ایران شناسی بدون دروغ، 92

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۲

 

هنگامی که ریچارد فرای در مصاحبه ای با تلویزیون کانال یک به اصطلاح لوس آنجلسی نام مرا از دهان پرسشگر شنید و با سئوال او درباره داده های جدید در باب تاریخ ایران مواجه شد، همگی شاهد به هم ریختگی و از هم گسستگی اعصاب او بودیم و دیدیم و شنیدیم که چه طور مهار سخن از دست اش به در رفت و به لکنت زبان افتاد. از مسیرهای مختلف می شنوم که مراجع رسمی ایران شناسی جهان، هر روز و با دلهره منتظرند تا مراکز مسئول فرهنگی ایران، در میراث و آموزش و پرورش، گریبان دانشگاه های غرب را به سبب دو قرن دروغ بافی و جعل و تخریب در تاریخ و مانده های کهن ایران بگیرند و موجب بی آبرویی فرهنگی آنان شوند. کاری که ستون را از زیر تالار افاده های غرب به عنوان پیشگام در تحقیقات انسان شناسی بیرون می کشد، سقف تمام بنیادهای فرهنگی آن ها در زمینه ی علوم انسانی را بر سرشان فرود خواهد آورد و تمام تالیفات شان در این باب را به کارخانه های ساخت کاغذ توالت خواهد فرستاد. آن ها برای رفع شگفتی، درباره ی بی حسی و ساده گیری مقامات فرهنگی این جمهوری، هر از چند گاه برای رفع حیرت از خویش، یکی دو پیشنهاد همکاری به سازمان میراث فرهنگی ایران می فرستند و از این که هنوز حتی با خوش رویی بیش تر تحویل گرفته می شوند، چندان دچار ناباوری اند، که ظاهرا و به عنوان یک تست متفاوت، موضوع دفن فرای در ایران را پیش کشیده اند و با پذیرفته شدن آن، این بار نه فقط ایران شناسی فاسد جهانی بل صاحب نظران خودی نیز چنان دچار بهت و سرگشتگی شده اند که می پرسند کدام محفل و نیرو و جریانی در این سرزمین، هنوز ارابه ای را که رضا شاه علیه هویت اسلامی ایران با تقویت باستان پرستی و باستان پرستان به راه انداخت، در این نخستین شیب پیش آمده، همچنان عرق ریزان به جلو هل می دهند؟!!!

پس از آن تابلوی سنگی در شهر داراب، که هینتس در نهایت بلاهت، صورت سناتورهای رومی معرفی کرده بود، نوبت به این نقش برجسته در بیشابور می رسد که توضیحات و تفاسیر هینتس و دیگران درباره آن را، می توان در زمره اسناد پزشکی قرار داد که اثبات می کند این حضرات ایران شناس، به طور جمعی مبتلا به مالیخولیا و استخدام شان از سوی کنیسه برای بیان تاریخ ایران باستان، به خاطر مهارت شان در خیال پردازی بوده است. بی گمان کسانی که شمایل گردان های چند دهه پیش را به یاد دارند که با نصب یک پرده ی رنگ و روغنی بر دیوار گذری، ساعتی برای عابران تاریخ جنگ های کربلا می گفتند و نانی به خانه می بردند، با خواندن شرح زیر درباره شمایل های سنگی ظاهرا ساسانی، از زبان گروهی ایران شناس پرآوازه، منصفانه اعتراف خواهند کرد که توضیحات آن شمایل گردان ها، درباره ی پرده های کربلا، نسبت به تفاسیر این نخبه ایران شناسان، درباره ی نقش برجسته های ایران، از عناصر واقعی بیش تری برخوردار و به حقیقت نزدیک تر بوده است!!!

«اندکی که در بیشاپور در ساحل چپ رودخانه بالاتر می رویم به دومین نگاره ی شاپور برمی خوریم. با ۱۲.۴۰ متر پهنا و ۴.۶۰ متر بلندی. در فضای میانی آن نمایشی از پیروزی شاپور بر سه قیصر رومی است، با شش شخصیت اصلی که در آن نقش دارند. همان گونه که در داراب دیدیم، در این جا نیز شاهنشاه سوار بر اسب به سوی راست در حال حرکت است. مانند داراب، مرده ی گوردیان سوم در زیر پاهای اسب او خوابیده است. طوق برگ غار او فقط به اشاره آمده است. شاپور با دست راست خود دست راست قیصری رومی را گرفته است، که در کنار و پشت او قرار دارد. به سنت دربار ایران این قیصر دست های خود را در آستین هایش پنهان کرده است. قیصر سوم در حالی که جلو شاهنشاه زانو زده، دست هایش را ملتمسانه به سوی او دراز کرده است. این قیصر به گمان ما والرین است. در این جا نیز شمشیر از بند و یراق شانه ی چپ او آویزان است و بالاپوش کوتاه به طرف پشت مواج است». (والتر هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۳۷ و ۲۳۸)

از این نقطه کوشش دل خراشی آغاز می شود که هینتس در معرفی شش نقش پرداز و شخصیت این تابلوی بدون نوشته و نام آغاز می کند. از شاهنشاه می گوید که برابر معمول بر اسب سوار است و آن که بر زمین و زیر دست و پای اسب خوابیده، گودریان امپراتور کشته شده ی روم است که چون پس از مرگ دیگر طوق برگ غار لازم نداشته، حجار زحمت تصویر آن را نکشیده و نباید سئوال کنیم که پس شخص هینتس چه گونه آن مرده ی بدون برگ غار را امپراتور تشخیص داده است؟!! یک قیصر بسیار کوچک اندام هم، دست در دست شاهنشاه منتظر تعیین تکلیف است و باز هم نمی دانیم چرا هینتس این کودک معصوم را قیصر روم فرض کرده است؟ یک امپراتور دیگر روم هم، به نام والرین، در برابر اسب شاه زانو زده و دلیل هینتس برای معرفی او به عنوان امپراتور والرین، این است که شمشیرش را از بند و یراق شانه ی چپ آویزان کرده است؟!!!  

«در سال ۱۹۴۷ جووانی پولیزه کاراتلی با احتیاط نظر داد که در نگاره، قیصری که در کنار یا پیش روی شاپور ایستاده است، می تواند فیلیپوس عرب بوده باشد. این نظر مورد تایید ویلهلم انسلین، که پایبند به نظریه ی سیریادس بود، قرار نگرفت و پیشنهاد اسپرنگلینگ را، که باید قیصری را که ایستاده، والرین دانست، قبول نکرد. مک درمات هنگامی که در سال ۱۹۵۴ مقاله ی خود را درباره ی قیصرهای رومی در نگاره های ساسانی منتشر کرد، دو تحقیق اخیر را ندیده بود. او بنا را بر این گذاشت که سه قیصر رومی در نگاره های شاپور، گوردیان سوم، فیلیپوس عرب و والرین هستند. چون شاپور در نبشته ی خود در کعبه ی زرتشت فقط از این سه نفر - و فقط این سه - نام می برد. او قیصری را که بر زمین خوابیده است گوردیان سوم دانست، که در ۱۱ فوریه ۲۴۴ میلادی در کرانه ی فرات، در بلندی بغداد امروز، در نبرد با شاپور کشته شده بود. اینک چون شاپور در نبشته ی خود می گوید که او والرین را شخصا دستگیر کرده است و چون شاپور در نگاره های نقش رستم و بیشاپور دست قیصر رومی ایستاده را می گیرد، باید که این قیصر ایستاده والرین باشد. بنابراین قیصری که زانو زده است لابد که فیلیپوس عرب است. سکه ی به دست آمده نیز این برداشت را قوت می دهد. سر والرین در سکه های او از بیخ تراشیده است، و فرد ایستاده تقریبا مطمئنا ریش ندارد، البته ناصاف بودن سنگ جای شک را باز می گذارد. (هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۳۲ و ۲۳۳)

بحث بالا را می توان در زمره ی تحولات بنیادین در ایران شناسی اورشلیمی شناخت و دلیل نبوغ بی پایان این زبدگان مفسر نقش برجسته ها گرفت، زیرا که یکی از آن ها ما را متوجه این مطلب درخشان الماس گونه کرده است که چون شاپور در کتیبه اش نوشته است که والرین را دستگیر کرده است، پس آن کودک کنار اسب را که دست در دست شاپور دارد، به همان نشانه ی گرفتن دست، که کنایه از دست گیر کردن است، باید والرین بشناسیم و طبیعتا آن زانو زده، دیگر نه والرین که فیلیپوس عرب می شود. ملاحظه فرمودید که راه شناخت دقیق و درست چهره ی سنگی امپراتوران روم در نقش برجسته های تاریخی ایران چه قدر آسان است؟ اگر بر زمین بخوابند گودریان در بغداد کشته شده اند، ایستاده ها هم، هر کدام که در سکه نیز سرش را از بیخ تراشیده باشد، والریان است، می ماند فیلیپوس عرب که می تواند زانو زده و یا کنار دست شاپور ایستاده باشد!!! به چنین مکاشفات عظیم تاریخی، این حضرات ایران شناس، از آن راه پی برده اند که شاپور در سنگ نوشته مکعب زردشت ادعای شکست دادن سه امپراتور روم را کرده است و اینک که با یقین کامل می دانیم در سنگ نوشته های تازه کنده شده ی مکعب زردشت حتی اشاره ای به این گونه امور نیست، باید خدا را شکر کنیم که نه هینتس و نه ایران شناس دیگری در ما حلول نکرده است!!!!  

«هرتسفلد قیصری را که در زیر سم های اسب شاپور بر روی زمین افتاده، «دشمن انتزاعی رومی» می دانست. اما او در این جا از همخوانی های دقیق نگاره ی یاد شده ی پیشین غافل بود. اهورمزدا بر دشمن مرده ی خود اهریمن می تازد، که می توان او را دشمن انتزاعی نامید. در صورتی که اردشیر به هیچ وجه در پای خود دشمنی انتزاعی ندارد. بل که این دشمن اردوان پنجم آخرین شاه اشکانی است که اردشیر بر او چیره شده است. در نگاره ی بیشاپور هم قیصری که در زیر پای اسب شاپور افتاده است، یکی از سه قیصری است که در نبرد با ایرانیان جان خود را باخته است. مک درمات او را خوب شناسایی کرده است: گوردیان سوم. شاپور درباره او می نویسد: «... و هنگامی که نخست به شهریاری رسیدم، گوردیانوس قیصر از همه ی روم، گوت و ژرمن شهر، نیرو گردآوری کرد و به اسورستان، علیه ایرانشهر و ما آمد و در مرز اسورستان، در مشیگ، پادرزم رزمی بزرگ بود، گوردیانوس قیصر کشته شد، نیروی رومیان نابود شد».
گوردیان سوم در آن هنگام تازه نوزده ساله بود. هماهنگ با این سن، در همه ی نگاره های شاپور که مرده گوردیان به زیر پای اسب شاهنشاه افتاده است، بدون ریش به تصویر کشیده شده است. گوردیان در نگاره ی ۱ بیشاپور، همچنین نگاره ی ۳ به سبب آسیب هایی که از آب و هوا دیده است، به زحمت قابل بازشناسی است. اما در داراب و در نگاره ی ۲ بیشاپور چنین نیست». (والتر هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۳۴)

حالا کسی به نام هرتسفلد پیدا شده که آن مرده ی زیر پای اسب شاهنشاه را نه گودریان که دشمن فرضی شاپور شناخته است. از آن چه هینتس در رد این نظر هرتسفلد می نویسد و پای اهورامزدا و اهریمن را به میان می کشد، چیز چندانی قابل برداشت نیست جز ناجوان مردی اهورا مزدا که بر اهریمن مرده نیز می تازد! و بیش از آن باز هم به متنی از نوشته های تازه کنده شده ی مکعب زردشت متوسل می شود که حتی کلامی از آن بر سنگ نیست و بالاخره در این کاوش تازه، هینتس علاوه بر نداشتن طوق برگ غار، دلیل بسیار محکم دیگری برای گودریان شناختن آن مرده ی زیر پای اسب عرضه می کند، که زبان منتقد را می بندد: گودریان نوجوان ۱۹ ساله ی بی ریشی است!!!

«ما به شرح جزییات نام ها، نبردها و مرگ های این امپراتوران دوران آشفتگی نمی پردازیم. در مدت ۳۵ سال فاصله ی میان آلکساندر سوروس و آورلیانوس، ۳۷ تن امپراتور خوانده شده اند. گوردیانوس سوم به سال ۲۴۴ میلادی هنگامی که با ایرانیان می جنگید به دست لشکریان اش کشته شد. جانشین او فیلیپ ملقب به عرب در ورونا به دست دکیوس به قتل رسید... جای او را گالوس گرفت که او را نیز سربازان اش در سال ۲۵۳ میلادی به هلاکت رساندند... امپراتور والریانوس، موقعی که به سلطنت رسید، ۶۰ سال داشت و چون مجبور بود که در عین حال با فرانک ها، آلامان ها، مارکومان ها، گوت ها، سکوتیای ها و ایرانیان بجنگد، پسر خویش گالینوس را پادشاه امپراتوری مغرب گردانید و مشرق را برای خویش نگهداشت و به بین النهرین لشکر کشید. چون سال خورده تر از آن بود که از عهده ی کار برآید به زودی از پای درآمد». (ویل دورانت، قیصر و مسیح، ص ۷۳۴)

بدین ترتیب تابلوی تمسخر هینتس و از قبیل او تکمیل و معلوم می شود که لشکریان گوردیانوس پس از کشتن فرمانده خود نعش او را به زیر اسب شاپور در نقش رستم انداخته اند، چنان که فیلیپ عرب را از روم به نقش رستم فرستاده اند تا پیش از کشته شدن به دست جانشین اش، عکسی برای نگهداری در آلبوم فتوحات شاپور در حالت زانو زده و یا ایستاده کنار دست شاه ساسانی بیاندازد، چنان که والریانوس نیز عینا به همین اقدام دست زده، با این تفاوت که هیچ یک از نفرات آن تابلوی سنگی بیشابور، چه زانو زده، چه ایستاده و چه دراز کشیده در زیر دست و پای اسب، ۶۰ ساله نیست!!!

هینتس در صفحه ی ۲۷۷ ترجمه ی فارسی کتاب اش این نقش بسیار عجیب در راه کازرون را، معلوم نیست با چه نشانه ای، از آن بهرام دوم شناخته است. آسیب وارد آمده بر آن چندان غریب و غیر عادی است که در نظر اول گمان می رود فرم آغازین آن نیز به همین صورت کنونی بوده است. هینتس در شرح این حجاری فقط چند سطری نوشته است:

«بهرام دوم در وسط مجلس قرار دارد که در هر دو سوی اش دو نفر از بلند پایگان پر قدرت در کشورش  ایستاده اند. او هر دو دست خود را روی قبضه ی شمشیر خود نهاده است. صورت شاه تخریب شده اما هنوز ریش بسته ی او را می توان تشخیص داد. تاج شه پری نیز آسیب دیده است». ( هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۶۶)

بدین ترتیب و از این پس هرکجا نقش برجسته ای دیدیم که کسی در میان بزرگان کشورش هر دو دست بر قبضه شمشیر نشسته و اندکی از ریش بسته ی او باقی مانده است، حتی اگر از فرط آسیب دیدگی نتوانستید جای درست چشم و ابرو و دهان و دماغ نقش را هم تعیین کنید، تردید نداشته باشید که با تمثال بی نظیر بهرام دوم مواجهید، زیرا بدون قبول چنین توالی در نام گذاری، دیگر کم ترین نشانی از شاهان سلاطین ساسانی نخواهید یافت و آن سلسله و امپراتوری را تعطیل کرده اید. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 4:30 | نظر ها در ناریا

ارسال شده در سه شنبه، ۲۷ شهریور ماه ۱۳۸۶ ساعت ۰۴:۳۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان