ایران شناسی بدون دروغ، 116

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۶

 

بحث درباره ی امام زاده ها، عرضه ی استدلال برای اثبات این مطلب است که انتساب ساخت هیچ امام زاده ای به دورانی مقدم بر صفویه، از هیچ بابی منطق اجرایی و امکان تاریخی و تدارکاتی ندارد و برای رسیدن به این چشم انداز واقعی، در باب ساخت و سازهای صفوی است که ناگزیر باید نمونه هایی از تفسیرهای موجود بر این گونه ابنیه را زیر ذره بین گذارد و حقایق در گرد مانده ی ساخت آن ها را، با رسوب زدایی آشکار کرد. مهم و موثر ترین راه اثبات انحصار آغاز ساخت امام زاده های ایران، به دوران صفویه، نخست توجه به این نکته بدیع و  بدیهی است که بالا بردن آشکار بنای زیارتگاهی برای امام و امام زاده ای، مقدم بر تسلط تشیع بر امور سیاسی و فرهنگی ایران، امکان و آزادی اجرا نداشته و بنا بر همین روایات تاریخی موجود، شرایط برای برگزاری چنین نمایشات پر زرق و برقی به سود تشیع آماده نبوده است. سپس بازخوانی شجره نامه و کتیبه هایی که ناشیانه برای قدمت بخشیدن مصنوعی به معماری و مدفون در امام زاده ها نوشته اند و ارائه ی اطلاعات غلط و نامفهوم و غیر ممکن در این مکتوبات، چنان که پیش تر با نمونه هایی از آن آشنا شدیم، نشان می دهد که حتی یک نمونه ی منطبق با تقاضا، از میان آن ها قابل استخراج نیست.

«امام زاده عون علی و زین علی، تبریز: این آرامگاه بر بالای بلندترین قله ی کوه سرخاب که مرتفع و مشرف به همه ی شهر است، واقع و به اعتقاد مردم، مدفونان در آن، عون بن علی و زید بن علی هستند که در تداول عام، به صورت «عین علی» و «زین علی» تحریف یافته است. اعتقاد مردم بر این است که هر دو، فرزند بلاواسطه حضرت امیرالمومنین علی (ع) هستند، ولی در کتب معتبر از جمله ارشاد شیخ مفید در بین فرزندان علی بن ابی طالب (ع) اسامی عون و زید وجود ندارد. ولی در همین کتاب، از فرزندی به نام یحیی که مادرش اسماء بنت عمیس بوده، نام برده شده که محدث قمی، او را عون نامیده و به گفته ی صاحب روضة الشهدا، در دشت کربلا به دست دشمنان کشته شده است. به هر تقدیر ظاهرا عون به ایران نیامده و زین نیز وجود خارجی نداشته است». (دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص۱۹۷)

پس جنازه ی دو شهید عرصه ی کربلا، معلوم نیست چه گونه از مرتفع ترین بلندی کوه سرخاب تبریز سر درآورده است. این مطلب، چنان که از تفسیر دائرة المعارف بر آن نیز بر می آید، در هیچ مقیاس و منطقی امکان بروز و شهود ندارد و نسب شناسی موضوع نیز قابل اتکاء و ارجاع نیست. با این همه در دنبال همین تشکیک عام می خوانیم: «این بقعه در دوره ی صفویه تجدید بنا شده است». این که سلطان پر کاری، چون شاه عباس اول، در حالی که خود مقبره ای ندارد، به صرافت مواظبت از امام زاده ای در قله ی کوه سرخاب تبریز افتاده باشد، خواهان آن را از توجهاتی کاملا غیر معمول در امام زاده سازی عصر صفوی با خبر می کند.  

«امام زاده فاضل،قم: این آرامگاه در بالای کوهی مشرف به قریه ی بیدهند واقع است. بنایی متشکل از بقعه، چهار ایوان، چهار حجره و چهار غرفه در بالای حجرات است. این بنا در سال ۱۲۶۰هجری قمری به استناد توهمات عامیانه ایجاد گردیده و فاقد ارزش هنری و تاریخی است». (دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۱۹۸)

این هم امام زاده ی دیگری در قم، که گرچه باز هم بر سر کوهی است، اما معلوم نیست چرا مورد بی مهری مفسران بخش امام زاده ها در دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران، قرار گرفته و استثنائا و رسما آن را برخاسته از توهم و فاقد هر ارزشی شناخته اند!!! در حالی که موهوم شناختن امام زاده های بسیار دیگری نیز در آن مجموعه، با ادله و اساس محکم تری امکان ادعا داشته است. 

«امام زاده آقا سید محمد، لاهیجان: این امام زاده در دهکده ی پینجای آستانه واقع شده است. بنای چهار گوشی است که در سه سمت آن، ایوان های ستون داری قرار دارد. سقف بقعه شیروانی و سفال سر و طول هر ضلع بنا ۴۵/۶ متر است. بر روی در قدیم بقعه کتیبه ای مورخ ۷۸۰ هجری قمری با این متن وجود دارد: «هذا مسجد المبارک لصاحبه و مالک الفقیر المحتاج الی رحمة الله تعه. فقیه احمد بن ابوالرضی بن علی پینچایی سنه ثمانین و سبعمائه». (دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۸۸)

این که پایداری یک بنای با زیر ساخت چهل متر شیروانی دار و سفال سر را، در طول هفت قرن، آن هم در جغرافیایی که تنه ی درختان و سنگ های کوهستان نیز از فراوانی نم به سرعت می پوسد، تنها به ادعای در نوشته ای قبول کنیم، کار بس دشواری است و دشوار تر از آن این که این مجموعه ی کوچک را که به قید کتیبه ساز آن، مسجدی برآورده ی ابوالرضی نامی است، امام زاده ای بپنداریم.    

«امام زاده فضل، آمل: این آرامگاه در دهکده ی «زیارو» از دهکده های دشت سر آمل واقع و بنایی مستطیل شکل شامل بقعه و مسجد است. هم در ورودی و هم صندق امام زاده، دارای کتیبه است. در، دو لنگه است و بر حاشیه بالای لنگه ی سمت راست آن چنین خوانده می شود : «هذا المشهد ابلفضل بن موسی کاظم» نام سازنده و تاریخ بر بائوی آن چنین کتیبه شده است : «صاحب العمارة المشهد و خادم کمینه حاجی زیاد مزین محمد بن داود بن سماع بن هدی بن اسمعیل عمل ابراهیم نجار بن سلیمان نجار این [...] سنة ثلاث و ثمانین و تسعمائه» (۹۸۳). صندوق مزار در وسط اتاقی چهار گوشه است. کتیبه های روی صندوق بزرگ امام زاده، شخصیت صاحب قبر را به گونه ای دیگر معرفی می کند و در حاشیه ی صندوق آورده است: «هذا روضة منورة لامیر اعظم السعید الشهید المرحوم الامیر محمد بن الامیر الشهید المغفور المبرور الامیر افضل طاب ثراه و جعل الجنة مثواه فی اوائل رجب سنة احدی اربعین و ثمانمائه (۸۴۱). (دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۱۹۸)

پس معرفان این امام زاده دو نفرند که با ۱۴۲ سال تفاوت، برای صاحب مکانی واحد، دو گمانه ی مختلف زده و دو کتیبه ی متفاوت نوشته اند! یکی مدفون را ابوالفضل نامی فرزند امام موسای کاظم می شناساند و دیگری مقبره را متعلق به امیری با نامی غیر قابل کشف می گوید. کتیبه نویس صندوق از عناوین و خطاب های معمول برای این گونه امور نیز بی خبر است و مدفون را، هم به لقب شهید آراسته و هم با قید مرحوم همراه کرده است، حال آن که مقام شهید، برای برخورداری از مجموعه ی رحمات الهی کافی است و برابر رسم و به رعایت مقام، با عنوان شهید لفظ مرحوم را نمی آورند. حالا چه گونه باید صاحب واقعی این مقبره را شناخت و از چه راه می توان لقب امام زاده را درباره ی آن لحاظ کرد؟!! 

«امام زاده یحیی، ورامین، این آرامگاه در محله ی معروف به کهنه گل در جنوب شرقی ورامین و در نزدیکی مسجد جامع واقع است. سبک معماری مقبره شباهت زیادی به مسجد جامع و مقبره ی علاءالدین دارد... در مورد اتاق و تزیینات آن چهار تاریخ ذکر شده است. «بازل» در حاشیه گچ بری، سال ۷۰۷ هجری قمری را خوانده است. محرابی از کاشی که تصور می شود متعلق به این بنا باشد، دارای تاریخ ۶۶۳ هجری قمری است. تعداد زیادی از کاشی های ستاره ای این بنا که اکنون در مجموعه های مختلف محفوظ است، متعلق به سال ۱۲۶۱ تا ۱۲۶۳ میلادی است. سنگ قبری که از کاشی و به شکل محراب و تصور می رود که متعلق به این بنا باشد، تاریخ ۷۰۵ هجری قمری را دارد. از این اطلاعات به نظر می رسد بتوان تاریخ ساختمان و تزیینات آن را به دست آورد. به نظر می رسد که کالبد این ساختمان متعلق به دوره مغول باشد... دیولافوا محرابی از کاشی در محل خود دیده است. مالک فعلی این محراب می گوید که مالک ثروتمند قریه، آن را به پاریس آورده و فروخته است... اگر تاریخ این محراب ۶۶۳ هجری قمر ی نباشد، به طور قطع بعد از ۷۰۷ هجری نخواهد بود. سنگ قبر محراب شکلی که تاریخ آن ۷۰۵ هجری قمری است و اکنون در موزه ی ارمیتاژ قرار دارد، دارای عبارتی است که این سنگ برای مقبره ی امام زاده یحیی ساخته شده است و ضمنا حاوی امضای دو نفر از افراد خاندان کاشی ساز معروف کاشان است... حرم به صورت کثیرالاضلاعی هشت ضلعی است که بر روی چهار کنج آن، چهار اشکفت مقرنس کاری شده با قوس جناغی بر پا گردیده است. در این قسمت از بنا، گذشته از گچ بری های تزیینی و یک ضریح چوبی خانه مربع و بندکشی مهری و هشت پنجره مشبک و هشت پنجره کور و ازاره ای به ارتفاع ۲۰/۱ متر با کاشی های منقش به شاخ و برگ به ابعاد ۶۰×۳۲ سانتی متر، دارای کتیبه ای به خط ثلث برجسته است که گرداگرد حرم و اطراف جای محراب ربوده شده آن دور می زند. این کتیبه با یک حدیث از پیامبر اکرم آغاز می شود و دنباله آن با سوره جمعه تا «ذلک فضل الله» ادامه پیدا می کند و سپس با قسمت مهمی از آن که حاکی از بنای بقعه به وسیله ابومحمد در تاریخ ۷۰۷ هجری قمری است، پایان می پذیرد. این کتیبه چندان قدمتی ندارد». (دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، صفحات ۲۲۲ و ۲۲۳)

بدین ترتیب و بر مبنای کتیبه ای که چندان قدمت ندارد، و از روی کاشی های ستاره ی داودی، که اکنون در جای خود نیست و با خواندن چهار تاریخ مختلف در این جا و آن جا، از جمله بر کاشی محرابی که اینک در پاریس است و تصور می کنند مربوط به همین بنا بوده و سنگ قبری با نام یحیی، در موزه ی ارمیتاژ روسیه، که در این سرزمین پر از امام زاده یحیی، گمان دارند به صاحب قبری در ورامین متعلق است و بسیاری فرضیه های دیولافوایی و بازلی و چند شیاد دیگر، سرانجام صاحب امام زاده ای از عهد مغول شده اند. آیا می توان به نوعی بر این یافته ها گمان صحت برد؟!!   

از این طریق و روش های دیگری که استاد بزرگ آن را پروفسور پوپ غارتگر می شناسانند، برای دوران اسلامی پیش از صفویه، که در آن حتی پیاله ی سفالینی نساخته اند، مجموعه ابنیه ی معمولا زیارتی و مذهبی و مقابری بالا برده اند، که در حال حاضر به کورترین گره و معارض ترین نمودار، بر این مدخل نوین بدل شده است که دوران پیش از صفویه، در ایران اسلامی را، فاقد مظاهر تولید و توزیع و عوارض مادی زیست متمدنانه می داند. وجود همین تعداد محدود از مقبره و مناره و میل و بقایایی از چند مسجد کهن، موجب ایجاد گمان برقراری روابط اجتماعی معینی، در بخش هایی از ایران پیش از صفویه شده است و شگفت این که تمام چنین مظاهر معماری پیش از صفوی، به صورتی کاملا مجرد و معمولا در بیابان هایی بدون نمایه های تجمع شهری بر پا شده است!!!

«معماری در ایران بیش از ۶۰۰۰ سال تاریخ پیوسته دارد، دست کم از ۵۰۰۰ سال پیش از میلاد، تا به امروز، با نمونه های اختصاصی که در ناحیه ی پهناوری از سوریه تا شمال هند و مرزهای چین، قفقاز تا زنگبار پراکنده است. بناهای ایرانی متنوع است، از کلبه های دهقانی، قهوه خانه ها، کوشک ها تا زیباترین و شاهانه ترین ساختمان هایی که جهان به خود دیده، بگذریم از برخی پل های عظیم و با شکوه. سیمای ممیزه معماری ایران در طول تاریخ شکل های ساده و موقری با آرایش های غنی است. معماری آثار تاریخی ایران در وهله ی اول دارای مفهوم و هدف دینی و خصلت جادویی و دعایی است. طرح راهنما و شکل دهنده، نماد گرایی کیهانی بود که انسان به وسیله ی آن با نیروهای آسمانی انبازی و پیوند می یافت. این مایه، که تمام آسیا در آن معنا شریک بود و حتی در عصر جدید هم دوام یافت، نه تنها به معماری ایران وحدت و استمرار بخشید، بلکه سر چشمه ی ماهیت عاطفی آن هم بود». (ا. پوپ، معماری ایران، ص ۹)

برای دریافت پیش پا افتاده ترین اطلاعات، مثلا روند تکاملی معماری در ایرن، از دیر زمان تا دوران اخیر، برابر معمول، با پریشان بافی های بی سر و تهی ازقماش بالا مواجهیم که مثلا به جای ورود عالمانه به بیان علت اصلی نابودی همزمان این همه ابنیه ی زیگوراتی و یا سبب توقف کامل ساخت و ساز در ایران اسلامی تا زمان صفویه، شعارهای دکان دارانه ی وقیحی از این دست می شنویم که نشانه های معماری ایران از سوریه تا مرزهای چین و زنگبار پراکنده است و از کلبه دهقانان و قهوه خانه های میان راهی تا زیبا ترین قصور جهان را نمونه های معماری ایران می داند و کار را به فلسفه بافی می کشاند تا مجبور نباشد محل یکی از آن قهوه خانه های کهن ایرانی دارای مفهوم و هدف دینی و خصلت جادویی و دعایی، در مرز چین، زنگبار، قفقاز و یا حتی در خود ایران را نشان دهد.

«یکی از جالب ترین بناهای شناخته شده در سرزمین کوهستانی، در سیلک بود از هزاره ی پنجم قبل از میلاد. قدیم ترین اقامتگاه در آن جا مربوط به اوایل هزاره پنجم، ظاهرا عبارت بود از کلبه هایی از شاخه درختان، گرچه ساکنان اش به باغبانی ابتدایی می پرداختند و گاو و گوسفند را اهلی کرده بودند. به علاوه، برای خودشان سه نوع ظرف سفالی دست ساز داشتند، که همگی تلاشی را در جهت ارزش های هنری ولو ابتدایی، نشان می دهد. نوعی دارای سطح دودی، دیگری سرخ و سومی دارای نقش های ابتدایی با خطوط و رگه های سیاه است. در مرحله ی بعد بود که ساختمان با خشت های دست ساز آغاز شد، یک گلوله گل را با دست شکل می دادند و در آفتاب می خشکاندند. ولی حتی در این مرحله هم به بهتر کردن فنون ساختمانی توجه می شد، چون در لبه های این خشت ها فروریختگی هایی است که با انگشتان به وجود آمده، تا ملاط بیش تری را در اعماق خود نگهدارد. همچنین، در این عصر آرایش معماری ابتدایی معرفی شد و دیوارهای اتاق را با زنگار مخلوط با شیره میوه ها نقاشی کردند. خشت های چهار گوش مسطح، که با قالب زده می شد، در هزاره ی چهارم پدید آمد و ظاهرا آن هم یک اختراع ایرانی بود». (پوپ، معماری ایران، ص ۱۵)

توصیف این به اصطلاح پروفسور ایران شناس و متخصص نمایه های معماری، از خشت های سیلک، که قصد تمسخر و تحریف دارد و نیز توضیحح فنی خوارکننده ی او درباره ی این زیگورات بزرگ ماقبل پوریم، تنها از باغبانی ابتدایی، پرورش جوجه و مرغ، خانه سازی با شاخه های درخت، گلوله کردن بی شکل گل، ظروف سفالی دست ساز رنگارنگ و حد اکثر نقاشی دیوار با آب میوه می گوید!!! زیرا اگر بنا را بر توضیح تکنیک فوق تصور ساخت زیگورات های کهن در نجد ایران بگذارد، آن گاه بالا بردن بیلبورد احمق فریب تبلیغاتی زیر درباره ی ویران کنندگان همان زیگورات ها ناممکن می شود.  

«این عقیده ی متداول که تخت جمشید در وهله ی اول مجموعه ای از کاخ های جالب بوده که در پایتخت یک امپراتوری بزرگ ساخته شده تا عظمت سیاسی را اظهار و غرور شاه را اقناع کند، یک فکر غربی است: فکری مبتنی بر ظواهر امور، الفاظ و اصول تعقلی. این بینش قادر به درک ستارگان ذوق ها، بینش ها و امیدهای شرق باستان نیست که از اعتمادی دیرینه بر عواطف و نمادها زاده شده اند. تخت جمشید به شیوه ای سنتی، کامیابی ها و قدرت شاهان هخامنشی را مغرورانه بیان می کرد، ولی در عین حال بر منصب آسمانی شان هم تاکید داشت این نه یک زیارتگاه دودمانی بود و نه هرگز پایتخت سیاسی: هیچ کدام از هزاران سندی که در آن جا به دست آمده سیاسی نیست و محل آن برای حکومت بر یک امپراتوری مناسب نبود. شاهان بزرگ جز به ندرت در آن جا اقامت نمی کردند، که آن هم فقط موقتی بود، شوش، بابل و اکباتان که همه در محل های کارامدتری قرار داشتند، مقر حکومت بودند. در حقیقت تخت جمشید یک زیارتگاه مقدس ملی بود، وقف منظوری خاص: جای بسیار مناسبی برای جشن های نوروزی. همه ی نیروهای آسمانی به کمک همه ی منابع نمادی به اعطای نعمت و برکت فراخوانده می شدند. خود تخت جمشید هم مبین عظمت، قدرت و ثروت بود، با نیرویی مسلط که برای برانگیختن آن نیروها کافی بود. بنابراین اگر شاهان هخامنشی تخت جمشید را به صورت معبد بزرگ تلقی می کردند، این محل می باید مقدس و محترم باشد. ممکن است این توضیحی باشد برای ناشناس ماندن یک چنین اثر مهمی که می توانست یکی از عجایب دنیای معلوم باشد، در کشورهای دیگر. مثلا در عهد عتیق ذکری از تخت جمشید نشده، با این که منبع اطلاعات مهمی در باب سایر بناهای امپراتوری ایران در شوش و اکباتان است. در هیچ سند بابلی، آشوری یا فنیقی هم از آن ذکری نیست و کتسیاس مولف تاریخ ایران، که خود بیست و چهار سال در دربار ایران زیسته، اشاره ای به آن نکرده است. بی شک تخت جمشید در ایران مکان مقدسی بوده، یعنی یک «قدس الاقداس» واقعی، با حرمتی خاص یک دین شرقی. جریان نیروهای جادویی ناپیدا و مشکوک نسبت به ناپاکی حساس است و امکان دارد بر اثر حضور بیگانگان ناپدید گردد. بنابراین بیگانگی که اعضای امپراتوری نبودند، نمی باید در آن شرکت می کردند. شرکت در مکاشفات آن حق اصلی آنان بود». (پوپ، معماری ایران، ص ۳۰)

بفرمایید، این هم شیرین زبانی های این بی سواد درگل مانده ی مامور کنیسه و کلیسا، در باب یک خرابه ی سنگی در اصل نیمه ساخت!!! توصیف او از تخت جمشید را بارها بخوانید و در برابر حقایقی قرار دهید که در مستند با شکوه تختگاه هیچ کس ثبت شده است. از دو حال خارج نیست یا او با آن همه دانایی های ادعایی که در باب معماری ایران به او می بندند، نیمه ساخت بودن و به خود رها شدن مجموعه ی تخت جمشید را تشخیص نداده، یا با علم به ناتمامی ساخت و ساز در آن محوطه، چنین داد سخن داده است. در هر دو حال و یکی بدتر از دیگری، ما را با گنگ بزرگ یهودیانی آشنا می کند که در هدایت ایرانیان به امور تاریخ و فرهنگ و ادب سرزمین خویش، جز بی راهه را نشان نداده اند. این که چنین نادان بزرگی در موضوع معماری، کوشیده است برای چند بنای پراکنده ی بر جای مانده، در این یا آن گوشه ی ایران، با اصرار فراوان، شناس نامه ی ماقبل صفوی صادر کند، چشم حقیقت بین و گوش سخن درست شنو را، بر آن کسان که دریچه را بر انجام وظیفه ی طبیعی این اعضاء نبسته باشند، باز می کند. بنا بر این به ارزیابی ادعاهای بی اندازه مضحک او بپردازم و گوشه ای از پرده ی دیگری را بالا زنم که قرار را از ایران پژوهان حقیقت خواه و خردمند، خواهد ربود. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 22:0 | نظر ها در ناریا

ارسال شده در سه شنبه، ۲۰ آذر ماه ۱۳۸۶ ساعت ۲۰:۰۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان