ایران شناسی بدون دروغ، 175

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۷۵

اینک شاید کسانی از عمق آن مرداب دروغ واقف باشند، که تاریخ عمومی اسلام را در آن غرقه کرده اند. لجه و لجنزاری که بر سطح آن، اوراق قلابی ارسال اعراب شمشیرکش، به شرق و غرب، برای غارت و فتح شناور است! اگر این داستان های نظامی در موضوع گسترش اسلام تا این حد نادرست و بدین وضوح اثر انگشت یهود و نصاری در آن ثبت است، پس تمام آن دستگاه و دارایی سیاسی که مجری و گرداننده این فتوح گفته اند نیز، از ملزومات و ضمائم همین جعلیات است و از این مسیر هدایت به بی مقداری تفرقه فرهنگی و مذهبی موجود آسان می شود که از مقدمات و مبتدایی چنین عقیم زایانده اند. مورخ عبور به دست آورد های نو، در موضوع تاریخ ایران و اسلام را، تنها با تکیه بر دو عصا و آگاهی اصلی و نخستین ممکن دیده است: بازبینی تاریخ دوران باستان از خلال پنجره پوریم و بازخوانی قرآن کریم به عنوان سند صحیح سرگذشت اصلی ترین رخ دادهای صدر اسلام.

اینک دفتر نوشته های پیشین تاریخ ایران و شرق میانه و به تبع آن ها جهان باستان و تلاطمات درونی و بیرونی دنیای اسلام را بسته شده و به یقین اثبات این ادعا را آسان می بینم که تا زمانی معین، هر برگ و سطر و نقل و کتابی که به تجمعی باستانی، قلم به دستی صاحب عنوان، شرح جنگی کوچک و بزرگ، داد و ستد و رفت و آمد کاروان ها و احداث تختگاه حکومت و نام ده و شهر و قریه و قوم و غیره، در شرق میانه پوریم زده اشاره کند، در فهرست مجموعه جعلیاتی قرار دارد که کشیشان و خاخام های خوش نشین و آسوده خیال، در چند قرن اخیر و به همراه آخرین نونویسی تورات و انجیل به انجام رسانده اند.

«حلیه با یای دو نقطه بی تشدید و هاء در پایان. شیرگاهی است در یمن. و گویند: حلیه دره ای است در میان اعیار و علیب که آب آن به سرین می ریزد و گویند: آن جا بخشی از سرزمین یمن است. و گویند: حلیه جایگاهی است در بخش های طایف. زمخشری می گوید: حلیه دره ای به تهامه است که بخش بالای آن از آن هذیل و بخش پایین آن از آن کنانه است. بومنذر گوید: بجیلة و خشعم به کوهستان سراة کوچ کردند و بدان جا فرود آمدند، پس قسر پسر عبقر پسر انمار پسر ‌ارش در کوهستان حلیه و اسالم و پیرامون آن فرود آمدند. مردم پیشین آن جا از عاربه باستان بودند که بنی ثابر خوانده می شدند. پس ایشان را از سرزمین شان تاراندند و خود به جای ایشان فرود آمدند. سپس بر سر سراة تاختند و ایشان را از آن جا نیز براندند. پس از ایشان بر خشم تاختند و ایشان را نیز از سرزمین شان براندند، پس سوید پسر جدعه که یکی از بنی افصی پسر نذیر پسر قسر بود چنین سرود». (یاقوت حموی بغدادی، معجم البلدان، جلد دوم، ص ۲۲۲)

و به عنوان مشتی از خروار، دفتری را بگشایم که نقل فوق، محتوای هفت سطر از ابتدای یکی از صفحات آن است که در حضور شاهدانی به تصادف گشوده ام. کتاب پر برگی است در موضوع نام شهر و کوه و ده و رود و دیگر عوارض جغرافیایی منطقه، همراه مختصر تاریخ نویسی امیر ارسلانی، که آوای اعتبار متن و مولف آن گوش ها را به زنگ می اندازد و ردیفی از همان پادوهای موظف و مربوط، ارزش آن را به اوج رسانده اند. سه هزار صفحه است و سه سطر مطلب قابل قبول عقل و اعتقاد و قرائن در آن نخواهید یافت. چنان که درک نهایی از اوضاع حلیه، در متن سرشار از اسامی بی معنای در دم ساخته و بی پشتوانه ی بالا، محال و گردابی است از نام هایی که پی گیری آن ها سرسام می آورد و لجوج ترین محقق را از کسب خیر و شر آن درمی گذراند. زیرا که فی المثل کشف بجیله و خشعم کوچ کرده به کوهستان سراة و آن آب میان دره ی اعیار و علیب که به سرین می ریزد، از درک اقنوم های سه گانه ی کلیسا نیز ناممکن تر و بی راه نما تر است.

«اصبهان: نام شهری بزرگ و نامبردار از مهم ترین شهرها است که در وصف آن مبالغت را از مرز میانه روی گذرانده اند... بن درید گوید: «اصبهان نامی مرکب است: اصب که به زبان فارسی به معنی شهر است. و هان به معنی سوار است، پس معنی آن شهر سواران باشد». این بنده (یاقوت) گوید: «اصب در فارسی به معنی اسب است و هان نشان جمع باشد، پس اصبهان به معنی سواران و اصفهانی به معنی یک سوار باشد. حمزه پسر حسن اصفهانی گوید: اصفهان از ریشه ی سپاه است که جمع بسته شد و اسپاه به معنی سرباز و سگ است که سگ نیز به معنی سرباز است زیرا که این دو در کار نگهبانی انبازند، سگ را گروهی سپاه و مخفف آن را اسپه نامند، و از این رو دو شهر را که مرکز سربازان و اسواران بود، به این دو نامیدند، اصفهان را اسپاهان و سجستان را سگان و سگستان نامیدند. ابن حمزه در ریشه یابی اصفهان گفتاری عامیانه آورده گوید: ریشه ی آن اسپاه آن به معنی سپاه او = جندالله است. حمزه ی اصفهانی گوید: «این گونه ریشه یابی همانند گفتار عبدالاعلای داستان سرا است که چون از وی پرسیدند: چرا  به عصفور = گنجشک این نام داده شد؟ پاسخ داد: زیرا که عصیان نمود و فرار کرد. پرسیدند: چرا طفشیل= شوربا را بدین نام خواندند؟ گفت: زیرا که طفا و شال = باد کرد و بالا آمد... مسعر پسر مهلهل گوید: «اصفهان خوش آب و هوا تهی از حشرات است، لاشه ی مردگان در خاکش نپوسد، گوشت نمی گندد هر چند یک ماه پس از پختن در دیگ بماند. چه بسا گودالی بکنند و لاشه هزاران سال پیش مرده را بیابند که هیچ تغییر نکرده است. خاک اصفهان سالم ترین خاک ها است. سیب در آن جا هفت سال تازه بماند، گندم در آن جا کم تر از جای دیگر کرم می زند». من از گروهی از خردمندان اصفهان درباره ی ماندن لاشه ی مردگان در گور پرسیدم، گفتند: تنها در گورستان مصلی چنین است نه در همه ی آن شهر. هیثم پسر عدی گوید: «دو خوره است که نیرومندتر از آن در ایران نبود، یکی در دشت که کسکر است و دیگر در کوهستان که اصفهان است، خراج هر یک از آن ها دوازده میلیون مثقال زر بود. مساحت اصفهان هشتاد در هشتاد فرسنگ است که شانزده روستا و هر روستا سیصد و شصت دیه کهن دارد و این به جز دیه های تازه ساز است... حجاج به یک فرماندار که به صافهان می فرستاد گفت: شهری را که به تو دادم که سنگ آن سرمه و مگس آن زنبور و گیاه آن زعفران است. زمین اصفهان سنگ سخت است و از این رو برای کشت، نیاز به کود بیش تر دارد به این جهت در آن جا فضولات گران بهاتر از جای دیگر است. بازرگانی برایم گفت: «من مردی از بومیان آن جا را دیدم که به کسانی خوراک می داد و شرط می نمود که جایی که او قرار می گذارد ادرار کنند. می گفت: یک بار که بر او گذشتم دیدم با کسی کشاکش دارد که چه گونه به خود اجازت می دهی که خوراک مرا بخوری و در جای دیگران ادرار کنی؟ او این سخن را صریح، نه با کنایت می گفت»... یکی از جهانگردان گوید: «من در هیچ شهر به اندازه ی اصفهان زناکار و روسبی نیافتم». گویند: «از ویژگی هوای آن جا است که آدمی را کنس می سازد، که در آن جا کریمی یافت نشود». از صاحب بوالقاسم عباد آرند که هر گاه می خواست به اصفهان درآید، می گفت: هر کس نیازی دارد، پیش از آن که به اصفهان درآیم، از من بخواهد که چون بدان جا درآیم خستی مرا فرا می گیرد که در جای دیگر آن را در خود نمی یابم. در برخی اخبار است که دجال از اصفهان بیرون خواهد آمد...» (یاقوت حموی بغدادی، معجم البلدان، جلد اول، گزیده هایی از ص ۲۵۷ تا۲۶۰)

این فلاکت است که ایرانیان و به طور عموم مردم شرق میانه ناچارند دانایی های نخستین در باب معمول ترین پیوند خویش با زندگی را، از میان چنین داده های بی بنیانی بیرون کشند و حتی یک اصفهانی را به زبان درآمده ندیده ایم که به حمایت از مختصر هویت دو سه قرنه خویش برخیزد، فحاشی های یاقوت را به او برگرداند و اطلاعات اش را بر مغزش بکوبد. بنیان اندیشان مدت هاست بر مبنای رسیدگی تاریخی و جغرافیایی، از این باور گذشته اند که اصفهان نخستین شهر پس از قتل عام پوریم است، که با همت گروه های کار مهاجر و مامور کنیسه و کلیسا، با قید احتیاط، در حوالی چهارصد سال پیش از خاک خالی این سرزمین سر بر آورده و یاقوت حموی را هم، تاریخ و جغرافی دانی از قرن ششم هجری گفته اند، که برابر معمول از روم تا هرات را از میان ایالات و اقالیمی در ایران پیموده، که می دانیم سایبانی در امتداد هیچ راهی نداشته و عاقلانه و دقیق تر که بگویم علی الاصول راهی به دهی نداشته، زیرا مردم و مجتمعی نیازمند روستا در عهد یاقوت هنوز در سرزمین ما پدیدار نشده و آثاری بر جای نگذارده اند. بدین ترتیب شرح پر از نقیضه و نامربوط فوق از اصفهان، مملو از مزاح های نمکینی با کلمات اسب و سگ و عصفور و شوربا، که از نام آن شهر شروع می شود، خود مجوزی است برای دور افکندن بی ملاحظه مجموع هجویات یاقوت در معجم البلدان تا علاقه مندان به از قبیل این پرت نویسی های بی منتها، برای کسب هویتی که نداشته اند، از راه اش بردارند، آستینی بر آن کشند و به بلع و هضم و پرورش دروغ دل خوش و مشغول شوند. مورخ بر بی خردی پذیرندگان چنین کتاب هایی از آن باب اصرار دارد که حتی اگر وجود اصفهان عهد یاقوت را هم بر خود هموار کنیم، شرح بالا نشان می دهد با کلاش بی خبری مواجهیم که مشغول معرکه گیری با نام و نمایه های آن شهر است، معرکه ای که بدبوترین قصه و حصه آن در باب مردی است که به دیگران طعام می خوراند تا مدفوع شان را به عوض بردارد. آیا رایحه تمسخر مسلمانان و مشرقیان را از میان این گونه سطور کنیسه ساخته استشمام نمی کنید؟!! با این همه این یادداشت یاقوت گره ای را از ذهن ام گشود و پاسخی بر این پرسش یافتم که چرا ریچارد فرای این همه برای گدایی مدفنی در اصفهان لابه می کند، احتمالا او اشاره ی خاخام نویسنده ی معجم البلدان را باور کرده است که: لاشه مردگان در خاک اصفهان نمی پوسد، هرچند که این خاصیت خاک اصفهان در صورت صحت نیز، مشکل او را حل نخواهد کرد، زیرا که او در منظر صاحب نظران، در عین حیات نیز جز لاشه ی پوسیده ای شمرده نمی شود. به راستی اگر با در یاد سپردن و تایید اصفهانی با مساحتی افزون بر دویست هزار کیلو متر مربع، که مفهوم هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ است و پرداخت ۵۰ تن طلا مالیات سالانه، که معنای دوازده هزار مثقال است، کسانی به اوراق زرین و گردن آویز دکترا در تاریخ می رسند، پس کرسی هایی در دانشگاه های جهان، رسما برای ایجاد امکان انتقال دروغ هایی عامیانه و استادی در روش های به تمسخر گرفتن امور جدی در فرهنگ آدمی، دائما مشغول صدور مجوزند.

«گفتار در باره ی اصفهان: چون یهودیان، هنگام گریختن از بخت النصر، از بیت المقدس کوچ کردند، مقداری از آب و خاک آن جا برداشتند و پیوسته به هر جایی و شهری که شدند آب و خاک اش را وزن کردند، تا به اصفهان شدند. در آن جا در محلی به نام بنیحنا فرود آمدند. این کلمه عبری است و «فرود آیید که بدان جای رسیدید» معنی دهد. بدین گونه در آن محل بار افکندند و چون آب و خاک اش را وزن کردند و با آب و خاک بیت المقدس هموزن دیدند، آن جا را منزلگاه کردند و دست به ساختن زدند و زاد و رود کردند. جای آنان اکنون یهودیه نام دارد. خود شهر جی نام دارد، که اسکندر آن را بر آن شکل که ماری رفته بود بساخت. زیرا اسکندر چندین بار آن جا را مربع و مدور بساخت، لیکن بنای آن فرو ریخت. سپس با خویشتن سوگند خورد که از آن جا نخیزد تا آن را نسازد. در یکی از روزها، ماری بدید که از سوراخ خود بیرون شد و به شتاب در گرداگرد شهر گشت، سپس به سوراخ خود باز آمد. اسکندر فرمود تا شهر را بر خط خزیدن و شکل رفتن آن مار بنا کنند و چنان کردند. و بدین گونه آن بنا تا هم اکنون برپاست، لیکن کژگونه ای». (ابن فقیه، البلدان، ص ۹۷)

دنباله ی مطلب ملال آور و مطول و ابلهانه تر از این است که خواندید. این اصفهان دیگری است از یاوه نامه دیگری، مخلوق حقه باز دیگری، مقدم بر ابن ندیم و فردوسی، به نام ابن فقیه، که می گویند در پایان قرن سوم هجری، زمانی که با رونق و بلوغ خط عرب لااقل سیصد سال فاصله داریم، نوشته است. اصفهان او را یهودیان از بخت النصر گریخته ساخته اند و اسکندر ساخته به راه نمایی ماری و در زمان ابن فقیه آن اصفهان ساخت اسکندر، به صورت بنایی کج هنوز بر سر پا بوده است!!! آیا نباید بر این گنجینه که میراث مکتوب نام داده اند تهوع کرد که در میان آن ها، محتوای کتاب ابن فقیه نسبت به بسیاری دیگر، که با قصد وهن مسلمین و قرآن و پیامبر تالیف کرده اند، هنوز متنی معتبر شمرده می شود.

«سپاهان دو شهر است: یکی جهودستان، دیگری شهر سپاهان. میان هر دو مقدار دو میل فاصله باشد. و به هر دو جای مسجد آدینه است. و جهودستان بزرگ تر است و جهودستان از همدان بزرگ تر باشد. و شهر کم از نیمه ی جهودستان است. و سپاهان پر نعمت تر از همه کوهستان است. و در هیچ شهر آن مال نیست کی در سپاهان. و فرضه ی پارس و کوهستان و خراسان و خوزستان است. و بارکده این همه اقلیم ها سپاهان است. و از آن جا جامه های ابریشمی و کرباس های نیکو خیزد کی به اطراف مملکت ببرند. و میوه ی سپاهان بسیار جای نقل کنند». (ابواسحاق ابراهیم اصطخری، مسالک و ممالک، ص ۱۶۴)

این هم تالیفی است به زمان و موازات ابن فقیه، که شاه کار صورت پردازی شیادانه آن، بنای مسجد آدینه در جهودستان اصفهان است؟!!! در این اصفهان کسی مجبور نیست برای کسب کود انسانی شهری را اطعام کند، بار انداز مرکزی بزرگی است انباشته از مال و کرباس و ابریشم و میوه جات!!؟ 

«بغداد: مادر جهان و شهبانوی شهرها است. ابن انباری گوید: ریشه ی بغداد عجمی است و چون ریشه ی عربی ندارد تازیان در تلفظ آن اختلاف دارند. برخی عجمان آن را بستان یک مرد می داند که باغ = بستان و داد نام آن مرد باشد برخی دیگر گویند: بغ نام بت است، گویند یک اخته را از خاور زمین به کسرا پیشکش کرده بودند، پس آن جا را به اقطاع وی داد، چون این اخته از بت پرستان شهر خود بود، گفت: بغ دادی، یغنی بت این را به من داد... علی یقطین گوید: هنگامی که ابوجعفر منصور برای جست وجوی جایی برای شهرسازی به صرات در عتیقه می رفت، من در سپاه او بودم. او در دیری که در صرات است فرود آمد و سوار بر چارپا تنها آمد و شد می کرد و می اندیشید. ترسایی دانشمند که در دیر می زیست از من پرسید: شاه برای چه این قدر می رود و می آید؟ در پاسخ گفتم: ابوجعفر! پرسید: آیا لقبی دارد؟ گفتم: منصور! گفت: سازنده این شهر نمی تواند او باشد! گفتم: چرا؟ گفت: زیرا در کتابی که نزد ما هست و از سده ها نسل به نسل به ما رسیده چنین می گوید: این جا را مردی به نام مقلاص بنیان خواهد کرد. من همان گاه سوار شده به نزد منصور رفته نزدیک شدم پرسید: چه خواهی؟ گفتم خبری دارم که به امیر مومنان بگویم و او را از این رنج شهرسازی  رها سازم. گفت بگو! گفتم: می دانید اینان دانشمندند، ترسای این دیر به من چنین و چنان گفت: تا به لقب «مقلاص» رسیدم، او خرسند شد و بخندید و از چارپا پیاده شده سجده کرد و با شلاق خود به اندازه گیری پرداخت، من پیش خود گفتم به لجبازی افتاد! سپس مهندسان را خواسته و دستور نقشه ریزی با خاکستر داد! گفتم: ای امیر مومنان می خواهی دروغ ترسا را آشکار کنی؟ گفت: نه! من به راستی لقب مقلاص داشته ام ولی نمی دانستم که کسی از آن آگاه باشد. زیرا چنان که می دانی ما به روزگار بنی امیه در کوه شراة می زیستیم، من و گروهی از برادران و عموزادگان هم سال خودم یکدیگر را به سورچرانی می خواندیم. روزی نوبت به من افتاد، اما من یک درم نیز نداشتم پس به اندیشه ی چاره افتادم تا دستم به دوک دایه ی خانوادگی ما رسید و آن را دزیدم، و دادم فروختند و به بهای آن نیازمندی های سور را خریده به دایه گفتم: چنین و چنان کن! او گفت: این ها را از کجا آوردی؟ گفتم از خویشان به وام گرفته ام. او همه را آماده کرد، پس چون خوراک پایان یافت و به گفت و گو نشستیم، دایه دوک را خواست و نجست و دانست که کار من است. در آن بخش دزدی به نام مقلاص معروف بود، دایه به در مجلس ما آمده مرا خواست ولی من نرفتم چون فهمیدم که آگاه شده است، پس چون چند بار تکرار کرد و من نرفتم، گفت: ای مقلاص بیرون آی! مردم از مقلاص می نالند و مقلاص من در خانه ی من است...» (یاقوت حموی بغدادی، معجم البلدان، جلد اول، بخش دوم، بخش هایی از صفحات ۵۹۰-۵۸۶)

حالا به دنبال بغداد کهن در این بی آبرو نامه ها بگردیم که متن بالا یکی از شروح آن است، از زبان و قلم جغرافیا دانی که خود به بغدادی معروف شده، شایسته و در حد شعور بی مایگان. همه جا را از عفونت این گونه داستان های بی سر و ته پر کرده اند و این سهم بغداد است که می گویند مادر و عروس شهرهای جهان بوده است، در آن برای خلفای عباسی کرسی گذارده و از شب های رویایی تعیش آن، داستان ها ساخته اند و از جمله قصه ای که یاقوت از زبان منصور و دایه ی او می سراید و کسی از کسی نمی پرسد و نپرسیده است که یاقوت در قرن ششم هجری این حکایات قرن دومی را از کجا برداشته است؟!! آیا به راستی باور بغداد کهن اسلامی، با آن نام ضد اسلامی کنونی اش، با این گونه شروح بی سر و پا عاقلانه است؟!! (ادامه دارد) 

ارسال شده در جمعه، ۲۲ شهریور ماه ۱۳۸۷ ساعت ۰۷:۰۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان