ایران شناسی بدون دروغ، 212، نتیجه،20، درباره ی منابع زبان فارسی، 5

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۲

اینک، آفت دروغ سراپای گفتارهای فرهنگی در باب زبان و ادب ایرانیان را فرا گرفته و توهمات در این زمینه چنان دامن گیر خلایق است، که با کمال تعجب، هرچه درجات و مقامات صاحب نظران را بالاتر می بینیم، خیالات کودکانه و حتی کریه و مافوق نژاد پرستانه ی آنان نیز به همان میزان اوج و ارتفاع می گیرد.

«وقتی کتاب رجال اسلامی را تصفح کنند، مثل این است که در کتاب، تنها رجال ایرانی است و به طور شاذ و نادر یک اسم حرانی یا اندلسی نیز گاهی دیده می شود. و دیگر خواستم یک بار به نحو اجمال نشان بدهم که اگر علماء ایران را از صفحه ی تاریخ دنیا برداریم نه تنها عالم اسلام بل که جامعه بشریت هیچ چیز ندارد یا در نهایت فقر و بی چارگی علمی و ادبی و صفتی (صنعتی) و اخلاقی است و این نه غلوی است که می کنم و نه حب وطن است که مرا بدین گفته می دارد، مثل من و با من پنجاه سال در رجال و کتب فحص کنید، به همان جا می رسید که من رسیده ام». (علی اکبر دهخدا، لغت نامه، مقدمه، ص ۵۰۲)

به عیان ببینید اثرات مخرب کتب ضاله ای را که به نام میراث مکتوب ملی و اسلامی به طور جاعلانه فراهم شده و نه فقط بر ماجرای پوریم پرده کشیده، بل در اندیشه ی آزاد و بی انحراف کسانی در اندازه دهخدا نیز این گونه ویرانگری کرده است! چنین گنده گویی هایی جز از قلم و خیال و زبان مبتلایان به مالیخولیای فرهنگی و آسیب دیده از شوونیسم ملی و قومی خارج نمی شود و این قبیل گمانه ها جز علامت مزمن شدن بیماری خود برتر انگاری نیست. حضراتی در نظایر این مواضع، البته که گوش شنوایی برای درک و هضم دریافت های نو را ندارند و چنین است که انتقال داده های جدید، به مردم معمول، که ضرری در قبول حقایق نمی بینند، دشواری ندارد، مشکل درآن سطوح بروز می کند که صاحب نقش و سطر و فیلم و مجسمه ای، پیش تر، دست مایه و احساسی در باب تخت جمشید بروز و بیرون داده باشد. چنین کسی در مواجهه با مستند با شکوه تختگاه، بی درنگ به هیستری فحاشی دچار می شود، زیرا قبول داده های مستقیم و مشخص مستند، با دور انداختن آن نقش و سطر و فیلم و مجسمه و گم نامی و بی کاری اش برابر می شود! بر این قرار قیاس کنید که دهخدا با چنین چشم انداز مافوق نژاد پرستانه، چه گونه فرهنگی می تواند برای زبان فارسی تدوین کرده باشد؟ او که پنجاه سال را در کار تورق کتاب رجال و تذکره ها گذرانده، آیا ممکن است با قبول ساختگی بودن زبان فارسی و مجعول بودن آن کتاب ها، پنجاه سال عمر خود را فنا شده بداند؟!

«علوم و معارف عرب: بلاد عرب خالی از مدارس به معنای خاص بوده است و در دوران بسیار قدیم و قبل از اسلام اصولا توجهی به این قسمت ها نمی شده است و مجموعه ی هنر آن ها تفاخر به ملیت و سرودن اشعار ملی بوده است که حاکی از برتری نژادی و قومی می باشد. و به جز برخی از نواحی آن که از پرتو معارف ایرانی مستفیض بوده اند خود دارای مدارس قابل توجه نبودند. پس از ظهور اسلام و تحریص و تحریک بر علم و معرفت، به این قسمت ها نیز توجه شد و به وسیله ی ملت های دیگر، به ویژه ایرانیان، اقدام به تاسیس مدارس و مساحد گردید». (دهخدا، لغت نامه، ذیل لغت عرب، ص ۱۵۷۹۴)

این کلیشه ی ثابت توصیف فرهنگ عرب، از زبان اغلب مدعیان حضور در محافل دانشگاهی ایران است، که بدترین و متعصب ترین نوع آن را، نزد مولفان و محققانی ذخیره داریم، که چون شیخ ابراهیم زنجانی در کسوت روحانیت ظهور کرده اند! مورخ درمی ماند چه طور سرکرده ای چون دهخدا، نخستین مدون فرهنگ لغت فرس، که کلام فارسی آن به زحمت سر به ۱۲۰۰ نمونه می زند، با نگاهی به اطراف، از خود نپرسیده است ایرانیان سازنده مسجد و مدرسه برای عربان، چرا تا قرن دهم هجری، در سرزمین خود، یک اتاقک آموزشی و یا محراب عبادت نساخته اند؟!!!  

«...لکن لغت نویسان ما، از اسدی تا رشیدی، به ضبط نوادر و شواذ بسنده کرده اند و جمعی که در هند و ترکیه قدیم به نوشتن لغت نامه فارسی پرداخته اند، متتبع بصیر داند که آن ها لغت نامه فارسی نباشد، بل که معجونی است از استعارات بارد و کنایات دور از طباع سلیمه مخصوص مردمی به هندوستان و شواهد از شعرای گم نام و کج طبع و عامی و نیز عده بسیاری از لغات دیستان المذاهب و روزه و دساتیر و آیین هوشنگ که برساخته جمعی بی ایمان است، و نیز مبالغی خطیر از لغات محلی السنه ی مختلفه ی هند و بیش از همه مجعولات که فرهنگ نویسان برای پر حجم تر کردن کتاب خویش کرده اند تا ممدوح نادان را بفریبند و عجب این که انگلیسیان نیز بی هیچ تتبع و تصرفی در لغت نامه های مترجم انگلیسی به فارسی و بالعکس همان اغلاط را عینا نقل کرده اند. ریچارد سن در اواخر قرن  هجدهم میلادی بوده و سایرین تقلید او کرده اند و فرانسویان نیز از قبیل دمزن و جز آن، به تقلید انگلیسیان نیز بار دیگر این گناهان را مرتکب شده اند و یکی دو نفر دیگر که در عصر ما به تالیف لغت نامه فارسی به فارسی پرداخته اند، از متکی بودن به حس تحری و جودت نقد اروپاییان در علم، به همین پایدام گرفتار شده و عین کتاب های انگلیسی و فارسی را با همه ناروایی های بی پایان آن، عینا بار دیگر به صورت لغت نامه ی فارسی به فارسی نوشته و طبع کرده اند و این لغزشگاهی بزرگ و منزلی بس خطیر است که جوانان و طبقه حامیان لغت را گم راه تر کند و چاره تنها این است که امروز آن چه شواهد ادبی دارد و آن چه را که در تداول عامه ی ایرانیان است گرفت، و کتاب های هند و مقلدین آن ها را نابود انگاشت». (دهخدا، لغت نامه، مقدمه، ص ۵۰۴)

دهخدا در حکم انتهایی یادداشت بالا، صراحت دارد که آن چه را به نام فرهنگ لغت فارسی به هر زبان و هر عنوان و از هر مولفی، تا زمان او بیرون داده اند، شایسته دور انداختن و نابود انگاشتن است و تالیف لغت نامه ای را، بر مبنای نمونه های شعری غیر مجعول و واقعا موجود و نیز لسان عام توصیه دارد، کاری که خود دست به ساخت آن زد و توجه نداشت که انتشار لغات فارسی در لسان عام، رسن سست بافته ای با دوک دیوان های قلابی و مجعول شعر، و سعی دویست ساله مراکزی برای رسمیت دادن به آن ها بوده است. آیا زبانی را که تا چند دهه پیش جز دفترچه ی لغات قلابی دشمن ساخته ندارد، با چه معیاری زبانی کهن و شیرین بدانیم و اگر آن را دیرینه بشماریم، چه گونه قبول کنیم هزار سال پس از رونمایی نخستین هم، دایه و ناظم و آرایشگری نداشته است؟! اینک هضم این غذای ثقیل و ناسالم دشوار می نماید که ارباب سخنی همانند دهخدا، هم مردم دیگر را در برابر علماء ایران فقیر و بی سرمایه بگوید و هم در باب زبان قوم خود، که تنها ابزار ابراز جلالت فرهنگی است، به اعتقاد بالا رسیده باشد!!! گفتار دهخدا در میانه ی نقل فوق، برنامه ای از شبکه دوم سیمای جمهوری را به یادم آورد که دو روز پیش، مجری آن چند صاحب منصب دولتی در امورات فرهنگی را، به یقه درانی در باب خلیج فارس تشویق و تحریک می کرد. کسی از دعوت شدگان می گفت اختلافاتی چون ماجرای تصاحب نام خلیج را، دولت و سیاستمداران توطئه گر انگلستان بنیان گذارده و تا قرن پیش نشانی از آن نبوده و هم او، چند جمله بعد، در دفاع از شناس نامه و شجره ی فارس مبنا، برای خلیج، به نقشه هایی اشاره می کرد که انگلیسیان از قرن هفده و هجده میلادی چاپ کرده اند و آن ها را مدرک اثبات قدمت نام خلیج فارس می شمرد!!!!؟ این جا نیز دهخدا تعجب می کند که مراجع و مکتوبات انگلیس، بر مفاد و محتوای لغت نامه های بی ارج و نسب تولید هندوستان صحه گذارده اند و به احتمال زیاد نمی داند که هجوم این فضولات فرهنگی، در شمایل لغت نامه نویسی فارسی، در دوران اخیر، از اقدامات کمپانی هند شرقی است که با مجموعه و بسته ای حجیم از موهومات و از جمله دین زردشت و کتاب او، همراه چند خانواده، برای ایجاد اغتشاش هویت شناسانه و بالا بردن سد جدایی میان مسلمین منطقه، روانه ی ایران کرده اند. دهخدا گمان دارد آن «عده ی بسیار از لغات دیستان المذاهب و روزه و دساتیر و آیین هوشنگ» را، کسانی برای رفع بی حوصلگی و پر کردن اوقات فراغت و سرگرمی تدوین کرده اند، حال آن که بنیان اندیشان مجموعه این اقدامات فرهنگی و سیاسی و ادبی را، بخش های جداگانه و در عمل پیوسته ای از روندی می دانند که کسانی برای بهره ای، که از آن خواهم گفت، از دو سرزمین تاریک و خالی از گذشته و بی تاریخ ایران و ترکیه، در چند قرن اخیر، دو ملت فارس و ترک ساخته اند تا پایه و پایگاهی برای بالا بردن بنای فرقه های اسلامی و موجد عظیم ترین انشعابات و جدا سری در دین اسلام شوند.  

باری، این ها که گفتم هنوز تمام استدلال، برای اثبات نوساز و غیر تاریخی بودن زبان فارسی نیست و می خواهم به بحث فنی هولناک و شگفتی وارد شوم که در انتهای آن نزد صاحب خرد بی تعصبی، در کمین دریافت حقیقت نشسته، بی تردید معلوم خواهد شد که زبان نازای فارسی را نمی توان صاحب دستگاه منضبطی شناخت که صیقل روزگار خورده باشد. از جمله بیان کردم که دفتر لغت فرس اسدی طوسی، به تصحیح دبیر سیاقی در ۱۳۳۶شمسی و چاپ همان کتاب به تصحیح مجتبایی و صادقی به سال ۱۳۶۵ شمسی انجام شده است. تصحیح دبیر سیاقی ۴۸۰ و از آن مجتبایی و صادقی ۷۸۰ لغت را به شرح رسانده است. هیچ کس تاکنون نپرسیده این اضافات را از کجا برداشته اند و یا به فرض اگر اسدی طوسی نوشته باشد: «بشکول: مرد قوی بود». بشکول تلفظ چه مردمی در کدام جغرافیا و مرد قوی تلفظ چه کسانی از کدام خطه است، تا بتوانیم هر دو مجموعه را از فارسیان بدانیم. اینک می خواهم چند لغتی را به قصدی معین از کتاب مجتبایی و صادقی، که ویراسته تر است، بردارم و به بحثی وارد شوم که در انتهای آن هر صاحب فرهنگی که به عنوان و عقل خویش ارزش گذارد، به سادگی درک خواهد کرد که زبان فارسی را در قرون اخیر و در کارگاه های مخصوص، با سود بردن از گنجینه لغات مهاجران داخلی و همسایگان بیرونی و غالبا با مبتدای عبری از خراسان تا هندوستان در ابعاد مختصر ساخته و همراه اوهام دیگری با نسبت و سال شمار غلط، چون دولت صفویه و میدان نقش جهان و پل های اصفهان و مسجد شیخ لطف الله، همراه مجلدات شعر و شاه نامه و چند خانوار، برای نمایش سامانی برنامه ریزی شده، به این ملک فارغ از جوشش متمدنانه ی حیات، روانه کرده اند. 

بر سبیل ذکر مقدمه عنوان کنم که دو منبع و مغازه ی فروش افاده برای فارس پرستان و فارسی ستایان، شاه نامه ی فردوسی و دیوان حافظ نامی است، یکی در ابتدای ظهور این زبان و دیگری در میانه آن، به شرح و نقلی که بارها خوانده و شنیده ایم. برای شاه نامه، فریتس ولف آلمانی فرهنگی دارد که لغات و ضمایر و موصولات و حروف اضافه و مشتقات و مصادر آن دیوان را فهرست کرده و از طریق کتاب او می توان با دقت کافی دریافت که در شاه نامه ی فردوسی که و با و یا و را و از و چند و چون و اگر و مگر و یا رستم و رخش و ضحاک و دماوند و رزم و بزم و غیره، چند نوبت و در کدام ابیات به کار رفته است. چنان که در سال های اخیر فرهنگ دیگری را، خانم مهین دخت صدیقیان، به همان روال و سیاق، برای دیوان حافظ فراهم آورده، که خواهان را با فهرست کاربرد لغات فارسی و ضمائم و حواشی آن، در دیوان حافظ آشنا می کند. ملتمس و خاضع دانایی و درستی، با قیاسی کنجکاوانه در این دو منبع، به سهولت از اسرار جلای زبان فارسی موجود آگاه می شود: فرهنگ ولف کم تر از ۱۲۰۰ لغت فارسی آشنا را عرضه می کند و فرهنگ خانم صدیقیان بیش از ۴۰۰۰ واژه را!! این دو کتاب را ورق بزنید و اگر حوصله دارید الفاظ ناب و لغتواره آن را شماره کنید تا به سادگی دریابید این تفاوت ۳۰۰۰ واژه را، از ریشه و مشتقات کلام و زبان عرب برداشته و به فارسی سرد و بی نمک شاه نامه افزوده اند و معلوم تان شود که قند موجود در اشعار حافظ از کجا رسیده و آبخور گسترش کاربرد زبان فارسیان، از چه چشمه ای جوشیده است!؟

خلم: آب بینی سطبر. ۱۸۶، در شاه نامه نیامده است.
ژم: بج بود. ۱۸۷، در شاه نامه نیامده است.
بچکم: اوربانه و جعفری بود. ۱۸۳، در شاه نامه به معنای ییلاق آمده است.
خلالوش: غل غل بود. ۱۳۰، در شاه نامه نیامده است.
کپوس: خوهل باشد. ۱۲۴، در شاه نامه نیامده است.
لچ: بر غرور باشد و بسل آب کویژ خوانند. ۶۳، در شاه نامه نیامده است.
خنور: آلت خانه باشد چون جنبره. ۱۰۰، در شاه نامه نیامده است.
نماذ: نموذ باشد. ۶۲، در شاه نامه نیامده است.
وسناذ: بسیار باشد. ۷۹، در شاه نامه نیامده است.
داشاذ: عطا باشد. ۷۹ ، در شاه نامه نیامده است.
نغنغ: همچون قفیز بود یعنی کول. ۱۳۸، در شاه نامه نیامده است.
پلاچ: پلاه باشد که دوخ و دخ نیز خوانند. ۶۳، در شاه نامه نیامده است.
بتکوب: ریچال است. ۳۶، در شاه نامه نیامده است.
غتفره: جاهل و ابله باشد. ۲۲۰، در شاه نامه نیامده است.

پالوایه:
مرغکی است سیاه و سفید که بر درخت نشیند. ۲۲۰، در شاه نامه نیامده است.
کاژ: کلیک بود. ۱۱۶ ، در شاه نامه نیامده است.
نشک: درخت نوژ باشد. در شاه نامه نیامده است.
آهون: نقب باشد و سمجه نیز گویند. ۱۹۴، در شاه نامه نیامده است. 
پروز: جامه ی پوشیدنی یا گستردنی. ۱۱۲، در شاه نامه نیامده است.
خربیواز: شبیازه گویندش. ۱۱۵، در شاه نامه نیامده است.
دوخ: گیاهی باشد که در مسجدها افکنند. ۶۶
اسغول: بزر قطونا بود. ۱۷۵، در شاه نامه نیامده است.
ثرنگ: هم دام و هم تله یعنی فخ. ۱۷۰، در شاه نامه نیامده است.
استرنگ: یبروح باشد. ۱۶۵، در شاه نامه نیامده است.
بشک: طل باشد و آن چه در زمستان بر زمین نشیند. ۱۵۸، در شاه نامه نیامده است.

این ها نمونه هایی به تصادف گزیده، از فرهنگ فرس اسدی، به تصحیح مجتبایی و اشرف است، به توصیف دهخدا، مملو از ناروایی های بی پایان. در مقابل هر یک عددی است که به صفحه کتاب مرجع اشاره دارد. آیا عجیب نیست که دو همشهری، که در طوس زاده شده و هر دو مقاماتی در فهم زبان و لغت فارسی به هم زده اند، با واژگانی جداگانه سخن گویند و لغاتی به کار برند که برای آن دیگری ناآشنا و یا به مفهوم و معنای دیگر باشد؟!!! 

ارزیز: فلز روی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارز: قیمت، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارغنده: خشمگین، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارمنده: آرام، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازار: نوار زینتی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازغ: شاخه، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازدر: شایستگی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
استام: سررشته دار، دهانه ی اسب، در لغت فرس پیدا نمی شود.
استوه: خسته، در لغت فرس پیدا نمی شود.
اشتاب: عجله داشتن، در لغت فرس پیدا نمی شود.
اشنان: نوعی سبزی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
الچخت: خسیس، در لغت فرس پیدا نمی شود.
الفنجیدن: برنده شدن، در لغت فرس به معنای جمع کردن مال آمده است.
اورند: جلال و منزلت، لغت فرس به معنای زیبایی آمده است.
اوستام: ستون، تکیه گاه، در لغت فرس به معنای معتمد آمده است.
ایرمان: مهمان، همسفره، در لغت فرس پیدا نمی شود.    

و این هم روی دیگر سکه. در میان دریای لغات فاقد معنای معین در مکتوبات کهن فارسیان، یعنی همان که دهخدا «برساخته ی مشتی بی ایمان» خوانده و در دیوان شاه نامه موج می زند، این چند نمونه را فقط از مبتدای حرف الف برداشته ام که این بار برای کتاب لغت فرس غریبه اند و ادراک اسدی با برداشت فردوسی از آن ها نمی خواند و منطبق نمی شود!!! آیا معنا و مفهوم به بازی گرفتن فرهنگ و زبان ملتی، در فارسی سازی های اخیر، به هندوستان و ترکیه و ایران، از این نمایه های به جای مانده از جاعلان، به خوبی معلوم نیست؟!! (ادامه دارد)

ارسال شده در یكشنبه، ۱۳ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۰۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان