهان اصفهان توجه کنید که راوی حقیقت ناب و تردید ناپذیر دیگری است و مراتب ساخت و پیشرفت تولید  این شبه مسجد را در زمان نزدیک به ما نمایش می دهد. اینک دیگر می دانیم اگر در تصاویر و رسامی های قدیم از میدان نقش جهان، کادر بندی کلی به گونه ای است که مسجد شیخ دیده نمی شود، فقط از آن است که هنوز کار تولید مسجد بتون آرمه شیخ تمام نبوده است. آیا این تصاویر اجازه می دهد که باز هم گروهی با ابراز شیفتگی و لفاظی های بی سروته از تولید کاشی های مخصوص در زمان شاه عباس برای بنای این مسجد بگویند و کتیبه های ازاره آن را به قصد خلق رضا عباسی سند بگیرند!؟

  

 

بنیان اندیشی احکام و اسناد لازم را در باب آن چه میراث ملی و باستانی ما نام داده اند صادر کرده و گرچه دکه داران و بدل سازان نمونه های قدیم، در جای عرضه مانده های مادی، که علائم تجمع انسانی و شهر نشینی در ایران دورتر از 250 سال قبل را ارائه دهد، خورجینی مملو از شاعر و صوفی و عالم و پزشک و کاشف الکل و مدرسان تمدن و مفسر قرآن آماده دارند، از تدوین درس نامه های جهانی و منابع آموزشی در مجالس و دانشگاه های عهد عتیق می گویند و اینک که به مقراض مدارک تاریخ جدید شرق میانه، توبره خود را سوراخ شده، تهی و بی محتوا می یابند، با زیر و رو کردن درزهای آن، ته مانده هنوز دور ریخته ناشده خیال بافی و دل خوش کنک های پیشین را می جویند و مثلا از فردوسی و شاه نامه اش در یک هزار سال پیش خبر می دهند، هرچند مقبره فرضی او را با کمک گمانه های ولنگارانه مهندسان باستان ستا و امداد روشن فکری بی مایه و ارزومند موجود، در۵۰ سال اخیر بالا برده باشند! اگر این تجلیل و تجملات و بوق و کرناهای کنونی که برای فردوسی و حافظ و سعدی و عطار و بابا طاهر و خیام و ابن سینا و مولانا و عتیق نیشابوری و غیره صرف می شود و با نصب نرده و ضریح و گنبد و بارگاه، از هر یک نو امام زاده پر رونق و درآمد دیگری، در این یا آن دیار آماده دارند، پس شبهه نمی ماند که چنین خاصه خرجی ها برای رفع نیازهای معینی است که در صدر آن تعیین تکلیف با این پرسش عالمانه است: اگر تمهیدات اخیر برای تراش نخبگان فرهنگی و سیاسی در تاریخ شرق میانه، ژست تازه ای است که به سفارش کنیسه برابر همسایگان و حتی جهانیان می گیریم، باید بدانیم چنین ظاهر سازی ها دست و پای ناسیونالیسم بی بها و بازاری ما را خواهد بست اگر بپرسیم از چه رو این برگزیدگان، مقدم بر قرن اخیر، در هیچ مقیاس و میزان، حتی به مقدار نشانه گذاری گوری، مورد توجه مردم معمول و مراکز قدرت نبوده اند تا برملا شود  یا چنین مقاماتی را نداشته ایم و یا در هیچ دوره ای نزد مردم و قدر قدرتان فرضی هم شایسته اعتنا نبوده اند.

«آن پادشاه جم جاه، شیرین شمایل و نیکو خصال بوده ـ یعنی میانه بالا و ستبر گردن و میش چشم و پهن ابرو و پیوسته ابرو و سرخ گونه و پهن شانه و باریک میان و ستبر بازو و دراز دست و بلند آواز و شیرین سخن و بسیار خند و بسیارگو و روشن ضمیر و بلند همت و پرفطنت و با حیا و با ادب و با سخا و وفا و پرحلم و حوصله و بردبار و زیرک و باسط الید و کریم و همیم و رشید و صبور و صاحب نظر و بصیرت و مجتمع اللحیه و دراز سبلت و کج بینی و دهان فراخ و فراخ چشم و بزرگ گوش و نازک لب و خوش بو.»

(محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده صفحات ۸۴ تا ۹۱)

باید تحمل نشان داد و توجه داشت که انتقال ناقدانه مطالب مبسوط فراوانی که در باب تاریخ صفوی و افشاری و زندی فراهم  آورده اند، از هیچ باب ارزش و محتوا و اطلاعات لازم برای بررسی تاریخ آن دوران را ندارد. ممکن است باز هم کسانی اظهار کسالت کنند که چرا از منابع و مراجع سستی نظیر کتاب رستم التواریخ برداشت می کنم تا بار دیگر یادآور شوم اگر متن او شایسته رجوع نیست پس چرا در اعلام مجموعه صفوی و افشار و زندیه شناسی موجود، به عنوان منبع و شاهد و نشانه یاد می کنند و سپس توجه دهم که سازندگان چنین اوراق ظاهرا تاریخی تا چه میزان سرداران فرهنگی ما را حقیر و عقب افتاده شناخته اند که با قصد رفع و رجوع  عواقب پوریم، از تدوین کتاب رستم التواریخ نیز ابایی نداشته اند. برای دریافت کامل چنین مظاهری باری لازم است بر داده های کتاب رستم التواریخ تمرکز نقادانه بیش تری شود که در بیان تاریخ افشار، تنها زبانی بی پرواتر از دیگر منابع مربوطه دارد و در ماهیت مطالب و صحنه سازی ها و شروح مربوطه چنان که بیاورم تفاوت ناچیزی با دیگر اذکار داخل و خارج در باب این مقطع از تاریخ ایران دارد. اصرار من بر بی ارزشی و غیر قابل تعقیب تاریخی بودن هر نسخه و متنی در باب آن دوران از نقل و وصف بالا در باب سیمای ظاهری شاه سلطان حسین مایه می گیرد که فی المثل اگر تصویر او را درست معکوس آن توصیف و در نهایت کراهت تصور کنیم، تغییری در آن چه روند تاریخ نام می دهند، صورت نخواهد بست.  

«آن سلطان جمشید نشان را کتابخانه ای بود که از خطوط جمیع مشاهیر کتّاب، یعنی مجموعه آداب در خطاطی استاد کل، جناب ابن مقله، رحمه الله ـ مخترع خطوط هشت گانه که نسخ و نستعلیق شکسته و ثلث و ریحان و رقاع و تعلیق و شکسته، و مرحمت و غفران پناهان، فردوس مکانان ـ استاد یاقوت مستعصمی و آقا ابراهیم و میرزا احمد نیریزی و میرعلی و میرعماد و شاه مسکین و رشید و شفیعا و خواجه اختیار ـ و امثال اینان، غفرالله لهم. قران های به خط جلی و خفی، با ترجمه و بی ترجمه و ادعیه و احادیث و نسخه های بسیار با اعتبار از جمیع علوم و لموم و فنون و رسم الحساب های مختلفه و قصص و تواریخ و دیوان های شعرا، همه با کاغذهای ختایی و خان بالق و کشمیری، همه باتذهیبات و نقش و نگار دلپسند ذکر شده، فراهم آمده، بیش تر از حساب و شمار.» 

(محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده صفحات ۸۴ تا ۹۱)

این شرح موجودی کتاب در مخازن 300 سال پیش دربار را می توان به وجه مخصوصی برای تمسخر آن گروه از شارحین به کار برد و پرسید اگر از بزرگان ساختگی خطاطی و کتاب نویسی و ابداع در مکاتب نگارش از روزگار نخست طلوع اسلام تا عهد صفوی و افشار هم ارژینال هایی محفوظ مانده بود، پس چرا به روزگار ما حتی برگی از آن ها در دسترس دیدار نیست؟!

«آن پناه ایران را نفایس خانه ای بود پر از اسباب نفیسه و آلات و ادوات شریفه ی لطیفه و اشیای گرانمایه ی ثمین غریب و عجیب. آن پادشاه والاگهر را جواهر خانه ای بود مملو از جواهر رنگارنگ آبدار، یعنی یاقوت مشعشع رمانی و الماس و زمرد و لعل بدخشانی و زبرجد و فیروزه ابواسحاقی و جزع و یشم و عقیق یمانی و عین الهر و شجری و یشم و ارواق و مرواریدها و مرجان های گرانبهای گرانمایه ی بسیار که هر یک عدیم المثال و بی نظیر بوده، از آن جمله، یاقوت احمر رمانی درخشانی که آن را یاقوت مشعشع نوربخش اورنگ زیبی می گفتند و گوهر شب چراغ و در شاهوار نیز آن را می خواندند. قلندر صاحب علوم و فنون و اجازه و ارشادی در همه ی امور و مهمات و افعال و اعمال و حرفه ها و صنعت ها، یگانه استادی، قطعه ای بلور صافی شفافی که اکسیر اعظم بر آن زده بود، آن را ساخته و پرداخته بود. بیست مثقال، وزن آن بوده و مرواریدهای مدور منور،به قدر گردکان و امرودی، به قدر بیضه ی مرغ خانگی که ماکیان باشد و به قدر بیضه ی کبوتر در آن جواهرخانه، بسیار بود.»

(محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده های همان صفحات) 

در این جا هم با همان مقوله کتاب ها و این بار با آرشیو کاملی از انواع جواهرات مواجهیم و می توانیم همان سئوال را به میان اندازیم و پرسش کنیم چنین انبوهی از سنگ های قیمتی چه گونه می تواند شمایل روشن تری از هجوم افغان ها و علت شکست صفویه به تاریخ ارائه دهد و مقدم بر همه اصولا از چه راه سلامت این نقل ها تضمین می شود؟ مسلنا برای آن مرکزی که تخت جمشید نیم ساخت را مرکز ارتباطات جهانی جا زده است، ساخت و پر کردن لفظی ویترینی برای جواهرات صفوی و افشار و غیره دشوار نیست؟!  

«آن ملت جای امم را عجایب خانه ای بود که اشیای عجیبه و چیزهای غریبه بسیار در آن فراهم آمده بود و از آن جمله، پوست مار سیاهی که بیست زرع، طول آن و سه زرع، قطر آن بود، در آن بود، و پوست سام ابرص ـ یعنی سوسماری که چهار زرع، طول آن بود، در آن بود، و چند کله ی گوسفند در آن بود که بعضی شش و بعضی هشت شاخ داشت، و کله ی سر آدمی که دو رو داشت، در آن بود. اما بر آن ها روغنی چند مالیده بودند که هرگز نمی پوسید. در آن عجایب خانه، ریگی چند بود مشجر، مثمن، معطر که چون بر آتش می نهادند و گرم می شدند، مانند اسفند که از آتش، جستن کند، مانند تیر به جانب بالا، جستن می نمود و تا گرم بود، به جانب بالا می رفت و چون سرد می شد، به جانب زیر می افتاد و صدای عظیمی از آن برمی آمد که هر کس آن را می شنید، بی هوش می شد، و آن را رمل الصعود می نامیدند. نیز ریگ موزون خوش نمایی چند بود که چون آن را کسی در دست می گرفت و به حرارت بدن، گرم می شد، آن شخص، هر کسی را که بسیار دوست می داشت، به نظرش چنان می آمد که در پهلویش نشسته و با وی به بوس و کنار و شوخی و دست بازی، مشغول است و... مانند آتش، کف دست اش را می سوخت و آن سنگ را می انداخت. چون نظر می نمود، آن صورت را نمی دید، و آن ریگ را رمل العشرت می خواندند. دیگر ریگ سفید رنگ موزونی بود که به دست می گرفت، همه ی عالم به نظرش مانند برف، سفید می آمد، و آن رمل الابیض می نامیدند. دیگر ریگ سرخی بود که هر کس آن را در دست می گرفت، همه ی عالم در نظرش سرخ می نمود، و آن را رمل الاحمر می خواندند. دیگر ریگ سیاهی بود که هر کس آن را به دست می گرفت، همه ی عالم در نظرش سیاه می نمود، و آن را رمل الاسود می نامیدند. دیگر رمل زرد و موزونی بود که هر کس آن را در دست می گرفت، همه ی عالم در نظرش زرد می نمود، و آن را رمل الاصفر می نامیدند. دیگر رمل کبود رنگی بود که هر کس آن را در دست بگیرد، همه ی عالم به نظرش کبود می نمود و آن را رمل الازرق می نامیدند. و همچنین ریگ های به رنگ های دیگر بود که مانند چهره ی بوقلمون، رنگارنگ می نمود و چون آن را بر سینه ی شخص خفته می نهادند، هر چه در دل، پنهان داشت، بر زبان اش در خواب، جاری می شد و بیان می نمود، و آن را رمل متلون می خواندند.»

محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده های همان صفحات) 

اگر صاحب نظران را برابر نقل فوق ساکت و  بی تفاوت و سر به زیر دیده ایم، اما برای هدایت به تلفظ درست نیم بیتی از دیوان حافظ گریبان می درند، پس مکان خود را تا حد پا منبری خوان شعرا تقلیل داده و تاریخ نوشته های وارداتی را با نهایت ذلت و بی پرس و جو، به قوم و زبان و سنن خود گره زده اند. چنان که آن سه نقطه در میان متن بالا، بنا بر توضیح مترجم، در جای لفظ و الفاظی نشسته است که  نجابت لازم برای ارائه مستقیم را نداشته اند و حالا خود هرچه می خواهید به جای آن بگذارید و از سوزش دست پروا نکنید. آیا مورخ متعهد است تاریخ صفوی و افشار و زندیه را از میان این ریگ ها بیرون کشد و آیا چنین داده هایی خود حکایتی در باب بی پایگی شناخت تاریخ صفویه تا قاجار نیست، آیا نباید دارندگان مدارک عالی در قضیه تاریخ را ساده لوحانی صاحب سند برای تضمین ارزاق روزانه شناسایی کنیم، هنگامی که لااقل کم ترین صدای اعتراض در باب آن صورت انسانی دو رو از آنان نشنیده ایم؟! با این همه اگر هنوز شکایت از گزینش رستم الحکما برجاست، کافی است آن متن قابل و لایق رجوع را معین کنند تا بی اساس تر از تاریخ نوشته رستم الحکما را از آن بیزون کشیم. 

«آن خاصه سلاطین زمان را داروخانه ای بود که از جمیع داروها و درمان هایی که به ندرت یافت می شود و تحصیل آن بسیار مشکل است، بسیار بسیار در آن داروخانه، فراهم آمده بود، مانند مغز سر نهنگ و شیر و پلنگ و فیل و کرگدن و گرگ و یوز و کفتار و سگ و گربه و روباه و شغال و اژدها و افعی و اقسام مارها و سام ابرص و سوسمار و خوارپشت و بوزینه و گاو کوهی که آن را گوزن می گویند، [و] گور و عقاب و کرکس و باز و هما و شنقار و آهو و بز کوهی و گوسفند کوهی و طغرل و چرغ و شاهین و باشه و بحری و طاووس و بوقلمون و تزرو و کبک و طوطی و سبزقبا و درنا و بط و قاز و لک لک و اشتر و مرغ و زاغ و هدهد و بوم و جغد و بلبل و طغرل و مرغ انجیر و سار و پرستوک و تیهو و دراج و خفاش و قبره و خروس و ماکیان. همه ی اعضا و جوارح این حیوانات مذکورعه، جدا جدا در آن داروخانه ی برکت نشانه که درحقیقت، دارالشفای هفت کشور بود. نوشدارویی را بر کاغذهای لطیف کشمیری مالیده و خشکانیده بودند و در صندوقی بر روی هم چیده بودند و بر هر زخم کاری که آن را با آب دهان تر نموده و می چسبانیدند، تا روز چهارم، آن زخم، صحت و شفا می یافت.»

(محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده های همان صفحات) 

وقت است ایران ستایان از شادی به آسمان جهش کنند. زیرا از قرار فرازی که در چند سطر نهایی نقل فوق آمده، می توانند ایرانیان را نخستین سازندگان نوار چسب زخم شناسایی و به جهان معرفی کنند.

«آن جهان پناه را انبارهایی بود پر از غله و حبوب و با همه ی بلاد و شهرهای ایران که لشکر و سپاه و قشون راتبه خور رکابی دفتری او را در هفت سال، کفایت می نمود و اگر قحط و تنگ سالی روی می داد، همه ی اهل ممالک را کافی بود. در عهد دولت وی، همیشه مأکولات، فراوان و ارزان بوده ـ زیرا که آن عقل کل در زمان خود در امر زراعت، بسیار ساعی و در ذخیره نگاه داشتن، بسیار حریص بوده و در هر بلدی از بلاد قلمرو خود، بلوک باشی امین کاردان معتبری مقرر فرموده که به کمال دقت، متوجه امور زراعت می شدند. همیشه در پی تنقیه  انهار و عیوان و قنات و احداث قنات های نو و احیای زمین میت و اقامه مرزهای جدید بوده اند و هرگز در زمان اش مزرعه و کشتزاری لم یزرع، اتفاق نیفتاد. و العیاذ بالله اگر چنین امری روی می داد، او را دیوان بیگی بوده با حسن سیاست در فن ریاست که بسیار صاحب وقوف و علم و حلم و انصاف و حوصله ی فراخ و نظم و نسق و امانت و تمییز و اسعاف و مشید قواعد عدل و نصفت و حساب و احتساب بوده. حسب الامر آن رشک اکاسره، آن بلوک باشی، مقصر در امر زراعت را زنده، پوست اش را می کند و بر آن نمک می پاشید.»

(محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده های همان صفحات) 

از این به بعد به توصیف قفسه های لباس و جبا خانه و انبار اسلحه و رکیب خانه ای مملو از زین و رکاب زرین و جل های مروارید دوز شده و کفل پوش های زربفت و زبل خانه و منزلی برای نگاهداری صدها باز و عقاب و شنقار و شاهین و باشه و قوش و طویله و اصطبل هایی مملو از اسبان صرصر کردار و شیرخانه ای پر از شیر و ببر و پلنگ و سیاه گوش و بوزینه و کفتار و گربه کوهی و موش خرما و مار و افعی و سنگ پشت و طاووس خانه ای منزلگاه انواع خروس های خوش خوان و بلبل و طوطی و مرغابی و لک لک و هدهد و انواعی دیگر که صلاح را در اختصار و

«او را توحید خانه ای بود، پر از درویشان پاک سیرت و قلندران نیکو سریرت و صوفیان صافی ضمیر که شب و روز به ذکر اسماء الله، با افغان و نفیر بوده اند.»

(محمدهاشم آصف، رستم التواریخ، گزیده های همان صفحات) 

باید باز هم حوصله کنیم و از آن که کم ترین نوشته تاریخی در باب  افشارها و زندیه در اختیار نداریم، ناچار باید با قرائت و نقد ادعاهای در گذرگاه، بار ابهامات تاریخ این دوران را سبک تر کنیم.

(ادامه دارد)  

ارسال شده در جمعه، ۰۴ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۰۵ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : حامد توفیق
شنبه، ۰۵ آذر ماه ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۰۴
 
با عرض سلام خدمت استاد ارجمند و آرزوی سلامتی مداوم، در خبری که اخیراً به صورت یک فیلم از سوی بی بی سی پخش گردید، نتیجه تحقیقات گروهی از دانشمندان علم ژنتیک اعلام گردید که بر اساس آن اکثریت غالب ایرانیان دارای ساختار ژنتیکی بسیار متفاوتی در مقایسه با مردمانی هستند که به عنوان منشا آریایی ها شناخته می شوند، آیا به نظر شما این یافته علمی به نوعی مؤید نظرات شما در مورد جمعیت فعلی ساکن در ایران و پیشینه آنان نمی باشد؟

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان