سرباز نگهبانی را تحویل داد، اسلحه ی سازمانی زمان جنگ اش را به دوش انداخت، از خاکریز پل پایین آمد و یکراست به سمت رودخانه رفت. تمام دو ساعت بعد از ظهر را، روی پل و زیر آفتاب تند قدم زده بود. اینک که دیگر صدای جنگ در گوشش نبود، هر زمان باد نمی وزید، بوی تند بدن اش را می شنید که گویی از روی چرم خیس خورده برمی خاست. روی پلک های اش که به زحمت بالا نگه می داشت...
 
شادمانه و با لذتی غریب، همچنان که دست ها را همانند شاهدی برای حوادث، به فرم های گوناگون تکان می داد، برایم خاطره ای را با آوایی پر تمسخر گفت که چون چشمه ساری آرام، شفاف، شادی بخش و در عین حال چنان منبع آن، پایدار، عمیق و پر برکت بود: تموم لشکر رفته بود ماموریت. جایی توی کوه ها، نزدیکی مرز گوله بازی می کردن. من دژبان دروازه و تنها راه اتومبیل روی شهر بودم.
 
آقا نمی دانی چه زمینیه! از خلقت آدم تا حالا علفچر گله ها بوده، همین طور هی گوسفند و بز، روی این زمین چریده و همین جا هم پشکل انداختن. ده سانت که زمین رو بکنی پشکله که زیر خاک وول می زنه. همین که تخم بهش برسه خدا می دونه یکیش چند تا بشه! حالا خود زمین چه قدره، گمون نکن صحبت یه وجب دو وجبه، 120 هکتاره! شونزده هکتارش مسیل بوده، گود گود!
 
این برف معدن را تعطیل خواهد کرد. دفتر کمپ را می بندم و به زنجان می روم. دیگر باید آب ها از آسیاب افتاده باشد. پیش از این که از پا بیفتم، پیش از این که بیش از این دچار افسردگی شوم، باید راه چاره ای بیابم. سه سال است کسی سراغ ام را نگرفته. سه سال است چشم به راه و بلاتکلیفم اما خبری از تشکیلات نشده. اگر به فکر نباشم می ترسم بالاخره نگاه وحشی آنو، دختر بالا بلند گندم گون و آرام حرکات توماج، کار دست ام بدهد. می ترسم به کلی چشم از جاده بردارم و بدوزم به این در که چه وقت آنو مثل نسیم از میان آن وارد می شود، دست های اش را از خجالت درهم می پیچد، سرخ می شود و با صدای محزون و نوازشگرش خبر می دهد...
 
دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و حالا در راه فیروز کوهم. یکی دو بار کنار جاده خوابیده ام و فقط چای خورده ام و چند دانه سیب. نه درختان را دیده ام، نه باران و نه دریا را. سراسر راه با او گفت و گو می کرد که نبودن اش توازن هستی ام را بر هم زده است. از پخش صوت اتومبیل صدای آواز کسی را می شنوم. گاه که کلمات اش به احوال من اشاره دارد، چشمان ام نم برمی دارد...
 
... روح من آقا، در نخستین روزهای ورودم به سربازخانه، به نفرتی خشن آلوده شد. تمام آن چه در اطراف ام می گذشت چنان بی معنی، ابلهانه و توأم با مفاهیم تازه و غریبی از ارتباط انسانی بود که به نظر می رسید مکنده ای کثیف، فرسوده و زنگ زده با دست کارگری ناشی، جیرجیر کنان، اما با قدرت، احساس لطیف درونی، آرامش و بردباری و قبل از همه، ادراک زیبایی را، از درون ام بیرون می کشد...
 
سرانجام، برف با دانه های درشت، از میان ابر خاکستری فرو بارید و مثل نشانه ای از خورشید آن سوی ابرها، کمی هوا را روشن تر کرد. کوله پشتی ها را زمین گذاردیم و تصمیم گرفتیم همان جا چادر بزنیم. جایی بالاتر از «رینه»، در دامنه ی غریب مانده کوه دماوند، میان دشت بی وسعت «گوسفند سرا» مانده بودیم، که از میان ابر پایین آمده، چشم انداز و جلوه ای نداشت...
 
زمانی که این ماجرا را بازمی گفت، زمزمه ی صدای خواب آورش، همانند اشعار لالایی، آرزومند، پراغراق و سرشار از شیفتگی بود:
از ظهر اثاثیه را جا به جا می کردم. کوبیدن پرده ها، پهن کردن قالی، تغییر محل مبل و یخچالُ چیدن کتاب ها و هزاران کار کوچک مربوط به مستقر شدن در خانه ی جدید.
خانه از دو طرف به خیابان می خورد. پشت اش به باغی بود و تنها از سمت جنوب چشم اندازی به حیاط کوچک همسایه داشت که قفسی به دیوار ایوان آن آویزان بود. ..
 
کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت و با چشمان شفاف تازه با اشک شسته اش، مردم کوچه را می پایید.
مادر بزرگ ریز اندام، پوشیده در چادر مشکی، چسبیده به مادر، شاید به عمد قدم های اش را نااستوار و کوتاه می کرد، هر از چندی زیر چشم کودک را می پایید و باز هم از سرعت قدم های خود می کاست...
 
از آن زندگی نیمه اشرافی، که ولنگاری و سرسپردگی به عشق های زودگذر و پرهزینه آن را بر باد داد، باقی مانده بود: ظاهری آراسته، سیمایی جذاب، یک عنوان فرهنگی، آداب دانی متوسط، زبان چرب و نرم و مهم تر از همه، درک این نکته که باید راهی برای سر و سامان دادن به روزگار خود بیابد و بر آن همه آشفتگی دوران نوجوانی، جوانی و میان سالی پایان دهد. در آستانه پنجاه سالگی، هنوز می توانست به ظاهر نشان دهد که می تواند زن ها را مجذوب کند و اگر مصمم شود، قدرت انجام کارهایی را دارد، که از عهده ی هر کسی برنمی آمد...
 
مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید: _ عکس اش را نداری؟ _ همه را جمع آوری و نابود کردم. خاموشی فروغ آن چشم ها باورم نمی شد. زن، در تنهایی، به آینه نگریست. می دید که خاموشی چشمان اش را هر کسی باور می کند. شنیده بود زن هایی که چشم های بسیار زیبا دارند، در تمامی اجراء زنانه دل ربایند. شاید گیسوان او نیز انبوه تر و خوش رنگ تر بوده است. در فرصتی دیگر باید از فرم دماغ اش بپرسد. از لب های اش، از خنده اش و از هر چیز دیگری که تصویری از او می ساخت. قادر نبود خود را با چهره ای که ندیده بود، مقایسه کند. پریشان و بی حوصله می شد. بی قرار در اتاق قدم می زد و از خیال اش می گذشت:...
 
«خله» ناگهان در محله ی ما ظاهر شد. باریک و بلند، با کله ای چون دوک، که مشتی موی سفید کم پشت و آشفته بر آن پراکنده بود. دو سه باری سراسر کوچه ی عریض و خاک آلود محله را پیمود، چیزهایی زیر لب زمزمه کرد، چند تبسم بی معنی بر لب آورد و سرانجام نزدیک امام زاده، کنار دیوار نشست و به بقالی آن سوی کوچه، چشم دوخت...
 

نمایش :  1 / 12 

 کل 12
 
 

کلیه حقوق مندرجات این صفحه برای وب سایت ` حق و صبر ` Naria.Info محفوظ است.

طراحی و راه اندازی،
گروه برنامه نویسی تحت وب بنیان اندیشان