ایران شناسی بدون دروغ، 30، درباره ی نسخه ها، 1

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۰

اگر مردمی را، درموضوع شناخت خود و درک یکدیگر، چنان سرگشته و انگشت به دهان می بینیم، که هرکسی می تواند با توضیح کوچکی به ذهن شان بنشاند که بنیان دانایی را در جهان قوم و فرقه ای از آنان پی افکنده، یا آن دیگری در گوش شان بخواند که هنر فقط در جهان نزد آنان ودیعه بوده، که کریمانه اندکی به این وآن بخشیده اند و سومی به سادگی و بی مواجهه با کم ترین مقابله و انکار و تردید، کاسه و کوزه ای ساخت دکه زرگری در اصفهان و یا محله ای در استانبول و یا زیر زمینی در ورشو و یا کارگاه رسمی نمونه سازی اورشلیم را، به جا مانده از اجداد والا مقام شان بگوید و اگر لااقل نمی پرسند آن دست ساخته کهن را کجا یافته، چه گونه با اجداد آنان مرتبط می شود و به کدام دلیل باید اجداد خود را به سبب داشتن کاسه و کوزه نقره و طلا تکریم کنند و غیره و غیره؛ از آن است که کتابی به نام شاه نامه را، شناس نامه حضور تاریخی و فرهنگی و اقتصادی خویش فرض کرده اند که ظاهرا 1000 سال پیش شاه نوزده بار به هند لشکر کشیده ای! به نام محمود غزنوی، شعر کردن آن را، در بارگاه خویش، از روی منبعی با نام «سیر الملوک»، که گویی از پستویی در عهد باستان دست به دست به او رسیده بود، به مسابقه گذارده و کسی کم ترین توضیحی در باب زمان و خصوصیات فنی و خط و مواد کتابت این منبع هستی ملی نپرسیده و درب این دیزی پر از زباله مهمل نویسی و هویت تراشی برای ایرانیان را چندان باز و ولنگ و واز می بینیم که اگر به مذاق کسی آن شاه نامه سرایی از روی «سیر الملوک» در دربار محمود، خوش ننشست و با دستگاه دود ودم وتاپ وتوپ آهنگ های جگر سوز او همنوا نبود، می تواند به این برداشت دوم از آن قصه روکند و تا هر قعر دل خواه و مورد نیاز، در تلذذ قومی و ملی غوطه ور شود!

«شاهنامه بزرگ ترین کارنامه ی زندگی فردوسی است. در تعریف این شاهکار، اهل قلم نظرات گوناگون بیان کرده اند. تذکره نگاران پیشین معمولا نوشته اند که خود سلطان محمود به تاریخ عجم علاقه زیادی داشت و مدتی در جستجوی اهل فن و کمالی بود که این تاریخ را به نظم درآورد. این گفته و گفته های نظیر این، کاملا غیرتاریخی است. خوش بختانه شاهنامه در این باره توضیحات کافی می دهد. از متن شاهنامه چنین برمی آید که سلطان محمود هرگز عامل و آمر سرودن شاهنامه نبوده است، بل نظم شاهنامه ممنون منت زن گمنامی است که همسر فردوسی بوده است. بعضی اوقات کارهای بزرگ از سخنان کوچک آغاز می شود. در جستجوی اسباب و علل سرودن شاهنامه، ما به یک واقعه ی بسیار کوچک برمی خوریم که در حقیقت باعث تالیف شاهنامه گردیده است. سروده شدن شاهنامه در ادبیات فارسی یک واقعه بسیار بزرگ است. در نگاه اول، این واقعه ی بزرگ با کمی بی خوابی در یک شب چه ارتباطی می تواند داشته باشد؟ اما با یقین و اطمینان می توان گفت که همین واقعه بسیار کوچک موجب خلق شاهنامه گردیده است. بنا براین ما باید باغی را در طوس تصور کنیم که در آن فردوسی دراز کشیده است. متصل به باغ، خانه ی وی است ماه در آسمان غروب کرده است و تاریکی به هر سو چادر سیاه گسترده است. منظره ی باغ، به سبب تاریکی، وحشتناک و مخوف شده است. در این شب تاریک، فردوسی تک و تنها در باغ دراز کشیده است، او برای خواب رفتن، چشمان خود را بسته و مرتب پهلو به پهلو می شود، اما خوابش نمی برد. بر اثر وحشت بیش از حد، مضطربانه همسر خود را که در خانه خوابیده است صدا می زند. همسرش بیدار می شود و به باغ می آید. شاعر ما از وی می خواهد تا چراغ بیاورد. او با نگرانی می پرسد که «امشب چه شده، چرا خوابت نمی برد؟ در این وقت شب چراغ می خواهی چه کنی»؟ جواب می دهد که «چه گونه بخوابم؟ خوابم نمی برد. اگر چراغ بیاوری ممنون خواهم شد». سرانجام چراغ می آید و همراه چراغ میوه و جام شراب نیز می آید. چندی با شراب و موسیقی دلشان را خوش می کنند. سپس آن زن به شاعر می گوید «من از دفتر باستان برایت داستانی می خوانم که مشتمل با واقعات رزم و بزم و فریب و محبت و همچنین مملو از ذکر مردم دانا و صاحب فراست است. با شنیدن این داستان از نیرنگ سازی های آسمان به شگفت درخواهی آمد». فردوسی به اصرار از وی خواهش می کند که «ای ماهرو، امشب این داستان را برای من حتما تعریف کن و بخوان». همسرش می گوید که «من این داستان را برایت می خوانم اما باید پس از شنیدن، آن را به نظم درآوری». فردوسی نیز در پاسخ می گوید که «پذیرفتم و چنین خواهم کرد.داستان را چنان که از زبان تو خواهم شنید منظوم خواهم کرد و امیدوارم از این کار طبع مضطرب من آرام گیرد. ای جفت مهربان و نیکی شناس، من از این یادآوری تو در بارگاه خداوندی تشکر می نمایم و با فکر شعر می توانم به راحتی بخوابم». پس از این مقدمه داستان شروع می شود. این داستان جذاب و شیرین که فردوسی از زبان همسرش شنید داستان بیژن منیژه بود. حلقه های واقعات داستان بیژن و منیژه حالتی دارند که در آن، زمینه کافی برای ستایش و تعریف جنس لطیف موجود است. من نمی خواهم وارد تفصیل شوم و به همین گزارش اکتفا می کنم که این داستان اولین داستانی بوده که فردوسی، پیش از داستان های دیگر، از زبان همسرش شنیده و آن را به شعر درآورده است، اما چون این داستان به صورت منظوم به دست مردم رسید و از نظر منقدان فضل و هنر گذشت، اصرار دوستان و ستایشگران او را برای سرودن همه شاهنامه آماده کرد».

(حافظ محمود خان شیرانی، در شناخت فردوسی، ص ۲۳)

چه طور بود؟ آیا پسندیدید این نمایش نامه مضحک روحوضی را، که در بطن خود تفاوتی با دیگر صحنه آرایی ها ندارد و با مجموع آن ها هم هنوز نتوانسته اند تکلیف این کتاب شاه نامه نام را، دست کم در این اندازه روشن کنند که محصول چه دوران و ساخت دست چه کسی است و حتی اگر بپذیریم موضوع شاه نامه را زنی با غمزه های لازم شبانه و احتمالا از خیال خود برای شاعری بیان کرده و یا سلطانی سرودن آن را سفارش داده، چه مجوزی است که هزار سال بعد وزیر ارشاد سرزمینی اسلامی آن داستان زنانه و یا امیال شاهانه را با شناس نامه ملتی برابربگیرد!؟ افتضاح زمانی به اوج می رسد و در بالاترین نقطه می نشیند که می بینیم هیچ یک از این دکوربندی ها، لااقل با آن تصاویری منطبق نیست که سراینده شاه نامه در چه گونگی ساخت کتاب خویش بیان کرده است! بی تردید، ساده و موثرتر از این نمی توان ملتی را نا آگاه شمرد و به ریشخند گرفت و نه فقط با پرخاش و شورشی رو به رو نشد، که گروه بزرگی از زبدگان آن ملت را مجذوب و مشغول همین دلقکی های در سخن دید. دامنه ی این لغز پرانی های به صورت شعر در کتاب شاه نامه، چنان که به نظر کسانی کافی نیامده باشد، منجر به ساخت مقدمات گوناگون به نثر، با تدوین کنندگانی گم نام، و با مضامینی شده است، که صورتی از آن را در یادداشت پیش خوانده اید!

«در میان مقدمه های چهارگانه ی موجود در دست نویس های شاه نامه، مقدمه ای که در اواخر قرن ششم نوشته شده و قسمت ناقصی از آن در ابتدای نسخه ی فلورانس موجود است، ارزش خاصی دارد... این مقدمه در محرم ۶۱۴ هجری نگاشته شده و شاید هم از نسخه ای نقل شده باشد که سالیانی پیش از آن کتابت شده بوده است. در هر صورت میان چهار مقدمه ی موجود، از نظر تاریخی، دومین آن هاست. نخستین آن ها مقدمه پیوسته به دیباچه شاه نامه ابومنصوری، و سومین آن ها مقدمه ی دیگری است که محققان آن را مقدمه ی اوسط نامیده اند و آخرین آن ها مقدمه ی بایسنغری است که در ۸۲۹ هجری بیش از دو قرن بعد از مقدمه ی مورد بحث ما تنظیم شده است. آن چه در این مقدمه می بینیم، گرچه مثل همان ها که در تذکره ها آمده، بیش تر افسانه است ولی مهم این که بدانیم این افسانه ها هشتصد سال پیش از ما و فقط دویست سال پس از فردوسی، بر سر زبان ها بوده و منبع نوشته های بعدی از جمله مقدمه ی بایسنغری است. وانگهی درباره فردوسی که جز اشارات مبهم خودش در شاه نامه، آگاهی های درستی نداریم، هر افسانه ای ارزش دارد و محققان از هر جزو افسانه ها حقایق مسلمی در باره او استنباط می کنند. درباره محتویات مقدمه، نکات زیر گفتنی است:

1. نویسنده و یا نویسندگان این مقدمه، مقدمه شاه نامه ابومنصوری متضمن گزارش گرد آوری شاه نامه منثور را در دست نداشته اند. این است که قصه ی خور فیروز را ساخته اند حاکی از این که نسخه سیر الملوک را از فارس به غزنین آورده و در اختیار محمود نهاده است. همچنین دیباچه ی منظوم فردوسی متضمن گفتار اندر فراهم آوردن شاه نامه و داستان دقیقی و آن دوست مهربان که شاه نامه ی منثور را به فردوسی سپرده و او را به سرودن شاه نامه تشویق کرده، در دسترس مقدمه نویس نبوده و به جای آن ها افسانه ی سفر فردوسی از طوس به غزنین برای شکایت از تعدی عامل طوس و ملاقات با محمود و فرمان او برای نظم کتاب را، که در قصه های سایر مقدمه ها هم هست، آورده اند. این را هم می دانیم که مقدمه ی شاه نامه ی ابومنصوری قطعا در نسخ قدیمی شاه نامه نبوده و بعدها در ابتدای نسخ شاه نامه نهاده شده و دیباچه ی منظوم فردوسی هم که دو روایت از آن در دو تدوین شاه نامه وجود داشته و متن امروزی تلفیقی از آن دو است، برخی کاتبان شاه نامه احتمالا هیچ یک از آن دو را نمی نوشته اند.

2. این قصه که فردوسی برای شکایت از تعدی عامل طوس به غزنین رفته و عشق دیوانه وار محمود به نظم شاه نامه، که خلاف آن را در اشعار فرخی و عنصری می بینیم، در این جا هم مثل روایت افزوده به آخر مقدمه ی اول آمده است. با این تفاوت که طبع آزمایی فردوسی با سه شاعر دربار محمود، که در منابع دیگر در باغی ذکر شده، در این جا در مجلس سلطان تصور شده، و این صورت دل پذیرتر و معقول تری دارد.

پدر این جا می خوانیم: «سلطان آن گاه هفت داستان از سیر الملوک برگزید و به هفت شاعر داد که آن را به نظم آورند: فرخی، عسجدی، زینبی و منجیک و ابوحنیفه ی اسکاف که مثنوی نیکو گفتندی». اما به جای هفت شاعر نام پنج شاعر را آورده، در این میان نام عنصری که در داستان ها نامزد اصلی این وظیفه شمرده شده، و اتفاقا تنها کسی از آن شاعران است که او را به مثنوی سرایی می شناسیم، از قلم افتاده است. دو تن از آن پنج تن هم از معاصران محمود نبوده اند: منجیک ترمذی در سال ۳۷۷ هجری پیش از سلطنت محمود درگذشته بوده است، ابوحنیفه ی اسکاف هم یک قرن بعد معاصر سنجر بوده است».

(محمد امین ریاحی، نگاهی به مقدمه هشتصد ساله شاه نامه فلورانس، نامه بهارستان، دفتر هفتم و هشتم، صفحه ی ۲۶۱ به بعد)

باید سپاس گزار خداوند بود که اینان فقط پنج نسخه معیوب و مشکوک و قاطعانه مجعول، از شاه نامه تحریر پیش از صفویه یافته اند و آن گاه ما را با چنین غوغای عقل ربایی از مقدمات متعدد مضبوط در آن نسخ باخبر می کنند، که سراپای آن اعتراف ناگزیر به بی ارزشی و افسانه سازی در مقولات و مندرجات این مقدمه هاست. محمد امین ریاحی افغانی، که به راستی در باب شناخت شاه نامه کاسه داغ تر از آش بوده، غالبا و ظاهرا از مطالبی با خبر است، که همان نسخه برداران قلابی شاه نامه نیز چیزی از آن نمی دانسته اند! مثلا هرچند هنوز کسی با دو چشم سالم خویش، سطری از شاه نامه منثور ابومنصوری را ندیده و کسی ادعای دیدار آن را هم نداشته، محمد امین ریاحی از مضمون مقدمه آن کتاب نیز با خبر است که شاید او هم برگ هایی از آن را به پستوی دیگری، از دهکده ای در افغانستان یافته باشد! اینک در عجب و حیرتی بی منتها مانده ام که چرا هیچ یک از این همه شاعر و مولف فارسی زبان، که حیات و حضورشان را به پیش از قرن دهم هجری به عقب می برند، یک زندگی نامه قابل رجوع و فارغ از افسانه ندارند و چرا تمام فراهم آوردگان و صاحبان وسازندگان این فرهنگ و میراث مکتوب، در مه غلیظ تصورات جدید التاسیس زندگی کرده اند. چه گونه می توان اشتهار و ارزش ادعا شده در باب آن ها را با بی خبری موجود از شخص و روزگار و سرنوشت شان توام کرد؟ مگر مردم زمان این بزرگان ظاهری، با این اعجوبه های بیان آشنا نبوده و مگر در سرزمینی که گویا مقدمات رویش و رشد این همه شاعر را در باغچه خشک روابط اجتماعی غیر قابل شناسایی خود فراهم داشته، کسی در آن میانه نبوده تا به بازگویی هستی درست این نخبه ها میل کند تا در دوران ما آن ها را در قصه های شاخ ساز این و آن، از قبیل تذکره های پریشانی چون آتشکده و نفحات الانس نیابیم و کلامی سخن سالم درباره مشهورترین آن ها، معروف به فردوسی طوسی و یا سعدی شیرازی، در مکتوبات فردی و نشانه های فرهنگی زمان آنان نشنویم؟‼

این مطالب تحریر می کند که کتابی مشحون از قصه های بی بها، چون شاه نامه فردوسی، که هر ملتی باید مصرانه موجودیت و مقام خود را از انتساب به موهومات آن مبرا کند، اگر از سرنوشت واقعی ملت و قومی بهره داشته باشد، مسلما به چنین مقدمه های پریشان و رنگینی نیاز ندارد و آن کسان که این مقدمه ها و مطالب آن کتاب شعر را به جای تاریخ و هویت خود پذیرفته اند، هنوز در آن سکر و سکرات کودکی متوقف اند که بی قصه های مادر بزرگ به خواب نمی رفته اند! افسوس که سازندگان این اقلام کاغذی، که درجای نمایشات مادی و حقایق حضور و هستی مردم سر زمین کثیر المله ای نشانده اینک خردمندان باسمه ای ما را با ستایش های آبکی و سرگردانی در صحت دال و ذالی دراین مجموعه بی روادید ورود، سرگرم کرده اند.

«از سنجش و مقایسه ی دست نوشته های موجود شاه نامه با یکدیگر توانسته ایم دریابیم که حماسه سرای ما، فردوسی بزرگ، بر پایه ی چه عواملی توانسته است شاه نامه را بسراید. عشق و دوستی بسیار او به زبان فارسی و سرزمین ایران و خشم و نفرت از تجاوز گرانی که به کشور ما چنگ یازیده بودند و رنج و آزاری که از نا به سامانی روزگار می برد، نخستین دست مایه های شاعر بزرگ ما برای جاودانه ساختن حماسه ی خویش است... اکنون بر پایه ی سنجش نسخه های قدیم و آگاهی از ذهن و اندیشه فردوسی می توان دریافت که فردوسی زبانی برای سرودن شاه نامه برگزیده است که به دور از عوامل گویشی و گونه ای زبان فارسی است و این گزینش آگاهانه برای این بوده است تا خوانندگان او در همه حوزه های زبانی بتوانند شاه نامه را بخوانند و از آن بهره ببرند. و اگر فردوسی برای بیان حماسه و تاریخ خود از گونه ی زبانی مردم طوس بهره می گرفت شاید بتوان گفت که این سرود نمی توانست گستردگی ذهنی و فکری و کارکرد اجتماعی و سیاسی خود را در درازای تاریخ، چنان که باید نشان دهد… اگر زبانفارسی امروزین ما ناهمخوانی های بسیاری با زبان فردوسی ندارد بیش تر بر این پایه است که ساختار اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ما این رخصت را به ما نداده است تا بتوانیم با دگرگونی های ذهنی و علمی به تحولات صنعتی و اجتماعی برسیم. از این روی نیازهای زبانی امروز ما به دلیل بستگی ها و محرومیت و محدودیت ها، با هزار سال پیش تفاوت چندانی ندارد… تنها امتیازی که از این یگانگی ساختار اجتماعی قرن چهارم با قرن چهاردهم هجری برای ما می ماند این است که ما این بخت را داریم که بتوانیم متن ها و نوشته های کهن و قدیم را آسان تر بخوانیم».

(شاه نامه فردوسی، چاپ عکسی از روی نسخه کتاب خانه ملی فلورانس، مقدمه علی رواقی، صفحه ی چهارده و پانزده)

بخوانید و باز هم بخوانید و بار دیگر بخوانید این مطلب ناب و نادر را، که با مهارتی شگرف سرنای مبحث را از سر گشاد آن می نوازد و می گوید اگر زبان شاه نامه با بیان متداول مردم امروز تفاوتی ندارد، نه دلیلی بر نو نوشته بودن آن، بل نشانه است بر این که شاعر مورد ستایش او، با تسلط به علم غیب با نحوه ی بیان و گستره واژگان در هزار سال پس از خویش نیز واقف بوده است و چون عقول سلیم بر این سخن خنده می زنند، آن گاه نادانسته و ناخواسته و بی خبر به بهانه ای رو می کند که با تایید استناجات من مبنی بر توقف روند رشد در هزاره نخست اسلامی برابر است و می نویسد: «نیازهای زبانی امروز ما به دلیل بستگی ها و محرومیت و محدودیت ها، با هزار سال پیش تفاوت چندانی ندارد»! آیا همه چیز بر آن روشن اندیشان آشکار نیست که خود را اسیر تعارفات موجود نمی کنند؟! اگر از صاحب این سخن مغایر با حقیقت بخواهیم در باب آن «بستگی ها و محرومیت ها و محدودیت ها» بیش تر بنویسد، چیزی جز تکرار آن مهمل همه جا ریخته ی معده آشوب کن ندارد که از خرابی های حاصل از هجوم عرب و اسلام و ترک و مغول بگوید! و باز اگر بپرسیم در سرزمینی به توصیف او، اسیر محرومیت و محدودیت، اصولا و به چه نیاز و چه گونه شاه نامه سرا تولید می شود، لابد جوابی خواهد داد که قابل پیش بینی نیست. پس برای دست یابی نسبی به حقیقت نوسازی و بازنویسی این دواوین در دوران جدید، در این متن و مطلب باریک شوید که زبان شاعران بزرگ ایران، همان زبان رایج امروزین و جاری از دوران صفویه به بعد است و در یادداشت بعد نشان خواهم داد که ادعای توقف و انتقال بی تغییر فرهنگ و زبان قرن چهارم هجری، به دواوین سعدی و حافظ و خیام و مولانا، تا چه اندازه نامیسر و غیرممکن و با دیگر ادعاها و اطوارهای آنان ناهمخوان است.

«بعضی از شهرهای بزرگ ایران در دوره ای که از لحاظ فرهنگی برجستگی داشته اند، از مراکز فرهنگی جهان اسلام به شمار می آمدند. مثلا نیشابور در قرن های چهارم و پنجم یکی از مهم ترین شهرهای فرهنگی و علمی خراسان، و بلکه سراسر عالم اسلام، بوده است. تبریز در دوره ی ایلخانان، از اواسط قرن هفتم تا اواسط قرن هشتم، بزرگ ترین مرکز فرهنگی ایران و بل که عالم اسلام بوده است. پس از آن شیراز و هرات و سمرقند مراکز مهم فرهنگی در دوره ی تیموریان بوده اند. فعالیت های فرهنگی شهرها در دوره های شکوفایی و علمی آن ها بسیار متنوع بوده است. رشته های مختلف علوم عقلی و نقلی و ادبی و همچنین هنر های مختلف از قبیل خطاطی و بعضا نقاشی و تذهیب کتاب و کاشی کاری و معماری و غیره معمولا مورد توجه قرار می گرفته و حاکم یا امیر یا شاهزاده ای که در آن جا حکومت می کرده است از هنرمندان و صنعتگران و علما و حکما و ادبا حمایت و آنان را به اصطلاح جذب می کرده است. مثلا شیراز که از اواسط قرن هشتم تا اوائل قرن دهم به صورت یکی از مراکز فرهنگی درآمده بود ادبا و عرفا و شاعران و حکما و علما و هنرمندان و کاتبان معروفی را به خود جلب کرده بود. ما البته اسامی بعضی از این شخصیت ها را می دانیم و با آثار آنان نیز آشنایی داریم. ولی وضع فرهنگی و دامنه ی فعالیت های علمی و ادبی و هنری در این شهر ها را به طور کلی نمی دانیم و هنوز بررسی نکرده ایم. برای بررسی وضع فرهنگی هر شهر در هر دوره ی خاص لازم است که هم شخصیت های علمی و ادبی و هنری شهر را بشناسیم و هم آثار ایشان را از قبیل دیوان های شعر و کتاب های علمی و فلسفی و ادبی و آثار معماری و هنری و صنایع آن دوره را. از جمله هنر ها یا صنایعی که در شناخت وضعیت فرهنگی شهر موثر بوده، هنرکتاب پردازی است، از تهیه کاغذ گرفته تا کتابت و تذهیب و جلد سازی و صحافی. معمولا در زمانی که در یک شهر فعالیت های فرهنگی جریان داشته به هنر کتاب پردازی هم توجه می شده است و کاتبان و کتاب پردازان به تهیه ونشر کتاب می پرداختند. نمونه بارز آن شیراز است که در دوره تیموریان، به خصوص در عهد دو شاهزاده تیموری، اسکندر میرزا و ابراهیم میرزا، از حیث صنعت تهیه کتاب بسیار فعال بوده است».

(نصرالله پورجوادی، اهمیت انجامه ها در شناخت تاریخ فرهنگی شهرها، نامه بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۰۱ و ۱۰۲)

این همان سرزمین قرن ها متوقف مانده در یوغ محدودیت ها و محرومیت های رواقی است، که در روایت این یکی صاحب شهرهایی با رونق علمی و فرهنگی می شود، که در جهان اسلام نظیر ندارد! هنگامی که باید این هیچ را به نوعی با هیچ دیگر پیوند زد، بسیار از این نقطه های کور و مکان های تهی، پدیدار می شود. آیا کجا و چه کس و در چه زمان این باز سازی های خیال درباره خویش را متوقف می کند و بر این همه تصورات مبهم، که فقط مایه تسهیل عمل جاعلین بوده تا از هجوم خردمند دور بمانند، نقطه پایان می گذارد.

«ریشه داستان خشم محمود غزنوی نسبت به خلیفه بغداد و پاسخ خلیفه، که به رمز «الم» از آن یاد شده است، در اصل در قابوس نامه ی عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر آمده است، بی نام بردی از خلیفه و مورد درخواست محمود از خلیفه «ماوراء النهر است که به او بخشد». در جوامع الحکایات محمد عوفی به حدود ۶۰۰ هجری، در صفحه ی ۲۶۹ ، این نکته را درخواست محمود «از حضرت خلافت زیادت القاب طلبیدن» ذکر شده است. ولی صاحب تاریخ گزیده، حمد مستوفی، داستان را یکباره دیگرگون کرده و ماجرای «الم» را به منافات میان «قادر خلیفه و سلطان محمود سبکتکین ، جهت استرداد فردوسی شاعر» معطوف داشته است که اگر فردوسی را به من نفرستی، بغداد به پی فیل بسپرم. آیا این همانندی مقدمه نویس نسخه ی فلورانس با داستان تاریخ گزیده که پس از ۷۳۰ه.ق نگاشته شده قرینه ای دیگر برای تشکیک تاریخ نگارش نسخه ی فلورانس تواند بود! به راستی خدا بهتر می داند»!

(رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه فردوسی، ص ۷۹، مقاله محمد روشن با عنوان شاه نامه فردوسی کتاب خانه فلورانس)

ملاحظه کنید چه گونه با ساخت متون متنوع در باب مطلبی واحد، تمامی ما را به سخره گرفته و دست انداخته اند و آن روشن فکر بی خیال وامانده ازبنیان اندیشی، به جای کوفتن دوال این گونه اباطیل بر مغز سازندگان آن، عمر خویش در یافتن و تفکیک و تلفیق غیر ممکن این یا آن نقل، تلف و به باد داده اند. پس به کار خویش باز گردم و نسخه شاه نامه تازه یافت شده فلورانس را، که سرگذشت مفرح پیدا شدن آن را بر شما خواندم، از زاویه دیگری باز شناسانم که سرانجام معلوم همگان شود این گونه ترفندهای کشف ناگهانی نسخ، تنها برای پر کردن چاله ای است که تحقیقات برتلس در فراهم آوردن متن انتقادی شاه نامه، بر راه کسانی گشود و آشکار کرد که شاه نامه نسخه کهن قابل اثبات ندارد. 

(ادامه دارد)

ارسال شده در چهارشنبه، ۰۴ بهمن ماه ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۳۰ توسط مدیر سایت

ارسال پیام به این نوشته
نام: *
ای میل:
وب سایت:
پیام: *
کد امنیتی: *
عکس جدید
نظر بصورت خصوصی برای نویسنده مطلب ارسال شود
دوست گرامی پیام شما پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد.
نویسنده : هاجر
پنجشنبه، ۰۲ شهریور ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۴۰
 
خيلي خيلي ممنون از اين مطالبتون . واقعا به من كمك كرد. خيلي دنبال اين موضوع بودم . اميدوارم هميشه به راحتي سنگها از جلو پايتان برداشته شود

 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان