بدین ترتیب با رجوع به نمونه هایی از مکتوبات و مولفه های دوران ناصرالدین شاه، مورخ پس از ۲۳ قرن خود را با اندک نمایه هایی مقابل می بیند، که بیش و کم و لااقل از روابط اندرون و بیرون سلطانی خبر می دهند که از اتاق خواب تا کنار چشمه سارها، در حال شکار و خوردن نهار و شام، تصاویر اثباتی و حکومتی از خود به جای گذارده که نه فقط مورخ را در ارزیابی حیات و جایگاه او دچار تردید نمی کند، بل به برداشت و بازتابی می رساند که دریابد این نخستین صاحب منصب پس از قرن ها سکوت،‌ بر کرسی سلطنت نشانده شده، به علت فقدان فرهنگ و میراث و تجارب تاج داری در ایران، جز سرک کشیدن به اندرون،‌ دوره گردی مدام در طبیعت اطراف و جا به جایی بی هدف در شبه کاخ های دور شهر، شرح وظایف دیگری برای خود نمی شناخته، دغدغه رشد ملی نداشته و پاسخ گوی کسی و چیزی نبوده است.
 
با یاری خدا، به اصلی ترین بخش تاریخ ایران، یعنی نگاه به عمده تلاطم های اجتماعی دوران معاصر وارد می شوم. حصه ای که جز حکایاتی در باب تعداد و ظواهر و روابط زنان حرم سرا، نحوه و مقدار رشوه دریافتی صاحبان مقام و یا تعداد کبک های در تیر رس تفنگ قبله عالم، اشارات دیگری نیافته و از بنیان مطالب نگفته اند...
 
بررسی مبانی تاریخ، در این تریبون، اندک اندک لشکر پنهان مدافعان و محمل سازان دروغ های بافت یهود را از پناهگاه بیرون کشیده و به تکاپو واداشته است...
 
آن فرصت مغتنم از کف کاسب کاران تاریخ تراش بیرون شد که با بهانه انهدام و غارت منابع پایه، به دست اسکندر و عرب و چنگیز و تیمور و هلاکو، به میل خویش تاریخ صفوی و زند و نادر بی‌قراری نوشته‌اند که از بغداد تا دهلی را، ضمن ساخت کله منارهایی در مسیر، در می‌نوردیده است و اگر برای این گونه گزافه نویسی‌ها مصدقی مطالبه شود، فریادشان بر این تظلم بالا می‌رود که اسناد افتخارات ما را دشمنان و مهاجمان سوزانده و یا به بغما برده‌اند...
 
قصدم این بود که لااقل ده عنوان از مکتوبات و منابع اصلی افشار و زند را گوش مالی دهم و جماعت را باخبر کنم که کنیسه به قصد پیچیده کردن مراتب معمول، نهایت کوشش را در اختلاط میان اطلاعات سه گروه صفوی و زندی و افشار، تا مکان و مقامی به کار زده که اگر در میان ماجرای زند ناگهان یک سلطان صفوی به معرکه وارد شد، نباید هراسان و دچار حیرت شوید...
 
ضمن تشکر از دوستانی که کتاب های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» را اسکن نموده و برای استفاده عموم، به صورت پی دی اف، و مطالعه آنلاین ارائه داده اند، که برای آرشیو شدن، در سایت نیز درج می شود.
 
در تکاپوی تولید آدمک‌های تاریخی کارساز، برای سرزمینی که حتی دسنی از شهرکی ندارد، به کسانی برخورده‌ایم که با بیان داستان‌های مسخره بی‌شمار، بدون ضوابط وملزومات، مثلا بر کوه نشینی ناشناس و زاییده خیال، لباس امپراتور پوشانده و در صورت نیاز، به تصرف سرزمین‌های دیگر، چون یونان و ه ند فرستاده‌اند! فهرست و شرح احوال شان مطول است و جوش و خروش تاریخی منتسب به آنان قواره و مهار ندارد...
 
بنیان اندیشی از آغاز به دنبال ابطال فرهنگ جهانی یهود ساخته و مسلط کنونی در تمام ظرایف و زوایای موجود بوده و مترصد دریافت حقیقت را گام به گام به تماشای مراحل و مواجبی برده است که بداند چه کسان و چه گونه قصد کرده اند که ادمی را ناتوان و سرگردان و کت بسته تحویل مراکزی دهند که مقصدی جز هجوم به اسلام ندارند...
 
مطالعات نوین در مسائل انسانی، که بنیان اندیشی نام گرفته و مایه لازم برای گسترش به حوزه های دیگر را دارد، مواضع و ایستگاه های مجهزی را آدرس می دهد که تامل و توقف در آن ها، هریک به نوعی، جست و جوگر نواندیش را برای دنبال کردن مقصد خویش مصمم تر می کند. از جمله این توقفگاه های پرمایه درک صورت این مسئله است که برقراری...
 
هر یک از یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ، که در زمان عرضه بی ارتباط با موضوع و موجد سئوالاتی بود، به اراده خداوند در مباحث  اتی اهمیت خود را آشکار خواهند کرد و ان شاء الله با این نکته دقیق و عمیق و کم تر گفته شده آشنا خواهیم شد که مفهوم کلی جهان و مردمان و ساکنین هر گوشه و کنار آن، روشنی نوتابیده ای است مدیون ابراز شجاعت ملاحان و جاشویانی که بی هراس از وسعت نا آشنایی ها و دشواری ها، به قلب اوقیانوس ها شراع کشیدند، به تدریج و در درازای قرنی کاشف جغرافیای زمین شدند و مردمانی را به عرصه حیات و هستی جمعی کشاندند که در هیچ مقیاس، فرهنگ و پیشینه مشترک نداشتند. 
 
ظاهرا به عرصه تاریخ راندن و برملا کردن ماجرای نسل کشی پوریم و تشریح عواقب آن قصابی عظیم بر تمدن حوزه شرق میانه، چنان درگیری و دل نگرانی میان دوستان و دشمنان این مطالب نو، برانگیخته است که به نظر می رسد رفع آن نیازمند ارائه مقالات و مستندات و پر شمارتری است تا شاید کسانی از تحمیق بیش تر خویش دست بدارند و لااقل شهادت چشمان خود را به هنگام دیدار مستند تختگاه باور کنند.
 
شاید که انتقال نقل هایی از کتاب رستم الحکما، توانسته باشد کسانی را قانع کند که مجمع معینی با تولید مجموعه مطالبی بی ارزش در موضوع تاریخ شرق میانه، مملو از گمانه هایی ناممکن و فاقد منطق گفتار و تهی دستی آشکار در استدلال، قصد اعطای هویت تاریخی ساخت کنیسه و کلیسا را به مردمی فاقد میراث باستانی روشن داشته اند.
 
در منظر ناقد و کاونده تاریخ، اسناد غیرهمزمان، مستندی در امور دور محسوب نمی شوند، که این جا مسائل صدر اسلام است. زیرا کهن ترین اشارات در میراث مکتوب کنونی، در موضوع طلوع اسلام، لااقل سه قرن با زمان وقوع آن فاصله دارد...
 
به استثنای ابنیه رومن، که به خواست خدا شرح و بسط بس هیجان انگیز و حیرت آوری در باب هویت و میراث آن ارائه خواهم داد تا نه تنها فطرت نگاه به تاریخ اروپا را زیر و رو کند، بل مورخ را وادارد تا تامل کننده در بنیان تاریخ را به غور در این نکته بدیع فرا خواند که ابنیه مجلل و مورد احترام آیینی، معابد، مساجد و اماکن مقدس، در شرق میانه پوریم زده، اندک همخوانی فنی و فرهنگی و اجرایی، حتی به مقیاس یک نشیمن اشرافی، با الگوی سرپناه حلقه مردم اطراف ندارد.
 
از مظاهر و ماجراهایی که میان دوستان و دشمنان یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ می گذرد و برآیند تاثیر آن نوشته ها بر عمیق اندیشان جامعه، چنین پیداست که ضخامت و فخامت گروهی از مطالب، به میزانی است که حتی دیدار مستقیم از عین بیرونی مدارک مربوط به آن نیز مثلا قادر نبوده، نوکنده بودن کتیبه های سر در ورودی تخت جمشید را حاصل اقدام جاعلانه و جدید مرمت کاران دانشگاه های غربی و دیگر مراکز مربوطه بدانند. این تظاهر وسیع به نابینایی بنیادین از آن است که به محض قبول صحت اسناد دیداری هر مدخلی از این سلسله یادداشت ها، بی درنگ کورش و داریوش و دیگر امپراتوران و افتخارات هخامنشی و غیر هخامنشی ایران باستان را، همراه قصه های مربوطه، چون غبار صبحگاهی در برابر طلوع خورشید حقیقت پراکنده می یابند.
 
به راستی که گشودن سرفصلی برای عنوان کردن ضرورت بازبینی و تامل در این باب که فرهنگ و دانش و اشنایی انسان با آن چه مجملا مقوله شناخت در علوم انسانی می نامند، سوقاتی است حاصل آن دگرگونی که قریب ۵۰۰ سال پیش، آن زمان که کسانی، لرزان و نامطمئن اما کنجکاو و شجاع،  سفینه های بادبانی و با مختصر امکانات فنی را به پهنه بس گسترده و ناشناس اوقیانوس ها راندند و اندک اندک آدمی را با محتویات جهان و از جمله مظاهری مندرس از نشانه های تمدن عتیق در آمریکای مرکزی و آفریقا و آسیا آشنا کردند.
 
کسانی بهانه می گیرند که به عرصه کشاندن و نقل از کتاب رستم التواریخ، که مورد اعتنای مورخان نیست، از تهی دستی ناقد و مورخ خبر می دهد. فی الحال گرچه فاصله عمده ای میان مندرجات رستم التواریخ با تالیفات دیگر در بررسی حوادث آن عهد نیست، و اگر سئوال کنم کدام مورخ و ناقد و در چه مکان، حتی به اشاره، مطلبی در رد محتوای کتاب رستم الحکما آورده، علی المعمول پاسخی ندارند و نمی آورند، زیرا جدای از تجلیل ناشر و مصحح و دست کم چهار نوبت چاپ، در اعلام هر تالیفی در موضوع صفویه و زندیه و افشار، بارها به رستم التواریخ رفرنس داده و در منابع تخصصی نیز، چنین جامه مجللی بر قواره کتاب دوخته اند.
 
مصمم بودم فصول رسمی مراکز قدرت کاغذین و یراق داران بی نشان حکومت ها را بر اساس قصه های موجود دنبال کنم، از افشاریه و زندیه بنویسم و اوراق کتاب هایی را نشانی دهم که مشتی از عالی مقام ترین مدعیان، در صحن صفحات آن درباره سردم داران این سلاسل بی نمایه، همچنان به قرار قبل، نقالی کرده اند.
 
سیاستمداران این امتیاز را دارند که حرفشان را به نام ملتشان بزنند. شاید هم دلیل اینکه اینک در جهان ملت ها زبان یکدیگر را درست نمی فهمند همین است که مردم خاموش اند و سیاستمداران از زبان آنها خواسته های گروه خویش را اعلام می کنند. صاحب منصبان حکومتی در بهترین صورت خود فقط سخنگوی درصد معینی از تمایلات مردم اند و از آن که غالب حاکمیتهای جهان تحمیلی است ... 
 
آن گاه که رواج فضولی هایی با نام «شان نزول» هم نتوانست مراد یهود را برآورد و موجب تخفیف و انحراف در برداشت درست از آیات قرآن شود، دکان تفسیر را گشودند که در وجه عام به معنای رفع نقص از متن دشوار فهم کلام خدا است
 
در منظر ناقد و کاونده تاریخ، داشته های غیرهمزمان، مستندی در امور دور محسوب نمی شوند، که این جا مسائل صدر اسلام است. زیرا کهن ترین اشارات در میراث مکتوب کنونی، در موضوع طلوع اسلام و تعیین جایگاه قوم عرب، لااقل سه قرن با زمان وقوع آن فاصله دارد. در این بازمانده های غالبا مجعول، پیامبر اسلام وابسته و برخاسته از قوم بی نشان عرب است...
 
منت  خدای  را، که  بالاخره  پس  از 4 سال ، با زور بازوی  جمعی ، کتاب  مگر این  پنج  روزه  مرا در ترازو گذاردند و همان  مطلب  قبلی  آقای  حسن  امداد را با چاشنی  دو سه  جمله  آب  نکشیده  عربی ، مثلاً به  عنوان نقد، تکرار کردند و به  وضوح  معلوم  شد که  سنگینی  متن  کتاب  کوچک  من ، بندهای  ترازوی  آنان  را به  تمامی گسسته  است ...
 
بی خاصیتی و سترونی دراز مدت روشن فکری ایران و نیز ناتوانی و ذلت نهادینه زبان تازه ساز و خام فارسی، جویندگان منفرد و نیز مراکز مسئول و مشغول جهانی را از دریافت مدخل های جدید، به زبان فارسی ناامید کرده و به زمان حال کار به جایی رسیده است که ارائه هر نقل نو، اگر به زبان فارسی عرضه شود، چندان بی عنایتی خواهد دید که در گوشه صندوق امانات اندیشه کپک خواهد زد و پوسیده خواهد شد...
 
از اوائل قرن هیجدهم میلادی، آن زمان که به تدریج  لوازم عبور به دوران جدید فراهم می شد که خود حاصل تحول در بینش و آگاهی های آدمی، پس از ورود به اوقیانوس، کشف جغرافیای جهان و آغاز شناسایی تنوع تمدن و فرهنگ سرزمین ها و در عین حال شروع مسابقه و ماراتون بی قرار تجاوز و غارت و نیز انگیزه فراهم آوری صدها و هزاران ابزار پر قدرت و کارآمد جدید، از نظامی و غیر نظامی و تربیت کاربرانی آشنا با آلیاژهای نو بود؛
 
اگر یهود تورات آسمانی ندارد، کنیسه بی دغدغه به فرماندهان نظامی اش، برای کشتار یک میلیون فلسطینی در جنگ غزه جواز می دهد، پاپ طلایی نسل کشی مسلمین به دست سربازان کلیسا در عراق و افغانستان را، با نگاهی حمایت گرانه متبرک می کند...
 
اگر باور داریم که تورات و انجیل و قرآن فرو فرستاده هایی از جانب خداوند بر سه پیامبر اولوالعزم، موسی و عیسی و محمد، برای راه نمایی مومنین و انذار و تذکر به منکران و کافران است و دستور العمل ایمان در تورات و انجیل و قران یکسان و بر اساس وحدانیت الهی استوار بوده است، پس جاعلانه و دست برده و نوساخته و غیر آسمانی بودن تورات و انجیل های کنونی آشکار می شود
 
تصویر گیج کننده غریب و شگفتی است که پیروان و قاریان و حافظان و ترتیب دهندگان ترتیل ها، بی هیچ ابراز عجبی، هم شدت اصرار خداوند در رد انتساب ابراهیم و یعقوب و اسماعیل و اسحاق و اسباط، به یهود و نصاری را به اصوات و در فنون مختلف ندا می دهند و هم یوسف فرزند یعقوب و نیز داود و سلیمان و اسماعیل و اسحاق و ابراهیم را، به تورات وا می گذارند تا هرکدام را که کنیسه پسندید، بی اعتنا به یادآوری های قرآن، به عنوان یکی از انبیای یهود، تصاحب کند!؟
 
آن سخن سلیس و حکم نفیس، که تذکر می داد در میان اوراق و دفاتر و دست نوشته های آدمی درسراسر جهان، تنها قرآن قویم ادله و امکان اثبات دیرینه و صحت و سلامت لازم را در اختیار دارد، موجب وجد و آرامش روح و قلب هر مشتاق دریافت حقیقت و جوینده صراط مستقیم شد و هر مسلمان را به شکر مکرر از این باب دعوت کرد که خداوند از سر عنایت او را در سلک پیروان قرآن قرار داده است.
 
می خواستم  از حاشیه ایران باستان خارج شوم، برخی از ناگفته ها را به فرصتی دیگر حواله دهم، که انتشار کتاب تازه ای در حوالی بهمن و اسفند سال پیش، با نام من هم باستان شناس شدم، که خاطرات تانیا گریشمن در همراهی با شوهرش، در حفاری های شوش و جند نقطه دیگر ایران است
 
قرآن برای جوینده آن، سرشار از نمودار های اجتماعی در زمینه های اقتصاد و فرهنگ و سیاست به زمان نزول  است که از خلال آن ها می توان از ساخت ماهوی و دیرینگی زیستی اعراب با خبر شد. اینک مقولاتی بی ارزش و ظاهرا ضد عرب را، که در مبنا مخالف اسلام و قرآن اند و همه جا و حتی از زبان مدرسان و آیات پر آوازه حوزوی در رسانه ها می شنویم، اعراب عهد رسول الله را با همان توصیف کودکانه ساخت یهود، بی ارائه قرینه های نو، سوسمار خوار می خوانند...
 
آیات بی تعارف قرآن، تنها منبع برداشت تاریخی و اجتماعی اصیل و صحیح و مستقیم، از مراتب زندگی جماعات عصر بعثت و دعوت به اسلام است و عمدتا از شروحی می گوید که مصروف تفهیم و تزریق باور اسلام به ذهن مردمی بوده است که یا وابسته به تشخیص و تصمیم کشیش و خاخام و یا کافر محض بوده اند. به ویژه این که آگاهی های کنونی ما از مظاهر اجتماعات متمدن در عصر کهن و در حوزه های گوناگون، تنها در دو قرن اخیر و از منابعی نشت کرده است که به سفارش مشرکین، در بیان سرگذشت شرق باستان، ماموریت تثبیت جعل و دروغ معینی را داشته اند...
 
پیرمردی به دیدار آمده بود، آراسته و در سیما و گریم عارفان، با سبیلی فرا انبوه و آویخته، که بر طنین صدای اش می افزود و حرکت لب های اش را در پوشش خود پنهان می کرد. پس از ادای تعارفات معمول، ساکت و سر به زیر، بی ادای کلامی مشغول خوردن چای شد. همچنان در سکوت به لیوان دست اش خیره بود و ناگهان از جای برخاست و با صدایی تر شده در بارش قطرات اشک، گفت...
 
به مدد الهی، بار بزرگی از خس و خاشاک یهود انباشته را، از مسیر عبور تمدن جهان و به ویژه در شرق میانه برچیدم و با گذر از طبقات مختلف دور اندیشی بنیان نگر، مدخل هایی را گشودم که محتوای غنی هر یک، همانند مستندات استاد مجتبی غفوری نازنین، شایستگان و طالبان آگهی های نو را چنان حیرت زده کرد که گفت و گو در باب آن، منجر به ظهور مکتب نوین بنیان اندیشی در مکالمات تاریخی و بن مایه های فرهنگی شد که از روزن فضای نوپدید آن، چشم انداز تازه ای با این ادعا ظهور کرد که سراپای فرهنگ و فرمت های فراهم آمده کنونی، در تصورات هویت شناسی اقوام، از صحت و سلامت تهی، و در زمره خیال پروری هایی است که به سعی کنیسه و کلیسا، در سه قرن اخیر، برای امحاء نقش و رد پای قوم یهود در توسل به نسل کشی و قتل عام گسترده و مخفی مانده پوریم، در شرق میانه تدارک شده است.
 
سرباز نگهبانی را تحویل داد، اسلحه ی سازمانی زمان جنگ اش را به دوش انداخت، از خاکریز پل پایین آمد و یکراست به سمت رودخانه رفت. تمام دو ساعت بعد از ظهر را، روی پل و زیر آفتاب تند قدم زده بود. اینک که دیگر صدای جنگ در گوشش نبود، هر زمان باد نمی وزید، بوی تند بدن اش را می شنید که گویی از روی چرم خیس خورده برمی خاست. روی پلک های اش که به زحمت بالا نگه می داشت...
 
شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون چشمه ساری آرام، شفاف، شادی بخش و در عین حال چنان منبع آن، پایدار، عمیق و پر برکت بود: تموم لشکر رفته بود ماموریت. جایی توی کوه ها، نزدیکی مرز گوله بازی می کردن. من دژبان دروازه و تنها راه اتومبیل روی شهر بودم.
 
آقا نمی دانی چه زمینیه! از خلقت آدم تا حالا علفچر گله ها بوده، همین طور هی گوسفند و بز، روی این زمین چریده و همین جا هم پشکل انداختن. ده سانت که زمین رو بکنی پشکله که زیر خاک وول می زنه. همین که تخم بهش برسه خدا می دونه یکیش چند تا بشه! حالا خود زمین چه قدره، گمون نکن صحبت یه وجب دو وجبه، 120 هکتاره! شونزده هکتارش مسیل بوده، گود گود!
 
این برف معدن را تعطیل خواهد کرد. دفتر کمپ را می بندم و به زنجان می روم. دیگر باید آب ها از آسیاب افتاده باشد. پیش از این که از پا بیفتم، پیش از این که بیش از این دچار افسردگی شوم، باید راه چاره ای بیابم. سه سال است کسی سراغ ام را نگرفته. سه سال است چشم به راه و بلاتکلیفم اما خبری از تشکیلات نشده. اگر به فکر نباشم می ترسم بالاخره نگاه وحشی آنو، دختر بالا بلند گندم گون و آرام حرکات توماج، کار دست ام بدهد. می ترسم به کلی چشم از جاده بردارم و بدوزم به این در که چه وقت آنو مثل نسیم از میان آن وارد می شود، دست های اش را از خجالت درهم می پیچد، سرخ می شود و با صدای محزون و نوازشگرش خبر می دهد...
 
دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و حالا در راه فیروز کوهم. یکی دو بار کنار جاده خوابیده ام و فقط چای خورده ام و چند دانه سیب. نه درختان را دیده ام، نه باران و نه دریا را. سراسر راه با او گفت و گو می کرد که نبودن اش توازن هستی ام را بر هم زده است. از پخش صوت اتومبیل صدای آواز کسی را می شنوم. گاه که کلمات اش به احوال من اشاره دارد، چشمان ام نم برمی دارد...
 
... روح من آقا، در نخستین روزهای ورودم به سربازخانه، به نفرتی خشن آلوده شد. تمام آن چه در اطراف ام می گذشت چنان بی معنی، ابلهانه و توأم با مفاهیم تازه و غریبی از ارتباط انسانی بود که به نظر می رسید مکنده ای کثیف، فرسوده و زنگ زده با دست کارگری ناشی، جیرجیر کنان، اما با قدرت، احساس لطیف درونی، آرامش و بردباری و قبل از همه، ادراک زیبایی را، از درون ام بیرون می کشد...
 
سرانجام، برف با دانه های درشت، از میان ابر خاکستری فرو بارید و مثل نشانه ای از خورشید آن سوی ابرها، کمی هوا را روشن تر کرد. کوله پشتی ها را زمین گذاردیم و تصمیم گرفتیم همان جا چادر بزنیم. جایی بالاتر از «رینه»، در دامنه ی غریب مانده کوه دماوند، میان دشت بی وسعت «گوسفند سرا» مانده بودیم، که از میان ابر پایین آمده، چشم انداز و جلوه ای نداشت...
 
زمانی که این ماجرا را بازمی گفت، زمزمه ی صدای خواب آورش، همانند اشعار لالایی، آرزومند، پراغراق و سرشار از شیفتگی بود:
از ظهر اثاثیه را جا به جا می کردم. کوبیدن پرده ها، پهن کردن قالی، تغییر محل مبل و یخچالُ چیدن کتاب ها و هزاران کار کوچک مربوط به مستقر شدن در خانه ی جدید.
خانه از دو طرف به خیابان می خورد. پشت اش به باغی بود و تنها از سمت جنوب چشم اندازی به حیاط کوچک همسایه داشت که قفسی به دیوار ایوان آن آویزان بود. ..
 
کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت و با چشمان شفاف تازه با اشک شسته اش، مردم کوچه را می پایید.
مادر بزرگ ریز اندام، پوشیده در چادر مشکی، چسبیده به مادر، شاید به عمد قدم های اش را نااستوار و کوتاه می کرد، هر از چندی زیر چشم کودک را می پایید و باز هم از سرعت قدم های خود می کاست...
 
از آن زندگی نیمه اشرافی، که ولنگاری و سرسپردگی به عشق های زودگذر و پرهزینه آن را بر باد داد، باقی مانده بود: ظاهری آراسته، سیمایی جذاب، یک عنوان فرهنگی، آداب دانی متوسط، زبان چرب و نرم و مهم تر از همه، درک این نکته که باید راهی برای سر و سامان دادن به روزگار خود بیابد و بر آن همه آشفتگی دوران نوجوانی، جوانی و میان سالی پایان دهد. در آستانه پنجاه سالگی، هنوز می توانست به ظاهر نشان دهد که می تواند زن ها را مجذوب کند و اگر مصمم شود، قدرت انجام کارهایی را دارد، که از عهده ی هر کسی برنمی آمد...
 
مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید: _ عکس اش را نداری؟ _ همه را جمع آوری و نابود کردم. خاموشی فروغ آن چشم ها باورم نمی شد. زن، در تنهایی، به آینه نگریست. می دید که خاموشی چشمان اش را هر کسی باور می کند. شنیده بود زن هایی که چشم های بسیار زیبا دارند، در تمامی اجراء زنانه دل ربایند. شاید گیسوان او نیز انبوه تر و خوش رنگ تر بوده است. در فرصتی دیگر باید از فرم دماغ اش بپرسد. از لب های اش، از خنده اش و از هر چیز دیگری که تصویری از او می ساخت. قادر نبود خود را با چهره ای که ندیده بود، مقایسه کند. پریشان و بی حوصله می شد. بی قرار در اتاق قدم می زد و از خیال اش می گذشت:...
 
«خله» ناگهان در محله ی ما ظاهر شد. باریک و بلند، با کله ای چون دوک، که مشتی موی سفید کم پشت و آشفته بر آن پراکنده بود. دو سه باری سراسر کوچه ی عریض و خاک آلود محله را پیمود، چیزهایی زیر لب زمزمه کرد، چند تبسم بی معنی بر لب آورد و سرانجام نزدیک امام زاده، کنار دیوار نشست و به بقالی آن سوی کوچه، چشم دوخت...
 
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان