نقدي بر تفسير عتيق نيشابوری، 1 تا 15

نقدی بر تفسیر عتیق نیشابوری، (۱)

همان گونه که استاد پور پیرار در یادداشت های اسلام و شمشیر فرمودند کتاب تفسیرعتیق نیشابوری، معروف به سور آبادی، منبع و مبنای بسیاری از شبهات بی اساسی است که در نقاب تفسیر دل سوزانه و آیه به آیه ی قران مجید و در حقیقت با هدف خدشه دار کردن کتاب خدا و انحراف اذهان خواص و عوام تالیف شده است. پرسش های موذیانه و بی محل و پاسخ های خود ساخته و نامربوط که غالبا از قول و زبان ناشناسان بیان و در جای اشاره به صاحبان نقل، به لفظ «گفته اند» اکتفا شده، از سعی فراهم آورندگان تفسیر سور آبادی در ایجاد تردید و شبهه در مورد قران متین نشان دارد و خبر می دهد. اشکال تراشی های متعدد و مستقیم عتیق بر آیات و محتوای قرآن، ایجاد رخنه های ریز و درشت در یکپارچگی کلام خداست، که مستقیم و کینه توزانه، اصل و بنیاد بیانات قرآن را نشانه می گیرد و آشکارا قصد حذف و لااقل لق کردن تکیه گاه عقیدتی مسلمین را دارد. اما با حیرت تمام شاهدیم که کسانی این کتاب سراسر فتنه را در دانشگاه ها و حوزه ها، و نه با قصد نقد و بحث و بررسی، بل به مثابه ی یکی از اسناد معتبر اسلامی تدریس و شاگردان را به روخوانی ساده انگارانه ی آن تکلیف می کنند. سعی من در ادامه ی کار استاد است و می خواهم به مدد خداوند اشارات ایشان به حیله گری های عتیق را توسعه دهم و همه را به بازبینی نقش تفرقه افکن و شبهه ساز این کتاب دعوت کنم.  

"در خبر است از رسول (ع) که گفت هر که سوره الفاتحه بر خواند به عدد هر جهودی از مردان و زنان ایشان و به عدد هر ترسایی از مردان و زنان ایشان، چهار هزار نیکی در دیوان او حاصل کنند و چهار هزار بدی از دیوان او محو گردانند و چهار هزار درجت در بهشت به نام او بکنند و روز قیامت او را با مصطفی (ص) بنشانند." ( تفسیر سور آبادی، ص17)

هم از آغاز، کار عتیق بر گستراندن خرافات در باره ی کتاب خدا و آن هم در پوشش روایات و احادیث می گذرد و بر اساس این نمونه، هر کس می تواند جان و تن به انواع فجور بیالاید و آن زمان که گناهان او از شمار درگذشت، باری سوره کوتاه حمد بر خواند تا نه فقط کارنامه ی اعمال نادرست خویش بشوید، بل ذخیره ی کافی از حسنات را برای پشتوانه ی سیئات بعدی خود فراهم کند و روز قیامت با چهار هزار درجت، همنشین پیامبر اسلام شود! آیا ساده تر از این می توان مسلمین خوش باور و مایل به خرافات را به سوی دریایی از گناه، بی هراس از مواخذه ی خداوند سوق داد؟ 

"اهدنا الصراط المستقیم". اهدنا آن بود که بنمای ما را راه راست، از این دو بیرون نیست یا راه راست دارید یا نه، اگر دارید چه فایده است اندر این که گوید اهدنا، و اگر راه راست ندارید پس چرا دعوی کنید که ما بر دین حق ایم و خلق را بدین دین خوانید؟" ( همان، 23)

در باب تقاضای هدایت به صراط المستقیم، از سوی مسلمین، به توصیه ی قرآن، معلوم نیست چرا عتیق وجهه ای معترضانه دارد! پریشان بافی او در این باب خشمگینانه است و به تمسخری ابلهانه و بی اساس و سبک سرانه روی می کند که جز سئوال تراشی و سنگ اندازی مقصدی ندارد و نمی دانیم با چه قیاس و بر چه اساس مسلمین را در باب درخواست هدایت به راه راست سرزنش می کند و با لجاجی کودکانه می گوید که راه راست، اگر بشناسید، پس خود روید و اگر نباشد و نشناسید پس چرا دین خود را بر صراط المستقیم تبلیغ می کنید و دیگران را به این صورت و سمت توجه می دهید؟ بی تردید این سخنان عتیق را هرچه بتوان نامید، لااقل تفسیر آیات الهی خوانده نمی شود!

"الم."... قطرب گوید: هذه حروف مسکته. و آن آن بود که چون پیغامبر (ع) وحی می گزاردی کافران شغب می کردندی به بانگ و غلبه و با یکدیگر می گفتند: لا تسمعوا لهذا القران و القوافیه. خدای تعالی این حروف تهجی را در اوایل سورتها بفرستاد تا چون رسول بدین ابتدا کردی، کافران به تعجب آن را سماع کردندی، آن گاه آن چه مقصود بودی بر ایشان خواندی. همچنان که قاص چون خواهد که سخنی گوید که خلق آن را سماع کنند، نخست بلعجبی بکند بدان که آهنی بجنباند یا زنجیری بگرداند یا بانگی بکند تا مردمان خاموش بباشند و گوش فرا دارند، آن گاه مقصود خویش می گوید." (همان، 27)

این شنگول ترین گمان پروری برای حروف مقطعه ی قرآنی است! عتیق آن را چیزی شبیه صدای طبل و شیپور می شمارد که در آغاز شعبده بازی ها و معرکه گیری ها برای جلب توجه عابران به صدا در آورند و شگردی برای باقی نگهداشتن کافران برای استماع تمام آیات می داند! می توان این تصور عتیق را انعکاسی از مطایبات محفلی او و همرده های اش، درباره ی قرآن گمان کرد؛ اما تفسیر خواندن آن، جز سعی در پنهان نگهداشتن اساس این تمسخر نیست.

"ذلک الکتاب لاریب فیه. سوال: چرا گفت لاریب فیه، بعد ما که همه کافران از حقی این کتاب در شک اند؟ جواب گفته اند معناه لاریب فیه عند الله و عند رسوله و عند المومنین." ( همان، 28)

در این جا نیز عتیق به متن قرآن اعتراض می کند و نه این که بر آن تفسیر می نویسد! می گوید چرا خداوند قید «لاریب فیه» را برای کتاب می آورد، حال آن که کافران، از هادی شمردن قرآن و حق دانستن مطالب آن اعراض دارند. آن گاه بدون پوشش و پرده می گوید که «لاریب فیه» در آیه فاقد معنا و شمول بیرونی است، جز این که خداوند و رسول و مومنین به اسلام آن را پذیرفته اند و از دیدگاه دیگران قیدی بی اعتبار است. این اعتراض سفسطه آمیز، بی این که صراحت های مندرج در آیات بعد را منظور کند، شاید بیان انتقاد از زبان یک غیر مسلمان بر آیات شمرده شود، اما تفسیر دانستن آن، صدور جاعلانه مجوز برای وارد کردن آسان تر کتاب عتیق به محافل مسلمین است. ( ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 9:33


نقد تفسیر سور آبادی (2)

فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجاره اعدت للکافرین: آن آتش که هیمه آن مردم است و سنگ های کبریت. و گفته اند آن سنگ هایی بود در پای دوزخیان چون آسیاسنگ ها، نه از بهر آن را که بگریزند، لکن از بهر آن را که دوزخ جوش بر آرد دوزخیان را از قعر دوزخ با سر افکند، چون بر سر آیند آن سنگ ها ایشان را به قعر دوزخ فرو کشد. ساخته اند آن آتش مر کافران را. (تفسیر سور آبادی، ص 44)

در صریح این آیه و آیات مشابه دیگر، هرگز اشارتی نیست که چیستی و چگونگی آن آتش دوزخ را که به کافران وعده داده شده معلوم کند. لکن عتیق، به قوه وهم و خیال، می گوید آن سنگ های کبریت است که در پای دوزخیان می بندند و در شرح بی سر و ته و نامفهومی که از دوزخ می آورد، کافران به آتش افکنده شده را می بینیم که از قعر جهنم بالا می آیند، سر و ته می شوند و این سنگ ها که وبال پای آن هاست سنگینی می کند تا دوباره معلق بزنند و درون آتش بیفتند! بی شک این نمایش مضحک پشتک و وارو زدن کافران در جهنم، فقط ایجاد و اشاعه ی خرافات هول انگیز و بعید برای بارگاه رحمت الهی به بهانه ی تفسیر قرآن است. در حالی که در سوره های جزء بیست و نه و سی ام قران، که عمدتا به مرور احوال قیامت و صحنه حسابرسی اعمال بشر و توصیف بهشت و دوزخ اختصاص دارد، در این توصیفات اشاره تاکیدی ما ادریک آمده تا بنی بشر بداند حوادث مربوط به آن جریان، در مخیله نمی گنجد و نمونه ی زمینی برای قیاس ندارد. اما بسیاری مترجمان و مفسران و به خصوص عتیق نیشابوری، به دلخواه خود، صحنه های آن روز هنوز نیامده و ناشناخته را با تعبیرات و تشبیهات دهشتناک می آلایند تا قران را که سراسر دعوت به تدبر، دانش و دانایی، انسان دوستی و رعایت انصاف و برابری است و آینده و سرنوشت اخروی را منوط به کردار  آدمی می داند و از پاداش و جزای محتوم در برابر اعمال بد و خوب می گوید، به سندی شکنجه گر، آدم کش و آتش افروز از مبداء اسمانی آن بدل کنند تا ذهن پیروان و مشتاقان، به جای تمرکز و تدبر در آیات انسان ساز و عبرت و حکمت آموز قرآن به مباحث حاشیه ای، ناشناخته و غالباً هول انگیز و نیز وحشت از خدایی خشمگین و انتقام جو معطوف شود. اگر در قرآن مبارک دوزخ به چند لفظ غیر قابل تجسم توصیف شده، پس عتیق که چنین سینمای ترسناکی از روز جزا به نمایش می گذارد جز تلقین اعمال شقاوت در آسمان منظوری ندارد. عجیب این که بر بلندی منابر اسلامی نیز غالبا همین تصورات عتیق به عنوان مناظر قیامت تایید می شود.

هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً ثم استوی الی سماء فسوئهن سبع سماوات و هو بکل شیء علیم: ابن عباس گوید هفت آسمان، هفت گنبد است زور یکدیگر، هر یکی پانصد ساله راه ستبرنای آن و از آسمان تا آسمان پانصد ساله راه، هوا در میان. چون جهودان آفریدن آن شنیدند پنداشتند که خدا زبر عالم است به ذات در جهان. گفتند اگر میان ما و خدا هفت آسمان بدین بزرگی در میان است، او احوال ما چون داند و بیند؟ خدا گفت و هو بکل شیء علیم او بر همه چیز داناست و هیچ چیز علم او را و بصر او را حجاب نکند. زیرا که اگر عرش اجسام و اجرام مرکبات است، از ترکیب خود فرو شود و معدوم گردد و خالق ماند بی مکان. پس چنان که در ازل خالق بود و عرش نبود، در ابد هم چنین بود. (سور آبادی، ص 49)

این پرسش دور از منطق از قول ابن عباس که حضور محرز تاریخی و فرهنگی ندارد، در صدد است خداوند را در ظرف مکان قرار دهد و آن پاسخ لق و بی مایه که بیش تر به اثبات و ابقای پرسش می آید تا ارائه پاسخ به آن، جز اوهام پراکنی در میان مسلمین و برای انحراف ذهن عوام نیست تا احاطه و اختیار خداوند را به مکان محدود و دست او را از اهل و جریان امور بر روی زمین کوتاه نشان دهد. مشابه این افترای آشکار به خداوند بلند مرتبه را در سفر پیدایش  کتاب تورات نیز شاهدیم. کنکاش در شواهد از این جنس، از تلاش مولف برای تزریق عقاید یهود و به عبارتی، یهودی سازی فکر و فرهنگ مسلمین پرده بر می کشد. شبهه افکنی های از این دست را اگر به قصد تخریب مستقیم بنیان عقیدتی مسلمین یا کسانی که قران را مطالعه می کنند دست و پا نکرده باشند، به منظور تزلزل بوده است:

سپس یعقوب از خواب بیدار شد و با ترس گفت: خداوند در این مکان حضور دارد و من نمی دانستم! این چه جای ترسناکی است! این است خانه خدا و این است دروازه آسمان. ( سفر پیدایش، فصل 28، آیات 17 و 16)

 نمونه های متعددی از نفوذ بارقه های فکری واعتقادی توراتی در تفسیر عتیق دیده می شود که نشان باورهای مکتبی اوست. از جمله آن که تفسیر آیات قرآنی آفرینش زمین و آسمان و آدم وحوا و حوادث مربوط به آن، غالبا بازگویی کلام تورات با لغات و عبارات متفاوت است:

... آن گاه آتشی زیر آن بیافرید و بر آن گماشت تا آن آب را بر جوشانید. کفی سر بر آورد و دودی از آن بر آمد، از آن کف، زمین را بیافرید و از آن دود، آسمان را بیافرید. (سورآبادی، ص 48). (برای مقایسه ر. ک. سفر پیدایش، فصل 1، آیات 10-1)

چون خدای تعالی خواست که آدم را بیافریند، جبرئیل را فرمود که به زمین شو و قبضه ای خاک از همه روی زمین بردار که من از آن خلیقتی خواهم آفرید... (سورآبادی، ص 51). (برای مقایسه ر. ک. سفر پیدایش، فصل 2، آیه 7)

ابلیس ( به مار) گفت: مرا مرادی است و آن آن است که مرا پیش آدم بری تا با آدم و حوا سخن بگویم از سر تو، چنان که پندارد تو گویی.(سورآبادی، 57). (برای مفایسه ر. ک. سفر پیدایش، فصل 3)

حوا برفت و بریازید تا از آن میوه بر کند.(سورآبادی، 58). (برای مقایسه ر. ک. سفر پیدایش، فصل 3، آیه 6)

به علاوه، عتیق درقسمتی از تفسیر ماجرای خلقت آدم می گوید:

وهب منبه گوید: خدای تعالی آدم را از خاک هفت زمین بیافرید، از هر زمینی عضوی. آن گه چون خواست که جان در او آرد جان را بخواند. جان گفت لبیک. خدا گفت در رو در این کالبد. جان را دشوار آمد در شدن در آن کالبد. گفت یا رب مدخل کریه. دیگر بار او را امر کرد هم در نشد. سه دیگر بار او را امر کرد. ( همان، ص 52)

به راستی این روایت از پیش خود ساخته جهود بافته، که مدعی است خداوند دو بار امر و سعی کرد تا جان در کالبد آدم آورد و ممکن نشد و سه باره کوشید و به سختی انجام گرفت، جز تمسخر و ریشخند آشکار آیات قرآن و جایگاه الهی نیست. آیا صحت بیان این لغز پرانی از راه دیگری ممکن میشود، جز آن که عتیق را در لحظه ی حلول جان در جسم، حاضر و ناظر و خبرنگار بدانیم؟!!! آیا این سخن عتیق تکرار ادعای دست بستگی خداوند از سوی یهودیان، در آیه ی آشنای سوره ی مائده نیست، که امروز در پوشش تفسیر قرآن بار دیگر ارائه می شود؟ (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:0


 نقد تفسیر سور آبادی (3)   

و اذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا ءال فرعون و انتم تنظرون: ... تا موسی از وحی فارغ شد و عصا بر گرفت و بر دریا زد. دریا نشکافت. جبرئیل گفت دریا را به کنیت خوان. موسی عصا بر دریا زد و گفت یابا خالد انفلق باذن الله. هم بنشکافت. جبرئیل گفت یا موسی اگر خواهی که دریا بشکافد و تو را فرمان برد بر  بر آن نبی امی عربی که خاتم پیغمبران است صلوات ده، آن گه عصا برزن تا عجایب بینی. موسی ده بار صلوات فرستاد بر مصطفی (ص) و عصا بر زد. دریا باز شکافت و راهی از کنار تا کنار پدید آمد. (تفسیر سورآبادی، ص 69)

بنگرید این وقاحت تام و تمام در تلقین بی خدایی به بهانه ی ستایش پیامبر را، که موسی به دریا می گوید باذن الله بشکاف و دریا تمرد می کند و جبرییل یعنی فرستاده ی خداوند او را به نام دیگری هدایت می کند که گرچه هنوز به نبوت و ماموریت الهی نیز منصوب نیست، اما در این تفسیر منحرف، زمین و زمان بر او فرمان بردارتر از خداوندند!!! ممکن است این عوام فریبی، که اذهان را بر توسل به دون خداوند دعوت می کند، و پایه ای بر مرده پرستی و دخیل بندی موجود، حتی بر سنگ و درخت است، به مذاق عده ای کوتاه و ظاهر بین خوش آید، لکن کنه آلوده ی این خرافه پراکنی آشکار، اصل قدرت و اختیارخداوند قادر متعال را نشانه گرفته و اجرای اراده الهی را محتاج توسل به دیگری و در گرو صلوات بر پیامبر گرامی اسلام می نمایاند! حال آن که در صریح آیه، اشاره مستقیم از جانب خداوند آمده که ما دریا را برای شما شکافتیم و آل فرعون را در پیش روی شما غرق کردیم. و اگر این تفسیر عتیق را جدی بگیریم پس لازم بود تا آیه چنین ضبط شده باشد که ما دریا را به برکت نام بنده ای که بعدها به نبوت خواهیم گزید، شکافتیم. آیا این ادعای متضاد با آیه قران را می توان تلاشی در جهت توضیح و تفسیر بیش تر قرآن برای مسلمین بدانیم و آیا بنیان نوشتن تفسیر بهانه ای برای جای دادن تلقینات فرقوی در میان آیات هدایت الهی نیست؟  

فرعون خواست که عنان باز کشد، جبرئیل بر مادیانی ودیق نشسته بود، در پیش فرعون آمد. اسب فرعون بوی آن مادیان بیافت و آهنگ به وی داد. فرعون نتوانست که او را باز دارد و شرم داشت که کسی را گفتی مرا نگه دارید، از بهر آن که دعوی خدایی می کرد. همی اسب فرا گذاشت. جبرئیل خطی فرا پیش او داشت. فرعون آن را بدید. بدانست که کار از دست بشد. و آن آن بودی که روزی جبرئیل بر هیات شبانی نزد فرعون آمد و او را پرسید که چه گویی کسی بنده ای دارد، او را نکو می دارد و به ناز می پرورد، یک چندی بر آید، آن بنده بر خداوند بیرون آید و گوید خداوند منم نه او، مکافات او چیست؟ فرعون گفت: مجازات آن بنده آن بود که او را بگیرند و در دریای قلزم افکنند تا هلاک شود. جبرئیل گفت مرا بدین مثال ده. فرعون او را دست خطی از آن خود بداد. آن روز که فرا کنار دریا رسید، آن خط خود را بدید باز شناخت و دل از خود و از جان خود بر گرفت.( همان، ص 70)

عتیق نیشابوری برای پردازش این نمایش فکاهی، جبرئیل را بر مادیانی می نشاند تا هوش و حواس از اسب فرعون برباید و نه به اذن خداوند که به هوس اسب ها، فرعون گرفتار آب دریا شود. فرعون که در این تفسیر حتی به شبانان خط نوشته می دهد و فرعونیت خود را فراموش می کند، در این جا با جبرییل هم سخن است که در قرآن مبارک تنها حامل وحی است و بدین ترتیب عتیق جایگاه فرعون را از ادعاهای شخص او نیز بالاتر می برد، و هنوز باید از دنبال روندگان این گونه تفاسیر پرسید که چنین داستان هایی را عتیق از کجا و با چه منظور ضمیمه ی نص آیات می کند؟

و قد کان فریق منهم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه: ... عنود، انکار ضروری باشد و جهودان را دانستن محمد ضروری نبود که ایشان را غلطی بیفتاد که پنداشتند که آن نبی امی از اسرائیل خواهد بود، چون مصطفی از ولد اسماعیل بود ایشان گفتند:" این نه آن است که ما دانستیم." ( همان، ص 91)

اینک عتیق نیشابوری مشغول دفاع آشکار از رد اسلام و پیامبری رسول خدا به وسیله ی قوم خود و توجیه آن است. می نویسد جهودان اشتباه نکرده اند که پیامبری رسول الله را نپذیرفته اند زیرا پیامبران باید که از سلاله ی انبیاء یهود و از نسل اسحاق باشند و محمد از نسل اسماعیل بود و بدین ترتیب جهودان را در انکار دین و کتاب خدا از نظر استدلالی و ایمانی محق می شمارد، و اصل را نه بر ادراک سخن الهی که استقامت در باورهای قومی خود می گذارد. در حقیقت چنان که اندک اندک آشنا خواهیم شد، مجموعه ی قطور تفسیر عتیق تدارک ردیه ای عقلی و استدلالی بر مندرجات قرآن است و کسانی که لازم بوده است در برابر مجموعه سئوالات منحرف کننده ی این تالیف گروهی یهودیان، استدلال های متقابل مسلمین را عرضه کنند، تنها به سعی جمیل خود، که منبع الهام و مدد آن معلوم است، به انتشار خام و به ظاهر بی طرفانه ی مضمون سخن عتیق بسنده کرده اند تا کار بر عهده ی کسانی قرار گیرد که در این گونه امور موظف حرفه ای نیستند و باید که امیدوار و شکرگزار هدایت های الهی بود. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 1:30


نقد تفسیر سورآبادی (4)

در آغاز از تاخیری چنین طولانی به بهانه دشواری درس و مشق و صرف ساعاتی دراز را به یاد گیری شاگردانه و یاد دهی معلمانه پوزش می خواهم.

ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم من بعد ما تبین لهم الحق فاعفوا و اصفحوا حنی یاتی الله بامره ان الله علی کل شیء قدیر.(بقره، 109)

در این آیه به خصومت و فتنه انگیزی اهل کتاب در میان مسلمین، اشاره مستقیم آمده که به سبب رشکی که نسبت به مسلمانان در دل دارند، می کوشند حتی پس از ایقان در اصالت و صداقت رسالت پیامبر و دین اسلام، پایه های ایمان و اعتقاد مسلمانان را متزلزل کنند. اصطلاح فاعفوا و اصفحوا در آیه بدان معناست که معاندان ناموفق خواهند ماند و حتی قابل گذشتند چرا که امر و اراده خداوند تحقق خواهد یافت و به هیچ روی مفهوم وازدگی و میدان دادن به خرابکاری های مداوم اهل کتاب از آن بر نمی آید لکن حال که کور دلی غرض ورزان اهل کتاب از زبان خداوند دانای اسرار بر مسلمین فاش شده، عتیق نیشابوری که از همین قماش است و هدفی جز اغتشاش اندیشه و خرافه پراکنی در میان مسلمین ندارد، در تفسیر خود ساخته اش، آیه بعدی را به گونه ای به این آیه مربوط می داند که در زیر می آورم:

و اقیموا الصلوه و اتوا الزکوه ... به پای دارید نماز را و بدهید پاکی خواسته را. یعنی با جهودان خصومت مکنید و به نماز و زکات و عبادت خویش مشغول باشید. ( تفسیر سور آبادی، 112)

عتیق از شدت عصبیت، سر از پای نشناخته آن اشاره به اهل کتاب را صرفا به جهودان تعبیر می کند و برای آن که راه را بر مقاومت و ایستادگی نیروی فکری و فرهنگی در برابر شیطنت اهل کتاب و به ویژه جهودان ببندد، مضمون آیه را به جهتی می گرداند که گویا قران کریم، دستور سکوت و انفعال به مسلمین داده و می کوشد افق اندیشه و اقدام مسلمین را، همانند بسیاری از جهود صفتان بعدی، به ادای نماز و عبادت در خلوت محدود می کند. آشفتگی و تناقض این تعبیر نا بخردانه در مقایسه با دستورات انسان ساز قران مبین که همواره بشر را به پویایی و مبارزات اجتماعی و فرهنگی همه جانبه در برابر فتنه گری دشمنان می خواند و مومنان را از زهد گوشه گیرانه و انفعال دینی بر حذر می دارد، پرده دیگری را از هویت قران گریز و اسلام ستیز عتیق بر می دارد. 

و قالت الیهود لیست النصاری علی شیء و قالت النصاری لیست الیهود علی شیء ... چون آن که جهودان و ترسایان گفتند از تبطیل یکدیگر صدق بود، چنان که علی گفت صدقوا و بروا، چرا خدا ایشان را ملامت کرد؟ جواب گوییم ملامت ایشان بدان است که یکدیگر را تبطیل کردند و بر آن حجت ننمودند و این سخن نادانان بود، نه سخن اهل کتاب و اهل علم. (همان، 113)

عتیق نیشابوری، در باب این آیه که باز گوینده اختلاف عقیدتی میان یهود و نصارا است عبارت تایید کننده ای از قول امام علی می آورد که گویا او نیز بی اصل بودن اهل کتاب را تصدیق کرده است. آن گاه می پرسد که تعرض خداوند بر تبطیل متقابل یهود و نصاری از جهت فقدان حجت ابرازی است و بدین ترتیب نه تنها اصل تعرض تذکر داده شده در قرآن را فاقد حجت می گوید بل تاییدیه ی امام علی را نیز نه نشانه ی سخن اهل علم و کتاب که گفته ی نادانانه می داند.

و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات ... یاد کن چون آزمون کرد ابراهیم را خدای او به سخنانی... و گفته اند آن کلمات آن ده چیز بود که بر ابراهیم فریضه بود و بر ما سنت است، پنج در سر و پنج در تن. اما آن چه در سر است: فرق راست داشتن و موی لب بگرفتن و مسواک کردن و آب در دهن و بینی کردن. و آن پنج که در تن است: زیر دست پاک داشتن و ناخن بچیدن و موی زیر ناف باز کردن و ختنه کردن و استنجا کردن به آب. (همان، 119)

هرز گویی عتیق به آن جا می رسد که آیات مربوط به تسلیم ابراهیم در برابر فرامین الهی را نیز به سخره می گیرد، حد و شان آن فرامین را تنزل می دهد و ملاک الهی در سنجش ایمان و اعتقاد ابراهیم و گزینش او به عنوان اسوه و الگوی یکتا پرستی را با شانه زدن و مسواک کردن و موی زائد تراشیدن و آب در دهان گرداندن و ... معاوضه می کند!!! آیا عتیق و هوادارانش می توانند به این پرسش پاسخ دهند که پس آن که به صدق قران، تسلیم امر خداوند، فرزند خود را به مسلخ کشید، او که تن به آتش نمرود سپرد، آن که بت ها را سرنگون کرد و دست در دست فرزند خود بنای کعبه را به امر و احترام خداوند یکتا بر ساخت و از آزمون های صعب دیگر، سربلند و سعادتمند بیرون آمد که بود و این اوامر که عتیق از پیش خود می سازد و هرگز مرجعی در قران ندارد از کجا به او الهام شده است؟ اگر ملاک واقعی محک ایمان اینها بود که عتیق می گوید، مسلمین که بیش از سایرین به پاکیزگی و بهداشت تاکید دارند و توصیه شده اند، از زمره برگزیدگان و به پیروی از سنت ابراهیم نزدیک ترند که قریب به هزار و چهار صد سال پیش و در منطقه جغرافیایی با آب و هوای خشک و خشن بی توجه به دشواری تهیه آب، دست کم به پنج مرتبه شستشوی پیش از نماز دستور دارند. آیا کسانی که مسلمین را به عقب افتادگی و دوری از تمدن متهم می کنند، هرگز اندیشیده اند قرن ها پیش از آن که اهل اروپا و آمریکا با مفهوم حمام و پاکیزگی و طهارت آشنا شوند و برای خارج شدن از آلودگی های روزمره به چنین عادتی خو کنند، مسلمین در زلال نماز و وضو، تن و جان می شستند؟! اقداماتی از این دست که شاید در نظر اول، آن هم با این همه تکرار روزانه نالازم و زیاده بنماید،  نشان از هدفی تعیین شده و برنامه ریزی دقیقی است که به منظور جلوگیری از فساد جسمی و فکری مسلمانان انجام می گیرد. از این گذشته، عتیق در تالیف خود جا به جا داستان ها و روایات جعلی بسیاری شاهد می آورد که هیچ پایه و اساس موجه و پذیرفته شده ندارد، از جمله در باب معجزات پیامبر که بارها در قران تصریح شده هرگز معجزه ای جز قران نداشته و توضیحاتی درباره حوادث ماوراء طبیعی و احوال قبر و قیامت یا پاداش و جزاء شاخدار برخی اعمال و رفتار انسانی که توجه در کنه آن ها، قلابی بودنشان را معلوم می کند و به موقع خویش به مرور آنها خواهم پرداخت. اما عجیب این که همین داستان ها و باورهای تزریقی، که عتیق بر می شمرد، در بطن جامعه اسلامی ریشه دوانیده و زدودن آن ها از حافظه فرهنگی مسلمین، نیازمند عزم و همت فرهیختگان و عوام است.

و قالوا کونوا هودا او نصاری تهتدوا ... و گفتند جهودان باشید یا ترسایان تا راه یابید به حق. سوال: این سخن کدام گروه گفتند جهودان یا ترسایان؟ اگر گویی جهودان، جهودان هرگز نگویند جهود باشید یا ترسا تا راه یابید به حق و ترسایان نگویند جهود باشید تا راه یابید به حق. پس این حکایت از کدام گروه است؟ جواب گوییم معناه جهودان گفتند جهود باشید و ترسایان گفتند ترسا باشید تا راه یابید به حق. خدای تعالی هر دو گروه را جمع کرد در حکایت از ایشان. و گفته اند جهودان و ترسایان این سخن در مقابله مسلمانان گفتند بر مغایظه مسلمانان که: دین حق جهودی و ترسایی است، این مسلمانی باری چیست؟ چنانکه مخالفان ما بر مغایظه ما گویند: مذهب حق مذهب فریقین است، یعنی مذهب ابو حنیفه و شافعی رضی الله عنهما، کرامی باری چیست؟ (همان، 127)

اینک که پای اختلاف میان یهود و نصارا به میان می آید و در اثبات حقانیت خود به جان یکدیگر افتاده اند، عتیق خود را به میان معرکه می اندازد و حتی بی واهمه و احتیاط از آن که تعلق ماهوی او برملا و دستش رو شود، خود را از صف مسلمین بیرون می کشد و وانمود می کند به نظر خداوند نیز دعوای حقانیت تنها میان جهودان و ترسایان موجه است و نه مسلمانان!!! به اعتقاد عتیق، حق با هر طرف که باشد نفعی به مسلمین نمی رسد و سپس در مقدمه ی مثالی که می آورد، گروه مسلمانان را به لفظ مخالفان ما یاد می کند که اسباب حیرت بسیار است زیرا اگر سخن در میان فریقین است و اشاره ی او را به فریقین بدانیم پس یا باید عتیق را به جهت ذکر قید مخالفان ما شیعه و یا به کلی خارج از دین اسلام بپنداریم.  (ادامه دارد)

(پایان جزء اول)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:0


 نقد تفسیر سور آبادی (5)، (جزء دوم)

کما ارسلنا فیکم رسولاً منکم یتلوا علیکم ءایاتنا و یزکیکم و یعلمکم الکتاب و الحکمه ...

در آموزد شما را نامه یعنی قران و شریعت و الحکمه: سخن درست، یعنی تفسیر قران و گفته اند حجت های عقل و گفته اند سنن و احادیث... (تفسیر سور آبادی، ۱۳۷)

عتیق در تفسیر خود همه جا کلمه کتاب را به نامه ترجمه می کند که به نمونه ای از آن در تفسیر آیه بالا برمی خورید او  اهل کتاب را هم معمولا به اهل نامه ترجمه می کند. کلمه نامه، ورق یا لوحه ای نوشته شده را به ذهن متبادر می کند و عتیق می کوشد تلقین کند قران، به صورت نوشته ای بر پیامبر نازل شده که با اساس نزول قران مغایرت دارد و یا پیامبر، قران را به دست و از پیش خود نوشته است حکمت را هم همان تفسیر قرآن می گوید تا از زبان قرآن پرداختن به تفسیر را کوشش در راه کسب حکمت معرفی کند. اینک نمونه ای از حکمتی را که او می گوید، یعنی تفسیرش برقرآن را روبرو داریم و می بینیم که حکمت تفسیر او در مغالطه و مخالفت با همان قرآن و دین اسلام است!!! در عین حال عتیق از قول دیگران و با قید گفته اند احتمال می دهد که منظور از حکمت رجوع به احادیث و سنت و عقل باشد. رجوع به عقل جان مایه اصلی قرآن است که همه جا به صراحت توصیه می شود، اما حدیث گفتن و شنیدن را همان حکمت گرفتن وجه دیگری از زیرکی های عتیق در ایجاد انحراف در برداشت مستقیم و صریح از قرآن فصیح است. بحث در باب احادیث جدید نیست و اکثر اهل تحقیق بر احتمال نفوذ احادیث جعلی، توافق دارند اما تبلیغ حدیث تا درجه ای که منظور خداوند از ذکر کلمه حکمت در قرآن را شنیدن حدیث بدانیم خود ماموریت عتیق را معلوم می کند که سوق دادن ذهن بی غش و شفاف مسلمین به منظورهای پنهان خفته در تفاسیر و احادیث است.

ان الصفا والمروه من شعائر الله فمن حج البیت او اعتمر فلاجناح علیه ان یطوف بهما ... سوال: چون طواف کردن میان صفا و مروه از شعائر کار خداست، چرا گفت فلاجناح علیه ان یطوف بینهما، بعدما که لاجناح در چیزی گویند که در آن خطر بزه بود؟ جواب گوییم یاران رسول می ترسیدند که نبادا که سعی میان صفا و مروه روا نبود، از بهر آن که به بت پرستیدن ماند، چنان که ذکر کردیم. (همان، 141)

اصطلاح فلا جناح علی به معنای ایرادی ندارد است که حتی مکث بدبینانه ی کاربرد آن در این آیه در نهایت پرسنده را به این تصور می رساند که خداوند سعی میان صفا و مروه را به اختیار حج گذار نهاده و اجبار و وجوبی در انجام آن مقرر نکرده است. تکلیف حج خانه ی خدا در قرآن مبارک به خصوص کشاندن صاحبان مکنت به خلوت دیدار خداوند است تا ضمن احساس اجتماع و القاء قدرت تجمع مسلمین از هر نژاد و قوم و ملت که مایه اتحاد و انسجام دنیای اسلام است، با دیدن جلال و خلوص و صفا و سادگی محیط خانه ی خدا از زیاده خواهی و دنیا پرستی و ایجاد فشار به خلق الله در روابط اقتصادی و اجتماعی پرهیز کنند، و خرد آدمی در این وادی سرگشته می ماند که عتیق چه چیز سعی مروه و صفا را به بت پرستی نزدیک دیده و این تولید سئوال و ایجاد شک او بر مبنای ذکر فلاجناح در آیه چه منطقی داشته است؟! ظاهرا این حرفه ی عتیق است که به بهانه تفسیر و ساختن شان نزول، از جمله برای آیه ی بالا و درباره وجه تسمیه صفا و مروه افسانه هایی بتراشد که در وحله نخست نقاب نفاق را از چهره او برمیدارد.

شان نزول این آیت آن بود که یاران رسول در عمره القضا رسول را پرسیدند: چه گویی روا بود ما را سعی کردن میان صفا و مروه؟. از آن که قریش در سعی کردن میان صفا و مروه بت می پرستیدند. و سبب آن بود که وقتی مردی در مکه نامش اساف با زنی نامش نایله در خانه کعبه به هم زنا کردند. خدای تعالی در جای ایشان را سنگ گردانید. اهل مکه ایشان را برداشتند. اساف را بر کوه صفا بنهادند و نایله را بر مروه نهادند تا جهانیان از ایشان عبرت گیرند و بدانند که با خانه خدا بی حرمتی نباید کرد. و آن دو صورت بودند. چون روزگار بر آمد مشرکان عرب پنداشتند که آن دو بت اند، آن را بباید پرستید... اما صفا را صفا گویند لانه جلس علیه آدم اصطفی الله و مروه را مروه گویند لانها جلست علیها امراته حوا. و آن آن بود که آدم از بهشت به دنیا افتاد و از حوا جدا افتاد. چون روزگار بر آمد، آخر حوا را به عرفات بازیافت و او را آنجا باز شناخت. آن را عرفات از بهر آن گویند. آنگاه آدم بر صفا بنشست و حوا بر مروه و با یکدیگر دیدار کردند... (همان، ۱۴۰)

جل الخالق از این همه قدرت ابداع و اختراع در خیال که برای هر اشاره ی قرآن داستان بدون ارتباط درهم ریخته ای می سازد. نخست این که مدرکی نداریم تا اثبات کند کلمه قریش که ذکر آن یک بار در سوره ی کوتاهی در اواخر قرآن آمده است، نام قبیله پیامبر باشد. داستانی که عتیق می سازد ایجاد این گمان بر مبنای هیچ است که سعی میان صفا و مروه، سجده بردن و تجلیل از دو بت زن و مرد زنا کار است که پیکره سنگ شده هر یک را بر بلندی های اطراف نهاده بودند. آیا نباید کسی تاکنون پرسیده باشد که عتیق این همه اطلاعات زمینی و آسمانی درباره ی محیط صفا و مروه و آدم و حوا را از کدام سروش گرفته است و آیا اتصال بی ربط احوال افسانه سان آدم و حوا به آن زن و مرد زنا کار در این گفتار عتیق ماهیتا چه مقصدی را پیموده است؟

ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی... به درستی آن کسان که می بپوشند آن چه فرو فرستادیم ما از هویدایی ها - چون نعت و صفت محمد در تورات - و راه نمودن ایشان را، یعنی حدیث رجم در تورات. (همان، 141)

مجازات رجم به عقوبت زنا و برخی موارد دیگر، مورد تاکید مکرر در تعالیم تورات است که به موجب آن، زن و مرد زنا کار، سنگسار و کشته می شوند. در صریح قران، بسیاری از سخت گیری ها و محدودیت های مضبوط در تورات از دوش مسلمین برداشته شده، چنان چه مثلا در مواردی، بسیاری از محذورات خوراکی لغو شده است. موضع قران در برابر زنا، با نظر تورات متفاوت است. در آیات ابتدایی سوره نور، اثبات وقوع زنا به شهادت چهار شاهد و سوگند چهار و پنج باره ی متهم منوط می شود. در آیات 17 - 15 سوره، خداوند مسلمین را موظف می کند هر گاه نقل و شایعه ای در مورد خبط و زنایی شنیدند، سخن چینی نکنند، خبر را دهان به دهان نگردانند، اظهار بی اطلاعی کنند، دنباله اثبات یا انکار آن را نگیرند تا قضیه فیصله یابد. سخت گرفتن حد اثبات وقوع زنا و قهر و وعده عذاب الهی نسبت به آن ها که بضاعت اثبات تهمت زنا را ندارند نشان است که قران کریم، اهتمامی به سخت گیری نسبت به لغزش های آدمی ندارد زیرا آفریده های خداوند در حال تربیت اند و انتظار عصمت از آنان نباید داشت و به همین سبب خداوند کریم و رحیم و بخشنده، توبه را به لفظ و اقرار هم به دفعات می پذیرد و تجسس در احوال دیگران را نمی پسندد. چنان چه در صورت اثبات وقوع زنا نیز حکم قرآنی آن ایراد یکصد ضربه تازیانه در حضور مسلمین و مارک دار کردن آنان و دستور پرهیز و به انزوا بردن آنان از طریق منع ازدواج و اختلاط با آنان است، اما حکم رجم زنا کار هرگز در قران دستور داده نشده و خوش بختانه اینک در مجامعی، بحث و سئوال بر حذف این عمل است که نادرست، به فرامین قرانی نسبت داده شده و موجب هجمه بی جا نسبت به مسلمین و ایراد توحش به قوانین قرآن است. لکن عتیق به سبب تفکر و تعصب مکتبی خود، رای دیگر گونه می زند، کتمان حق و بینه قران را برابر با اجرا نشدن حکم رجم می گیرد و خاخام منشانه، در کار احیا و اجرای احکام تورات در جامعه اسلامی می کوشد. شگفتا که صاحبان اندیشه امت مسلمان، این اشارات لو دهنده مرام عتیق را  جدی نگرفته اند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:30


نقد تفسیر سور آبادی (۶)

 یا ایها الذین امنوا کتب علیکم الصیام ... و امر به صوم به سه حکم بگشته است: در اول امر بود به روزه عاشورا، آن گه امر آمد به روزه سه روز از هر ماهی، آن گاه امر آمد به روزه ماه رمضان.... (همان، 159)

ملاک ما در تشخیص حلال و حرام و آداب و مناسک اسلامی، قران است و بس و هر چه در ذیل آن آورده شود بی اساس و از اعتبار ساقط است. قران فقط بر پیامبر اکرم و در زمان حیات ایشان نازل می شد و هر آن چه وحی گردیده در قالب قران بوده و خداوند متعال، پیام خصوصی و سری و تکمله و تبصره ای خارج از چهار چوب قران با پیامبر و با هیچ کس دیگر و علی الخصوص با عتیق نداشته که از مسلمین پنهان باشد. در متن قران فقط در آیات 185 - 183 سوره بقره به روزه داری اشاره شده که به ماه مبارک رمضان اختصاص دارد و در مورد روز خاص عاشورا و روزه داری در آن، یا روزه سه روز از هر ماه چیزی نیامده است. باید بدانیم منظور عتیق از روز عاشورا چه بوده. به یقین، عاشورا که او می گوید نمی توانسته همان حادثه مشهور کربلا که بر امام حسین و یارانش گذشته باشد زیرا موضوع منسوب به عاشورا به سال های پس از وفات پیامبر و قطع نزول قران باز می گردد و معنا ندارد که عتیق مدعی چنین روزی بوده باشد و چون چنین سخنی از عاشورا در قران نیست، شاید هم منظور آن عاشورای یهودیان است که با روز گذر بنی اسرائیل از دریای نیل و غرق شدن فرعونیان منطبق می دانند.

فلا رفث و لا فسوق و لا جدال فی الحج ... این هر سه به نصب روا بود و به رفع نیز روا بود و به رفع، رفث و فسوق و نصب جدال خوانند، به معنی نهی و به معنی نفی. سوال:چرا فلا رفث به رفع و نصب روا بود و لاریب فیه جز به نصب نخوانند؟ جواب گوییم لا تبرئه چون مفرده بود به نصب کنند، چنان که لا رجل فی الدار، و چون مکرر بود، رفع و نصب در آن روا بود و آنجا لا ریب فیه مفرده است و این جا مکرر است، از آن است که این جا به رفع و نصب خوانند و آن جا جز به نصب نخوانند. گروهی گفته اند آن جا خود هم روا بود لا ریب فیه خوانی به رفع و تنوین. (همان، 172)

از نشان های غنای لغت عرب آن است که اگر کلامی را به فتح و رفع و کسر خوانی، معانی مختلف دهد، برای مثال کلمه عوج به فتح اول، به معنای کجی در ظاهر است و به کسر اول، معنای کجی و انحراف در معنا، می دهد. اختلاف معنایی از این قبیل در برخی موارد، تاثیر اساسی می گذارد. مثلا اگر درباره کتابی بگویند لیس فی الکتاب عوج. به یک قرائت یعنی در ظاهر کتاب ایرادی نیست و به روایت دیگر یعنی هیچ ناراستی در مفاهیم کتاب نیست. عتیق در غالب موارد از سوی خود، تغییر و تبدیل اعراب لغات و کلمات آیات قران را مجاز می گیرد و سر خود، آیات را با معانی گونه گون ترجمه می کند که اگر فلان کلمه را این گونه بخوانی چنین معنا دهد و به قرائت دیگر چونان معنی شود. صدور مجوز به قرائات چندگانه آیات قران، از سوی عتیق، به نوبه خود ایجاد اختلاف و پراکندگی در میان مطالعه کنندگان و تولید شک در دست نخوردگی قرآن است.

و ذکروا الله فی ایام معدودات ...گفته اند ایام معدودات ایام تشریق است و ایام معلومات، ده روز ذی الحجه. و بر بدل این گفته اندکه ایام معلومات ایام تشریق است و ایام معدودات عشر ذی الحجه. اما کلبی گوید در خواب دیدم که قیامت بر خاسته بودی و زبانیه مرا می بردندی که به دوزخ برند. رسول خدا را دیدمی بر بالایی نشسته. من به وی زینهار خواستمی که: یا رسول الله مردی ام از امت تو، مفسر قران، مرا به دوزخ می برند، زنهار. رسول آواز دادی که: وی را نزد من آرید. مرا پیش او بردند. رسول مرا گفتی: تو تفسیر دانی؟ گفتم: بلی. مرا پرسیدی که: ایام معدودات کدام است و ایام معلومات کدام است؟ من گفتمی: ایام معدودات ایام تشریق است و ایام معلومات عشر ذی الحجه. رسول گفتی: احسنت، نکو گفتی، دست از او بدارید که او بهشتی است نه دوزخی.و گفته اند ... (همان، 175)

این حدیث قیل و قال میان مفسران قران که هنوز نمی توانند به اتفاق آراء، تاریخ معینی مصادف با ایام معدود و معلوم ارائه کنند از تفریحات است. این قماش که خود می دانند گفته هاشان هیچ مدرکی ندارد، سخن یکدیگر را نیز باور نمی کنند و حتی آن خواب جعلی که از زبان مفسر نمایی به نام کلبی روایت می شود باعث نمی شود حساب کار دستشان بیاید و دست از اختلاف بردارند و هنوز ساز خارج از پرده می زنند. الحق که به ترین قسمت رویای کلبی آن است که می گوید جایگاه مفسران قران در جهنم است. هر چند که عتیق می خواهد با نقل این داستان خود ساخته، تفسیر قران را به امضاء رسول اکرم برساند و مفسران را از برگزیدگان و مستحق بهشت خداوند جلوه دهد، آن قیامت موعود را به مسخره بگیرد و بارگاه الهی را بدون عدالت بنمایاند.  بنا بر رویای کلبی، اختیار و تشخیص بهشت یا جهنمی بودن افراد از عهده خداوند مالک یوم الدین خارج است زیرا پیامبر اسلام به جای خداوند، جایگاه ابدی کلبی را تغییر می دهد. کوتاه بینانی که موضوع رویای کلبی را باور کنند بهانه دیگری می یابند تا پیوسته به دون خداوند متوسل باشند. چه بساط غریب و مسخره ای برای مسلمانان چیده اند و سرشان را به چه طعام مرگباری گرم کرده اند این جهودان!

ریشه کلمه قتال که در قران آمده و به معنای ایستادگی و مقاومت  است با کلمه قتل به مفهوم کشتن تفاوت دارد و صورت امری آن ها نیز مختلف است. چنان که هر جا امر به کشتن عده ای باشد، صورت امری اقتلوا می آید و هر گاه به مقاومت عقیدتی و فرهنگی دستور داده شود، صورت امری قاتلوا مصرف می شود. البته مفسران و مترجمان بسیاری برای خونریز جلوه دادن قوانین قران، به عمد کلمه قتل و قتال را به یک مفهوم می گیرند و باقی نیز بی تدبر، دنباله روی و تکرار می کنند. باری، عتیق به سر دستگی همه اسلام ستیزان، روایتی به غایت بی اساس در شان نزول این آیه آورده تا زهر خود را به پیامبر و همراهنش بپاشد. در تعریف عتیق، جبرئیل مامور است تا گرای کاروان های پر مال را به پیامبر دهد تا گردنه گیری کنند و در کمین اموال نه دعوت به اسلام نشینند. چنان که یاران پیامبر را می بینیم که نه دعوت کنندگان به شنیدن آیات قرآن که غارتگرانی قهارند چندان که گذر زمان را فراموش می کنند. این است آن تفسیر سور آبادی معروف که در حوزه و دانشگاه تدریس می شود و مبنای تحقیقات اسلامی و قرانی قرار می گیرد!

قران به تعبیری، فتنه انگیزی را بد تر از قتل می گوید و این مقایسه بد و بد تر، کشتن مردم را به تر و قابل تحمل تر از آشوب گری و فتنه انگیزی میان آن ها می داند. این اشاره عام است و به گروه یا قوم و دسته ای خاص باز نمی گردد لکن عتیق در ادامه قلب معنا و گردش تعبیر که در مورد کلمه قتل و قتال می آورد، این قیاس قرانی را به همان داستان غارت گری یاران پیغمبر مربوط می گیرد تا وانمود کند مشرکان و کافران از فرط زور گیری مسلمین به ستوه آمده و شکایت می کرده اند پس آیه ای از سوی خداوند نازل شده که اتهام مسلمین را ابقا می کند و می گوید بر ایشان ایرادی نیست و غارتگری ایشان به فتنه انگیزی مشرکان در!!!

ترجمه ای که عتیق از کلمه محیض می آورد نمونه کامل پروردگی او در مکتب تورات است زیرا در تورات، قوانین سخت گیرانه ای راجع به عادت ماهیانه زنان و محدودیتهای مربوط به این دوره آمده است:

زن تا هفت روز بعد از عادت ماهانه اش شرعا نجس خواهد بود. در آن مدت هر کس به او دست بزند تا غروب نجس خواهد شد. و او روی هر چیز بخوابد یا بنشیند، آن چیز نجس خواهد بود ...( لاویان، 20 - 19 :15)

طهارت بعد از زایمان: ... تا هفت روز شرعا نجس خواهد بود، همانگونه که به هنگام عادت ماهانه خود نجس است... زن باید مدت سی و سه روز صبر کند تا از خونریزی خود کاملا طاهر گردد. در این مدت او نباید به چیز مقدسی دست بزند یا وارد عبادتگاه شود... ( لاویان، 5 -2 :12)

حکم قران در مورد حیض زنان در ادامه آیه به صراحت آمده که در این مدت که موجب رنجیدگی زنان است با ایشان نزدیکی نکنید. و دیگر کلامی در مورد نخواندن نماز، نگرفتن روزه ، ورود به مساجد و اماکن مقدسه و غیره نیامده است. باز داشتن زنان از اقامه نماز و اعمال دینی در این دوران ریشه و اساسی در قران ندارد و تنها منطبق با فرامین کهنه ی توراتی است. حال آن که آیات الهی صراحت دارد که خداوند برای رفع بسیاری از مضایقه ها و محدودیت ها قرآن را نازل کرده است.

من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیره ...کیست تا به خداوند قرض نیکو دهد تا به چندین برابر به او باز دهد... سوال: نه خدای نهی کرد از ربا، پس چرا خود با بنده ربا می کند که گفت فیضاعفه له؟ جواب گوییم معاملت ربا میان بندگان حرام است، لکن از خدای روا است و میان بنده و خدا رواست... (همان، 209)

این ایراد و پرسش و پاسخ شنگولانه عتیق به راستی که هوش از سر آدمی می رباید و بعید می دانم چشمان کسی از شنیدن آن گرد نشود و از شدت طنز موضوع، ریسه نرود. معلوم است حرمت ربا در قران، ظاهرا چنان کاسبی یهود را کساد کرده است که عتیق را وادار کرده است که به تلافی برای خداوند هم مضمون کوک می کند. عتیق باید بداند که خداوند در قرآن کریم بارها به بازگرداندن هرگونه نیکی به اضعاف وعده داده است.

وقتی به برادر اسرائیلی خود پول، غذا یا هر چیز دیگر قرض می دهید، از او بهره نگیرید. از یک غریبه می توانید بهره بگیرید ولی نه از یک اسرائیلی. (تورات، سفر تثنیه: قوانین گوناگون ۱۹ و ۲۰)

ربا بر مسلمین حرام است پس مسلمانان واقعی هرگز خود را آلوده ربا نمی کنند. به حکم تورات، ربا در میان یهودیان نیز حرام است و ایشان مجازند فقط از غیر یهودیان ربا بگیرند. پس این دستور قران، همانند نهی شرط بندی و موجبات دیگر کلاشی و جایزه پراکنی و از این قبیل که بساط گذار آن ها پیوسته یهودیان بوده اند، یک حکم کاملا ضد منافع یهودیان و در زمره ی ستیزهای بنیانی با آنان است که می خواهد دست ایشان را ببندد. عتیق با این اعتراض، خود را از زمره مسلمین بیرون می کشد و معلوم می کند شدیدا پای بند اصول و احکام تورات است و با این تفسیر می خواهد از خداوند یکتا به خاطر نهی ربا انتقام بگیرد! (ادامه دارد)

(پایان جزء دوم)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 0:1


  تفسیر سور آبادی (7)، (جزء سوم)

تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض منهم من کلم الله و رفع بعضهم درجات و اتینا عیسی بن مریم البینات ... سوال: چرا از میان همه پیغمبران عیسی را به مادر باز خواند؟ جواب گوییم ردا علی النصاری، که ایشان می گفتند عیسی ابن الله. و نیز در حکمت روا نباشد زن خود را بر سر جمع نام بردن، چون احکم الحاکمین چند جای او را در قران به نام بخواند، بباید دانست که مریم نه زن خدا بود. ( همان، 218)

عتیق در تفسیر این آیه و به عنوان ردیه ای بر همسر داری خداوند، استدلال ضعیفی به میان می کشد که چون رسم نیست کسی در جمع نام زن خود بر زبان آورد، و خداوند چند بار به قرآن نام مریم را یرده است، پس تنها به همین دلیل ناموس پرستانه، مریم همسر خداوند نبوده است!!!!! این تفسیر اصل کلی لم یلد و لم یولد را معطل می گذارد و به آن بهانه عامیانه متوسل می شود که در رسم مردان نام زنان را در جمع بیگانگان نمی آورند تا خداوند را نیز دنبال کننده و پیرو سنت های آدمیان بداند و اگر بپذیریم که عتیق در ذات و باور اصلی و نه آنوسی خود، خداوند را صاحب همسر و فرزند می داند، آن گاه به عمق گستاخانه این به اصطلاح تفسیر می رسیم که در نظر اهل کمال نامعلوم نیست.

الله لا اله الا هو الحی القیوم ... سوال: لا اله کفر است یا ایمان؟ اگر کفر است پس خدا نخست به کفر فرمود، آن گه به ایمان. و اگر ایمان است پس همه ملحدان و دهریان و معطلان می گویند لا اله، پس مومن باشند... (همان، 220)

 آیا این تفسیر آیه است یا تدبیر یهودانه؟ و به یاد آوردم که در افواه مردم پیشاپیش نقد این بخش از تفسیر سورآبادی انجام شده و به تمسخر هر مردم فریب بی دینی می گویند: «لا اله» را شنید ولی «الا الله» را نشنید؟!!! به راستی که با همین یک نشانه باید قبول کرد مردم بی ادعا دوست و دشمن دین را از این روشن فکران چاپ و پخش و ستایش کننده ی کتاب تفسیر عتیق بهتر می شناسند.  

و مما اخرجنا لکم من الارض ... و از آنچه بیرون آورده باشیم از بهر شما از زمین، عشر بدهید ... و حد عشر آن است که هر چه از آن از بهر قوت بنهند تا با سال از دانه ها و میوه ها، چون هشتصد من بر آید پنج شتر وار از یک جنس و بر این کس وامی نبود که از آن مال بباید گزارد، ده یک واجب آید که به درویشان دهد و از بهین آن دهند... (همان، 235)

در قران کریم همواره به بخشش مال و اعطای صدقه به خویشان و دوستان و نیازمندان و مساکین و ابن السبیل بدون تعیین مقدار، توصیه شده و هر کس به حد وسع و به اختیار بخشش می کند. در باب غنائم و مال بادآورده هم صرف یک پنجم آن در راه خدا ذکر است، در این جا هم عتیق این قید عشر را از تورات برداشته و اجرای آن را به بهانه ی تفسیر به جامعه مسلمین توصیه می کند.

قانون عشریه: از تمامی محصولتان هر ساله باید یک دهم را کنار بگذارید... در ضمن لاوی های شهرتان را فراموش نکنید چون آن ها مثل شما صاحب ملک و محصول نیستند... در آخر هر سه سال باید عشریه تمام محصولات خود را در شهر جمع کنید... . ( تورات، سفر تثنیه: قانون عشریه)

 و اذ قالت الملاکه یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العلمین ... سوال: می پرسد که مریم از فاطمه و عایشه فاضل تر بود تا گفت علی نساء العلمین؟ جواب گوییم علی نساء العالمین، مراد از آن جهانیان روزگار او بودند و این همچنان است که بنی اسرائیل را گفت و انی فضلتکم علی العالمین ...(همان، 281)

قرآن بدون پرده پوشی، جایگاه و رتبه و مقام آدمیان و حتی پیامبران را با ادله لازم معین کرده و چیزی را به دریافت مفسران وانگذارده است. هرچند که نه تنها مفسران که مترجمان نیز، در پرانتز و پاورقی و کروشه، به تقسیم رتبه ی زمینی و آسمانی میان آدمیان و از قول خداوند مشغول اند که عمل شان از دیدگاه صاحب قرآن پنهان نیست. قصد عتیق از به میان کشیدن محتوای این آیه آن برداشت سوء استفاده گرانه ی او در باب ارجحیت بنی اسرائیل است مطلبی که کسان بسیار دیگری در هرفرصت و با سهل انگاری در برداشت درست از معانی لغات در قرآن، مسلمین را متوجه آن می کنند. حال آن که مثلا در همین آیه ی بالا، در مورد مریم کلمه اصطفی به معنی برگزیدن و انتخاب شدن به کار رفته و لقب پیامبر والا مقام را مصطفی می بینیم، ولی در باره بنی اسرائیل لغت فضل مصرف شده که معانی مختلف دارد از جمله: زیادی مال و افزونی دانایی، که هیچ کدام موجب برتری نیست زیرا که مال و دانش را در هر جهت و زمینه ای می توان به کار برد، چنان که عتیق به کار می برد. در عین حال یادآوری فضل و نعمت بنی اسراییل در قرآن کریم پیوسته به قصد سرزنش آن قوم بوده است که با وجود عنایت الهی در زمین فساد کرده اند. اما یهودیان می خواهند به عناوین و بهانه های مختلف خود را برگزیده خاص خداوند بنمایانند، چنان که عتیق با اغتنام فرصت از یه اصطلاح تفسیر آیه، در این باب کوشیده است. (ادامه دارد)

(پایان جزء سوم)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 7:30


  نقد تفسیر سور آبادی (8)، (جزء چهارم) 

 در باب آیات سوره آل عمران، عتیق بیش از تفسیر قرآن، بر تکرار و تقویت داستان های نخ نما و نادرست در مورد غزوات پیامبر اصرار دارد تا وانمود کند فرهنگ اسلامی به دست مشتی شمشیر کش و قداره بند و با خون ریزی و غارت لاینقطع  صادر شده، و در این راه، همانند شاهد و ناظر تمام وقایع، جزئیات حوادث و گفتگوهای میان مسلمین و پیامبر و منافقان و مشرکان را، که اندک نشانه ای در قرآن ندارد، ضبط کرده، کلام به کلام در تفسیرش باز می گوید. عتیق، آیات قرآن را دستمایه ذوق آزمایی در داستان سرایی و شخصیت سازی خود قرار می دهد و همانند شرح و بسط مفصلی که برای آیه 121 سوره آل عمران آورده، و در چاپ های امروز، یازده صفحه کتاب او را می پوشاند، چنین نوشته است:

خداوند دانا و شنوا بود آن گاه که سحر گاه از خانه و خانواده ات جدا شدی تا مومنین را برای مواجهه، آماده و راهنمایی کنی. آن گاه که دو گروه از شما نزدیک بود میدان خالی کنند، خداوند یاری شان کرد، پس مومنان باید همواره به خدا توکل کنند. به یاد آر که به مومنین گفتی: آیا می خواهید خداوند، سه هزار فرشته به یاری شما بفرستد؟ بگو اگر صبر کنید و راه درست برگزینید مانند آن است که خدا شما را به پنج هزار فرشته یاری کرده باشد. اما خداوند این وعده را برای آرامش دل شما می گوید چرا که یاری، جز از جانب خداوند عزیز و حکیم نیست. (آل عمران، 126 – 121)

بسیاری به بهانه تفسیر و توضیح و بیان شان نزول آیات فوق، بر طبل های جنگ کوفته، گیشه سینماها گشوده اند. حال آن که سرتاسر این آیات تنها یاد آوری نظارت و شهادت خداوند بر دستگیری مومنین به شرط استقامت است تا با اعتماد قلبی، بار وظایف خویش ببرند. چنان که ضمن آیات بالا، به صراحت و اندکی شوخ طبعانه تذکر داده می شود که استقامت و انتخاب راه درست با ارسال پنج هزار فرشته برای یاری برابر است. اما همین تذکر الهی به چنان تصویر سازی زبده ای از صف طولانی فرشتگان شمشیر به دست در جنگی با نام احد کشیده است که در نتیجه ی این نمایش، اسلام را تنها به مدد شمشیر آوران زمین و آسمان موفق شمارد!!!!

و اتوا النساء صدقاتهن نحله فان طبن لکم عن شیء منه نفساً فکلوه هنیاً مریئاً. ... امیر المومنین علی گوید کسی که شفا خواهد علتی را درمی از شمار کاوین به زن باید داد تا زن آن را به وی بخشد، آن گه آن را به انگبین بدهد و به آب باران بیامیزد و بخورد تا او را هنی و مری و شفا و مبارک فراهم آید که خدای تعالی کاوین زنان را که به مردان ببخشد هنی و مری خواند و انگبین را شفا خواند و گفت فیه شفا للناس و آب باران را مبارک خواند و گفت ماء مبارکاً. چون این چهار فراهم آید، راحت بود. (همان، 384 – 383)

آیا این نمایش نامه ی متکی بر فقراتی از علم شیمی و چشم بندی و خرافه بافی که متضمن تمسخر زیرکانه ی تمام باورهای مسلمین و اعتقاد به معجزات عوامانه در نزد امام علی است را سعی عتیق در تفسیر کلام الهی بگیریم؟!! اگر نه، پس آن کسان که خواندن تفسیر سورآبادی را به بهانه ی آشنایی با نثر فارسی ملوس قرن پنجم توصیه می کنند آیا نمی خواهند در ظرف شیر معتقدات اسلامی چنین آب خرافه ببندند؟ این روخوانی بی مغز آیات قران و برانگیختن غبار با نقلی از امام علی، قصد پوشاندن تلالو یک فرمان عنایت و دقت در رفتار با زنان را ندارد؟  این مسخره بازی و نسخه پیچی دور از منطق موجبی نیست که مسلمانان از اصل به فرع متوجه شوند؟! 

... هر زانی که بکر باشد یک سال در زندان باید کرد و صد چوب باید زد و هر زانی که ثیب بود صد چوب بباید زد و سنگسار باید کرد. و حکم بر این می بود تا آن وقت که سوره النور فرو آمد و در آن جا حد بکر پدید کرد که ... سوال: حد همه زانیان از مردان و زنان در قران در این آیت و در سوره نور است و بس و هیچ جای رجم نیست، پس شما از کجا می گویید وجوب رجم؟ جواب گوییم نه هر چه در نص قران نباشد در شریعت نباشد ... (همان، 396 –395)

نقل بالا را به دو علت ذکر کردم. هر چند که نیمه نخست آن، در مورد زنا تکراری است ولی مسئله تازه ای درباره این موضوع تکراری آمده که خوب است بدانیم امثال عتیق اگر دستشان کوتاه شود چنان در آشوب گری خود مداومت می کنند که حتی با دلایل و شرایط من درآوردی، بر لجاج خویش اصرار می کنند. اول آن که عتیق که عمیقاً مقید به تعالیم توراتی است در بیان حد و حکم زنا کاران، شرط بکارت و ثبیت متهم را تعیین می کند و در هر صورت، حکمی جدا می راند. در مکتب یهود، بر شرط بکارت دختران اسرائیلی تاکید و اصرار بیش از حد می شود و مسئله را تا بدان حد جدی می گیرند که اگر کسی یک دوشیزه اسرائیلی را مورد اتهام قرار دهد مستوجب مرگ می شود و هرگاه دامادی در شب زفاف مدعی شود عروسی که به حجله برده، باکره نبوده و ثابت شود دروغ می گوید تا آخر عمر و تحت هیچ شرایطی نمی تواند آن زن را طلاق بدهد و خدا نکند که دختر، ناتو از آب در آید! حال آن که در قران، هرگز و حتی در هنگام تعیین مهر و صداق، شرط و سخنی از باکرگی عروسان نیامده و کلمه بکارا به معنی دوشیزه، فقط یک بار و در آیه 5 سوره تحریم آمده که به زنان پیامبر گوشزد شده اگر بر آزار او ادامه دهند، ایشان را طلاق خواهد داد و زنان نیکوی بکر یا بیوه جایگزین ایشان خواهد کرد. حساسیت عتیق، منشائی جز آموزه های توراتی او ندارد که سعی می کند به ذهن مسلمین دیکته کند، هر چند که دیگر به خصوص یهودیان به این فرمان توراتی وقعی نمی گذارند.

دوم ادعای لو دهنده اوست که معتقد است لازم نیست همه آن چه مسلمانان ملزم به رعایت آن هستند در قران ذکر شده باشد! احتمالا به عقیده عتیق، اگر دستورات در تورات ثبت شده باشد کفایت می کند! در حقیقت، قران کتاب انسان سازی است که اهمیت والایی برای درک و شعور بشر قائل می شود و به هر بهانه، آدمی را به تعقل و خرد ورزی دعوت می کند. انسانی که در مکتب قران پرورده شده و به آموزه های آن معتقد باشد به مرحله ای از شناخت و پختگی اندیشه می رسد که برای رام کردن طبع سرکش، نیازمند چوب تر و امر و نهی دائم نباشد. شیوه ها و مکتب تربیتی قران و تورات به حکم گذر زمان و تفاوت درجه درک و فهم موضوعات فرهنگی و عقلی، اساساً و  کاملا با یکدیگر متفاوت است. در قران دستور است که هر گاه مومنین در امری شک یا جهل داشتند به قران رجوع و با یکدیگر مشورت کنند. بسیاری از حوادث زندگی معمول و جاری و ناقابل روزمره بشر در قران ذکر نشده، اما انسانی که طبق تذکرات قران بار آمده و نیک و بد را تشخیص می دهد خواهد توانست راه را از بیراهه معلوم کند و درست و نادرست را بیابد. عتیق این حقیقت عمده را نادیده می گیرد زیرا عادت کرده کسی بیاید و برای او از روی صفحات تورات بخواند که چهکند و چه نکند، چه بخورد و بیاشامد و برعکس. ذهن او جای ین را ندارد که انسان به لحاظ فرهنگی و به مدد ادیان و دستورات متعالی تر الهی متحول شده، حرف حساب را می فهمد، ایراد بنی اسرائیلی نمی گیرد و در حد فرامین تورات متوقف نمانده است. (ادامه دارد) 

(پایان جزء چهارم) 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 0:0


 نقد تفسیر سور آبادی (9)، (جزء پنجم و ششم) 

افلا یتدبرون القران و لو کان من عند غیر الله لوجد فیه اختلافاً کثیراً ... سوال: چرا گفت و لو کان من عند غیر الله لوجد فیه اختلافا کثیرا، بعد ما که در این قران خود اختلاف بسیار همی یابیم یک جای می گوید یومئذ لا یسال عن ذنبه انس و و لا جان و جای دیگر می گوید فوربک لنسئلهم اجمعین، یک جای می گوید هذا یوم لا ینطقون دیگر جای می گوید عند ربکم تختصمون یک جای می گوید لا تدرکه الابصار و جای دیگر می گوید وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره، این و مانند این اختلاف ها و تناقض ها که در قران است؟... و گفته اند لوجد فیه اختلافا کثیرا جواب آن است که کافران می گفتند که محمد این قران از خود فرا می بافد، خدای گفت در این قران اخبار بسیار است از قرون ماضیه و امم سالفه و احوال دارسه، و محمد علیه السلام مردی بود امی بی تعلم و بی صحبت اهل اخبار، چنان که هیچ کس از علما و اهل اخبار – با عداوت ایشان از وی – بر وی حرفی کذب نتوانستند گرفت. چنین قران با اعتبار احوال مصطفی جز معجزه نبود زیرا که گفت ولو کان من عند غیر الله لوجد فیه اختلافا کثیرا (همان، 448)

ملاحظه کنید زیرکی مخصوص بنی اسرائیل را که بر نفی و نقض قرآن صورت مدافعه از آن را می دهند. نخست با به ریسمان کشیدن کلمات قصاری از قرآن که در وجوه گوناگون صادر شده، آن ها را به عنوان نصی به هم پیوسته، اما متناقض فهرست می کنند، سپس در تعارض با متن آیه که می پرسد: آیا نمی اندیشید اگر قرآن جز فرستاده ای از جانب خدا بود، در آن اختلاف فراوان می یافتید؟ صریحا نتیجه می گیرند و القاء می کنند که اگر وجود تناقض دلیل غیر الهی بودن قرآن می شود، پس بفرمایید و جواب این همه تناقض را بدهید. آیا این تفسیر است یا ردیه ای یهود واره بر آیات قرآن؟!!! در این جا عتیق به صورت پوشیده و زیر لب اضافه می کند که سعی محمد امی در ارائه ی چنین متن درهم ریخته ای جز به معجزه ممکن نیست تا در این نتیجه گیری ظاهرا خیرخواهانه نیز ردیه ی دیگری بر این سخن قرآن بافته باشد که می فرماید در اسلام معجزه عرضه نمی شود.

و بما نقضهم میثاقهم بدان شکستن ایشان عهد ایشان را و کفرهم بایات الله ... و بدان ناگرویدن ایشان به سخنان خدای و نشان های خدای چون دلایل و حجج و هم بدان دلایل که عیسی را بود و هم بدان دلایل که مصطفی (ص) بود چون قران و معجز و انشقاق قمر و حنین جذع و تکلم جدی مشوی و تکلم عجل و انفجار آب از میان انگشتان او و شهادت ذئب و شهادت اشجار و تسبیح حصا به گواهی دادن بر نبوت او و جمله چهل هزار معجزه که مصطفی را بدیدند و هم بنگرویدند ... (همان، 499)

و به دنبال حاصل مبحث بالا است که عتیق این فهرست تازه را به میان می اندازد و چهل هزار معجزه برای پیامبر اسلام بر می شمارد که حتی یکی از آن ها لااقل قرآنی نیست.چه اگر پیامبر گرامی معجزه ای به جز قران کریم داشت حتما در قران تذکر داده می شد و گرچه اشاره مستقیم آیات 118 سوره بقره، 153 نساء، 7 رعد، 27 رعد، 7 فرقان، 50 عنکبوت، که شرح نق زدن کافران بر معجزه نداشتن پیامبر است، اما عتیق و امثال عتیق از شق القمر و سخن گفتن کوه و راه رفتن درخت به سوی پیامبر و غیره سخن می گویند.

و کفی بالله شهیداً ... و خدای گواه بسنده است تو را گر نیز کسی گواهی ندهد. سوال: گواهی خدا و فریشتگان محمد را غیب است، حجت نگردد. چنان که کسی دعوی کند آن گه گوید خدای گواه من است و فریشتگان گواه من اند، این دعوی نه به حجت باشد ... (همان، 510)

این دیگر حتی سفسطه هم نیست یک دعوی حقوقی مدرن است که علیه پیامبر و خداوند و قرآن گشوده می شود. خداوند در آیه می فرماید: «خداوند و نیز فرشتگان شهادت می دهند که آن چه بر تو نازل شده از علم الهی فرستاده می شود». عتیق بر مبنای این که خداوند و فرشتگان حاکم بر احوال غیب اند و برای شهادت حضور شاهد در محضر قاضی ضرورت است، پس شهادت خدا و فرشتگان پایه ی حقوقی ندارد و حاصل این که قرآن نازل شده ای از سوی خدا نیست!!!

و ما اهل لغیر الله به ... و آن چه آواز برداشته باشند بر کشتن آن جز به نام خدای، که بر نام بت کشند یا بر مخلوقی کشند. اما اگر جهود بر نام عزیر کشد یا ترسا بر نام عیسی کشد حلال بود به عموم که خدای گفت و طعام الذین اوتوالکتاب حل لکم. (همان، 521)

آیات سوره مائده، اختصاص عمده به احکام خوراک و آداب دینی ابتدایی مسلمانان دارد. در آیه 3 سوره، گوشت خوک و مرده و آن چه بر نام غیر از خداوند ذبح شده بر مسلمین حرام شده و در عین حال آیه 5 همین سوره، خوراک مسلمانان بر اهل کتاب و برعکس را حلال می شمرد. این اذن هم سفرگی نخستین میان مسلمانان و اهل کتاب، جزء لوازم اولیه ی مراودات برای ارائه ی احکام قرآن و مباحث بعدی ناگزیر میان آنان است تا به صورتی معمول و بدون مزاحمت و محدودیت چنین مجالست و مراوده ی قاعدتا طولانی میسر شود و مخصوص زمانی است که اهل کتاب هنوز به شرک نغلطیده بودند و دم از خداوندی عیسی و عزیر نمی زدند، اما عتیق زیرکانه می خواهد مارک شرک را از معتقدان به فرزند خدا بودن عزیر و عیسی بر دارد و چنین وانمود کند که حلال شمردن خوراک یهود و نصاری، که ذبح را به نام عزیر و مسیح انجام می دهند، حجتی بر قبول قرآن بر فرزند گرفتن خداوند است!!! این نهایت هوشیاری این یهودی ظاهرا مفسر است که خردمندان و صاحب نظران اسلامی از آن غافل مانده اند. و در همین جا بگویم که نگاه گسترده تر به این بحث را در یادداشت های اسلام و شمشیر آقای پورپیرار پیدا می کنید. 

(ادامه دارد) 

 + نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:0


 نقد تفسیر سور آبادی (10) 

 لکل جعلنا منکم شرعه و منهاجا ... سوال: لکل هری را بود پس از این واجب آید تا هر یکی را از ما شریعتی دیگر بود؟ جواب گوییم این خطاب جهودان و ترسایان را است، چنان که ذکر ایشان از پیش مقدم شد، لاجرم هر گروهی را از ایشان شریعتی و راهی است. چون شما که مسلمانانید شریعت بهین و راه هویدا ترین بیافتید. (همان، 572)

آیات 48 – 44 سوره مائده، اشاره مستقیم دارد که بر اهل کتاب، احکامی صادر است، که می بایست بر روال آن عمل کنند. طبق برخی آیات مشابه دیگر قران در این موضوع، گویا کسانی از ایشان با وجود قوانین معلوم، برای کسب تکلیف و حکمیت، نزد پیامبر اسلام می رفته اند. پس خداوند دستور می دهد میان ایشان بر اساس کتاب خودشان داوری کن و تحت تاثیر خواسته های آن ها قرار نگیر. پرسش و پاسخ های عتیق که غالبا خود ساخته است ولی وانمود می کند از سوی دیگران آمده، در حقیقت دامی در راه ذهن های زود باور است تا در این میان آتشی را که می خواهد بر افروزد. در مورد فوق، به نص صریح، خود را از جمع مسلمانان بیرون می کشد و اعتقاد مرا بر غیر مسلمان بودن او تایید می کند. هر چند موارد دیگری که از او نقل و نقد می کنم و دشمنی دیرینه او با مسلمانان و دین و پیامبرشان را ثابت می کند، هیچ ناقض و ناسخی ندارد.  

یا ایها الذین امنوا لا تتخذ الیهود و النصاری اولیاء ای آن کسان که گرویده اند و ای شما که گروندگانید مگیرید جهودان و ترسایان را دوستانی بعضهم اولیاء بعض برخی از ایشان دوستان برخی اند و فرا خورد یکدیگر باشند و من یتولهم منکم فانه منهم و هر که دوستی دارد از شما با ایشان به درستی که او از ایشان است در اعتقاد و در استیجاب عذاب. سوال: اگر کسی قرابت کافر دوست دارد کافر بود تا گفت فانه منهم؟ جواب گوییم این آیت در شان منافقان آمده است که ایشان دوستی داشتندی با کافران لاجرم خود به اعتقاد و ضمیر از ایشان بودند. (همان، 574 –573)

منظور و مخاطب این آیه کاملا معلوم است. فرمان صریح آن، آشکارا مربوط به مرحله ای از رفتار و برخورد قران با اهل کتاب است که اقدام برای ایجاد هم صحبتی و دعوت به هم اندیشی و یکتا پرستی جمعی میان مسلمانان و اهل کتاب، به نتیجه نرسیده و به علت لجاج لجاج اهل کتاب، امیدی به ایمان و اصلاح ایشان نمانده بود. پس خداوند حکیم و عزیز برای اجتناب از فساد اندیشه و عقیده مسلمانان به ایشان دستور می دهد مراوده و اتکا و اختلاط با اهل کتاب که به رای قران، همه از یک قماشند را کنار بگذارند ورنه به سلک ایشان در خواهند آمد و از مغضوبین و گمراهان خواهند شد. اما این که عتیق، روی صحبت آیه را به منافقان و کافران می گیرد، اساسی ندارد و نقض کامل و قلب معنای عمده آیه الهی و ایجاد انحراف در این فرمان الهی است، که دوری از اهل کتاب مشرک شده را تکلیف کرده است.

یا ایها الذین امنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبمهم و یحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله واسع علیم. ... و این آیت در شان ابو بکر صدیق آمد و تدارک وی خلل های اسلام را. و آن آن بود که خدا دانست که پس از مرگ رسول، عرب بیش تر مرتد گردند و کار اسلام به مرگ رسول سست گردد، رسول را و مومنان را وعده داد به انگیختن گروهی از دوستان خود تا اسلام را نصرت کنند و از ملامت کس ناندیشند و و آن بوبکر بود که خلل های اسلام را تدارک کرد، زیرا که به مرگ رسول پشت یاران بشکست و قبایل عرب مرتد شدند، در همه اسلام سه مسجد ماند مسجد مکه، مسجد مدینه و مسجد بحرین، دیگر همه عرب باز ایستادند و زکات را انکار کردند... (همان، 576 و 575)

به عمد، متن آیه را تمام آوردم تا معنای کامل آن روشن باشد. این آیه صریح و بی تعارف، همه مومنین را خطاب می گیرد که اگر هر کدام یا تمام مومنان از اسلام روی بگردانند و کافر شوند، دین خدا باقی خواهد ماند و خداوند گروه به تر و صالح تری به جای ایشان خواهد آورد که شایسته تسلیم و اجرای فرامین الهی باشند. اما مفسران و مترجمان این آیه را دستاویز فرقه بازی و قوم گرایی خود قرار داده اند. عده ای آن گروه برتر را مسلمانان ایرانی از تبار شخصیت ساختگی و یار ظاهرا همیشگی رسول اکرم و حتی شریک او در دریافت وحی!!! یعنی سلمان فارسی می گویند، برخی شیعیان امام علی را مخاطب می گیرند و اینک عتیق نیشابوری، پای ابوبکر را به میان می کشد. حال آن که هیچ یک از این انحصار گرایی ها درست نیست. تصویری که عتیق از جامعه مسلمان پس از مرگ پیامبر ترسیم می کند به قدری مشوش و در هم ریخته است که گویی به محض آن که نبی گرامی چشم از دنیا بست، عرب، اسلام و قران را به سویی نهاده و راه دشمنی با یکدیگر را پیش گرفته اند، پتک و تبر برداشته، مسجد و منبرها ویران کرده و بنیان اسلام برانداخته اند! آیا می توان باور کرد آن کلام اعجاب آور آسمانی به مرگ واسطه وحی، تاثیر و نفوذ خود را از جان آدمیان برداشته باشد و آیا همان داستان های فتوح خون ریزانه ای را که امثال عتیق ساخته اند، درست بگیریم، چنین ادعاهایی را به ریشخند نمی گیرد که نیازمند اتحاد و استحکام و اقتدار مسلمین نخستین بوده است؟! چنین صحنه پردازی های بی اساس و مهلک و مضحک تاریخی، جز بیان رویای دست نیافته عتیق و دوستانش نیست و جز عقده ی دیرینه آن ها را نمی گشایدکه کاش این دین جهان شمول در نطفه خفه می شد؟!!

ما مسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل ... نیست عیسی پسر مریم مگر پیغامبری به درستی که گذشت پیش از وی رسولان. اگر برای آن را که معجزات بود او را خدا بایست گفت، پیغامبران گذشته را هم معجزات بود پس واجب آید که ایشان نیز خدا باشند و گر نه عیسی از ایشان عجیب تر نیست. سوال: ما در چنین موضع، تاکید جحد فایده دهد، پس از این جا واجب آید تا بشر نبود و مردم نبود و بنده نبود، جز رسول نبود... (همان، 595)

ضمن این آیه از سوره مائده و چند آیه قبل، خداوند به صراحت کسانی که عیسی را خدا می پندارند، مشرک می شمارد و در رد الوهیت آن ها، نمونه رفتار و کردار زمینی عیسی و مریم را شاهد می آورد که مانند سایرین، تغذیه می کنند و راه می روند و هیچ محلی برای اصرار بر شرک باقی نمی گذارد. اما از ترجمه ای که عتیق از آیه بالا می آورد و برجسته کرده ام، نه تنها برائت خداوند از شراکت عیسی مستفاد نمی گردد بل پیامبران دیگری که به اذن خداوند صاحب معجزه بوده اند نیز به دسته شریکان و همتایان و رقیبان خدا اضافه می شوند. ارجاع به دلایل بی پایه و بازی با لغات و کلمات، برای آن است که عتیق به هیچ روی نمی خواهد زیر بار پذیرش اصل یگانگی خداوند برود تا آن جا که صفات و الزامات خداوندی را تخفیف می دهد و به ارائه معجزه ای کوچک یا بزرگ اکتفا می کند. (ادامه دارد)

 (پایان جزء ششم)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:0


  نقد تفسیر سور آبادی (11)، (جزء هفتم و هشتم) 

و ما لنا لا نومن بالله و ما جاء نا من الحق: و چه بوده است ما را که نگرویم به خدا و بدانچه آمد به ما از حق، یعنی کتاب و رسول و نطمع ان یدخلنا ربنا مع القوم الصالحین و اومید می داریم که در آرد ما را خدای ما با گروه شایستگان در بهشت. درین آیت حجت است بر آن که ایمان قول است اقرار مجرد و آن آن است که خدای تعالی عمل یاد کرد چون بکا، گفت اعینهم تقیض من الدمع و معرفت یاد کرد، گفت مما عرفوا من الحق و قول یاد کرد ، گفت یقولون ربنا امنا و اخلاص یاد کرد، گفت و نطمع ان یدخلنا ربنا مع القوم الصالحین، آن گه ثواب مومنان بر قول مجرد یاد کرد، گفت فاثابهم الله بما قالوا جنات: بهشتها پاداش دهد ایشان را خدای بدانچه گفتند. (همان، 599)  

در این چهار آیه ی مشهور سوره ی مائده، یعنی آیات ۸۲ و ۸۳ و ۸۴ و ۸۵، که در آیه ی نخست آن، یکی از تلخ ترین خطاب های خوار کننده ی قرآن نسبت به یهودیان مندرج است و خداوند آنان را دشمن ترین مردم نسبت به ایمان آورندگان به اسلام می خواند و سپس برخی از رهبران دینی نصاری را صاحب خرد و حقیقت پسند می شمارد که در مواجهه با دعوت قرآن بدون مجادله و با رقت قلب نزد پروردگار اقرار به رسالت پیامبر و قبول دعوت قرآن می کنند و خداوند نیز به پاداش، آنان را به دخول در بهشت جاودان وعده می دهد. عتیق با باریک بینی بنی اسرائیلانه و معلوم است که با لجاجی تهی دستانه معترض است که ایمان با مجرد اقرار برقرار می شود، چنان که پاداش آن نیز با وعده ی مجرد داده می شود، پس آن ضمائم نمایشی میان ایمان مجرد و پاداش مجرد، چون گریستن و معرفت داشتن و بر زبان آوردن و خلوص داشتن دیگر چه صیغه ای است؟ امان از این به اصطلاح مفسر قرآن که هیچ فرصتی را برای ایجاد وسوسه در قلب خواننده ی کتاب خدا از دست نمی دهد.    

و من اظلم ممن افتری علی الله کذبا او قال اوحی الی و لم یوح الیه شیء و من قال سانزل مثل ما انزل الله ... او عبدالله بن سعد بن سرح بود که گاه گاه چون کاتب وحی مصطفی حاضر نبودی رسول او را فرمودی نبشتن وحی. وی علیم و حکیم را غفور و رحیم نبشتی و غفور و رحیم را سمیع و بصیر نبشتی. رسول وی را ادب نکردی زانکه در آن محالی نبودی. تا روزی رسول علیه السلام آن آیت که و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طین بر وی املا می کرد، وی می نبشت چون فازانجا رسید که ثم انشاناه خلقا آخر، بر زفان عبدلله بن سعد برفت که فتبارک الله احسن الخالقین. پیغمبر گفت: اکتب هذا انزل. وی قلم و کاغذ از دست بنهاد و گفت: سانزل مثل ما انزل الله، گر وحی این است که محمد می خواند من نیز وحی می گزارم. در دین به شک شد و از اسلام مرتد گشت... (همان، 686)

هر کس این داستان ساختگی درباره آدمی ساختگی تر با نام عبدلله سعد را بپذیرد، که عتیق بر مبنای خیال خود تقریر می کند، بلافاصله در اصل نزول و آسمانی بودن قرآن همانند همان عبدالله بن سعد، دچار تردید می شود، زیرا اگر پذیرفتیم که کلامی از کتاب خدا از ذهن انسانی برخاسته و بیرون تراویده، آن گاه تسری آن به سراسر وحی نیز آسان می شود. عجیب است که باز گویی این داستان عتیق ساخته را می توان به عنوان یک واقعیت رخ داده در مسائل صدر اسلام از زبان های بسیار و حتی از منابر شنید، اما هیچ کس علیه این به اصطلاح مفسر قرآن و کتاب مغرضانه اش طغیان نکرده است که سازنده ی چنین داستان آشکارا نادرستی را به چه سبب باید مفسر قرآن شناخت و چرا کتاب سراسر شبهه سازش را با کیفیتی وسوسه انگیز چاپ می کنند؟!! پاسخ جز این نیست که مجموعه ای بسیار منسجم در کار ایجاد تردید در متن قرآن اند و هر یک وظیفه ی خویش به پیش می برد.  

قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم بگو ای محمد کافران مکه را که بیایید تا بر شما بخوانم آن چه حرام کرده است خدای شما بر شما و آن آن است که الا تشرکوا به شیئاً: هنباز میارید با خدای چیزی. سوال: چون گفت بیایید تا بر شما خوانم آن چه بر شما حرام کرده است چرا گفت الا تشرکوا به شیئا، پس حرام کرده اند بر ما هنباز نا آوردن با خدا، لابل که هنباز آوردن با خدای حرام است، پس چرا نگفت حرم ربکم علیکم ان تشرکوا به تا سخن حکمی بودی؟ جواب گفته اند این لا زایده است معناه: حرم ربکم علیکم ان تشرکوا به شیئا... (همان،721)

آیات 136 تا 152 سوره انعام در تذکر و تکرار دستورات خداوند بر مشرکین یهود و نصاری است که احکام خداوند را به سویی نهاده به رای خود حکم می کرده اند. آیه به ایشان تذکر می دهد که ایرادها و احکام از پیش خود ساخته ایشان مورد پسند خدا نیست و می بایست در جای سخت گیری در خوراک و قتل فرزند و پرداختن به مسائل بی هوده، دست از شریک آوردن برای خدا بکشند، به والدین احسان کنند، در ظاهر و باطن مرتکب خطا نشوند و مال و اموال دیگران را به ناحق نخورند. عتیق ضمن برگرداندن خطاب آیه از اهل کتاب به کفار مکه، تذکر به ترک شرک در این آیه را ضمن شعبده بازی با کلمات و از روی تمسخر، به دعوت به شرک در قرآن کریم تبلیغ و تبدیل می کند. اگر ادعای او درباره فعل امر منفی لاتشرکوا بپذیریم همان ایراد درباره ی رفتار با پدر و مادر پیش می آید که لابد نیکی به والدین هم حرام است و نکشتن فرزندان نیز جایز نیست!!! چنین اشکالاتی غالبا در نصب علائم وقف پدیدار می شود که نمی دانم چرا غالبا به سود تفسیر عتیق صورت گرفته است. مثلا در این آیه پس از کلمه علیکم، وقف گذارده اند و به اصطلاح زبان شناسان، در گروه بندی کلمات دخالت و قلب معنا کرده اند. اما در واقع، مکث و وقف معنایی می بایست بعد از ربکم قرار بگیرد و علیکم از آن جدا شود. علیکم به جای آن که بر کلمه ربکم اضافه شده باشد، تاکید بر وجوب امر است. و معنای درست آیه چنین است:

بگو بیایید تا مرور کنم آنچه خداوند حرام کرده است. بر شماست که به او شرک نورزید، به پدر و مادر نیکی کنید و اولادتان را نکشید...

در مورد قتل اولاد هم، مطلب بسیار است که بررسی آن در حوصله و موضوع این بحث نیست و به فرصتی مناسب، در این باره که قتل اولاد نه در میان قبایل عرب بل در نزد یهودیان رواج داشته است یادداشتی بر مبنای هدایت های قرآن پاک خواهم گذارد. (ادامه دارد)

(پایان جزء هشتم)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:0


    نقد تفسیر سورآبادی (12)

و اتخذ قوم موسی من بعده من حلیهم عجلاً جسداً له خوار الم یرون انه لا یکلمهم و لا یهدیهم سبیلاً ... ای نمی دیدند که آن گوساله با ایشان سخن نمی گفت و آن که سخن نتواند گفت خدایی را نشاید. درین آیت ما را حجت است بر آن که خدای تعالی قادر است بر تکلیم و تکلم، اگر قادر نبودی بر تکلیم و تکلم خدایی را نشایستی. و گفته اند لا یکلمهم، ای: لا یجیبهم ، چون ایشان را همی پاسخ نکرد خدایی را نشایست. ما را در این اومید است به اجابت، خدای دعای بنده را اجابت کند که اگر نکردی خدایی را نشایستی. (همان،807)

آن گاه که خداوند قهار، گوساله پرستی بنی اسرائیل را پس از ابلاغ کلام الهی، مایه رسوایی ابدی ایشان می گوید، انتقام کشی اسرائیلی عتیق بار دیگر سر بلند می کند و به تلافی، مقام و مدرک خداوندی را منوط به اجابت دعای بندگان و قدرت تکلم می شمارد و می گوید اگر عدم اجابت دعای بنی اسراییل توسط تندیس گوساله، او را شایسته ی مقام خدایی نکرد، پس اگر خداوند نیز دعای بنده ای را بی پاسخ گذارد اعتبار خدایی اش ابطال می شود!!!

ان الذین تدعون من دون الله عباد امثالکم به درستی که آن کسان که می خدای خوانند ایشان را چون بتان و جز ایشان همه بندگان اند و مانندگان شما در مخلوقی و عاجزی از نفع و ضر فادعوهم فلیستجیبوا لکم ان کنتم صادقین بخوانید ایشان را تا پاسخ کنند شما را گر هستید راست گویان در دعویی خدایی ایشان. الهم ارجل یمشون بها: ای هست ایشان را پایهای که بروند بدان ام لهم اید یبطشون بها: یا هست ایشان را دست هایی که بگیرند بدان ام لهم اعین یبصرون بها:  یا هست ایشان را چشم هایی که ببینند بدان ام لهم اذان یسمعون بها: یا هست ایشان را گوش هایی که بشنوند بدان. سوال: اگر بتان را عیب آمد به نفی این اعضا پس واجب آید تا خدای را این اعضا بود و گرنه این عیب با وی گردد... (همان، 848 – 847 )

در این جا عتیق به سیمای پشتیبان بتان و بت پرستان در آمده و برابر معمول برای یکتا پرستان لغز می خواند و به آن مستان که خود می شناسد، سرود می آموزد و می گوید اگر نداشتن دست و پا و چشم و گوش در نزد بتان علامت عجز و عیب است که در آیه ۱۹۵ سوره اعراف به آن اشاره شده، پس در این قصور و عیوب با خدای نادیده برابرند. این مطایبات به سادگی کلاس آموزش تشکیک از سوی گروه خاخام هایی است که به نام عتیق در کار یاد دادن ایراد گیری از قرآن و رد یکتا پرستی به مرددین اند و لاغیر.

و اذا قری القران فاستمعوا له و انصتوا و چون برخوانند قران را در نماز فرا نیوشید آن را و خاموش باشید لعلکم ترحمون تا فراخورد آن آن بود که بر شما رحمت کنند. دو امر است در این آیت یکی به استماع چون امام بلند خواند و دیگر به انصات چون امام نرم خواند، هر که این دو امر را کار بندد سزاوار رحمت گردد... سوال: چون ظاهر قران است که و اذی قری القران فاستمعوا له و انصتوا مطلقاً، چرا شما آن را بر نماز حمل کنید نه به ظاهر روید؟ جواب گوییم زیرا که اجماع است امت را بر آنکه هر جای که قران خوانند واجب نیست خاموش بودن ... (همان،851)

اجازه دهید خلاصه بگویم که آیه با قید موکد فاستمعوا فرمان خداوندی در تمرکز هوش و گوش بر آیات قرآن است، آن گاه که خوانده می شود و ذکری در موقع ادای آن در نماز نیست. عتیق قرائت قرآن را در آیه به صحنه ی نماز منحصر می کند و با چیدن صغرا و کبری از صریح آیه و با مراجعه به اجماعی دروغین نتیجه می گیرد که هنگام قرائت قرآن نباید خموش بود!!! آیا لجاج و خلاف سپری علیه آیات قرآن را می بینید؟ و چون فرصت است بگویم که آن چه در رسمی ترین مجالس قرائت قرآن مسلمین می گذرد، همان است که عتیق توصیه می کند: تمام حواس مستمعین بر فنون قرائت و قدرت حبس هوا در ریه های قاری است که چه طولی از آیات را به یک نفس می خواند و صیحه ی نهایی را برای هنر نمایی قاری، به نسبت ادای غلت صدا و یا طول لغات و کلام از گلو بیرون می دهند و متن قرآن ظاهرا ابزاری است برای این بازی هنرمندانه ی صوت و نفس!!! از تمرکز و سکوت و خلوص در برداشت از آیات در این میان چندان خبری نیست و جماعت، به جای تمرکز، لااقل در ایران، عمده تر در کار هلهله و غریواند و مشغول به تشویق  قاری خوش تکنیک قرآن!!! 

یسئلونک عن الانفال می پرسند تو را یا محمد از غنیمت های کافران که آن که راست ... و این سوره در حدیث بدر آمده است و معانی این سوره معلوم نگردد به تفصیل تا قصه بدر به تمامی بندانی. (همان، 856)

نخست بگویم ترجمه انفال به غنیمت کافران از اساس نادرست است. اصولا وارد کردن نا به جای کلماتی با عنوان غنایم جنگی از سعی اسلام ستیزان در خونریز جلوه دادن اسلام و مسلمین ریشه می گیرد. کلمه انفال جمع مکسر کلمه نفله و به معنی مال بی صاحب است و معنای اصیل آن با آن معنای دروغین و مغرضانه که به آن نسبت می دهند تفاوت دارد. این همه داستان پردازی درباره ی غنایم جنگی و غزوات پیامبر که همگی قصد توهین و تحقیر دین اسلام را دارد به عنوان شان نزول این آیات تلقی می شود!!!  عتیق فهم آیات سوره را به دانستن داستان بدر حواله می دهد و هر چند قصد من آن است که تنها به حواشی مستقیماً مربوط به آیات بپردازم و بررسی جعلیات و احادیث و روایات موضوع این یادداشت ها را در نظر ندارم، اما لازم می بینم برای روشن شدن مطلب، گوشه هایی گزیده از مقدمات فهم سوره انفال را باز گویم:

قصه بدر: نخست سال از هجرت میان رسول و کافران حرب نبود دیگر سال، هژدهم روز از ماه رمضان جبرئیل علیه السلام خبر آورد رسول را علیه السلام که کاروان قریش می آید از شام با هزار اشتر بار و هفتاد سوار با ایشان ... زنی را دید وی را پرسید که از کاروان قریش چه خبر داری؟ ... زن گفت من تا بندانم که شما که اید خبر کاروان شما را بنگویم، ترسم که شما از قوم محمد باشید و قصد بد دارید به کاروان قریش. ... چندان بود که پای در حجر اسماعیل نهادم آواز ضمضم غفاری شنیدم که به کنار مکه رسیده بود گوش شتر بریده و رحل باشگونه کرده و جامه بدریده و هر چند آوازش بود بر آورده بانگ می کرد که یا معشر قریش المستغاث المستغاث کاروان و مال های خویش دریاوید که محمد پیش آمد. ... چون ایشان از مکه برفتند جبرئیل نزدیک رسول آمد آن جا که بود نزدیکبه بدر، وی را خبر کرد که کاروان از دست بشد و لشکر قریش آمد، دل بر حرب بنه به بدر تا خدا شما را نصرت کند. ... رسول نگه کرد جبرئیل را دید از هوا فرود آمد بر نر اسبی از اسبان بهشت نام او حیزوم، و گرد بر روی وی و دندان وی نشسته، همی رسول او را گفت چرا دیر آمدی؟ گفت زیرا که همی موکب آراستم در آسمان نصرت مومنان را، اینک مدد فریشتگان در راه است، شما مردی کنید. ... (همان، 872 – 856)

می بینید که به عقیده عتیق، پیامبر و گروهش به راه زنی و گردنه گیری شهره بوده اند و در این راه از مدد خداوند و گرا دهی جبرئیل سود می برده اند که سراسیمه و دست و روی نشسته و مسواک نزده در آسمان ها دوره افتاده و سپاه غارتگر تدارک می بیند! و بار دیگر بپرسم آقایان در حوزه و دانشگاه چه می کنند و آیا به تر نیست در جای نخ تسبیح فرسودن و قالب مهر به جبین زدن یا ژست روشنفکری گرفتن، دست به کار تصفیه این اباطیل واضح زنند که از زبان هر معلوم و مجهول الاحوالی در باب قرآن و امور صدر اسلام می شنویم.  

و اذ تتلی علیهم ایاتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء یقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین و چون بر خوانند بر ایشان آیت های ما را گویند به درستی که ما بشنیدیم، گر خواهیم ما بگوییم مانند این قران نیست این قران مگر افسانه ها پیشینگان. و آن نضر حارث گفتی که با رسول خدای همی برابری کردی. بعضی قصه های رستم و اسفندیار بیاموخته بود و نبشته و با مکه آمد، هر جا که رسول بیستادی به دعوت خلق وی در برابر بیستادی و قومی را فراهم کردی و از آن ترهات خواندی، گفتی: گر محمد رسول خداست من نیز رسول خدایم، گر وی کتاب دارد من نیز کتاب دارم ... (همان، 886)

در این قسمت، با شخصی مجهول الهویه آشنا می شویم که گویا با پیامبر برابری می کرده و در پیغامبری با وی پهلو می زده و در ارائه حجت دعوی خود، شاهنامه به دست به داستان های رستم و سهراب و اسفندیار استناد می کرده است. صحنه ای بس موهن و مضحک در برابر چشمان آدمی متصور می شود. حال که تکلیف شاهنامه و تازه ساز بودن آن معلوم شده این پرسش مطرح می شود که این کتاب دست پخت دوره صفویه، چگونه به دست کذابی به دوران حیات پیغمبر و طلوع اسلام رسیده و یا این عتیق نیشابوری که ادعا می شود در قرن پنجم تفسیر نوشته از کجا رستم و اسفندیار متولد دوران صفویه را می شناخته؟ این شاهد آشکار و گاف بزرگ عتیق در کنار باقی موارد که ان شاء الله در پایان یادداشت ها خواهم نوشت و حسن ختام تفسیر عتیق، نو ساز بودن تفسیر جعلی او را نیز اثبات خواهم کرد. (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 23:0  


 نقد تفسیر سورآبادی (13)

و اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه ... و بدانید که آنچه شما غنیمت گیرید از چیزی به درستی که خدای راست پنج یک آن ... ابن عباس گوید رسول علیه السلام در حال حیات خویش خمس غنایم کافران را شش قسمت کردی ... بو حنیفه گوید سواری را دو سهم و پیاده ای را یک سهم و ما گوییم سواری را که اسبش تازی بود سه سهم و گر اسبش نه تازی بود دو سهم و پیاده را یک سهم زیرا که پیغامبر علیه السلام در روز فتح خیبر چنین گفت و چنین قسمت کرد... (همان، 891 و 890)

این جا هم در ترجمه آیه ۴۱ سوره انفال، علاقمندان بستن آرایه جنگ و غارت به مسلمین، معنای مورد نظر خود را به این لغت، که جمع مکسر غنیمه است، بخشیده، آن را مالی گفته اند که از کشتگان و گریزندگان و شکست خوردگان جنگ به دست یاران غداره بند پیامبر رسیده و خداوند را هم در تقسیم آن شریک گرفته اند. فقط مختصر دانایی در لغت عرب معلوم می کند که غنیمه مالی است که «بی زحمت و غیر منتظره» نصیب شده باشد و معنای رایج کنونی با آن ملازمتی ندارد، چرا که جنگ زحمت است و اگر پیامبر و یاران اش، چنان که می گویند، به طمع و هدف غارت، جنگ به راه می انداخته اند، پس مال غیر منتظره نیست!!! به واقع غنیمه کسب حاصل غیر متعارف در زراعت و تجارت و حتی اصابت فرصت ناگهانی و یافتن مالی باد آورده به هر صورت ممکن است. آیه یاد آوری الهی است که کسب چنین مالی یابنده را به صرف خمس آن در راه خداوند مکلف می کند، که پیداست مناسبت و قرابت و ربطی به میدان جنگ ندارد. عتیق به عنوان متقدم موهومی در سپردن شمشیر و سپر به دست مسلمین، به بهانه ی این اشاره قرآنی هم، پیامبر را تیغ به دست روانه میدان جنگ خیبر می کند و مانند ناظری سخت گیر از نحوه تقسیم غنائم صورت بر می دارد و چنان پیامبر متعصب و نژاد پرستی می سازد که حتی عرب بودن و نبودن اسبی را هم در مقدار تقسیم غنائم دخیل می گوید!!! راستی که خردمند، گاه از این همه ریز بینی و پر کاری کنیسه در بستن هر نوع تهمتی به رسول خدا و دین اسلام و متن قرآن و گروه مومنین، به بهانه تفسیر کتاب امین و سلیس خداوند دچار حیرت می شود و بر بیکارگی کسانی، در سهل انگاری و ندادن پاسخ بر این همه یاوه بافی افسوس می خورد و کاش کار با طفره از پاسخ تمام بود و لااقل با تکرار چنین افسانه های بی ارزشی، از جمله بر منابر، در گستردگی و تبلیغ آن نمی کوشیدند.  

یا ایها النبی حسبک الله و من اتبعک من المومنین ... گفته اند این آیت به مکه آمد در اسلام عمر آن روز که وی مسلمان شد و به حاجبی در پیش رسول از در کعبه در شد و آن بتان را گفت: ای بتان، گر دین محمد حق است همه او را سجود کنید. همه او را به سجود افتادند. این آیت فرود آمد... سوال: چون گفت حسبک الله چرا چیز دیگر با خود قرین کرد گفت و من اتبعک من المومنین، نه همی به ذکر الله بسنده کرد چنانکه دیگر جای گفت و کفی بالله حسیباً؟ (همان، 901)   

بدین ترتیب بتان نه چنان که قرآن قویم، اجسام بی جان و خاصیت و دست ساز انسان، که صاحب خردانی حرف شنو و مسلمان می شوند که دعوت عمر را لبیک می گویند و بر حقانیت دین و رسالت پیامبر به سجده می افتند!!! و آن بازی با کلام خداوند نیز که عتیق در دنبال می آورد برای ایجاد این توهم است که خداوند، کفایت خود و مومنان را به پیامبر وعده داده در حالی که آیه، کفایت خداوند برای پیامبر و عطف به پیامبر، برای مومنانی که از او تبعیت می کنند را بسنده می گوید!

محمد هیصم گفتی رحمه الله آن اشارت که ابوبکر صدیق کرد به فدا اساری –هر چند که خطا بود- بر امت چنان مبارک آمد که تا به قیامت همه مومنان بر خوان بوبکر بماندند، چرا؟ زیرا که اگر مصطفی آن روز بر اشارت عمر برفتی بر آن که هر جا که بر کافران دست یافتندی همی کشتندی تا همه را نیست کردندی نسل اسلاف ما منقطع گشتی که شهرها را از پس آن فتح کردند، چون همه را بکشتندی ما نبودیمی، زیرا که ما از نسل ایشانیم. پس پدید آمد که همه مومنان تا به قیامت بر خوان بوبکر صدیق اند بدان یک اشارت که آن روز بوبکر بکرد. مردی که خطای وی بر امت چندان مبارک آمد بنگر که وی را نزد خدا چند قدر بود... (همان 904)

این اشاره به افسانه ی دیگری است که خود ساخته و خود بر آن تفسیر نگاشته اند، درباره اسیران جنگ بدرکه گویا مسلمانان، کافرانی را به اسارت گرفته و در باب زنده نگه داشتن یا کشتن آن ها میان پیامبر و عمر و ابوبکر مشورتی افتاده است. در این جا و ظاهرا هیچ مسلمانی و از جمله پیامبر آیات قرآن در توصیه به حفظ حرمت و حقوق اسیر را به یاد ندارد و امور را بر رای و میل شخصی می گذرانند تا سرانجام آیه رحمت بر اسیران از سوی ابوبکر صادر شود و فرصتی فراهم شود که عتیق با وقاحت تمام خود را رسما و علنا از تیره ی کافران بگوید و اعلام کند که اگر آن روز پیامبر خدا به رای عمر اسیران را تماما گردن زده بود، پس نسل او مقطوع و منقطع بودی! شگفت و حاشا که ناشران اباطیل عتیق در مجالس و منبرها چنین گراهای او در تمایلات اش را ندیده باشند!  

اجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن امن بالله و الیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله: ای کردید – یعنی برابر کردید- آب دادن به حاجیان و آبادان کردن مسجد شکهمند را با ایمان آن کس که بگروید به خدای و به روز واپسین و کوشش کرد در راه خدا، یعنی در نصرت دین خدای. این آیت در شان علی و عباس و عثمان شیبی آمد که ایشان به هم مفاخرت می کردند. عباس گفت: من بهم زیرا که سقایه الحاج مرا است. شیبی گفت من بهم که خانه کعبه من دارم. علی گفت: من بهم، لانی آمنت بالله و ضربت خراطیمکم حتی قدتکم الی الاسلام کرهاً. ایشان به رسول گله کردند از علی که وی ما را مجاهره السو کرد. خدای تعالی این آیت را بفرستاد که اجعلتم سقایه الحاج ... (همان 916 و 915)

عتیق گویی به کمین قرآن نشسته است تا کلام و اشارتی را بدزدد و بردارد و برای ایجاد تفرقه میان مسلمین به کار زند، چنان که بر حکم کلی این آیه سوره توبه، که نام شخص در آن مفقود است را به جدال و جنگی بدل می کند که قصد نهایی آن نمایش مفاخرات و منازعات دائم میان خانواده ها و مومنین عرب است و با اختراع اشخاص و بر پا کردن جدال لفظی کودکانه میان آنان نه فقط بر زبان علی می گذراند که اعتبارش در به زور مسلمان و مومن کردن سران قبایل و اقوام است، بل در این جا، بار دیگر، خداوند را جانب دار این و آن نمایش می دهد تا بر کرها مومن کردن مردم به ضرب سیف علی تایید و قبول آسمانی گذارد. (ادامه دارد)

 + نوشته شده توسط مهرناز نصریه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 4:30


    نقد تفسیر سورآبادی (14)

ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها .... در این آیت از ده وجه دلیل است بر فضل بوبکر الصدیق رضی الله عنه بر همه یاران رسول: یکی آن که خدای تعالی در این آیت با همه یاران رسول عتاب کرد به تقصیر در نصرت رسول مگر با بوبکر صدیق، نشان آن است که هیچ کس را آن حظ نبود از نصرت رسول که بو بکر را بود. دیگر آن که خدای تعالی در این آیت نصرت رسول خود را به بوبکر یاد کرد. سه دیگر آن که هرگز رسول را سفری پیش نیامد چون سفر هجرت و بزرگی آن سفر است که تاریخ اسلام را از آن گرفتند چنان سفر رسول کس را از یاران اختیار نکرد مگر بوبکر را. چهارم دلیل آن که خدای تعالی بوبکر را دویم رسول خواند گفت ثانی اثنین. چنانکه همه مومنان را فضل آمد بدانکه خدای تعالی او را دویم رسول خواند گفت و لله العزه و لرسوله و للمومنین. ... پنجم دلیل آن که گفت اذ یقول لصاحبه لا تحزن بوبکر را خاص یار رسول خواند و از همه یاران رسول او را خاص کرد به صحبت رسول چنان که همه یاران رسول را فضل آمد بر امت، بوبکر را فضل آمد بر همه یاران خاص نسبت به رسول تا چنین گفته اند که گر کسی گوید عمر یار رسول نبود، کفر لازم نیاید و همچنین عثمان و علی، اما اگر گوید بوبکر یار رسول نبود، کفر لازم نیاید و همچنین در عثمان و علی، اما اگر گوید بوبکر یار رسول نبود کفر لازم آید، زیرا که نص قران را انکار کرده بود که اذ یقول لصاحبه. ششم گفت لا تحزن نشان آن است که بوبکر را به رسول غایت شفقت بود تا بدانجا که رسول او را می ترفیه کرد که لا تحزن. هفتم گفت ان الله معنا، چنانکه همه مومنان را فضل آمد بدانکه خدا گفت ان الله مع المومنین. بوبکر را فضل آمد بر آن که گفت ان الله معنا. هشتم آنکه گفت فانزل الله سکینته علیه، وی را خاص کرد به سکینه چنانکه همه مومنان را، بدانکه خدا گفت انزل السکینته علیهم و انزل سکینته فی قلوب المومنین، نیز بوبکر را فضل آمد بر همه یاران بدانکه خدای تعالی خاص او را گفت فانزل سکینته علیه. نهم حجت گفت و ایده بجنود لم تروها، بوبکر را خاص کرد به لشکر نصرت. دهم حجت گفت و جعل کلمه الذین کفروا السفلی و کلمه الله هی العلیا، بوبکر را سبب قهر کفر و قوت اسلام کرد. این شرف ها خاص بوبکر را بود. دلیل فضل او کند بر همه یاران. (همان، 939 – 938)

حد دانسته های ما راجع به مفاهیم و موضوعات مطرح شده در قرآن، فراتر از نص آیات نمی رود و هر که فراتر گوید تفسیر به رأی و تصرف در معنا کرده است و بر این مبنا خلق را فرا می خوانم تا آیه بالا را دوباره و سه باره و ده باره مرور کنند و عقل سلیم و وجدان فهیم را به قضاوت بگیرند که آیا کم ترین تطابقی میان کلام وزین الهی و آن همه لاطائلات که عتیق می بافد وجود دارد؟ فهم بشری از آیه فوق چه بر می دارد جز اندکی که به صلاحدید خداوند مدّبر به اختصار و رمز گونه مطرح شده است، به استناد آیه، فقط می دانیم دو نفر که نشانی نداریم تا هویتشان را تشخیص دهیم، در غاری بوده اند یکی بیمناک و دیگری چشم دوخته به مدد خداوند که آن هراسیده را وعده عنایت الهی می دهد و در آخر لطف خدا و نصرت او شامل آن دو پناهنده غار می شود. در آیات قبل و بعد، خداوند متعال، خطاب عتاب به گروه مومنان گرفته که به هنگام، از مساعدت پیغمبر شانه کشیده اند و به روال ذات بی نیازش ایشان را تهدید کرده که اگر به لجاج در وادادگی و تن بارگی مشغول باشند، نسلشان را بر می کند و قومی تسلیم امر خداوند جایگزین آنها می کند. اما عتیق چگونه پوسته لطیف این آیه را دستمایه شبهه افکنی میان مسلمین می گیرد و چه سندی بر ادعای خود دارد که چنین زبان دراز می کند و منظور آیه را دل به خواه خود به ابوبکر ارجاع می دهد و گستاخی را تا بدان حد می رساند که منکر ادعای خود را تکفیر می کند؟ آیا ذکر مستمر خداوند در بی نیازی دستگاه و دین الهی از کردار و پندار بشر را نادیده بگیریم و دل بسپاریم به گزاف گویی عتیق که به دروغ از زبان قرآن و برای ایجاد نفاق و شقاق و دشمنی و جدایی، این جا بوبکر و جای دیگر علی را مایه فخر اسلام می گوید، چندان که بتوان گفت پایه ای از استدلالات فرقوی در اسلام را، بر زیر ستون سست این گونه تفسیرهای عتیق قرار داده اند. بیهوده گویی عتیق در این باره تا هشت صفحه به درازا کشیده و سفرنامه ای خود ساخته راجع به اقامت پیامبر و بوبکر در غار و حوادثی که بر ایشان گذشته تدارک دیده که برای پرهیز از اطاله کلام، مطالعه آن را به خواننده می سپارم.

و الذین اتخذوا مسجداً ضراراً و کفراً و تفریق بین المومنین و ارصاد لمن حارب الله و رسوله من قبل و و لیحلفن ان اردنا الا الحسنی و الله یشهد انهم لکاذبون. لا تقم فیه ابداً لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیف. فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین. و کسانی مسجد را دستاویز زیان رساندن و کفر و تفرقه اندازی بین مومنان و نیز کمینگاهی برای کسانی که پیش از آن با خداوند و پیامبرش به محاربه برخاسته بودند ساختند. و سوگند می خورند که هدفی جز خیر و خدمت نداریم. و خداوند گواهی می دهد که ایشان دروغگو هستند. هرگز در آن مسجد درنگ مکن چرا که مسجدی که از روز نخست بنیادش بر تقوا بوده سزاوارتر است که در آن درنگ کنی. در آن مردانی هستند که دوست دارند پاک و پیراسته شوند. و خداوند پاکیزگان را دوست دارد. (آیات 107 - 108 سوره توبه)

..... در آنجا مردانی اند که دوست دارند پاکیزگی کنند از حدث و جنابت .... و ایشان اصحاب صفه بودند، چون این آیت فرود آمد رسول ایشان را گفت که شما چه کار می کنید که خدای تعالی بر پاکی شما ثنا کرد؟ ایشان گفتند: یا رسول الله نمی کنیم کاری مگر آن که انا نحب ان نمر الماء علی اثر البول. رسول گفت: اینت، که خدای بدین بر شما ثنا کرد. و از آن جا است که استنجا به آب بر نهاد. (همان، 982) 

شاید بر اساس صریح آیه که مسجدی را کمینگاه انحراف شناخته، بتوان گفت که یهودیان در مدینه برای ایجاد فتنه و به کار بردن شیوه های معمول خود و ادای مواعظ و مراسم انحرافی مسجدی در برابر مسجد رسول ساخته باشند که خداوند در آیات فوق مومنان را از رجوع به آن منع می کند. عتیق در تفسیری برگرفته از مکالمه ای موهوم میان پیامبر و اهل ناشناس و ساختگی صفه،  بر آیه ی فوق، موضوع را به عدم طهارت مسلمین می گرداند و پاکی مندرج در آیه را به شست و شوی موضع غایط و بول تغییر معنا و مقصد می دهد.

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه .... سوال: چرا گفت بان لهم الجنه، نگفت بالجنه، این ان چرا در آورد؟ جواب گوییم زیرا که بهشت را نقد نداد ان آورد برای وعده را. محمد هیصم گفتی رحمه الله علیه: چنانستی که خدای تعالی گفتی مومن را که: بنده من، من تو را به بهشت خریدم و لکن بهشت هنوز تمام آراسته نیست و تن تو هنوز تمام پیراسته نیست، از آن بود که نقد نکردم نگفتم بالجنه، گفتم بان لهم الجنه، وعده در میان کردم تا فردا که تن تو تمام پیراسته گردد و بهشت تو را تمام آراسته گردد، آن گه نقد کنم. (همان، 985)

معامله تن و جان مومنان با بهشت برین که عالی ترین نمونه ارزش گذاری بر نفس بندگان خداست بارها در قرآن ذکر شده و اساس رشادت و جانفشانی تسلیم شدگان به امر خدا در طول تاریخ بوده است که با امید به بشارت بخشش و نیل به فوز عظیم، جمعی و فردی جان و مال خود را فدای خداوند کرده اند. ایمان راسخ به وعده های خداوند است که حتی امروز، مدعی ترین قدرتها را درمانده ی دست خالی و قلب سرشار از ایمان مسلمان عراق و فلسطین و افغانستان و ایران کرده و معلوم است زخم خوردگان صلابت اسلام از آغاز چاره را در تخفیف و تزلزل در اعتقادات بنیادین مسلمین دیده اند و از جمله، عتیق است که به بهانه ی تفسیر، آیه را تحقیر می کند و معامله خداوند را معلق و منوط به اتمام تمیز کاری و آذین بندی در و دیوار بهشت می نمایاند!

الان و قد عصیت من قبل و کنت من المفسدین ... در خبر است که جبرئیل مصطفی را گفت: یا محمد اگر بدیدی که من لوش در دهان فرعون می آکندم در آن دریا. مصطفی گفت چرا می کردی چنان؟ جبرئیل گفت: دانستم که فرعون کلمه توحید را بگوید خداوند او را بیامرزد مرا غبن آمد. (همان، 1032) 

کوچک و بزرگ مسلمان بر مبنای آموزه های بی تعارف قران، می دانند ایمان آوردن و اقرار به وحدانیت خداوند در لحظه ی مرگ سود ندارد و فرعون، بارها به معجزات و براهین عدیده از عاقبت کفر و عصیان هشدار داده شده بود. با این همه، کین دیرین عتیق نسبت به واسطه وحی سر ریز می کند و او را سبب مرگ فرعون در حال کفر و شقاوت می گوید تا خصومت کهنه خود را تسکین دهد و معتقد نشدن فرعون را حاصل انباشتن گل و لای در دهان فرعون به وسیله ی جبرییل می گوید. آیا عجیب نیست که هیچ صاحب منصب حوزه تاکنون بر دهان چنین یاوه گویی نکوبیده و نه فقط بر آلودگی هایی که عتیق بر مفاهیم قرآن و رفتار جبرییل و پیامبر و هرچیز اسلامی دیگر به بهانه و به عنوان تفسیر روا داشته، معترض نشده بل آن را در بلند گوهای منابر و مساجد به صدای بلند تکرار کرده اند؟!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 2:30


   نقد تفسیر سورآبادی (1۵) 

خبر است از مصطفی صلی الله علیه و سلم که او گفت هر که سوره الحجر بر خواند روز قیامت نه میزان بیند و نه دیوان، همی او را گویند رو در رو در بهشت. (همان، 1249)

خبری که مفسر از قول نبی آورده، در زمره اخبار و احادیث خارج از قرآن است و حجتی نداریم که کسی به صرف قرائت سوره حجر یا هر سوره یا آیه ی دیگری از حضور در دادگاه عدل الهی در روز قیامت و حسابرسی معاف باشد. اگر به روال عقل، خبر را با نص قرآن قیاس کنیم تناسبی میان آنها نیست. آنجا که خداوند متعال، همگان را بی قید و شرط به حضور و پاسخگویی در برابر خداوند انذار می دهد، آنجا که حتی وعده ی حسابرسی دقیق تر و سختگیرانه تری به پیامبر می دهد و آنجا که می فرماید سر سوزنی از اعمال آدمی نادیده گرفته نمی شود.

و لقد اتیناک سبعاً من المثانی و القران العظیم... آن را سبع خوانند زیرا که هفت آیه است و مثانی خوانند زیرا که مثنی است در هر نمازی و نیز مثنا است کلمات آن و نیز دو نیمه است اول نیمه در ثنای خدای عزوجل دوم نیمه در سوال حاجات. ابی کعب گفت: رسول مرا گفت" بگویم تو را که کدام سوره است که در تورات و انجیل و زبور و فرقان آن را مانند نیست در فضل؟" گفتم" بلی یا رسول الله". قال " سوره الحمد فاتحه الکتاب هی سبع المثانی و هی ام الکتاب". و گفته اند سبع فاتحه الکتاب است و مثانی همه قران و قران را مثانی گفت زیرا که مثنا است امر آن به نهی آن و وعد آن به وعید آن و اخبار و قصص آن. خدای گفت کتابا متشابها مثانی، همه قران را مثانی خواند، و گفته اند سبعاً من المثانیسبع الطوال است و گفته اند سبع مثانی بعد طوال است و گفته اند حوامیم است. (همان، 1271)

همان طور که استاد پورپیرار در یادداشت های بی مثال اسلام و شمشیر خود آورده اند، عبارت ~ سبعاً من المثانی } از گروه کلمات و اصطلاحات ناشناخته برای بشر است که هر اقدامی جهت ترجمه و تعبیر و تقسیر آن، آشوبگری محض و بیهوده کاری است که هیچ معنایی برای آن متقن نیست. از قبیل عتیق، با توسل به معنای سبع که در لسان عرب به معنای هفت است، منظور را به سوره هفت آیه ای فاتحه الکتاب باز گردانده است. در حالی که فاتحة الکتاب تنها سوره ی هفت آیه ای در قرآن نیست. دخالت مفسران و مترجمانی که به سهو یا عمد در کلام الهی دست برده و به قصد ویرایش آیات، تقسیر و توضیحی به آن افزوده اند عیان و توجیه ناپذیر است.

انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون : به درستی که گفتار ما چیزی را که خواهیم که ببود آن باشد که گوییم بباش آن ببود. سوال: وجود مکون به کاف بود یا به نون، اگر به کاف بود کاف از نون اولی تر نیست به ایجاد، وگر به نون بود نون از کاف اولی تر نیست به ایجاد، و گر به هر دو بود وجود یک چیز به دو سبب روا نبود. جواب گوییم وجود مکون به تکوین خدای بود و به ایجاد وی، نه به قول و لکن عند ایجاد کن بگوید تا فریشتگان بدانند که خدای تعالی نو صنعی بکرد، وی را بر آن معدوم را بود واجب آید تا معدوم شیء بود زیرا که می گوید انما قولنا لشیء ...... (همان، 1291)

سئوال و جواب پریشان بافانه و بی معنای عتیق در باب آیه ۴۰ سوره نحل که سمبول بیان اقتدار خداوند در آفرینش کائنات است، گرهی از ذهن خواننده نمی گشاید و از میان کلمات آن فقط این معنا برداشت می شود که چنین اقتدار و امکانی در ید خداوند نیست. و واضح است که این جهود با تفسیر فوق خود را مصداق گویندگان «یدالله مغلوله» می نمایاند و صراحتا برای کاستن از تا ثیر این آیه کوبنده دچار پرت نویسی شده و نخواسته است اصل «کن فیکون» را تبلیغ کرده باشد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط مهرناز نصریه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 6:30

ارسال شده در دوشنبه، ۱۸ مرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۵ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : حسام
چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۵۲
 
تشكر بسيار زحمت كشيده بوديد

 
نویسنده : 1
یكشنبه، ۲۹ خرداد ماه ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۱۵
 
اطلاعات بیشتر درباره این فرد مجهول:
http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3709

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان