ایران شناسی بدون دروغ، 162

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۶۲

بدین ترتیب بدترین صورت و فرمت قضیه این است که زمان سرودن دیوان شاه نامه را به قرن چهارم هجری بکشانیم، آن گاه به صراحت اعتراف و سندی فراهم کرده ایم که نشان می دهد این زبان فارسی چون قند، که تا بنگاله می برده اند و شاید هم از بنگاله آورده باشند، از فرط خشکی ریشه، در طول ده قرن نتوانسته است واژه ای بر ۱۵۰۰ لغت شاه نامه بیافزاید، زیرا اگر به طور مثال بگویید قدرت، در پلک برهم زدنی، اقتدار و مقتدر و قادر را برای برداشت های بعد در اختیار می گیرید، و لی اگر به جای قدرت گفتید توانایی، ادامه بنای بیان را باید با همان تک خشت بالا برید و چون خردمندان، این بته مردگی محض و دراز مدت را طبیعی نمی دانند، پس آبرومندانه تر این که سرودن شاه نامه را از عهد قاجار، که زمان عرض اندام و حکم روایی واقعی این زبان است، به دورتر نبریم.  

«ترکی آذری یا آذی: زبان ترکی آذی یا آذری پیوسته بر نیمه زبان ها و گویش های محلی رایج در آذربایجان نظیر تاتی، تالشی، گیلکی، آسوری، عبرانی، ارمنی، کردی و غیره تفوق و برتری داشت و در طول قرون و اعصار تمام گویش ها و لهجه ها و نیم لهجه ها و نیم زبان ها و زبان ها را تحت سیطره ی خود قرار داد و فراگیر شد. مردم آذربایجان و سوی های آن توانستند ارزشمند ترین متون فرهنگی بشریت را در این زبان ایجاد و ابداع کنند». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۳۷)

در این جا یک پرویز ورجاوند ترک سخن می گوید با این تفاوت که ورجاوند نظیر همین رجزها را برای زبان فارسی می خواند و صدیق برای زبان ترک. صدیق نیز همانند ورجاوند برای ادعایی به این عظمت خود را نیازمند ارائه ی ادله نمی بیند و حرف به حرف درس هایی را پس می دهد که تورکولوگ های غربی برای زمینه چینی برتر انگاری نسبت به یکدیگر، در انبوهی اوراق صادره از انواع دانشگاه های شبه شیکاگویی بیرون داده اند، تا معلوم شود که صدیق و ورجاوند، در صورت سلامت کامل هم، دست پرورده یک مکتب اند و از سرچشمه ی شگردهای افتراق واحدی نوشیده اند. صدیق نیز مانند ورجاوند گمان می کند که زبان قوم اش دیگر زبان های حقیر و نیمه جان اطراف را به درون خویش مکیده، به گوشه ای رانده و «ارزشمند ترین متون فرهنگی بشریت» را ابداع کرده که خود نمونه هایی از این میراث بدیع بشری را چنین معرفی می کند:

«قوتادغو بیلیغ: یا سعادت نامه که از سوی «یوسف اولو خاص حاجب»، در سال ۴۴۸ هجری قمری در ۶۶۴۵ بیت به نظم درآمده است. این مثنوی در بحر متقارب مثمن مقصور سروده شده، سرمشق تالیف و تنسیق بسیاری از شاه نامه ها، پند نامه ها و سیاست نامه های ترکی و فارسی بوده، به ترکی سره سروده شده و در سرتاسر آن فقط ۸۵ لغت عربی با مفاهیم دینی و عرفانی به کار رفته است. از این اثر ارزنده تاکنون سه نسخه ی خطی با ارزش به دست آمده که کهن ترین آن ها در سال ۸۱۸ میلادی استنساخ شده است.» (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۳۸)

همان داستان عوام فریبانه ای را که در باب شاه نامه ی فردوسی برای سودا زده کردن فارسیان سر داده اند، اینک صدیق به گوش ترکان می خواند، با این تفاوت که سوقات صدیق، حتی بدون رعایت تقدم زمان، مادر و مبنا و معلم تمام شاه نامه های دیگر معرفی شده است!!! صدیق نیز در باب سره بودن زبان ترکی به کار رفته در سعادت نامه و بی نیاز بودن آن از لغت عرب، همان تنبوری را می نوازد که ورجاوند و آل او در باب شاه نامه ی فردوسی کنسرت اش را داده اند. صدیق نمی گوید کتاب یوسف اولو خاص رجب با خط چه ملتی است و چون شعر مقفّی را به یقین نمی توان با خط کتیبه های قلابی اورخون سرود، پس در این جا نیز با دیوانی با زبان ترک اما به خط عرب مواجهیم که قرن ها مقدم بر بلوغ آن خط متولد شده است!!! با این همه سرگرم کننده ترین بخش این نمایش در باب تاریخ نسخه های دیوان قوتادغو بیلیغ و زمان تالیف آن به صحنه آمده است. سعادت نامه را چنان که می گویند، بیلیغ در قرن پنجم هجری سروده، که با قرن یازدهم میلادی برابر می شود، اما صدیق نسخه ای از این دیوان را در قرن نهم میلادی، یعنی دویست سال پیش از سرودن آن یافته است!!! چه صدیق تاریخ هجری را میلادی معرفی کرده باشد و چه به جای ۸۱۸، تاریخ ۱۸۱۸ میلادی قرار دهیم، معلوم می شود که از دیوان «یوسف اولو خاص حاجب» نیز، درست همانند شاه نامه فردوسی، نسخه ی اصل و یا حتی نزدیک به زمان سرودن آن نیافته ایم. در این صورت آیا صاحبان عقل سلیم و دوری گزیدگان از تعصب، می توانند یکی از این دو شاه نامه را اصیل و دیگری را بی اصل و نسب بدانند؟!!!

«دیوان حکمت: اثر «خواجه احمد یساوی» متوفا به سال ۵۴۵ هجری قمری به نظم در آمده است. اثر عارفانه ی بسیار با ارزشی است که تاثیر عمیقی در تکوین ادبیات عرفانی در ترکی و فارسی داشته است. از شعرای فارسی زبان، عطار نیشابوری از او تقلید کرده است. خواجه احمد یساوی بانی مکتب عرفانی یسویه نیز است». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۳۹)

بنیان اندیشانی که قتل عام نابود کننده ی پوریم را پذیرفته اند، تردید ندارند که در ایران پس از اسلام، مکتب عرفان و تصوف و عطار نیشابوری نبوده اند تا از کسی، ترک، هندو و یا عرب، چیزی بیاموزند، مضاف بر این که در چند یادداشت پیش، بر همگان معلوم شد که قبر این یساوی در بخارا را همین اواخر ساخته اند، چنان که می دانیم گور حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی و ابن سینا و نادرشاه و خیام و این و آن، همگی محصول برنامه ریزی اورشلیمی در قرن اخیرند. 

«نقص الفباهای غیر ترکی: الفباهای موجود در ایران پیش از اسلام، گرچه تحت تاثیر الفبای سومری و گوی تورک بوده اند، اما اغلب متکی به الفبای آرامی و بسیار ناقص بودند و علائم کمی داشتند. مثلا الفبای پهلوی به صورت موجود تنها ۱۶ حرف داشت و هنگام نگارش هم  کلمات با تلفظ عربی نوشته می شده است که به آن هزوارش گویند». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص۵۰)

بدین ترتیب و  از عهد عتیق تا به امروز تمام الفباهای غیر ترک، هم تحت تاثیر الفبای گوی تورک و هم به علت اتکای به آرامی بسیار ناقص بوده اند!!! هر ترک اندیشمندی در مواجهه با انشاء بالا بلافاصله در می یابد که صدیق گامی هم در خود پسندی قومی از امثال ورجاوند پیشی گرفته و به جوار امثال نفیسی و خانلری و فروغی نزدیک می شود و هر بنیان اندیش که مصیبت های سرگذشت فرهنگی شرق میانه پس از پوریم را می داند، در برابر همین چند سطر نقل صدیق، از فرط خشم، تا به دامن گریبان چاک می زند، زیرا بر او با یقین کامل معلوم است که به دنبال ماجرای پوریم، هیچ گونه خطی رواج و کاربرد نداشته، ارجاع به خط پهلوی، هدایت نابینا به مسیر چاه است و اظهار فضل در باب هزوارش نیز ساقط کردن سنگی بر سر آن کور به چاه سقوط کرده است! اگر بخواهم به رعایت حریمی از توصیف های بالا باز گردم، پس لااقل اعلام کنم که داده های صدیق بسیار از مد افتاده و بدون جذبه ی فرهنگی است و جز بالا بردن ضریب مطالبات دشمنانه از یکدیگر و انصراف از توجه مستقیم به عدوی اصلی حاصلی ندارد.

«اوستایی و پهلوی تقلیدی از ترکی اویغوری: الفبای اویغوری سومین الفبای غیر تصویری ترکان است که اختراع کرده اند. بعدها از روی آن الفبای اوستایی، سغدی و پهلوی ساخته شد. همان گونه که پارسیان باستان، خط میخی را به تقلید از ترکی سومری ساختند، الفبای اوستایی و پهلوی را هم به تقلید از الفبای زیبای اویغوری و با ایجاد تغییراتی در آن ابداع کرده اند و دگرگونی ها به گونه ای بود که بر این الفباها توانستد نام محلی نهند و نزدیک یک صد سال است که آن ها را اوستایی یا پهلوی می نامند و اطلاق لفظ ترکی بر آن ها رایج نیست. اما همگی ریشه ی ترکی دارند. البته اکنون نیز هیچ گاه خط فارسی را عربی یا فینیقی نمی گوییم. همین گونه است که خط با اصطلاح پارسی باستان را خط ترکی سومری و خط اوستایی و پهلوی را ترکی اویغوری نام نمی دهیم». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۵۵)

اهل نظر ارزش این گونه گفتارهای منبری را از همان ترکیب ولنگار «خط میخی ترکی سومری؟!!!» در می یابند که جز تمرین در شیرین سخنی عنوانی ندارد. کافی است بر سیاهه ی بالا بیافزاییم که گرچه جهانیان، از آغاز کتابت، بدون اظهار سپاس و تعلق، نمک ناشناسانه، ظاهرا تقلید خط اویغوری کرده اند، اما کاش صدیق توضیح می داد که این مادر بزرگ فرهنگی جهان، یعنی خط اویغوری و ترکی، به چه دلیل در جلوه و جوانی تازه ای که در چند قرن اخیر از سر گرفته، از فرط دست تنگی و عریانی، خود را به چادر خط عرب پوشانده است؟!! آیا روا نیست قضاوت کنیم این گونه مانورهای فرهنگی، شاید هم بدون خوش خدمتی، فقط بر سر غیرت آوردن جوان ترک برای جنگ با جهان است تا گمان کند همسایگان، از دوران غار نشینی، دائما به حقوق او تجاوز کرده اند و مستحق چماق اند، چنان که صاحبان اندیشه ی غیر قوم پرستانه می دانند که بر تابلوی نقل قول فوق حتی کلامی برای برداشت آگاهانه از روند امور در شرق میانه ی پس از قتل عام پوریم میسر نیست و چوبی است که دشمنان عمومی مردم ممتاز شرق میانه، یعنی یهودیان، برای کوبیدن بر نعش یکدیگر به دست مان داده اند.  

«باید گفت در گویش های فارسی کنونی همه ی ضمیرهای شخصی تحت تاثیر زبان ترکی باستان قوام یافته است نه اوستایی یا به اصطلاح پارسی باستان! که باستان شناسان شاهنشاهی و برخی از اساتید ادبیات فارسی که ترکی مدان هستند، چنین ادعای پوچی دارند و در مساله ی بررسی تاثیر زبان ترکی در فارسی جاهلانه و ناآگاهانه به اظهار نظر می پردازند و جهالت خود را با تحریف ها و توجیهات مضحک پرده پوشی می کنند. در اوستایی ضمیر اول شخص مفرد «ازم» و ضمیر سوم شخص مفرد «ته» است و اول شخص جمع «وه ائم» است که ربطی با تلفظ های فارسی کنونی ندارد». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۸۵)

چه گونه می توان میان آن تاریخ و فرهنگ پژوهی که بسته بندی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی موجود برای شرق میانه ی پس از پوریم و از جمله و به خصوص دین و کتاب زردشت را، ریزش نخاله هایی برای پر کردن خلاء هستی ساده ی انسانی در این منطقه می داند، با مبالغه ها و مبادلات صدیق آشتی برقرار کرد؟ آیا صدیق برای ارائه ی این احکام شبه زبان شناسانه، که ضمیر اول شخص جمع در زبان فارسی، یعنی ضمیر «ما» را شبیه «وه ائم» اوستا نمی بیند، آن گاه که فارسی را تا آخرین پول سیاه وام دار زبان ترکی کرده است، شاید که قصد دارد ضمیر ما را مستخرجی از بیز ترکی بشناساند؟!! آیا به صاحبان چنین مبالغه هایی چه گونه باید توجه داد که زبان فارسی و ترکی دو نوزاد آزمایشگاهی توامان اند که بنا بر شرح آتی، از لابراتوار اخلال کنندگان در زبان و فرهنگ قرآن بیرون کشیده اند و در عین حال زیرکانه هر دو را به ناسازگاری با یکدیگر وادار می کنند.  

«ائلداریز قاغان، دو پسر به اسامی «بیلگه قاغان» و «گول تیگین» داشت. هنگام مرگ وی در سال ۶۹۱م. این دو برادر ۸ و ۷ ساله بودند. هنگام مرگ قاپغان قاغاندر سال ۷۱۶م، فرزندان او به حکومت رسیدند. ولی بیلگه قاغان و گول تیگین مانع این کار شدند و بر عمو زادگان خود چیره گشتند و جانشین باز پسین پدر خود شدند. در این کار، وزیر کاردان پدر و عموی آنان یعنی «تان یوقوق» به یاری شان شتافت و بیلگه قاغان و گول تیگین توانستند به کمک وی، دولت گوی تورک را به عزت و شوکت تاریخی خود برسانند و به اوج عظمت در آن عصر سوق دهند». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۹۹)

چند برگی از تاریخ اشکانیان و ساسانیان یکی از مورخان رسمی، مثلا رجبی را ورق بزنید، مملو از همین بی مایگی های من درآوردی درباره ی این شاه و آن سردار است که مثلا خطاب به فرزندان شان، زنان شان، وزیران شان و یا حتی خواجه های حرمسرا، قصه ی دربار خویش را برای ثبت در تاریخ هایی از همین نوع که صدیق درباره ی یک خان ترک می گوید، احتمالا با پیاده کردن نواری، روایت کرده اند!!! می پرسم این که صاحب نظران ترک، از قبیل صدیق، به ذهن قوم خود بخورانند که ترک ریشه در سومری دارد و اشکانیان طایفه ای از ترکان بوده اند، در ماهیت خود چه تفاوتی با خود شناسی آریایی فارسیان و یا اشکانی خواندن یونانیان دارد؟!!   

«[من] بیگله خاقان ترک، به سان آسمان خدای هم اینک [بر تخت] نشستم. سخنم را تا پایان فراگوش دار: باز پسینیان من: برادر کهترم، خویشانم، فرزندم، تمامی ایلم، مردمم، سروران راست گزین شاه آپیت و فرمان روایان و طرخان های چپ نشین سی تاتار... سروران نه گانه اوغوز، مردم [اوغوز]، این سخنم را نیک بنیوش، سخت فراگوش دار. در خاوران تا خورشید زایان، در جنوب تا نیمروزان، در باختران تا غروبگان ها [و] مردمان اندورنه شان به تمامی از آن من اند. این همه مردم را... سامان دادم. هم اکنون در آسایش اند. اگر خاقان ترک بر گستره ی «اوتوکن» سایه زند، غمی نیست.
در خاوران، تا صحرای «شان تونگ» اردو تاختم، تا اندک فاصله ای با دریا. در نیمروزان تا «دوققوز ارسن» قشون کشیدم، تا اندک فاصله ای با تبت. در اباختران از رود «اینجی» گذشتم و تا «دمیر قاپی» سپاه بردم. در شمال تا مکان «ییر با ییر کو» تاختم. این همه سرزمین گشودم، به تر از گستره ی «اوتوکن» سزاوار ایل [من] است». (حسین محمد زاده صدیق، یادمان های ترکی باستان، ص ۱۷۳)

چرا فرهنگ مندرج در تمامی سنگ نبشته های این منطقه چنین یکسان است؟! این هم یک چادر نشین ترک که خود را با خدای آسمان برابر گرفته و به وقت کندن کتیبه، همان ادعاهای داریوش و شاپور را تکرار می کند؟!!! ما با چنین مدارک سنگی که کندن آن کار یک صبح تا غروب است و نام آورانی باسمه ای را از هر چهار سوی جهان تا انحنای افق به پیش می راند،، در سنگ نگاره هایی نزدیک گوش خویش نیز آشناییم و می دانیم جاعلان یهود این یاوه های بی پایان را برای پوشاندن رد پای پوریم و ایجاد برتر اندیشی های قومی و قبیله ای تراشیده اند، که شاپور اول ساسانی و کتیبه قلابی و نوکنده اش در نقش رستم فقط یکی از آن هاست.

«و هر جا که مرد و اسب شاه رسید، در انیران، آتشگاه و موبد ترتیب دادم.
انطاکیه و سوریه، فراسوریه، ترتوس و کلیکیه و فراکلیکیه، کیساریه و کاپادوکیه و فراکاپادوکیه، گالاتیه و ارمنستان و بلوچان و آلان و بلسکان تا فرا آلانان را، شاهنشاه شاپور با اسب و مرد زد و غارت کرد و بسوخت و ویران کرد. آن جا نیز به فرمان شاه مردان موبد و آتشگاه برقرار کردم». (متن کتیبه کرتیر در کعبه زردشت، سطور ۱۰ ، ۱۱ و ۱۲)

این یک دیالوگ یک سویه ی واحد است که یکی را برای سرزمین های فارس و دیگری را برای بیابان های ترکستان از یک دفتر تاریخ نویسی اورشلیمی صادر کرده اند و هر دو نیز به یک میزان از اندک نشانه های امکان وقوع خالی است. چنان که مورخ می داند عمر هیچ یک از نمونه خطوط زیر که برای ما نمایش داده اند، به یک قرن هم نمی رسد. آن طور که در باب کتیبه های پهلوی، با استنادات و تصاویر کامل و لازم، معلوم شد شاه کار جاعلان ممتاز دانشگاه شیکاگو در ۶۰ سال پیش است.

اینک بنیان اندیشان بر تمام این اطوارهای قوم پرستانه و پان مسلکانه فاتحه می خوانند. به قول یک کامنت گذار، آن دوستان ترک که مایل اند از ماهیت و مفهوم واقعی کتیبه های آرخون و ترک اویغوری و از قبیل آن ها با خبر شوند، با پایان دادن به این گونه موهومات، برای معرفی یک مورخ حقیقت طلب از میان خویش، که مسحور و معتاد خیالات خاص ترک شناسان نباشد، دست به کار شوند. (ادامه دارد) 

ارسال شده در سه شنبه، ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۳۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : مونا مینایی
پنجشنبه، ۲۷ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۵۹
 
با سلام مراسم پاسداشت نهضت زن جهاني اسلام با عنوان زنان آسماني در كره خاكي زمان 29/4/87 ساعت 17 الي 20 مكان سالن شهداي سپاه گروه تحقيقاتي كوثر از سايت ما ديدن فرماييد.

 
نویسنده : احمد
پنجشنبه، ۲۷ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۰۵
 
آقای پورپیرار
ما ترکها آدمهای تاریخ پرستی نیستیم و نبودیم.1
اکثر بحثهایی که از طرف ترکهای ایران صورت میگیره جنبه دفاعی داره
پای ما رو به این بحثها یکسری از افراد کشیدند و خوب ما هم حالشون رو گرفتیم. فارسها در دنیای متمدن و شهر نشینشون 3000 سال پیش موشک به مریخ میفرستادند نه ما

2-
بحث روی کتابهای یک یا چند نویسنده یا همه نویسندگان قادر به تغییر هویت مردم نیست. مردم آذربایجان ترک هستند که توسط امپریالیستها و توسط افرادی به ظاهر مسلمان که هیچ نشانی از دین در وجود خود ندارند به این حال و روز افتادند. به همین خاطر بحث بر سر اتحاد اسلامی کاملاً از بین رفته است. چرا که همه در این کشور به هر چیزی مادی فکر میکنند به غیر از سعادت مردم ساکن کشور
تمامی این فیس و افاده های اسلامی به خاطر حفظ کشور ایران و استعمار ملل اون انجام میگیره و این بحثی به تاریخ نداره

3-
تاریخ نگارها میتونند روی نظرات شما بحث کنند ولی به نظر من حتی عدم وجود نوشته ترکی حتی اگه تا همین 10 سال پیش هم باشه، دلیلی بر عرب بودن مردم آذربایجان و ترک شدن اونها توسط توطئه یهودیها نیست.
این برداشتی غلط در انتهای بحث شماست. و من رو به این نتیجه میرسونه که جدا شدن آذربایجان از ایران واقعه تلخی برای انسانهایی با پوشش مسلمان و باطنی شیطانیه که حاضرند دین خدا رو هم فدای داشتن این مرزهای دنیوی بکنند.

4-
این تاریخها تاریخهایی بودند که توسط اونها ترکها از قدرتو تسلط بر منطقه خودشون بازماندند و اسیر دست اقوام دیگری شدند. منتها الان که موقع به خطر افتادن این اقوام توسط این تاریخها و اتمام رویای بینهایت اونها(غصب
سرزمینهای دیگه)میشه باید امحاء بشه

5-
بحث بر سر تاریخ آذربایجان بحثی بسیار ساده است. دلایل اینکه
اولاً : سالهاست در این کشور هیچ ترکی نتونسته راجع به تاریخ خودش تحقیقاتی انجام بده و تمامی سعی و تلاش بعضی افراد فقط بر اساس داده های افراد دیگه و تنها به حالت مقابله ای بوده
ثانیاً : آثار تخریبی ترکها سالهاست در این منطقه نابود میشه . در طی دوران بعد قاجاریه هیچ رحمی نسبت به اثرات و نوشته ها و کتابهای آذربایجان
صورت نگرفته و در واقع میشه گفت قسمت اعظم این کتابها نابود شده

به خاطر همین موارد بحث بر روی چند کتاب نوشته شده توسط چند نویسنده ترک نمیتونه تاریخ یک ملت رو تعیین کنه. بلکه فقط میتونه تاریخ یک ملت رو صفر کنه که برای ترکهای آذربایجان سالهاست به همت عواملی چون ورجاوند این تاریخ صفر شده
بهتره کسانی که به تاریخ خودشون از بیست دویست و پنجاه میدادند ناراحت بشن. چون یکباره نزول شدیدی کردند.

 
نویسنده : احمد
پنجشنبه، ۲۷ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۰۰:۳۶
 
یک سوال و اون اینکه:
کاغذ در چه تاریخی و توسط چه کسی ایجاد شده؟
لطفاً جواب این سوال رو بدید.
چون هر سایتی یک سری مطلب راجع به این اختراع نوشته ولی همه با هم فرق میکنند.

 
نویسنده : مدیر سایت
چهارشنبه، ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۰۸
 
با سلام

دوستان می توانند با کلیک روی کلمه وب سایت در انتهای همین پیام، به بخش نظرات در وبلاگ حق و صبر دسترسی بیابند.

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان